بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بداهه‌های سوز

یک: آدم فکر نمی‎کند دقایقی قبل از نطق تاریخی، آن سخنرانی یک‌سره شکوه و جلال و عزت، این بداهه‌های دردناک را سروده باشد. دقایقی قبلش سرها را آورده باشند توی بازار کوفه و شدت درد و مصیبت، سر او را به چوبه‌ی کجاوه کوبیده باشد و باریکه‌های خون جاری شده باشد. اما این‌طور است. زنی که از بالای شکوه و صلابت و دانش، به مردم کوفه نهیب می‎زند و نفس‌هایشان را توی سینه حبس می‎کند، هم‌آن خواهری‎ست که وقتی سر برادرش را روی نی می‌‎بیند بی‎هوا بداهه‌های سوز بر زبانش جاری می‎شود: « ای هلال ماه که وقتی داشتی کامل می‌شدی، خسوف کردی و برای همیشه غروبت رسید..».1

دو: برادرش را با «شقیق فوادی» خطاب کرده. با «نیمه‌ی قلبم»، «پاره‌ی دلم».2

سه: این بداهه‌ها قلب فاطمه‌ی کوچک را هم وقتِ دیدن این صحنه‌ها روایت کرده؛ «برادر! با این فاطمه‌ی کوچک حرف بزن که قلبش دارد آب می‎شود».3

چهار: و حال حضرت علی بن حسین را هم: «برادر! اگر ببینی چه به حال علی آمده که حتی قدرت جواب دادن را هم از او گرفته» و ادامه‌اش: «برادر! علی را در آغوش بگیر و به خودت نزدیکش کن که قلبش آرام بگیرد»...4

 

  1. یا هلالاً لما استتم کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروباً
  2. ما توهمت یا شقیق فؤادی/ کان هذا مقدراً مکتوبا
  3. یا اخی فاطم الصغیره کلمها/ فقد کاد قلبها ان یذوبا
  4. یا اخی لو تری علیاً لدی الا/ سرمع الیتیم لا یطیق جوابا / یا اخی ضمه الیک و قربه/ و سکن فؤاده المرعوبا 
  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

زمینی که رستگار شد

نه فقط آدم‌هایی که با شما بودند، آن تکه زمین حتی، آن تکه زمینی که شما رویش افتادید و خونتان را فرو برد و در دلش دفن شدید، آن زمین هم پاک شد. پاکش کردید.×

 

× و طابت الارض اللتی فیها دفنتم (از متن زیارت وارث)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها

شیخ عباس قمی توی نفس‌المهمومش گفته است: «من به مأخذی دست نیافتم که دال بر آمدن لیلا به کربلا باشد». بهتر هم که سندی نیست. لااقل دل آدم ذره‌ای خوش می‌شود به این‌که مادرش نیامده بود. همان چند کلمه‌ از «رباب» هم که توی مقاتل آمده قلب آدم را آتش می‌زند. حجم مصیبت امام هم عظیم‌تر بود اگر لیلا توی خیام حاضر بود. اگر چشم‌های نگرانش عرصه‌ی قتال را می‌پایید. و اگر راست گفته‌ باشند راوی‌ها که «فقطعوه بالسیوف ارباً ارباً» باید دعا کرد این‌ وصف‌ها را مادر نشنیده باشد. همان «علی الدنیا بعدک العفا» گفتنِ پدر بس است برای تصور سنگینی مصیبت «علی». همان گذاشتن صورت روی صورت علی...

توی آن صحرا، بانویی اما بود که بلد بود بار مصیبت همه‌ی مادرها را یک‌تنه به دوش بکشد. سیدابن طاووس از راوی نقل می‎کند که بعد شهادت علی، بانویی از خیمه‌ها بیرون آمد در حالی‌که داشت صدا می‎زد: «یا حبیباه!‌ یا بن اخاه!»... 2 


1. مادرت نیست اگر مادر سقا هم نیست/ عمه‌ات هست به جای همه‌ی مادرها (از مرثیه‌ی سوزناک علی اکبر لطیفیان).

2. و خرجت زینب بنت علی تنادی یا حبیباه! یابن اخاه!... و جاءت فاکبت علیه، فجاء الحسین فاخذها و ردها الی النساء. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

رضیع‌الصغیر

امام عصر توی ناحیه‌ی مقدسه با «رضیع الصغیر»1 سلامش داده‌اند. اسمش «عبدالله» است. اسمی که کنیه‌ی امام را مصداق داده بود؛ «اباعبدالله». امام اما چون اسم علی را دوست می‌داشتند با «علی‌کوچک‌تر» صدایش می‌کردند. آن بار آخر هم که برای وداع آمدند گفته‌اند «فرزند کوچکم»2 را بدهید که با او خداحافظی کنم. جملاتی که از زیارت منسوب به ناحیه‌ی مقدسه به او اختصاص داده شده، این‌ است؛ «سلام بر عبدالله پسر حسین، کودک شیرخوار تیرخورده‌ی به زمین افتاده‌ی به خون غلتیده که خونش به آسمان بالا رفت و در آغوش پدرش به وسیله‌ی تیر ذبح شد. خداوند تیرانداز و پژمرده‌کننده‌اش «حرملة بن کاهل اسدی» را لعنت کند»3. دل آدم را خون می‌کند این عبارت‌های مکشوف. آخرش به خصوص، که گفته؛ حرمله، «پژمرده»‌اش کرد. روضه‌ی مفصلی می‎شود برای خودش. 

1. شیرخواره‌ی کوچک

2. ولدی الصغیر          

3. السلام علی عبدالله ابن الحسین، الطفل الرضیع، المرمی الصریع، المتشحط دما، المصعد دمه فی السماء، المذبوح بالسهم فی حجر أبیه، لعن الله رامیه حرملة بن کاهل الاسدی وذویه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

و هیچ‌کس را تا به بلای کربلا نیازموده‌اند از دنیا نخواهند برد

زهیر تا به بلای کربلا آزمایش نشد، گوهر درونی‌اش رو نشد. مهم‌ترین وصفی که از سابقه‌اش توی حافظه‌ی تاریخ مانده، عثمانی‌بودنش است. حربن‌یزیدریاحی هم. امثال عبیدالله‌بن‌حرجعفی هم اگر کربلایی نمی‌آمد، حقیقت‌شان معلوم نمی‌شد. خوبی و سختی کربلا به همین است. به همین بود. به همین معلوم شدن تکلیف‌ها، به همین رو شدنِ واقعیت‌ها و حقیقت‌هایِ درونی.

«تمحیص» یعنی تخلیص از مواد اضافی. یک فرآیند تصفیه و خالص‌سازی. وارد کربلا که شده بود گفته بود؛ «فاذا محصوا بالبلاء قلّ الدیانون». گفته بود؛ وقتی با بلایی آزمایش می‌شوید که خالص بشوید، که ناخالصی‌ها رو بشود،‌ دین‌دارها چه کم‌اند. راست گفته بود، راست گفته بود.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ٩ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه

روضه‌ی اشقیا

«عمرسعد» آدم عجیبی‌ست. یعنی شخصیتش از شدت دمِ‌دست‌بودن و باورپذیربودن برای قرار گرفتن توی آن جایگاه عجیب است. آدم فکر نمی‎کند کسی مثل او فرمانده‎ی تاریک‌ترین سپاه تاریخ بشود. ماها تصور می‎کنیم سردسته‌ی آدم‌هایی که مقابل امام حسین می‎ایستند، باید خیلی آدم عجیب و غریبی توی ظلم و قساوت باشد. ظاهراً اما این‌طور نیست. عمرسعد، خیلی هم آدم دور از دسترس و غریبی نیست. ماها شاید شبیه «شمر» نباشیم یا نشویم هیچ‌وقت، اما رگه‌هایی از شخصیت عمرسعد را خیلی‌هایمان داریم. رگه‌هایی که وسط معرکه می‌تواند آدم را تا لبه‌ی پرت‌گاه ببرد.

از همان لحظه‌ی اول ورود به کربلا شک دارد به آمدنش، به جنگیدنش با حسین. حتی جایی آرزو کرده که کاش خدا من را از جنگیدن با حسین نجات بدهد. عمر سعد «علم» دارد. «علم» دارد به این‌که حسین حق است. به این‌‎که جنگیدن با حسین، یعنی قرار گرفتن توی سپاه باطل. اما چیزهایی هست که وقت «عمل» می‌لنگاندش. زن و بچه‌هاش، مال و اموالش،‌ خانه و زندگی‌اش و مهم‌تر از همه‌ی این‌ها؛ گندم‌های ری؛ وعده‌ی شیرین فرمانداریِ ری.

شب دهم امام می‌کِشدش کنار، حرف می‌زند با او +. حتی دعوتش می‌کند به برگشتن، به قیام در کنار خودش. می‌گوید؛ می‌ترسم خانه‌ام را خراب کنند،‌ امام جواب می‎دهند: خانه‌ی دیگری می‌‎سازم برایت. می‎گوید؛ می‎ترسم اموالم را مصادره کنند! امام دوباره می‎گویند؛ بهتر از آن‌ها را توی حجاز  به تو می‎دهم. می‎گوید نگران خانواده‌ام هستم، ‌نکند آسیبی به آن‌ها برسانند ...

ماها هم «شک» داریم، همیشه در رفت و آمدیم بین حق و باطل. با آن‌که به حقانیت حق واقفیم. مال و جان و زندگی و موقعیت‌مان را خیلی دوست داریم؛‌ از دست دادنشان خیلی برایمان نگران‌کننده است. و این‌ها نشانه‌های خطرناکی‌ هستند. نشانه‌های سیاهی از شباهت ما با عمرابن‌سعد‌ابن‌ابی‌وقاص. هزاری هم که هر بار توی زیارت عاشورا لعنتش کنیم.

 

عمرسعد از آن خاکستری‎هایی بود که کربلا تکلیفشان را با خودشان معلوم کرد. رفت و آمد میان سیاهی و سفیدی تمام شد دیگر. رفت تا عمق سیاهی‌ها و دیگر همان‌جا ماند.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩۳
تگ ها : حسینیه