بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

این پیرمردِ عجیب

"یک وقت‌هایی که تیتر درشت روزنامه‌ها را می‌خوانم و می‌بینم سرِ امام دعواست، هذیان‎وار احساس بچه‌ای را دارم که پدر مشهوری داشته که دوستش هم دارد اما پدر دیگر نیست و جماعتی از غریبه‌هایی که این بچه نه می‌شناسدشان و نه دوست‌شان دارد هر کدام دارند خودشان را به پدر می‌چسبانند. گیج و مبهوت همان وسط‌ها می‌چرخم و احساس می‌کنم نسبتی که من با این مرد دارم تعریفی در معادلات سیاسی و نظریه‌های جامعه‌شناسی ندارد. حتی گاهی احساس یک‌طرفه بودن می‌کنم. فکر می‌کنم آن پیرمردی که بارها ابروهای پرپشت پریشانش را روی صفحه اول کتابم با مداد مرتب کرده‌ام، من را نمی‌شناسد یا از یادم برده، یا همیشه – چه این دنیا و چه آن ور- کارهایی مهم‌تر از واکنش به محبت یکی مثل من دارد".

 

× بخشی از روایت یک مکان در شماره اخیر همشهری داستان با عنوان «همشهری خاص» نوشته‌ی اعظم ایرانشاهیِ عزیز

   + مریم روستا ; ٤:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٤ خرداد ۱۳٩٥
comment نظرات ()