بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

ما یتیم‌های بی‌امام

این دعای «اللهم کن لولیک» دعای عجیبی‌ست. آدم را دچار این تصور می‌کند که شما هستید و زنده هستید و آن‌قدر عزیز هستید که باید روزی چندبار دعایتان کرد و شما را به خدا سپرد: «خدایا مراقبش باش! یاری‌اش کن! هوایش را داشته باش!...»1. تازگی‌ها اما اگر حواسم جمع باشد، با خواندنش مشکل پیدا می‎کنم، بس که درونم را به چالش می‎کشد؛ اگر او واقعاً زنده است من چرا نشسته‌ام؟ آن منِ‌ ملامت‌گرم بیدار می‎شود و حس یک آدم نشسته‎ی بی‎خاصیت را پیدا می‌کنم که فقط بلد است برای امامش دعا کند؛ خدایا مراقبش باش،‌ هوایش را داشته باش... حرفم شبیه حرف بنی‌اسرائیل می‎شود وقتی به موسی می‎گفتند: "تو و خدایت بروید بجنگید، ما همین‌جا نشسته‌ایم".یکی از همان‌هایی که قرآن مدام با اسم «خوالف» و «قاعدین» سرزنش‌شان می‌کند،؛ با لحن توبیخ و طعنه3 ... زود می‎گذرم از روی عبارت‌های دعا که این‌ها یادم نیاید.

 اگر تو زنده هستی و واقعاً قرار است یک روز برگردی حال ما نباید این باشد و اگر نیستی پس تکلیف آن‌همه دلیل و حجت عقل و نقل چه می‌شود؟ اگر آن همه دلیل و حجت راست است،‌ پس ما چرا نشسته‌ایم؟ چرا حال آدم‌هایی را نداریم که عزیزشان اسیر است،‌ در بند است، غایب است؟ چرا به نبودنت این‌همه عادت کرده‌ایم؟ چرا حتی دعا برای آمدنت عادت‌مان شده؛ محض ثواب می‎خوانیمش.  

مریم پیامک زده که امشب قرار است تا صبح توی خانه‌شان چهارده هزاربار «امن یجیب» بخوانند. فکر خوبی‌ست. به مصطفی بگویم تا صبح بنشینیم و امن‌یجیب بخوانیم. یک‌بار در سال هم که شده مثل آدم‌هایی بشویم که از نبودن تو مستأصل شده‌اند. بیچاره شده‌اند. که از اضطرار تو طاقت‌شان تمام شده. یک شب هم که شده باور کنیم دنیا بدون تو،‌ جای زندگی نیست. به خدا التماس کنیم شاید راضی بشود و به ما برت گرداند یا دلش به حال ما بسوزد؛ ‌به حال یتیم‌های بی‎امامی که سالی یک‌بار یادشان می‎آید آدم بی‎ امام چقدر یتیم می‎شود.4

 

1. اللهم کن لولیک ولیاً و حافظاً و... ناصراً و ...

2. فاذهب انت و ربک فقاتلا انا هاهنا قاعدون. سوره مائده/ آیه 24

3. آیه‌های سوره توبه توی این لحن سرزنش و هشدار و توبیخ و رو کردن نفاق‌های درونی، آدم را بیچاره می‌کند.

4. امام حسن عسکری از پدرش و ایشان و از پدرانشان روایتی دارند که با این جمله شروع می‌شود؛‌ »ناگوارتر از یتیمی فرد از ‌پدر و مادر،‌ یتیمی آن کسی است که از امامش دور افتاده و توان وصول به او را ندارد ... ». (الاحتجاج/ ج 1/ ص 66)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۳

سخت بود ولی ... می‌ارزید*

"آقا موسی را اولین بار و از نزدیک توی جشن عروسی دید. همان وقتی که زن‌های دیگر هم دیدند. اول دلش هری ریخت پایین. چون تا آن موقع توی قم سابقه نداشت داماد بیاید توی زنانه بنشیند کنار عروس؛ هیچ دامادی به سرش نمی‌زد این کار را بکند، چه برسد به داماد معمم. ولی آقاموسی این کار را کرد و او همان لحظه احساس کرد به این مرد می‌تواند اعتماد کند. احساس کرد این مرد با دیگران فرق دارد و این به او احساس اطمینان و آرامش می‌داد. البته،‌ حرفی با هم نزدند. او که داشت تقریباً از خجالت تلف می‎شد. آقا موسی هم دست کمی از او نداشت. آیا ترس هم داشت؟ یادش نمی‌آید. رفتار همه در این خانواده طوری بود که غریبگی نمی‎توانستی بکنی باهاشان. نمی‌توانستی دوستشان نداشته باشی. از مهربانی‎های عجیب و غریب یا عزت و احترام‌های غلو شده خبری نبود،‌ ولی هر چه بود صاف بود. تهش معلوم بود. این به آدم آرامش می‎داد. تا آخر این‌طور بود. تا همین الان. و این،‌ همیشگی بود. این‌طور نبود که گاهی این‎طور باشد،‌گاهی جور دیگر. وقتی با این‎ها طرف بودی،‌می‎دانستی که یک چیزهایی غیرقابل تغییر است. می‎دانستی این‌ها دروغ نمی‎گویند. می‎دانستی بددهن نیستند. می‎دانستی محبت‎‌شان فقط سر زبانشان نیست. می‎دانستی خوب‌اند... نه که بی‎عیب باشند، ولی خوب بودند. همان مثل زندگی‎کردن با خودِ آقاموسی بود. سخت بود. ولی خوب بود. همیشه نگرانش بود و او همیشه بی‎محابا بود. چه شب‎های طولانی که پری در ایوان آن خانه بزرگ سفیدرنگ در حازمیه راه می‌رفت و راه می‎رفت تا نور چراغ ماشین او را ببیند و خدا را شکر کند که این بار هم زنده ماند. زندگی با او سخت بود،‌ولی ... می‎ارزید".


بخشی از کتاب «سیدموسی صدر؛ هفت روایت خصوصی»/ افصل روایت 1: پری خلیلی؛ همسر/ به قلم زیبای حبیبه جعفریان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

برای لادن عزیز و شهری که در آن ساکن است

توی این دو باری که راهنمای عزیز سفر ما بوده‌ای، هر بار با ذوق مسجد جامع را نشانمان داده‌ای یا گذرهای بافت قدیم را پا به پایت گز کرده‌ایم، یا گوشه و کنار بازار یزد را، فکر کرده‌ام چه خوب که زندگی توی این شهر برای تو «روزمره» نشده است. این بار که دوباره با هیجان  ما را برده‌ای تا حجره‌ی آن پیرمرد دستمال فروش گوشه بازار و ما دیگر مشتری ثابتش شدیم، این بار که پارچه‌فروشی‌‎های بازار را با شوق معرفی می‌‎کرد‌ی و ترمه‌فروشی‎ها را دوباره، این‌بار که صلات ظهر ما را رساندی تا مسجد ملااسماعیل و خودت بیشتر از ما ذوق داشتی که توی این مسجد دوست‌داشتنی نماز بخوانیم، این بار که به پیشنهاد تو از آن آقای وسط بازار شربت سکنجبین خریدیم و روغن کنجد اصل ... فکر کردم تو داری توی این شهر «زندگی» می‎کنی. به حال خوبت غبطه خوردم. روزمره نشدن خیلی خوب است لادن. خیلی خوب است آدم با شهرش زندگی کند. با در و دیوارش مأنوس باشد و هیچ گوشه و کناری هیچ‌وقت برایش تکراری نشود. لذت‌های تازه به تازه و نو به نو... فکر کردم زندگی توی این شهر که همه‌ی بناهایش، متواضعانه آدم را به درون می‌خوانند، زندگی توی شهری که تکیه میرچخماق و گنبد بقعه سیدرکن‌الدین و محله فهادان و خانه‌های گودال باغچه‌ای و حیاط مرکزی‌اش هر لحظه برای آدم حرفی دارند، برای تو تجربه‌ی نابی بوده‌ است. سرنوشت خیلی هم بی‎راه شماها را به زندگی توی این شهر نکشانده. من که فکر می‌کنم به تو، به دایی‌علی، به الهه خانم عزیز، به لاله و لیلا و حتی به احمدرضا، زندگی توی این شهر می‌آید؛ خیلی. شاید بیشتر از شیراز حتی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

ولادت‌های بزرگ

انسانیت به روزهای سوم و چهارم و پنجم شعبان خیلی بدهکار است. روز تولد آدم‌هایی که اگر نبودند، فهمیدن خیلی چیزها سخت بود، شاید محال بود حتی. اگر نبودند، آدمیت چند پله از این‎جایی که هست پایین‌تر بود. آدم‌هایی که تولدشان، زندگی‌شان، مبارزه‌کردن‌شان، حرف‌زدن و رفتارشان و مرگ‌شان آرمان است، حماسه است. می‌شود همه‌ی زندگی‎‎شان را قاب کرد و زد به دیوار دنیا که تا آخر تاریخ همه بیایند و ببینند و دل‎شان اوج بگیرد.

آدمیت به آدمی که وسط معرکه بگوید مرگ با عزت را به زندگی با ذلت ترجیح می‌دهم و بعد سر و تن خودش را، بچه‌هایش را، برادرهایش را و یارانش- رویایی‌ترین صحابه‌ی تاریخ- را از دم تیغ بگذراند بدهکار است. انسانیت به آدمی که بعد از یک‌‎دست شدن، بلند بگوید «اگر آن یکی دستم را قطع کنید هم دست از یاری حق برنمی‌دارم» بدهکار است. آدمیت به آدمی که کلمه‌های بلند و راستش، در زیبایی و عمق، به وحی می‎مانَد بدهکار است.

این سه روز ماه شعبان را شاید بشود به این فکر کرد که؛ چه واژه‌هایی بی‎مصداق می‎ماندند اگر ولادت‌های تاریخی این سه روز اتفاق نمی‌افتاد.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

گوش این طایفه آواز گدا نشنیده‌ست

دلم می‌خواست صاف بروم جلوی ضریح و زیارت رجبیه بخوانم. وارد که شدم، حالم فقط حال شکر بود و جمله‌ی اول زیارت رجبیه... حرم شلوغ بود؛ مثل همیشه. آدم‌های زیادی با امام رضا کار داشتند؛ مثل همیشه... امام اما لابد آرام بود و صبور بود و کریمانه و بزرگوارانه به حرف‌های همه‌شان گوش می‎داد. من دلم می‎خواست به جای گفتن این‌همه حاجت‌های بزرگ و کوچک فقط آمده باشم زیارت. فقط آمده باشم بگویم؛ «حالا هم که نیستید به اندازه‌ی آن وقت‌هایی که میان مردم حاضر بودید، باور دارم که امام من هستید و نور من توی تاریکی‌ها و حجت من توی این زمانه‌ی عجیب و غریب... »*... نمی‎شد اما. حاجت‌های بزرگ و کوچک توی دلم می‌آمدند و می‌رفتند. آقامحمدابراهیم توی صحن انقلاب وسط زیارت جامعه، این بیت را یادم آورد که؛ «ندهد مهلت گفتار به محتاج، کریم ... ». آرام شدم. بعد غرق شدم توی زیارت و باورم آمد مخفی‌های ضمیر دلم را هم می‌داند و اگر صلاح بداند دعا می‌‎کند. هر چه باشد امام است.  


* اللهم انی اعتقد حرمه صاحب هذا المشهد الشریف فی غیبته کما اعتقدها فی حضرته  (بخشی از دعای اذن ورود)

این+ پست هم...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر