بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پیرمرد، چشمِ ما بود*

حرم شاهچراغ پابرجاست. اما متولی‌اش رفته. نمازجماعت‌های صحن هست اما امام جماعتش رفته؛ با آن لهجه‌ی شیرین شیرازی، با آن عمامه‌ی مشکی و چهره‌ی آرام ... پیرمرد رفت و با آن‌که چند بار بعد نمازهای تابستانی صحن، دورادور از درِ پشتی بدرقه‌اش کرده بودم، هیچ‌وقت پایم یاری نکرد جلوتر بروم، بپرسم آن‎همه آرامش را از کجا آورده پاشیده به صورتش... همیشه فکر می‌کردم اگر از شعاعی نزدیک‌تر بشوم آرامشش مخدوش می‌شود.  هیچ‌وقت دلم نیامد آن هاله‌ی قدسی که بعد نماز گرداگردش را گرفته بود، پاره کنم. 

* سید محمدمهدی دستغیب 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، درد

مرد باید این‌ها را بلد باشد...

بعد آن همه توصیه به عقل و عقل و عقل و بستن در احساس،‌ باید به فاطمه بگویم آخرش باید دل بلرزد. باید از پس مرور تجربه‌ی آن چند ماه برایش می‌گفتم آخرش دلم لرزید. می‌گفتم با آن‌که در دروازه‍‌ی دل را محکم بسته بودم، با آن‌که او هم به فاصله از من ایستاده بود و لاف عقل می‌زد و برای نقاط اشتراک و افتراقمان نمودار مایندمپ1 می‌کشید، آخرش بلد بود قدری نزدیک‌تر بیاید و آن‌جا که باید، در دروازه‌ی دل را بکوبد. باید بگویم بعدِ چند نوبت و چند ماه گفت‌وگوی عاقلانه، مرد باید بتواند از در دیگری هم به قدر قدمی جلو بیاید ... باید بگویم تو من را یک شب مهرماهی، یک شب خسته، بعد از یک روز پرکار، که حتی نای گفت‌وگو برایم نمانده بود، حتی توان قرار گذاشتن و تا آن سر شهر آمدن نداشتم، گیر انداختی. پیش‌ترش چندباری با هم شام خورده بودیم و حرف زده بودیم. شام آن شب اما... نمی‌دانم فرقش چه بود. از آن کیفیت‌های بی‌نام2 داشت لابد. تو البته قدری پا فراتر گذاشته بودی و بر خلاف قرارمان- که هیچ قدمی از احساس برداشته نشود- هدیه‌ای آورده بودی؛ هدیه‌ای به ظرافت و دقت. و گفتی که تصمیمت را گرفته‌ای و گفتی که از روز اول هم تصمیمت را گرفته بودی و «لکن لیطمئن قلبی» این چندماه را آمده‌ای و حالا منتظر من می‌مانی برای تصمیم‌گیری. تو یک شبه از شیراز آمده بودی تهران که این حرف‌ها را بزنی و به روشنی، به یقین می‎دانستی که با این کار، دیگر تصمیم‌گرفتن من به یک هفته هم نخواهد کشید ... باید به فاطمه بگویم، آن آخرهای تصمیم‌گیری، بعد آن‌همه قدم‌های عاقلانه، مرد باید بلد باشد دل زن را که هنوز یک‌دله نشده، بلرزاند؛ با یک میز شام شاید؛ با نور شمع و بوی عود؛ توی یک شب پاییزی، با یک گردنبند برازوی3... مرد باید این‌ها را بلد باشد. 

 

1, Mind Map

A Quality Without Name از اصطلاحات الکساندری  2.

3. Brosway

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

از افراط‌ها و تفریط‌ها

وقتی به جای لینک کتاب‌ها و مقاله‌های علمی، دسکتاپ را لینک طرز تهیه‌ی فلان غذا و بهمان سالاد و دسر پر کرده باشد و به جای اتاق مطالعه و پشت لپ تاپ، اهمّ اوقات شبانه‌روز توی آشپزخانه سپری بشود باید یاد این روایت حضرت امیر افتاد که «لا تری الجاهل الّا مفرطاً او مفرّطاً»... اگرچه هر افراطی انگار تفریطی با خودش دارد همیشه. باید مشق اعتدال بنویسم مدتی.

 

× جاهل را نمی‌بینی مگر در حال تندروی یا کندروی. (هفتادمین کلمه قصار نهج‌البلاغه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

از شعرهای حال‌خوب‎کن

خرید کرده‌ام از فروشگاهی. توی راه فاکتور را چک می‎کردم دیدم پایینش بیت شعری نوشته، لابد از باب تفأل:

می بده تا دهمت آگهی از سرّ قضا/ که به روی که شدم عاشق و از بویِ‌ که مست؟!

مال حافظ است؛ زیرکانه و رندانه. قندکی توی دلم آب شد از هوای خوب عاشقی که این بیت به سرم انداخت. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : بزم غزل

هلالَ اَمنٍ وَ ایمانٍ

یک؛ یک مناجات خوبی حضرت سجاد سلام خدا بر او  توی صحیفه‌شان دارند که با هلال ماه حرف می‌زنند1. آن وسط‌هاش به هلال نو می‎گویند؛ خدا تو را کلید ماه‌ی نو برای برنامه‌ای نو قرار داد2. پشت‌بندش دعاهای خوبی می‌کنند برای ماه نو و برنامه‌های نو و اتفاق‌های خوبی که می‌شود از خدا خواست توی این ماه بیافتد.  

دو: موسیسلام خدا بر او از روز اول ذی‌قعده سی روز با خدا قرار گذاشت، خدا هم ده روز اضافه کرد این قرار ملاقات‌ را؛ که این چهل روز یادگار بماند برای همه‌ی آن‌ها که هلال نوی ذی‌قعده را بهانه‌‌ای برای قرارهای خوب می‌‌کنند. قرارهای خوبِ چهل روزه شاید.

سه: تهران که بودم فاصله‌ام تا شما متروی ترمینال جنوب بود و سواری‌های قم ... حالا که دورتر شده‌ام و دستم کوتاه‌تر، باز مرا بخوانید بانو؛ ماهِ خانواده‌ی شما آمده دوباره؛ ‌بگیر از من جهانم را ولی بانو حرم را نه/ تمام جاده‌ها آری خیابان ارم را نه3.

چهار؛ روزهای ذی‌قعده هوای صحن و سرای شما را هم زیاد به سر آدم می‌زند. و این ذکر صلوات خاصه اگر نبود چه بزرگ‌تر می‌شد حجم دلتنگی من برای ملاقات شما؛ اللهمّ صلّ علی علیّ بن موسی الرّضا المرتضی.

 

1. دعای چهل و سوم؛ وکان من دعائه علیه السلام اذا نظر الی الهلال

2. جعلکَ مفتاحَ شهر حادث لامرٍ حادثٍ                                                                    

3. مطلع شعری از خانم زهرا بشری موحد 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

فرشته‌ای از کنار خانه‌ی ما رد شد

سفره‌ی شام را جمع کرده بودیم. آقای «ت» داشت از روی حدیث می‌خواند و رسیده بود به آن‌جا که جبرییل از خدا پرسیده بود: «اجازه هست من هم بروم زیر آن عبا و کنار آن پنج نفر باشم»؟... من دلم خواست بشود از خدا پرسید آیا اجازه هست ما هم برویم زیر آن عبا؟ جای خیلی خواستنی و امنی باید باشد؛ برای همه‌ی لحظه‌های خوشی و ناخوشی زندگی... بعد رسید به آن‌جا که پیام‌بر(ص) به علی(ع) گفته بود این ماجرا توی جمع دوست‌دارهای ما گفته نمی‌شود مگر آن‌که رحمت من بر آن‌ها فرود می‌آید و فرشته‌ها گرداگردشان را احاطه می‌کنند و برایشان آمرزش می‌خواهند... من دلم خواست چشم‌هایم باز بود و می‌دیدم راستیِ این حرف‌ها را... قدری برگشتم و در و دیوار خانه‌مان را نگاه کردم و فرش  و وسایل را و فکر کردم لابد این‌ها می‎بینند نزول فرشته‌ها را و فکر کردم اصلاً برای همین ذوق داشتم که نوبت میزبانیِ ما رسیده بود، که بچه‌ها این بار توی خانه‌ی ما جمع بشوند و به عادت مألوف، «حدیث کساء» بخوانند. که برسیم به همین جای آخر؛ به وعده‌ی آمدن فرشته‌ها ... که باور کنم لابد به سادگی و خلوصِ گفتن این جمله‌ها می‌شود فرشته‌ها را دعوت کرد به خانه‌ی تازه‎مان.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۳ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، روزنوشت