بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

هذا یوم الجمعه ... 36

یک جایی توی دعای ندبه هم هست که برای آن‌که باورمان بشود شما هستید، می‌گوییم: «با آن‌که غایبی، جمع‌مان از تو خالی نیست... »*؛ خواستم بگویم خوب جایی‎ست. خوب کاری می‎کند با باور من، با چشم‌های من.


*انت من مغیب لم یَخل مِنا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٦ اردیبهشت ۱۳٩۳

پای یک مادر در میان است

دکتر شریعتی توی کتاب حج، آن‌جایی که برای من همیشه اوج کتاب بود، از هاجر گفته‌اند و از این‌که «تمامی‌ِ حج به خاطره‌ی هاجر پیوسته است». به دامان هاجر1، به استیصال هاجر توی مسعی.... قصه‌ی اعمال این روزهای وسط ماه، این روزهای سفید2، که خیلی‌ها را به خودش مشغول می‌کند هم، دوباره قصه‌ی اضطرار یک مادر است3. و ما هزار و دویست سال است روزهای وسط ماه رجب را به لحظه‌های استیصال یک مادر گره می‎زنیم. این را لابد فقط یک مادر می‌فهمد که برای نجات پاره‌تنش، میان او و خدای او چه اتفاقی می‌افتد که می‌تواند جاودانه‌ترین نیایش‌ها و مناسک‌ها را در طول تاریخ به جا بگذارد. اضطرار مادرها، توی آن لحظه‌ها انگار راست‌ترین اضطرارهاست.

1. حجر اسماعیل

2. ایام البیض

3. ام داوود

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

هم‌صحبت شما بودن

حاشیه‌ی بعضی خطبه‌ها و روایت‎ها به قدرِ اصلشان خواندنی‌ و جذاب‎اند. این چند روز مدام جمله‎ی اول خطبه متقین* توی ذهنم می‎چرخد و توی چشمم اشک می‎چرخانَد. اول خطبه با این جمله شروع می‎شود: «رُویَ اَنَّ صاحباً لِامیرالمومنین علیه‌السّلام یقال لَه همّام...»؛ روایت شده امیرالمؤمنین مصاحبی داشت به اسم همام... نرفته‌ام لغت عرب را بگردم ببینم دقیقاً «صاحب» به همان معنایی مصاحبی هست که ما توی فارسی استفاده می‎کنیم یا نه؟! یا ببینم «صاحب» دقیقاً به چه حدی از تعامل گفته می‌شود. اما معادل‎های قرآنی‌اش توی توی ذهنم هست. نرفته‌ام بگردم سرگذشتی از همام پیدا کنم، اما از ادامه‌ی همین جمله و از آخر خطبه برمی‎آید که خیلی آدم‌حسابی بوده است. حسرت خوردن به جایگاه کسی در اندازه‌های همام به قد و قواره‌‎ی من نمی‌آید، اما این چند روز- خودِ شما می‌دانید- چند بار بغضم رفته و آمده، وقتی مدام روی این عبارت ایستاده‌ام؛ «صاحباً لامیرالمؤمنین»... حتی حسرتش هم شیرین است.



*و مِن خطبه له علیه السلام یصف فیها المتقین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

سه‌گانه‌ای زنانه برای یک مرد

یک: تو عنوان «روزِ مرد» را دوست نداری. شاید فکر می‎کنی جبرانی از سرِ اجبار برای روز زن است یا معتقدی توی جامعه ما به مردها به قدر کافی توجه شده و نیازی به مناسبتی خاص برای توجه و تجلیل ندارند. «روز پدر» باز برایت معنی‎دارتر است، اما روز مرد به نظرت به جا نمی‌آید. قبول کن اما زن تازه‎واردی مثل من، شاید دلش بخواهد این مناسبت را جدی بگیرد.

دو: "دستاش خیلی هنری‌ه؛ ظریف و کشیده" ؛ این را یکی از همان بارهای اول به مامان گفته بودم. همان روزها که سر به زیر بودم و هر قدر از صورتت خاطره ندارم، دست‌هایت را خوب یادم هست و فرم کفش‌هایت را... دست‎هات آدم را یاد پیانیست‌ها می‌انداخت. + هر چند با موسیقی میانه‎ای نداری. این روزها اما تیره‎تر شده‎اند و کمی زمخت‎تر و مردانه‌تر و هر بار پیِ دست‌هام می‎گردند یا هر بار انگشت‎هات را دوره می‌کنم، فکر می‌کنم شاعر اگر بودم برایشان شعر می‌سرودم و ... برای شانه‌هایت.

سه: ولی به نظر من که به روز تولد حضرت امیر، «روز مرد» خیلی می‌آید. اگر قرار باشد برای مردها قله‌ای ترسیم کنند یا اگر بنا باشد زن‌ها معیار و مقیاسی از یک مرد کامل داشته باشند، علی، فرزندِ ابی‌طالب – سلام خدا بر او - نمونه‎ی خوبی‌ست. و من اگر قرار باشد برای امروز تو آرزویی داشته باشم، روز به روز نزدیک‎تر شدن به این قله را برایت می‎خواهم.

چنین باد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

او دیگر است امشب

دوست دارم این ماه را، وقتی هر روز یادم می‌آورَد برای همه‌ی خوبی‌های این‌دنیایی و آن‌دنیایی1 می‎شود به تو امید داشت2.


1. جمیع خیر الدنیا و جمیع خیر الاَخره
1. ارجوه لکلّ خیر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

هذا یوم الجمعه ... 35

یک روز هم می‌رسد که خسته بشویم از این‌همه راهِ تاریک، این‎همه راه مبهم، این‎همه بیراهه، پاهایمان تاول بزند، مستأصل بشویم، بنشینیم گوشه‌ای، به سرِمان بزند به این اسم صدایت کنیم:
ای فرزند راه‌های روشن*
ای فرزند راه‌های روشن
ای فرزند راه‌های روشن

بعد، لابد دیگر می‎آیی.


* یابن السّبل الواضحه (دعای ندبه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۳

ربّ المشرق و المغرب

... و خدایی که آن سحرگاهِ رویایی، صدای بنده‌های شرقی‌اش توی کوچه پس‌کوچه‌های شهر مرسینگ* با صدای نسیم، با صدای موج‌ها آمیخته بود؛ یا ارحم الرّاحمین اِرحمنا.

 باورم شد آن‌قدر بزرگ هستی و آن‌قدر عزیز که آن مشرق‌های دور هم بنده‌ها‌ی خوبِ مبتلا داشته باشی.


Mersing*
* بندری کوچک در ساحل دریای چین؛ شرق مالزی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

بنشینم روی سجاده و سکوت کنم

یک جای خوبی هم هست توی دعاهای عزیزِ این ماه که می‌گوییم؛ همه‌ی خواسته‌ها را می‌شنوی و هیچ درخواستی از طرف تو بی‎جواب نمی‌مانَد1. امید می‎پاشد به دلِ آدم. خصوصاً که اول همان دعا این‎طور صدایش زده باشیم؛ ای آن‌که درونِ آدم‌ها را حتی اگر سکوت کرده باشند، می‌دانی2... بعد توی شبی مثل امشب که شب جمعه‌ی اول ماه است، آدم دلش می‌خواهد بنشیند روی سجاده و فقط سکوت کند و سکوت کند.

 

1. لکلِّ مسأله منکَ سمعٌ حاضرٌ و جوابٌ عتید

2. و یعلم ضمیرَ الصّامتین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

باب استیصال در هنگامه‌ی مواجهه با توت فرنگی

تو از کجا بلد شدی «توت فرنگی» را این‌قدر قشنگ بیافرینی؟ آن کلاهکِ به‌قاعده‌*ی سبز، آن خال‌های مشکی قشنگ، آن رنگ قرمز در کمال. این فرم و ابعاد متناسب؟ بعد من چطور دلم بیاید میوه‌ی به این قشنگی را بخورم؟ چطور نگاهش کنم و دلم فشرده نشود؟ بعد چطور دلم بیاید از خیر عطرش بگذرم و نخورم؟!

سبحان‌الله چه کلمه‌ی خوبی‌ست برای هنگامه‌های شگفت‌زدگی از خلاقیتت؛ سبحان‌الله.

و اردیبهشت چیزی کم داشت اگر این میوه‌های قرمز دوست‌داشتنی نبودند.


 *«به‌قاعده» توی لهجه‌ی شیرازی یک صفت است؛ یعنی چیزی که در اوج تمام و کمال سر جایش باشد و ... :)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠۸ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر

مادری دوباره

به خیلی‎ها گفته‌ام که من اول شما را پسندیدم، بعد مصطفی را. اولین بار نبود که با مادری توی همین موضوع به گفت‌وگو می‎نشستم. اما راستش کمتر پیش آمده بود کسی آن‌همه متواضعانه و بزرگ‌وارانه توی این موضع حرف بزند. کسی این بار نیامده بود کالایی بپسندد و ببرد.  نیامده بود از بالا من را ورانداز کند. نیامده بود کرامات و کمالات پسرش را به رخ من بکشد. آمده بود با هم آشنا بشویم چون پسرش این‌جا نبود، من را دورادور و ندیده خواسته بود. آمده بود چون من هم خواسته بودم پیش از هر کسی مادرش را ببینم. بعد آن‌همه تجربه، دانسته بودم «اخلاق و سبکِ رفتار» را حتی پسرها، بیش از هر کسی – ناخواسته- از مادرشان یاد می‎گیرند، ارث می‎برند انگار.

به خیلی‌ها گفته‌ام آن بار اول که زیر درخت‎های چنار قدم زدیم و حرف زدیم، که مصطفی این‌جا نبود و فقط خیال و تصور چند خط نوشته‌اش با من بود، فکر کردم اگر پسرتان هم به شما رفته باشد، اگر شبیه شما باشد، این بار دیگر از جواب «بله» گریزی نیست. و آخرش هم همان شد. تا آخرین لحظه‎های تصمیم‎گیری، شما هم ناخودآگاه توی معادلات من بودید. مهربانی‎ها و لطف و تواضع مثال‎زدنی‌تان، خیلی از مجهول‌های معادله را معلوم می‎کرد.

حالا هنوز هم هر بار کنار شما هستم وکنار آقای «پدر»، فکر می‎کنم چه‌قدر باورم شده که شما خانواده‌ی من هستید. چه‌قدر از بودن کنار شما آرامم؛ انگار سال‎هاست می‎شناسم‌تان. چه‌قدر زبانِ هم را می‌فهمیم و چه‌قدر وقتی از عزیزترین داشته‌ی مشترک‌مان حرف می‎زنیم، چشم‌های هر دوی‎مان برق می‎زند.

الحمدلله برای نعمتِ «این‌همه خوب‌بودن»‌تان

روزتان مبارک که مادر دوباره‌ای هستید برای من

 با ارادت، با مهر، با احترام

مریم

 

نوشته شد در دسته‌ی «و امّا بنعمه ربّک فحدّث».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : روزنوشت

بلکه تو را پیدا کنیم...

آخرش کتابت چاپ شد. امروز همه آمده بودند برای رونمایی‌اش + +... خودت هم بودی؟

-----------------------------------------
آقای محمدسعیدِ یزدان‌پرستِ لاریجانی
سلام!
گفته‌اند برای کتابی که پر از خاطره‌های توست باید مقدمه بنویسم. من اما نشسته‌ام و مثل همیشه دارم فکر می‌کنم نوشتن از شماها چقدر سخت است. چقدر آسان نیست. دوباره دارم فکر می‌کنم اصلاً چرا قبول کردم این چند خط را من بنویسم. می‎دانی! این روزها مُد شده توی این‌جور نوشته‌ها بگوییم شماها آدم‌های عادی‎ای بوده‎اید. اما خودمان می‌دانیم که نبوده‎اید. شماها همیشه قد نگاهتان، قد درد و دغدغه‌تان یک سر و گردن از بقیه بلندتر بوده‌، و هم‌این، برای شما و از شما نوشتن را سخت می‌کند. رفیقت  راست می‌گفت: «این‌هایی که شهید می‌شوند قصه‌شان یک جورِ دیگری‌ست».

قصه‌ی تو هم یک‌ جورِ دیگری‌ست. گفته‌اند برای شروع، بیوگرافی‌ات را بنویسم. باید بهشان می‌گفتم بیوگرافیِ آدم‌ها، آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‎دهد. تو، یکی از اولین روزهای تابستان 1346 توی تهران به دنیا آمده‌ای، بزرگ‌تر شده‎ای، مدرسه رفته‌ای، قدری دروس حوزوی خوانده‌ای، چند سال جنگیده‌ای، بعدِ جنگ آمده‎ای دانشگاه و توی رشته‎ای که همیشه دوست داشته‌ای – معماری- درس خوانده‌ای، بعدش توی یکی از روزهای فروردین 72 که دیگر چهار پنج سال از جنگ گذشته بود، رفته‌ای فکه و شهید شده‌ای. می‎بینی؟ بیوگرافی همین‎جوری است. آن«جورِ دیگر» را نشان نمی‌دهد. گفتم که؛ قصه‌ی شماها را نوشتن سخت است.     

نوشتن از آدمی که هم حواسش به حال و روز آبدارچیِ دانشکده بوده، هم اتفاقات افق‌های دور و نزدیک دنیای اسلام از افغانستان و لبنان تا آفریقا را رصد می‌کرده و دغدغه‌شان را داشته، آسان نیست. نوشتن برای آدمی که هم یادش بوده برای بهبود اوضاع دانشکده محل تحصیلش، برنامه پیشنهادی بنویسد، هم حواسش بوده به خانواده فلان رفیقش که توی بوسنی می‎جنگیده، سر بزند، هم هوای روحیه خواهر برادرهایش را داشته که پرستارِ پدر مریضشان هستند- قبول کن- سخت است. 

چند روز پیش یک عکس بزرگ سیاه سفید از تو آوردند و توی سرسرای دانشکده به دیوار زدند؛ کنارِ عکس بقیه رفقای شهیدت. در و دیوار دانشکده قبلاً هم از اسم تو و عکس‌ و خاطره‌هایت خالی نبود، این یکی اما فرق می‌کند. اصلاً لطف هم‌دانشکده‌ای بودن با تو همین است. این‎که مدام عکس و اسمت را روی در و دیوار دانشکده ببینیم و قدری حواسمان پرتِ تو بشود. بلکه به خودمان بیاییم. بفهمیم آدم، هزار و نهصد روز از عمر نوجوانی و جوانی‌اش را بجنگد یعنی چه؟! بفهمیم آدم بعدِ جنگ، توی اوج تصمیم به ازدواج و زندگی مشترک، دوباره تعطیلات عیدش را بلند شود برود فکه، مستند بسازد، خاطره‌های فتح رفقای شهیدش را روایت کند یعنی چه؟! آن‌قدر دور شده‌ایم که باورِ این‌ها هم برایمان سخت است.

«روایت فتح» با اسم آقا مرتضای آوینی گره خورده، اما هنوز هم خیلی‌ها مبهوت مانده‌اند، توی آن همه رفقای گرمابه و گلستانِ آقا مرتضی، چطور تو هم‌سفر همیشگی‌اش شدی؟! چطور از بین آن همه، توی آن «سفر عاشورایی» آقا مرتضی تو را با خودش برد؟! خیلی‎ها دلشان خواست جای تو باشند. درِ باغِِ شهادت، پنج سال بعدِ جنگ، توی فکه برای شما دو تا باز مانده بود هنوز. آن روزهای آخر حال و هوایت را هر کس دیده بود، یقین کرده بود خبری هست. فاطمه‌تان  می‌گفت: یکی از آن همان روزها، بی‎هوا، از پشت میز طراحی بلند شده‌ای، به سینه زده‌ای و خوانده‌ای: «کربلا! کربلا! ما داریم می‌آییم»! آقا مرتضی راست گفته بود؛ چه جنگ باشد و چه نباشد، راهِ شماها از کربلا می‌‎گذرد. «چگونه در بندِ خاک بمانَد آن‌که راهِ کربلا را می‌شناسد»؟! با این‌همه، همیشه گفته‌ام تو انگار پشت آقا مرتضی قایم شده‌ای. هر بار حرف از فکه و بیستم فروردین 72 به میان می‎آید، همه‌جا لبریز از عطر و اسم سید مرتضی آوینی می‌شود. تو انگار خودت را نشان نمی‌دهی. ما اما این‌بار آمده‌ایم پیدایت کنیم.   

این جوری نگاهمان نکن. از راهِ دوری نیامده‎ایم آقا سعید! هم‎دانشکده‎ای‎های تو هستیم. فقط چند سال دیر رسیده‎ایم. زودتر اگر آمده بودیم لابد ما هم هر مدلی که بودیم- مذهبی و غیرمذهبی- شیفته‌ی آن خلق و خوی مثال‎زدنی و لبخندهای تمام نشدنی می‎شدیم. آن لباس‌پوشیدن‌های آراسته و آن چهره‌ی دل‎ربا؛ صورت کشیده و ابروهای مشکیِ پیوسته. ما هم با تو اردو می‌آمدیم؛ همان سفر اصفهان شاید؛ که دلِ همه را برده بودی. ما هم می‌شدیم یکی از ده‎ها هم‎کلاسی‎ات که قدر عمری از تو یاد گرفته‌اند. یکی‎ از همان‌ها  که گفته؛ «سعید، مفاتیح‎الجنانِ من بود، برکت زندگی من بود». یکی از همان‌ها که وقتی «به مژگان سیه کردی هزاران رخنه در دینم...»  را می‌خوانَد و می‎شنود، یادِ تو می‎افتد.  یکی از همین‌ها که جای تو هنوز هم توی زندگی‎شان خالی‌ست. ما هم اگر چندسالی زودتر آمده بودیم این فرصت را داشتیم که با تو خاطره داشته باشیم، بعد هر چند وقت یک‌بار یادمان به تو بیافتد، به حرکات و سکناتت، به لبخندهای همیشگی‌ات، بعد لابد دلمان برای آن همه مهربانی و خوش‌ا‌خلاقی تنگ بشود و گوشه چشم‎مان قطره‎ای بدرخشد. مثل همه این آدم‎هایی که وقتی ازشان سراغ تو را گرفتیم، چشم‌هایشان برق زد.  

چند ماه پیش یکی از بچه‌های دانشکده، دو تا از مصاحبه‌های مجموعه را به ایمیلی ضمیمه کرده بود و برایم فرستاده بود. عنوان ایمیلش را گذاشته بود؛ «شهیدمون». دلم ‌لرزید. راست گفته بود. تو مالِ مایی. شهیدِ مایی. توی همین دانشکده‌ای که ما درس می‌خوانیم بوده‌ای. توی همین آتلیه‌‎ها خط کشیده‎ای، ماکت ساخته‌ای، اسکیس زده‌ای! با خیلی از همین استادهای ما درس داشته‌ای. هم‌این‌جا نفس کشیده‌ای. هم‌این‌قدر نزدیک. ما هم مالِ تو هستیم؟! ماها را هم خواهر، برادرهای خودت به حساب می‌آوری؟! هم‌دانشکده‌ای‌های خودت؟! بعد، توی آن «روزِ نزدیک» ، که به شماها اجازه‌ی شفاعت می‌دهند، که می‌توانید «سبعین من اهل بیته»  را شفاعت کنید، ما هم ممکن است توی لیستِ تو باشیم؟! اهلِ تو باشیم؟! می‌شود یعنی؟!

نمی‌‎دانم خودت هم یادت هست یا نه. یک‌بار توی سه سالگی گم شده بودی. حمیدتان  همه جا را دنبالت گشته بود؛ شاید این‌جا باشد، شاید توی آن کوچه، شاید... تا بالاخره پیدایت کرده بود. بعدِ شهادتت جایی نوشته که هنوز هم گاهی دنبالِ تو می‌گردد؛ «هنوز هم گاهی میانِ جمعیت دنبالش می‌گردم و با خودم فکر می‌کنم باید خوب بگردم. شاید اگر دقت کنم، پیدایش کنم. حتماً هست. من که همه‌جا را نگشته‌ام».
می‌دانی آقا محمدسعید! مقدمه را بی‌خیال، بیوگرافی را هم. خواستم بگویم ما هم توی صفحه‌های این کتاب می‌خواهیم بگردیم بلکه تو را پیدا کنیم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر