بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

تولدت مبارک بابایی

زهره می‌گفت از اولش هم می‌دانستم دختر است. می‌گفت: به تو و مصطفی دخترداشتن خیلی می‌آید. از ذوق خندیده بودم. من که تهِ دلم بیشتر دختر می‌خواست. فکر می‌کنم به تو هم دخترداشتن بیشتر بیاید. فکر کنم تو از آن باباهایی می‌شوی که بلدند چطور آرام و قرار دخترهایشان بشوند و پشت‎گرمی‎شان و چطور نازشان بخرند و چطور پا به پای نازک‌دلی‌شان بابایی کنند... می‌شود از همین حالا تصور کنم دست‌های نازک دخترکمان را که میان موهای فرفری تو بازی می‌کند! چه دختر بابایی‌ی بشود ضحی! چه بابایی بشوی تو! چه تماشاگر مشتاقی بشوم من برای دیدن صحنه‌های لطیف مراوده‌های پدر و دختریِ شما دو تا. 

تولدت مبارک مصطفی! بهار سی و چهارم زندگی‌ات یک شکوفه‎ی ناز دارد؛ یک هدیه‌ی آسمانی. الحمدلله برای میوه‌ی شیرین و نوبرانه‌ای که در راه است.   

   + مریم روستا ; ۳:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢٩ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

فاتح کوچک من

حال غریبی است که این روزها تو از همه به قلب من نزدیک‌تری و توی این چند ماه، صدای قلبم را بهتر از خودم شنیده‌ای، می‎شنوی. فکر می‌کنم مهم‌ترین و اصلی‌ترین صدایی که می‎شنوی هم‌این باشد. حس خوب و البته نگران‌‎کننده‎ای است که تو این‌همه به صدای قلب من انس بگیری. من – تا چندوقت- برای تو بشوم مرکز دنیا، تو بشوی میوه‌ی دل من، پاره‌ی قلب من، برآمده از وجود من، خدا تو را بند کرده باشد به بند دلم ...  نه، این‌طوری نمی‎شود! باید بنشینیم و با هم فکری برای این وابستگی بکنیم. تو هنوز نیامده، داری همه‌ی دنیای من را فاتحانه تسخیر می‎کنی.

 کسی هست اما که گفته از رگ گردن به من نزدیک‌تر است و تو حتماً بهتر از من می‎‌دانی و می‌شناسی‌‎اش. 

   + مریم روستا ; ۸:٤٥ ‎ب.ظ ; ۱٩ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

یا دائم الفضل علی البریه

ای کسی که عادت داری زیاده روی کنی توی خوبی کردن، توی خوب بودن.          

 

+ از دعاهای شب جمعه     

+ می‌‎دانم! زیاده‌روی کردن بار مثبتی ندارد اما هر وقت به «فضل» او می‌رسم و به این همه ناسپاسی و کم قدری خودم، هم‌این معنا به ذهنم می‎آید.                                                                     

   + مریم روستا ; ٤:٤٠ ‎ق.ظ ; ٥ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()

بار دیگر شهری که دوستش می‌داریم ...

باید بگویم و بنویسم خوشحالم که توی شیراز به دنیا می‎آیی. باید بیایی و نشانت بدهم که چه شهر دوست‌داشتنی‌ی است. البته از ورای شلوغی‎ها و آلودگی‎های این روزهایش. کاش تو هم قصردشت را دوست داشته باشی و با درخت‎های چنارش انس بگیری؛ و  محله‌ای که توی آن متولد می‌شوی و سبزی‌فروشی محله را با آن‌که قدری گران می‌فروشد! ...  و پیاده‎روهای خیابان لطفعلی‎خان را و بازار وکیل و بوی عطاری و پارچه‌های نو را وقتی در هم می‎آمیزد... و راسته‌ی علاقه‎بندها را و گبه و گلیم‌های قشقایی را و درخت‌های نارنج و حوض وسط سرای مشیر را. و شاهچراغ را و در و پنجره‌های مسجد نصیرالملک را و شب‌های حافظیه و خواجو را. طعم عرقیات و فالوده‎ی پشت ارگ را و بستنی‎های «بابابستنی» را که مهم‎ترین تفریح خوراکی من و باباست! ...  وای! عطر بهار نارنج را...

می‏‎بینی؟! از همین حالا دارم دوست‎داشتن‎هایم را به تو تحمیل می‎کنم. اما راستش فکر می‎کنم اگر ژن‎ها کار خودشان را انجام بدهند و تو قدری هم شبیه من باشی، به این شهر دل می‎بندی. شهری که پدرت توی آن متولد شده و مادرت توی یکی از روستاهای حوالی‌اش ... حالا از روستای زادگاهم که باید زیاد برایت بگویم. آن‌جا را که حتماً عاشق خواهی شد. فکر کنم از آن بچه‎هایی بشوی که عصر جمعه با گریه از باغ و باغچه‌ و گلخانه‌ی بابابزرگ جدایت کنیم و به شهر برت گردانیم. از الان به تو حق می‎دهم. می‎دانی! در درونِ همه‌ی ما یک روستاییِ بکر ِبالقوه هست که از پیچیدگی‌های شهرنشینی هراس دارد. 

   + مریم روستا ; ٧:٠٤ ‎ق.ظ ; ٢ دی ۱۳٩٤
comment نظرات ()