بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و مادرِ ما؛ فاطمه...

مادرِ «حسن» و «حسین» بودن، عادی نیست. منحصر به فرد است؛ منحصر به شما. دختری مثل «زینب» پروراندن، اصلاً معمولی نیست. اما الان دلم می‎خواهد از همین افقِ پایین خودم شما را نگاه کنم. بعد مثل همیشه دلم فشرده بشود برای لحظه‌های معمولیِ مادری که معمولی نبود. برای مادری که وقت بازی، برای حسن و حسین‌ش شعر می‎سرود؛ شعرهای نغز بداهه. مادری که بلد بود وسط همان شعرهای بداهه، وقتی که پسرکش را بالا می‎انداخت، حرف‌های قشنگ بزند؛ «اشبه اباک یا حسن/ واخلع عن الحق الرِسن»1. برای مادری که بلد بود، برای پسرش بخوانَد؛ «تو مثل پدر من شده‎ای، اصلاً شبیه علی نیستی»2! تا لبخند روی لب‎های همسرش بنشاند. برای مادری که مهره‌‎های گردنبندش را می‎ریخت کف زمین که میان بچه‌ها مسابقه بیافتد برای جمع‌کردن‌شان ... برای مادری که روشنی و گرمی خانه‌ی کوچکی بود در نزدیکی مسجد پیام‌بر... امروز از صبح، همه‌اش دلم برای مادری که در جوابِ سلام بچه‌هایش می‌گفت: «سلام روشنیِ چشمم»، «سلام میوه‌ی دلم»3 فشرده می‌شود. من همین پایین‎ها هم قدری شبیه شما بشوم خوب است.



1. حسن! مثل پدرت باش، ریسمان را از گردن حق باز کن!
2. انت شبیه بابی/ لست شبیهاً بعلی
3. و علیک السلام یا قره عینی و یا ثمره ،فؤادی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٤ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۳
تگ ها : ذکر