بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

من آدمِ کارکردن توی فضاهای مختلط نیستم

داشتیم با مصطفی راجع به این طرح جدید شهرداری که پرسر و صدا هم شده حرف می‌زدیم. گفتم نمی‌خواهم برای بقیه هم نسخه بپیچم اما حداقلش تجربه کاری خودم توی آن سه - چهار سال برایم حجت را تمام کرده که اختلاط توی محیط کاری هر قدر هم آدم به خودش و همکارانش مطمئن باشد،‌ آسیب‌های مستقیم و غیرمستقیم کم ندارد. گفتم به هر حال کار توی محیط مختلط آدم را به گفت‌وگوهای و مراوده‌های غیرضروری می‌کشاند. داشتم می‌گفتم از آسیب‌ها هم که بگذریم خیلی راحت‌تر بودم توی آن اتاق چهار نفره اگر پارتیشنی بین من و همکاران مرد بود،‌ که برای هر بار خوردن میان وعده‌ای یا بالا پایین شدن چادر و روسری‌ام یا چند لحظه سرم را گذاشتن روی میز از خستگی یا ... معذب نباشم، خودم را سرزنش نکنم. سه- چهار سال کار آن‌جا را برای خودم توجیه کردم و ماندم. شرکت، کنار دانشگاه بود و چند تا از اساتید خوبمان هم مدیر پروژه‌ها بودند. بخشی از مهم‌ترین طرح‌های شهری کشور آن‌جا تهیه می‌شد. خلاصه، کار آن‌جا به لحاظ تجربه حرفه‌ای برای یک دانشجوی ارشد طراحی شهری،‌ چیزی کم نداشت. اما بعداً که از آن شرکت آمدم بیرون- با همه تجربه‌های خوبی که برایم داشت- انگار عذاب خودخواسته‌ای را از خودم برداشته باشم نفس عمیقی کشیدم و یقین کردم من آدم کار توی محیط‌های مختلط نیستم.

 

سمیه عزیز + دعوت کرده بود به نوشتن در این باب و من باید –مثل همیشه محافظه‌کارانه- بگویم فقط تجربه‌ی خودم را می‎دانم و بقیه خودشان می‌دانند و فطرت‌شان و خدای خودشان.

قبلاً هم این‌جا+ به تلویح گفته بودم ...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه ... 38

یک جای دیگری هم توی ندبه هست که می‎گوییم: «تو همان دوری هستی که از ما دور نیست»×. بعد، همین جمله از شدت استیصال و تناقض و ابهام، اشک آدم را درمی‎آورد.

به چه بیانی صدایت کنیم؟ بای خطاب اصف فیک؟

 

× انت من نازح ما نزح عنّا. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ امرداد ۱۳٩۳

جایش چه خالی‌ست این روزها

برای ترس زن‌ها دیه داده بود. دیه داده بود تا آن لحظه‌ی خوف‌آوری که دل‌شان از صدای سم اسب‌های مردان جنگی،‌ لرزیده و ریخته را قدری جبران کرده باشد. در ازای گریه‌ی بچه‌های ترسیده، دیه داده بود. برای جنین‌هایی که از وحشت آن حمله،‌ سقط شده بودند دیه داده بود... این روزهای غزه را اگر می‌دید حالش چه بد بود؛ مردی که حتی برای لرزش دل زنی،‌ حتی برای گریه‌ی وحشت‌زده‌ی کودکی از صدای چکاچک شمشیر، دیه می‌پرداخت1.


1. علی پسر ابی‎‌طالب - سلام خدا بر او

پ.ن:‌در ماجرای هجوم خالد بن ولید به یکی از قبایل اطراف،‌ وقتی رسول خدا، ‌علی بن ابی‌طالب را مأمور دل‌جویی و جبران خسارات وارده به این گروه نمودند ... فلما رجع الىَ النبى صلى الله علیه و آله قال یا على! اخبرنى بما صنعت. فقال: یا رسول الله! عمدت فاعطیت لکل دم دیه و لکل جنین غره و لکل مال مالا و فضلت معى فضله فاعطیتهم لمیلغه کلابهم و حبله رعاتهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لروعه نسائهم و فزع صبیانهم و فضلت معى فضله فاعطیتهم لما یعلمون و لما لا یعلمون ... (مستدرک الوسائل/ ج 18)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر ، درد

همه در سایه ی گیسوی نگار آخر شد

نشسته‌ام توی خانه. دارم به «مسکن» فکر می‌کنم و به مفهوم سکونت و درس‌هایی که سر کلاس «مبانی نظری معماری» می‌خواندیم. و فکر می‌کنم چه‌قدر حال این روزها می‌تواند من را به دنیا بچسباند؛  بس که آرامیم بعد یک سال سخت و پر فراز و نشیب. بعد یک سال، خانه، برایمان دوباره «مسکن» شده است. من هستم، تو هستی و یک سقف مشترک و خدایی که ورای این سقف، لطفش را می‌پاشد به زندگی‌مان.

 نه ماه، این چمدان کوچک قرمز بود و من بودم و بار یک رساله‌ی ناتمام و تو بودی و نبودی... نه ماه، تو بودی و آن‌همه کارِ سخت بود و بار دو تا پروژه‌ی سنگین و من بودم و نبودم. نه ماه، این تلفن همراه بود و اشک‌های بی‎صدای من، تلفن همراه بود و صدای تو که امید به قلبم بچکاند و وسط گریه مرا بخندانَد و رمقی دیگر بدهد برای صبح فردایی که نبودی. نه ‌ماه من بودم و صبح‌های شاد ترمینال و شب‎های غم فرودگاه. تو بودی و دسته‌گل‌های استقبال. تو بودی و «انّ الذی فرض علیک القرآن لرادک الی معاد» در گوش من خواندن‌ها. من بودم و اشک‌های آرامِ روی صندلی هواپیما... خنده‌هامان هم بود، شادی‌ها هم، سفرهای خوب هم. اما دوری آن‌قدر درد داشت که زخمش روی پیکرمان بیشتر بماند. باورم نمی‌شود تمام شد و حالا من هستم و تو هستی و به میعادمان، به شیراز نازنین بازگشته‌ام. بازگشته‌ام که چمدان‌ها را باز کنم؛ زندگی کنم با تو و با شهری که دوستش داشتیم. باورم نمی‌شود من هستم و تو هستی و کابوس ترمینال و فرودگاه تمام شد. کابوس بستن چمدان تمام شد. باورم نمی‎شود زندگی می‌تواند قدری آسان هم باشد و آن‌همه روح‌مان را نخراشد و طاقت‌مان را نفرساید.

نه ماه، تو بودی و صبر بود و حوصله بود. تو بودی و لطف بود و مهربانی بود. نه ماه بود و تو اگر نبودی چه‌طور به آخر می‌‎رسید؛ و خدای تو اگر نبود ...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت