بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

در آستانه چهل روزگی

ضحی توی دست‌‎های شما1 و میان زمزمه‎های تکبیر و تهلیل اذان و اقامه آرام گرفته بود. گفتید هر صبح همان ذکری را برایش بخوان که پیامبر برای حسنین – سلام خدا بر آن‌ها- می‌خواندند2. من قلم و کاغذ آوردم، شما در گوشش خواندید: «اعیذکِ بکلمات الله التامه من شر کل شیطان و هامه و من شر کل عین لامه»... حالا هر صبح که یادم باشد و این کلمه‎ها را کنار گوش ضحی زمزمه کنم، از شما یاد می‌کنم و همه‌ی کلمه‌های خوبی که به من آموختید.

 

1- حاج آقا محمودی

2- و بعد جای دیگری خواندم که ابراهیم هم برای اسماعیل و اسحاق- سلام خدا بر آن‌‎ها ... 

   + مریم روستا ; ٧:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید

آخر حج، قبولی اعمال را به صاحبت گره می‌زنند و آب پاکی را می‌ریزند روی دستت: «تمام الحج لقاء الامام». عید فطر هم از همان جنس است لابد. عید بودنش به لبخند او بند است؛ به رضایتش.

 حافظ راست گفته: «هلال عید در ابروی یار باید دید»

   + مریم روستا ; ٩:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٦ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()

یک دست جام باده و یک دست زلف یار

 یک دستم به ضحی بود و با دست دیگرم قرآن را روی سر نگه داشته بودم. ضحی همه‌ی «جوشن» و «ابوحمزه» را آرام و صبور تاب آورده بود و حالا دیگر بی‌قرار شده بود، من بی‌قرارتر ... حاج آقا شریفانی داشت خدا را به حسین علیه‌السلام قسم می‌داد. من داشتم فکر می‌کردم مادری که با یک دست بچه‌ی چهارماهه‌اش را گرفته باشد و با دست دیگر مصحف را و - مثل خیلی‌ها- وقتی به اسم حسین برسد بی‌تاب بشود، می‌تواند بهانه‌ی خوبی به خدا بدهد برای رهایی از آتش. دوباره و مصمم‌تر گفتم: ان تجعلنی من عتقائک من النار...  و ته دلم رگه‌های نازکی از امید جوانه زد. 

 

   + مریم روستا ; ۱۱:۱٠ ‎ب.ظ ; ٦ تیر ۱۳٩٥
comment نظرات ()