بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

وقتی پلک صبوری می‎گشایی *

کاش زیارت عاشورا یا زیارت وارث یا ذکرهایی که این روزها می‌گیریم، آخرش به قدر یکی دو جمله مجال می‎داد به بانو هم سلام کنیم. آدم دلش می‌خواهد این روزهای سخت کوفه و بعد، سفر پرملال شام، هر روز به بانوی مجلله‌ی اهل بیت سلام کند، سر سلامتی بدهد... باید بروم یک پرچم سیاه دیگر بخرم، رویش اسم بانو نوشته شده باشد. آویزانش کنم توی هال. زیر این کتیبه‌ها که پر شده‌اند از ذکر برادرش. بعد تا اربعین، اسمش را نگاه کنم، خطبه‌های کوفه و شامش را بخوانم و دلم از غم و حماسه لبریز بشود، اوج بگیرد و فشرده بشود؛ از بزرگیِ غریبانه‌ی زنی که عقیله‌ و مجلله‌ی خاندانش بود اما چهل روز آوارگی و اسارت را به حماسه آمیخت و تاب آورد.  

 

× تاریخ زن آبرو می‎گیرد، وقتی پلک صبوری می‎گشایی... (سید حسن حسینی)

   + مریم روستا ; ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ ; ٧ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

این تناقض غریب (2)

بعدِ عاشورا

توی مدینه

با چه اسمی تو را صدا می‌زدند؟

مادرِ پسران×!

 

*ام البنین

   + مریم روستا ; ٤:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

این تناقض غریب (1)

بعضی مادرها هستند

که اسمشان هم روضه است؛

اسمشان «مادر پسران»+ است مثلاً،

با چهار پسری که دیگر ندارند. 

 

* ام البنین

   + مریم روستا ; ٤:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

برادرانه‌ها

یک: بعضی لقب‎ها یک قصه حرف دارند پشت‎شان. اسم کسی یک روزه و دو روزه نمی‎شود؛ «کاشف الکرب عن وجه الحسین». هر برادری هم برای برادرش این نمی‎شود. که چهره‎ی برادر را - حتی میانه‌‎ی بلا و ابتلا- بگشاید، به تبسم بکشاند به دیدنش.   

 دو: گفت: سوار شو، سراغ این‎ها برو و ببین چه می‎خواهند. امشب را ازشان مهلت بگیر. تو که می‎دانی من چه‎قدر نماز و تهجد و قرآن‌خواندن را دوست دارم. بعد دوباره قد و بالای برادر را دوره کرد و ادامه داد: «فدایت بشوم»1!

سه: «تحیر»2و استیصال سهم برادری‎‌ست که نه مشک دارد که به چشم‎های منتظرِ بچه‎های برادر برگردد، و نه دست، که بتازد و دوباره به فرات بزند. حق است که توی زیارتش می‎خوانیم: «خدا آن‎هایی را لعنت کند که میان تو و فرات حائل شدند»3. مستأصل‎ات کردند.

 چهار: «برادر» خطابم نمی‌‎کنی هم نکن، فقط بلند شو و یک‌بار دیگر با آن حنجره‌ی حیدری بگو: «انا ابن علیٍّ المرتضی». تا من و زینب، دل‌مان قرار بگیرد به برادری‎ات... کنار علقمه، جلوی چشم این‎ها جای خوبی برای بغض‎شکستن، برای دست به کمر گرفتن نیست برادر!

 

1. «ارکب بنفسی انت».

این «بنفسی انت» گفتنِ حسین را باید گذاشت کنار آلبوم خطاب‎های صمیمانه‎ی این خانواده. کنار «ثمره فؤادی» و «قره عینی» گفتن‌های فاطمه، یا «شقیقه فؤادی» گفتنِ زینب.   

2. «فوقف العباس متحیّرا»

3. و لعن الله من حال بینک و بین ماء الفرات 

   + مریم روستا ; ٤:٢٢ ‎ب.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روضه اصحاب (4)

چهار: مردی که زینب به او سلام رسانید1

 هم سابقه‌ی درخشانِ بودن با علیسلام خدا بر او را داشت و هم همراهیِ با حسنِ مجتبیسلام خدا بر او توی روزهای نامهربانی. امضای او هم روی نامه‌های کوفی بود، اما وقتی دید کوچه‌های کوفه، رنگ نفاق و پیمان‌شکنی گرفته، خودش را شبانه و مخفیانه به حسین رسانید. دلِ همه گرم شد به آمدنش. زینب هم لبخند زد و گفت: «سلام من را به حبیب برسانید».

غبطه دارد خواندن شرح حالِ پیرمردی که یک عمر، زهد و تقوا و مجاهدتش را به امضای حسین رسانید. که هفتاد و پنج‎سالگی‎اش را به پای حسین ریخت.

1- حبیب بن مظاهر اسدی

 

   + مریم روستا ; ٤:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()

همان حنجره‌های حسینی

سهمی از مصیبت عاشورا توی سینه‌ی مداح‌های قدیمی دفن شد. همان پیرغلام‌های راست و حسینی. که وقتی به حسین سلام می‎دادند، کوچه و بازار گر می‌گرفت از حرارتِ مصیبت سیدالشهداء. ولوله می‌افتاد به جانِ بازار. همان‌ها که وقتی شب هفتم «به خیمه قحط آب است... » می‎خواندند، آدم دلش خواست همه‌ی هستی‌اش آب بشود و قطره قطره بچکد پای خیمه‌‎ها. ‌و شب هشتم وقتی پابرهنه روی چهارپایه دَم می‎گرفتند که: «جوانان بنی‌هاشم بیایید ...»، اضطرار سیدالشهداء همه را بیچاره می‌کرد. و شب دهم آن‎قدر «مکن ای صبح طلوع را» را نجوا می‎کردند که آدم توی عالم بچگی فکر می‎کرد شاید هم معجزه بشود، شاید هم با این‎همه التماس، هیچ‌وقت آفتاب روز دهم طلوع نکند.

فردا صبح دلم می‎خواهد بروم بازار. گوشه‌‎ی یکی از حجره‌ها بنشینم و چادرم را بکشم روی صورتم. پیرمردهای مداح بیایند و شعرهای ساده‌شان را با صدای گرفته بخوانند. بوی اسفند بپیچد. آخرش یکی‌شان برود روی چهارپایه و آرام و کش‌دار بخواند: «ای اهل حرم میر و علمدار نیامد... » و من سرم را به دیوار بزنم و تا غروب برای غربت مردی که از فرات تنها برگشت، که سپه‌دارش را شرحه شرحه کنار رود جا گذاشت، های های گریه کنم.  

   + مریم روستا ; ٤:۱٩ ‎ق.ظ ; ۱ آبان ۱۳٩٤
comment نظرات ()