بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روضه اصحاب (3)

سه: مردی که از آبرویش برای امام خرج ‎کرد1

شب قبل به امام گفته بود: «خدا بر ما منت گذاشته که در راه شما قطعه قطعه بشویم». اما قبل شهادت دلش می‌خواست از وجاهتش هم برای حسین هزینه کند. اسمش «آقای قرائت‌کنندگان»2 بود. بس که خوب قرآن می‌‎خواند. اهل کوفه، معلم قرآن‌شان را خوب می‎شناختند. چند بار رفت و نصیحت‌شان کرد. با یکی‌شان مباهله کرد. حتی با عمرسعد قرار ملاقات گذاشت و صحبت کرد... اگرچه بی‎فایده بود. 

دیگرانی هم بودند که می‌‎توانستند از آبرویشان برای حسین خرج کنند. اما توی مرداب تردیدهایشان آن‎قدر دست و پا زدند که کار از کار گذشت.  

1- بریر بن خضیر همدانی

2- سید القرّاء

   + مریم روستا ; ۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ٢٩ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روضه اصحاب (2)

دو: مردی که تنها وصیتش، امامش بود 1

امام محاسن خونی‌اش را نگاهش کرد و این آیه را برایش خواند که :«... بعضی از آن‌ مردان مؤمن پیمان خود را به آخر رساندند و بعضی دیگر در انتظارند...».2 دلش آرام شد. بعد با آخرین نفس‌هاش به حبیب که از او وصیتی خواسته بود، گفت: «تو را به این مرد سفارش می‎‎کنم که جانت را فدای او کنی». و با دستش به حسین اشاره کرد و فکر کرد آیا عزیزتر از او کسی هست که آدم جانش را فدایش کند؟

بعد لبخندی زد و چشم‌هاش را بست.  

 

1- مسلم بن عوسجه اسدی

2- سوره احزاب / آیه 23 

   + مریم روستا ; ۱:٤٧ ‎ق.ظ ; ٢٩ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

روضه اصحاب (1)

یک: مردی که همه‌ی دغدغه‌اش وفاداری بود1

از او فقط یک جمله‌ی سؤالی توی تاریخ مانده؛ «اَوَفیت؟!» ... بعد آن همه تیری که وقت نماز ظهر روز دهم، با دست و پا و سر و سینه از حسین سلام خدا بر او دور کرده بود فقط زنده مانده بود که امام سرش را به دامن بگیرد و به این سؤالش جواب بدهد که: «آیا وفا کردم»؟

-«تو جلوتر از من می‎روی بهشت»2. این را امام در جواب سؤالش گفته بود. 

 

1. عمرو بن قرظه بن کعب انصاری

2. اَنت اَمامی فی الجنّه

   + مریم روستا ; ٤:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢٦ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

و گردابی چنین حایل

هر سال محرم که می‎رسد ما مثل آدم‌های طوفان‌زده‌ای که تازه باورشان شده باشد گرفتار چه سیلابی شده‌اند، ده روز – بیشتر و کمتر-  میانه‌ی خوف و رجا می‎دویم و می‏دویم بلکه بتوانیم خودمان را به کشتی‎ِ نجات او برسانیم. این طرفمان کسی مثل عبیدالله بن حر جعفی غرق شده و دیگر امیدی به نجاتش نیست، که خیلی شبیه ماست، که وقتی می‎بینیمش زبانمان از ترس بند می‌آید. آن طرف اما زهیر و حر هم هستند که روی عرشه ایستاده‌اند تا دلمان را گرم کنند. خدا کند این وسط‎ها ندایی نیاید که؛ انه لیس مِن «اهلک»، انّه عَملٌ غیرُ صالح...×   

ما یک سال غرق گرداب‌های خودمان دست و پا می‎زنیم و اصلاً حواسمان به نگاه‌های نگران شما نیست. شما اما محرم که می‎رسد دیگر اهل حساب و کتاب نباش، آقای کشتی‎های نجات، آقای چراغ‌های هدایت! کشتی‌ات را برای ما نگه‌دار، فانوست را بالا بگیر؛ شاید ما هم عاقبت «اهل» بشویم. شاید برگردیم.

× سوره هود/ آیه 46/ در وصف پسر نوح

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٥ ‎ب.ظ ; ٢۳ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

ماهی حوض من

من داشتم درسم را می‎دادم. یکی از اولین جلسه‌های ترم. بچه‌ها شاید چشم‌های من را می‎دیدند و پرده تصویر پروژکتور را. خیلی تلاش می‎کردم لبخندهام را مخفی کنم. تو اما مثل یک ماهی کوچولو بالاخره داشتی حرکت‌هایت را به اطلاع من می‎رساندی و من نمی‎توانستم  این حس خوب را پنهان کنم. اگرچه حالا هم نمی‎توانم با کسی به اشتراکش بگذارم. این احساس‎های ناب میان من و توست و خدای ما. حالا هم هیچ‎کس نمی‎داند وقتی توی حوض دلم می‌چرخی چه حالی می‎شوم. 


الهی که خدا این حس و حال خوب را برای همه‌ی آن‎ها که مشتاق و منتظرند، بخواهد. 

   + مریم روستا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٩ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

ضحی

قبلاً هم نوشته‌ بودم که سوره «ضحی» را یک جورِ ویژه‌ای دوست دارم. شاید برای آن‌که یکی از اولین سوره‌هایی‌ست که توی ایام کودکی با صدای مرحوم «عبدالباسط» شنیدم و شیفته‌ی لحن آیه‌هایش شدم بی آن‌که از معنایشان چیزی بدانم. بعدها که قدری با قرآن انس گرفتم این شیفتگی به معنی قشنگ آیه‌های این سوره هم تسری پیدا کرد. دلم فشرده می‌شد از ادبیاتی که خدا با آن بنده‌اش را نوازش می‌کرد و دل‌داری می‌داد. که برای پیام‌برش به «ضحی» قسم می‎خورد که هیچ‌وقت تنهایش نگذاشته و هیچ‌وقت رهایش نکرده.

چند وقت پیش، توی موعد چهارماه و ده‌روزگی‌ات‌ که به اشاره‌ای وقت انتخاب اسم است، با بابا تصمیم گرفتیم اسمت را بگذاریم «ضحی». ضحی یعنی درخشش خورشید، یعنی روشنای روز، آن وقتی که آفتاب بلند می‌شود و نور همه جا را فرا می‎گیرد. هر وقت به اسمت فکر کردی یادت بیاید که به صراحت و روشنی روز، خدا هرگز بنده‌اش را تنها نمی‎گذارد و رها نمی‎کند. 

   + مریم روستا ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()

و چه رنگی بهتر از رنگ خدا؟!

دست گذاشت روی شکمش. صورتش را به آسمان چرخانید. چشم‎هاش می‌درخشید. گونه‌هاش خیس بود. گفت: این بچه را نذر خودت می‎کنم، که فقط برایِ تو باشد2 ... و خدا نذرش را نه، بچه‌اش را به نیکویی قبول کرد3. اسمش «حنه» بود. همسر عمران. مادر مریم.

 

این‌طور دعاها از دهان من خیلی بزرگ‌تر است اما ... حالا که دست‌های نقاش تو دارد در درونم صورت‌گری می‎کند4، به این کوچکِ من، رنگ خودت را بزن، رنگ خودت را. می‎شود یعنی؟!

 

1. صبغه الله و من احسن من الله صبغه (بقره/ 128)

2. انی نذرت لک ما فی بطنی محرراً فتقبل منی (آل عمران / 35)

3. فتقبلها ربها بقبول حسن (آل عمران / 36) 

4. هو الذی یصورکم فی الارحام کیف یشاء (آل عمران/ 6)

   + مریم روستا ; ۱٢:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳٩٤
comment نظرات ()