بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

من چه سبزم امروز و چه اندازه تنم هوشیار است

سی و یک سالگی، دالانی‌ست که عزیزی در ابتدایش، یک دسته رز صورتی مینیاتوری گذاشته‌ با دو تا کتاب که از کلمه‌های نورانی لبریزند، با یک یادداشت حال‌خوب‌کن ... در انتهایش، کاش نسیم باشد و نور باشد و نیلوفر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

حواسم به زندگی نیست

یک: دیشب داشتم غر می‌‎زدم پیش مصطفی؛ از چالش‌ها و دردهام می‌گفتم و از شرایطی که به نظرم سخت می‌آمد و از تصمیم‌های سخت زندگی ... صبح خنده‌ام گرفت از دردهای کوچکم؛ با آن‌که می‌دانم دوباره بی‌خوابم/ بی‌خوابمان می‌کنند. خط شعری آمد جلوی چشم‌هام: «حواسم به زندگی هست/ و همیشه از خودم می‌پرسم/ آیا ماهی‌ها می‌دانند/ که در آب زندگی می‌کنند»؟

دو: با عطیه آشنا شدم و چای خوردم و حرف زدم؛ دیروز عصر؛ توی پاتوق کتاب شیراز. آشناییِ خوبی بود. یک گلدان کوچک خواستنی به من هدیه داده که اسلیمی‌هاش آن‌قدر ساده و روانند که دیوانه‌ام می‌کنند. «آیا ماهی‌ها می‌دانند که در آب...»؟

سه: آخرین پنج‌شنبه‌ی مهر است و هزارکوچه هنوز توی این شهر هست که قدم‌زنان نپیموده‌ایم‌شان. و هزار چای معطر دم‌نشده و عطر هزار کیک خانگی و هزار دانه‌ی انار منتظر توی کاسه‌های بلور و هزار شمع روشن نشده  و هزار چوب عود نسوخته و هزار صفحه و هزار بیت عاشقانه‌ی ناخوانده ... بیا حواسمان به زندگی باشد.       

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

مالک ملک دلی

پشت لپ تاپ نشسته‌ام، اسپیکر روشن است؛ مداح دارد می‌خواند: «یا علی! یا علی! مالک مُلک دلی +...»  دلم فشرده می‌شود. یادم به حاج آقا امجد می‌افتد؛ وقت‌هایی که بی‌هوا و این آواز به لب، وارد مسجد دانشگاه می‌شد. به حاج آقا قاسمیان هم، وقت‌هایی که ابیات حماسی فؤاد کرمانی را در وصف حضرت امیر آواز می‌کرد + . مصطفی اگر الان بود لابد می‌گفت زود ایمپرس می‌شوم. بر می‌گردم به بسته‌ی درس هفته‌ی آینده، چند تصویر ضمیمه می‌کنم به توضیحات «موهنجودارو» و «هاراپا» ... کنارم به لیست، اسم نجمه و همسر و دخترهاش را اضافه می‌‎کنم. متن شعر فواد را سرچ می‌کنم بدهم آقامحمدابراهیم، فردا بعد زیارت امین‌الله بخواندش. صدیقه دو تا پوستر داده که اگر لازم شد به دیوار بزنم. شاید بزنمشان به پرده‌ها، یکی تو هال،‌ یکی را توی اتاق. رویشان نوشته شده؛ « ... انت اخی و وارثی و وصیی ». دلم فشرده می‌شود دوباره. هم‌این جمله‌ها،‌ فردای ما را عید کرده. کاش تاب داشتیم زیر بیرق این ولایت بایستیم. کاش سهم‌مان از ولایت شما چیزی بیشتر از این‌ها بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٦ ‎ق.ظ روز ٢٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

برداشت از بناهای تاریخی

اسم پسرها شمس‌الدین و صدرالدین و بهاءالدین بود. حاج‌خانوم آن قدر شیرین صدایشان می‌زد که هنوز هم طنین لحنش توی گوشم مانده وقتی پسرها را که توی حیاط به شیطنت مشغول بودند صدا می‌زد. با این حال لحنش مهر داشت؛ خیلی عمیق و مادرانه؛ تشر نداشت. حاج آقا از اول صبح می‌رفت توی اتاق بیرونی. مردم می‎آمدند؛ از هر فرقه و گروهی. زردشتی‌ها هم حتی. از حل اختلافات خانوادگی گرفته تا وجوهات و احکام و ... هر چه که از دست یک «روحانی» بربیاید. شب‌ها توی حسینیه منبر می‎رفت. دهه‌ی دوم محرم بود انگار. خانه‌‌ی اصلی‌شان یزد بود. برای ایام خاص می‌آمدند میبد. با این‌همه، خانه اصلاً شبیه یک سکونت‌گاه موقت نبود. مسکن بود. روح داشت. آن‌طرف توی هشتی و بیرونی حاج‌آقا با مردم سر و کار داشت،‌ این طرف توی اندرونی، پسرها توی حیاط آتش می‌سوزاندند و دخترها راحت و آزاد، بی‌دغدغه‌ی نامحرم و حجاب، قدم می‎زدند و کمک می‌‎کردند. من و فاطمه از حیاط شروع کردیم تا اتاق‌های اندرونی و بادگیر و اتاق بیرونی و هشتی و آخرسر هم پشت بام. آن نصفه‌روزی که روی پشت بام بودیم، حاج آقا آرام نداشت. مدام از اتاق می‌آمد بیرون و صدایمان می‌زد. دلش شور می‌زد. نمی‎دانست دو تا دختر دانشجوی معماری از این مدل پله‌ها باید زیاد بالا رفته باشند و لبه‌ی پشت‌بام‌های خشتی و طاق‌ضربی را زیاد گز کرده باشند ... حیاط حوض داشت. درخت انار هم. کف اتاق‌ها زیلوهای دست‎باف میبدی پهن بود. دست‌پخت حاج خانوم حرف نداشت. از آن‌همه مهر و محبت که نثار بچه‌ها و حاج‌آقا می‎کرد انگار قدری هم می‌پاشید به غذا که آن‌قدر به ما می‌چسبید. عصر که می‌شد بقیه‌ی دخترها و دامادها هم می‌آمدند. یکی از دامادها هم معمم بود انگار. ما هم شده بودیم دو تا دختر خانواده. همه به اسم می‌شناختندمان. چای می‌خوردیم. کاهو سکنجبین هم. یادم هست یک عالمه انار هم بود؛‌ توی انباری؛ زیر یک تل کاه. شمس‎الدین نشان‌مان داد جایش را ...

 خانه‌شان مَسکن بود؛ روح داشت. بیرونی و اندرونی‌اش توی قرن بیست و یکم هم کار می‎کرد. امروز وسط کار و بار، دلم تنگ شد برای خانه‌ی حاج‌آقا. برای خودش. برای حاج خانوم،‌ برای صدای پرمهرش وقتی با لهجه‌ی یزدی پسرها را صدا می‌زد. من و فاطمه توی آن چند روز به جای سه واحد درس «برداشت از بناهای تاریخی» چند واحد اخلاق در خانواده و آداب معاشرت با مردم و ویژگی‌های یک روحانی حقیقی و روح حاکم بر فضا و مهر و محبت و صفا و این‌ها هم گذراندیم و یک‌عالمه اندوخته‌ی دیگر. یادم باشد بروم میبد یک سفر دیگر دوباره؛ بعد ده سال؛ خانه‌ی حاج آقا حیدری... کاش دست نخورده باشد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

از معلمی و معماری

تا پیگیری‌های - پردردسر- اداری برای انتقال از دانشگاه علم و صنعت به دانشگاه شیراز انجام بشود، این ترم دو تا درس توی گروه معماری گرفتم. یعنی بعد مدتی دوری از معماری، بازجستم روزگار وصل خویش. البته از آقای دکتر «ع» باید تشکر کرد که اعتماد کرد و این دو تا درس را به من سپرد. دلم به حال بچه‌ها می‌سوزد وقتی یادم می‌آید ماها درس «معماری اسلامی» را با چه استاد دانشمند و فرزانه‌ای1 گذراندیم و این‌ها با چه آدم کم‌سواد و تجربه‌ای مواجه‌اند. با این‌همه دارم تلاشم را می‌کنم که خیلی هم متضرر نشوند. این‌ روزها کتاب‎های براند و بولوم و اتینگهاوزن و بلر و گرابر2، دور و برم را گرفته‌اند و دوباره این حسرت و افسوس آمده سراغم که همه‌ی مکتوبات به درد بخور معماری اسلامی را غربی‎ها نوشته‌اند. کاش دانشگاه همکاری کند بشود چند جلسه از درس را توی مدرسه‌ی خان، یا گوشه‌ی سرای مشیر، یا توی شبستان نصیرالملک و صحن مسجد وکیل برگزار کرد بلکه کم‌سوادی من را این فضاها جبران کنند. 

  

 1. دکتر مهرداد قیومی بیدهندی؛ از انسانیت و بزرگی و دانش و اخلاق ایشان هر چه بگویم کم است. یادم هست یکی دو جلسه از درس را هم دکتر بهشتی (سیدمحمد) آمد و برایمان از «خانه» گفت و محظوظ شدیم بسی. 

 2. رابرت هیلن براند، جاناتان ام. بلوم، ریچارد اتینگهاوزن، شیلا بلر، الگ گرابر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

یکم ذی‌حجه

می‌شود همین حالا نشست سر سجاده و خدا را سوگند داد به لحظه‌های اول ذی‌حجه و به بیت عزیزی که بنا و بنیادش همین لحظه‌ها چیده می‌شود، به آن خانه‌ی کوچک که در زیر سقفش دو دریا به هم می‌رسند، به مهار ناقه‌ی بانو که در دست سلمان است، و به پیرهن عروسی‌اش که سهم آن زن مسکین می‎شود، به هم‌این لحظه‌های سرور و بهجت قلب علی سلام خدا بر او و به زرهش که کابین زهرا شده و به جهیزیه‌ای که بیشترش ظرف‌های سفالی‌‌ست+‌...  می‎شود خدا را به این‌ها قسم داد که رها نکند زندگی‎مان، زندگی‌هایمان را. که لطف او اگر نباشد،‌ رشته‌ی مهر و پیوندی باقی نمی‎ماند.

و باید صدقه بدهم برایت فاطمه؛ برای این رشته‌ی مهر نو...   


+جهیزیه‌ی زهرا که دید گریه کرد. بعد دستهایش را به آسمان بلند کرد و گفت: «اللهم بارک لقوم جل انیتهم الخزف»؛ خدایا برکت ببار بر خانواده‌ای که بیشتر ظرف‌هایشان گِلی‌ست. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٤ ‎ب.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

از چشم تو و ...

دیروز زیاد به تو فکر کردم؛ اثر دیدنِ عکس‌ها و فیلم‌های عروسیِ محمد بود لابد. دلم هوای بچگی‌هایت را هم کرده بود انگار و آن‌همه انس و آن رابطه‌ی عجیب و این حس غریب ... کاش می‌دانستم آن دو تا حجره‌ی فیروزه‌تراشی* عاقبت سهم که می‌شود؟!

 

* ... از چشم تو و حجره‌ی فیروزه‌تراشی (مصرع غزلی از علیرضا بدیع)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳ مهر ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد