بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پایانِ سخن، پایانِ من است؛ تو انتها نداری*

 آخرش هم توی مصیبت شما فقط قرآن بلد است آدم را آرام کند؛

وَ سَیعلم الّذین ظلموا اَیّ مُنقلب یَنقلبون.1

 

+ و ممنون که هر سال به این قلمِ ناپاک، اجازه می‎دهید از شما و برای مصیبت شما بنویسد. از آبروی شما، برای خودش کسب آبرو کند.

*انتهای منظومه‌ی خط خون/ استاد گرمارودی

1. سوره شعراء/ آیه 227

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

رسالتی از نو، پیام‌‎بری دوباره

صفحات بعدی لهوف را که ورق می‎زنم، فکر می‌کنم از همین امشب دستِ خدا رویِ قلبِ شماست؛ که دل‎تان در تلاطم آن‌همه حادثه‎ی درد از هم نمی‌پاشد. و فکر می‎کنم این قیام چهل روزه‌ی پیش رو، بی یک «ربط» الهی ممکن نیست؛ «وَ رَبَطنا عَلی قلوبِهم اِذ قاموا...»*. و فکر می‌کنم «اللهمّ تقبل منّا هذا القربان» و «ما رأیتّ الّا جمیلاً» کلمه‌های خداست که بر زبانِ شما می‎نشیند. و فکر می‌کنم صدای خداست که در حنجره‌ی شما می‎پیچد؛ وقتِ همه‎ی خطابه‎های وحی‎گونه‌ی کوفه و شام، و فکر می‌کنم دست خدا در آستین شماست؛ وقتی پرچم سنگینِ عاشورا را همه‌ی این چهل روز بر فراز نگه داشته‌اید و قوّت خدا در زانوانِ شما؛ که نمی‎افتید، که فرو نمی‎ریزید، که نمی‎شکنید. که تمام نمی‎شوید تا پیام کربلا ناتمام نمانَد... و سلسله‌ی نبوت اگر به آخر نرسیده بود فکر می‎کردم شما از امشب مبعوث می‎شوید؛ به رسالتی دوباره. و من می‌آمدم که به رسالتِ شما ایمان بیاورم.  

 

* و بر دل‎هایشان ربط زدیم (دل‎هایشان را استوار گردانیدیم) آن‌گاه که (علیه شرک) قیام کردند و گفتند: پروردگارِ ما، پرودگار آسمان‌ها و زمین است... ( سوره کهف/ آیه 14)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢

تنهاتر از مسیح، کسی بر صلیب بود*

عصر بود
ذوالجناح برگشته بود؛
خونین و زخمی
سرش پایین بود
و زینش وارونه...

 

* مصرعی از ترجیع‌بند عاشوراییِ آقای قزوه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

این جمله‌های درد

حتی تصورِ آن لحظه‌های آخر- وقتی اصحاب رفته بودند و از بنی‌هاشم هم دیگر کسی نمانده بود- نفس آدم را حبس می‎کند...

وقتی آمد که برای رفتن اجازه بگیرد، حسینعلیه‎السلامخیلی گریه کرد - و اصل روضه همین‎جاست؛ هم‌این گریه‌‎ی غریبانه، هم‎این گریه‎ای که بندبندِ دل آدم را از هم می‎پاشانَد-  بعد گفت: «تو علمدار منی، کجا می‎خواهی بروی»1؟ در جوابِ برادر جمله‌ای گفته که تصور آن لحظه‎هاش ذره‌ای ممکن می‎شود؛ «آن‌قدر از زندگی بیزار شده‌ام که سینه‌ام تنگی می‎کند»2... حسینعلیه‎السلامهم پیش از این شبیه این جمله‌ را گفته بود. بالای سر علی‌اکبر، گفته بود زندگیِ بعدِ تو را نمی‌خواهم. گفته بود؛ «بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا»3.

 

 1. انت صاحب لوائی...

2. سئمت من الحیاه قد ضاق صدری

3. علی الدّنیا بعدک العفا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

از القاب شیرینش

یکی دیگر از لقب‌های شیرینش هم این بود؛ «کاشفَ الکرب عَن وجهِ الحُسین». بلد بود غم را از چهره‌ی برادرش بزداید، ببرد. حسین علیه‌السّلام وقتی می‌دیدش چهره‌اش روشن می‌شد، خندان می‎شد. بس که خاطرش را می‎خواست.

لابد برای همین، وقتی که آمد برای رفتن اجازه بگیرد، حسین علیه‌السلام گریه کرد؛ خیلی گریه کرد.*

*فبکی الحسین بکاء شدیداً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

قد راست می‎کنند پدرها یکی یکی*

یک خاصیت دیگرِ مصیبت‎ شما هم آن است که از بس بزرگ است، مصیبت‌های دیگر غرق می‎شوند توی دریایش. تحمل‌شان قدری آسان می‎شود. مخصوصاً اگر راه و نشان همان باشد؛ جهاد باشد و ایثار باشد و شهادت باشد.    

دیشب توی هیأت چندین بار یاد آن گفت‌وگوی سال‎ها پیش افتادم. با پدری که دیگر نیست1. وقتی خواسته بودم از آخرین بارِ دیدنش و از آخرین خداحافظی بگوید، گفت و رسید تا آن‌‎جا که: موقع رفتن پیشانی‌اش را بوسیدم و گفتم: «برو! فدای علی‌اکبرِ امام حسین علیه‌السلام». همین‎قدر ساده و همین‎قدر روشن، دل کنده بود و داغِ جوانش را پیش‎پیش تاب آورده بود و به خودش دل‎داری داده بود با ذکر مصیبتِ جوانِ شما. لابد وقت وداع، حال خودش را با آن لحظات استیصالِ شما، کنارِ پیکرِ علی‌اکبر، قیاس کرده بود و دیده بود حرف دیگری برای گفتن نمی‌ماند. لقَد عَظُمتِ الرّزیّه

 1. مرحوم حاج اکبر هاشمی پدر شهید غلام‎عباس هاشمی

 *خم گشته است قد پدرها ؛ دوتا دوتا/ وقتی که می‎رسند پسرها یکی یکی ... (مهدی‎رحیمی)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

نیمه‌های پنهان

راوی‌ها جایی آن گوشه‌کنارها نشسته‌اند و میدان را توصیف کرده‌اند و هر آن‌کس که به میدان آمده است را. راوی‎ها با خیمه کاری ندارند. دل‌هایی که آن پشت از درد دارد خون می‎شود را وصف نکرده‌اند. چشم‌های لرزانی که از پشت پرده‌ها، دارد صحنه نبرد را دنبال می‎کند شرح نکرده‌اند. تپش قلب‎ها و لرزش دست‌ها را روایت نکرده‌اند.

راوی‎ها گفته‌اند تو آن‎قدر تشنه بوده‎ای که مثل لحظه‎های آخرِ حیاتِ ماهی، لب‎هات را به آرامی تکان می‎داده‌ای، گفته‌اند چه کسی گلوی تو را نشانه گرفت، گفته‌اند آن تیر به کجا  فرو آمد و با گلوی تو چه کرد، حتی گفته‌اند پدر وقتی خون گلویت را به آسمان پاشید، چه گفت، حتی- شگفت‌زده- گفته‌اند قطره‌ای از آن خون، به زمین بازنگشت. اما نگفته‌اند چشم‌های لرزان مادرت چطور داشت این صحنه‌ها را می‌دید، نگفته‌اند جان مادرت داشت به گلو می‌رسید، نگفته‌اند قلبِ کسی توی خیمه داشت از هم می‎پاشید.

کاش راوی‌ها، کمی هم دلِ مادرها را روایت کرده‌ بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩٢

آه از این مردنِ شیرین دهنم آب افتاد*

و چه دهان‌ها که آب افتاد

 از آن شب که گفتی «شهادت از عسل شیرین‌تر است»،

و چه کردی در گذرگاهِ زمان،

و چه پیشانی‎بندهای «انا الشهید القادم»1

که بر پیشانیِ نوجوان‌ها بستی،

و چه سیزده‌ساله‌ها که رفتند

تا شهدی که تو چشیدی، مزمزه کنند؛

زیرِ تانک‌، روی مین‌، زیر بارانِ گلوله.

 

* مصرعِ شعری از آقای اسفندقه

1- «شهیدِ بعدی منم»! : پیشانی‌بند کودک یمنی که عکسش را رسانه‌ها منتشر کردند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٩ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

برای عون، برای محمد *

یک روز باید همین‌جا قصه‌ی «جعفر طیّار» را بنویسم، بعد آخرش بگویم آن دو تا بالِ بهشتی که پیام‌بر گفتند، که صحابه را هوایی کردند با وصف «ذوالجناحین» بودن‎ِ جعفر، شاید که شما دو تا بودید. چه شیرین می‎شود اگر «جعفر ابن ابی‌طالب» عوض دست‌هاش، شما را از خدا گرفته باشد؛ دو تا شهیدِ کربلایی؛ دو تا بال بهشتی را.  

شاید که حسینعلیه‌السّلام هم، وقتی جسد شما را به شانه گرفته بود و به خیمه‌ها برمی‎گردانید مشامش بوی عمو گرفته بود؛ عطرِ «جعفر طیّار».

* عون ابن عبدالله ابن جعفر ابن ابی‎طالب/ محمد ابن عبدالله ابن جعفر ابن ابی‎طالب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

کلمه‌های خسته

این کلمه‌ها را وقتی از مکه به سمت کوفه راهی شده بود، گفته بود: «... مردم، بنده‌ی دنیا هستند و دین، لقلقه‌ی زبان‌هایشان است. تا وقتی زندگی‎شان خوب می‎چرخد دور دین را می‌گیرند، اما وقت‌های محک و ابتلاء چقدر دین‌دارها کم‌اند».* این کلمه‌ها با آن‌که نهیب‌اند، با آن‌که از شدت و صراحت، نفس آدم را حبس می‎کنند، چقدر بوی غربت و خستگی می‎دهند و چقدر بوی کلمه‌های پدر را؛ وقت‌هایی که از مردم کوفه ناامید می‎شد، خسته می‎شد.


روضه‌ی امشب من همین چند جمله باشد. روایتِ نهیب‌‎های خسته‌ی شما و سربه‌راه‌ نشدن‌های من.


*الناس عبید الدنیا و الدین لعق علی السنتهم یحوطونه مادرت معایشهم فاذا محصوا بالبلاء قل الدیانون

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

جایی برای خاکستری‎ها نیست

این‎که یارانت این‎همه برایم خواستنی هستند از آن روست که توی لشکر تو، کسی خاکستری نیست. کسی وسط نیست. تکلیف همه با خودشان معلوم است. کسی مبهم نیست. تردید ندارد. در رفت و آمد نیست. و این را وسط معرکه ثابت کرده؛ نه با حرف، نه با شعار و ادعا.

مرحوم دهخدا گفته، در تداول عامه، «راست و حسینی» یعنی حرف راست و واضح. بی‎ابهام، بی‎پرده، بی‎تردید. چیزی که ماها خیلی وقت‌ها بلدش نیستیم یا چون می‌دانیم سخت است، وقت‎های عمل، از آن فرار می‎کنیم. «راست و حسینی» بودن سخت است. وسط نماندن آسان نیست. دل یک‌دله کردن آن هم توی کشاکش معرکه‌‎های سخت، کارِ هر کسی نیست. برای همین است که وقتی قصه‌ی «حر» را می‎خوانیم، همان لحظه‎ها که دارد از خاکستری‎‌بودن رها می‎کند خودش را و می‎آید سمت سپیدی؛ سمت شما، دل‌مان اوج می‎گیرد. یا وقتی می‌خوانیم «زهیر بن قین»، با یک تشر، دلش را یک‎دله می‎کند و پرده‌های خاکستری را کنار می‎زند، چشم‌هایمان لبریز می‌شود. چون می‌فهمیم‎شان، چون می‌دانیم آدم دیگر خاکستری نباشد، تکلیفش با خودش معلوم باشد، دلش را یک‌دله کرده باشد، چقدر معرکه و رویایی‌ و خواستنی‎ می‎شود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه

روضه‌ی شب یکم

روضه‌خوان‌ها شب اول، روضه‌ی حضرت مسلم می‌خوانند. نام دقیق‌ترش شاید «روضه‌ی غربت حسین» باشد. وقتی معلوم بشود از آن چندهزار نامه‌ی دعوت، یکی‌ش راست و حسینی نبوده. از آن‌همه «فالعجل العجل»ها یکی‌ش مردانه نبوده.  

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من فکر می‌کنم چقدر شبیهم به آن‌ها که توی نماز جماعت آخر پشت مسلم را خالی کردند. چقدر اهل منفعت‌ام و پای عافیت که به میان بیاید، چقدر زود دست دلم می‌لرزد. چقدر مرد میدان‌های سخت نیستم.

روضه‌خوان‌ها روضه‌ی مسلم می‌خوانند و من از خودم می‌ترسم. از کوچه‌های کوفه‌ی خودم فرار می‎کنم. می‌روم جایی توی بیابان‌های اطراف گم و گور می‌شوم، جایی که گذار کاروانت به من نیافتد... روضه‌ی شب دوم اما دلم را قدری قرار می‎دهد. تا صبح، قصه‌ی حرّ را گوش کنم و فکر کنم می‌شود دقیقه‌ی نود هم آدم بشوم. فکر کنم تو هنوز هم از من ناامید نشده‌ای. جایی ایستاده‌ای و منتظری که من سرم را پایین بیندازم، گردنم را کج کنم و بپرسم: «هل لی مِن توبه»؟!

 هنوز وقت سکوت بود اما ... به محرم که می‎رسم واژه‎ها شورش می‎کنند. کاش شعر می‎دانستم. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩٢
تگ ها : حسینیه