بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

تا درودی دیگر...

مدتی این‌جا نخواهم نوشت. فرصتی می‌خواهم برای اهتمام مضاعف به امر درس و مشق! و اتمام رساله؛ به یاریِ خدا.

دعا بفرمایید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱٩ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

و سوگند به فرشتگانِ صف‌بسته

نزدیک ظهر است. دارد باران می‌بارد. شال و کلاه می‌کنم و می‌زنم بیرون. عطر کاج و بوی خاکِ باران‌خورده، هوا را مست کرده. زیر لبم آواز می‌آید؛ «ریشه در اعماق اقیانوس دارد شاید، این گیسو پریشان‌کرده بیدِ وحشیِ باران...»1. بارانش اما خیلی به بیدِ وحشیِ گیسو پریشان‌کرده نمی‌مانَد. نرم است و ریز و آرام. دلِ آدم را می‌بَرَد. امام علی علیه‌السلام جایی گفته‌اند: هر قطره‌ی باران را یک فرشته می‌آورَد پایین2. به آسمان خیره می‌شوم. کاش می‌شد فرشته‌ها را دید. باید دعا کنم، قبل از آن‌که برگردند بالا. الله‌اکبرِ ظهر می‌رسم جلوی مسجد. بعدِ نماز، دلم هوسِ «صافّات» خواندن می‌کند؛ برای فرشته‌هایی که صف بسته‌اند تا قطره‌های باران را بیاورند و - لابد- مهربانیِ خدا را ... برگشتنی دوباره زمزمه‌ام جان می‌گیرد: «آه باران! ای امید جانِ بیداران! بر سیاهی‌ها که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم آیا چیره خواهی شد»؟!

چیره خواهی شد؟!

.

+ عنوان پست، ترجمه‌ای از این آیه است؛ والصّافّآتِ صفّاً

1. شعر مال مرحوم «فریدون مشیری» است و «محمدرضا شجریان» آوازش کرده.

2. فَلَیس مِن قطرة تَقطُر إلَّا و مَعَها مَلَک حتى یَضَعها موضِعَها.»کافی/ ج8 / ص 239»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

قلب دانشکده آن‌جا بود

توی آتلیه معماریِ دو، روزهای اول کار روی اسکیمای طرح پلان مسکونی، مهندس بدیعی توی کرکسیون‌ها می‌پرسید: قلبِ این خانه کجاست؟ و هر کس سناریویی داشت برای جواب دادن...

از من اما اگر می‌پرسیدند قلب دانشکده کجاست، می‌گفتم اتاق انجمن. فکر می‌کردم آن‌جاست که به پیکره‌ی روزهایِ دانشجویی ما حیات می‌دهد. همان‌جا که داغ و پرانرژی حرف می‌زدیم، بحث می‌کردیم، موضع می‌گرفتیم، نقد می‌کردیم... آن‌جا طرح ریختیم، سفر ‌رفتیم، دکور تئاتر ساختیم، همایش و نمایش‌گاه برگزار کردیم، خواندیم، نوشتیم... آن‌جا عاشق شدیم و کتمان کردیم. آن‌جا جوانی کردیم و هم‌آن‌جا بزرگ شدیم. قلب دانشکده آن‌جا بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ روز ۱٢ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

روضه‌‌ی حرمت و شکستن را

دل من باز روضه می‌خوانَد، روضه‌ی غربت شقایق را 
روضه‌ی حرمت و شکستن را، روضه‌ی گریه‌های صادق را 
روضه‌ای را که باز می‌خواهند، پر پروانه را بسوزانند 
اصلاً انگار شیوه‌ی خصم است، نیمه‌شب خانه را بسوزانند
وحشیانه هجوم آوردند، دشمنت داشت خنده سر می‌داد 
با طنابی که بست دست تو را، تا کشیدند عمامه‌ات افتاد 
نه عبایی به روی دوشت بود، پا برهنه زِ خانه‌ات بردند 
ای محاسن سفید شهر رسول! خونِ دل اهل خانه‌ات خوردند 
.

.
گر چه بردند وحشیانه تو را، تازیانه نخورد همسر تو 
خانه‌ات را اگر چه سوزاندند، زخم خاری ندید دختر تو 
گرچه بردند وحشیانه تو را، خواهرت بین کوچه دیده نشد 
از عقب بی‌هوا به پنجه‌ی باد، موی طفلت دگر کشیده نشد+

  

+متأسفانه اسم شاعر را نمی‌دانم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر ، درد

رفیق روزهای شیرینِ دور

آخرش نوشته‌ای: «... برای من هم دعا کن که در زندگی بتوانم خوب باشم. نه هیچ چیز دیگری. بلکه خیلی ساده و سرسری فقط خوب باشم». و من اولین وصفی که همیشه از تو به ذهنم می‎آید همین است زهرا؛ تو خیلی ساده - و نه سرسری- خوب هستی. و زندگی‌کردن را به خوبیِ شعرخواندن بلدی و مهربانی‎کردن را به خوبیِ زندگی‌کردن. و این‌همه محبتت که توی دل من جا خوش کرده برای همین است؛ پیچیده نیستی و وصف‌کردنت کار سختی نیست. خیلی آسان و ساده خوب هستی.  

خواستم بگویم همیشه همین‎قدر خوب بمان؛ همین‌قدر زلال و همین‌قدر جاری.

و هنوز هم- گاهی- قدری- زهرای من باش.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ۸ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

معجزه‌ی یک عصر خسته

چقدر از ظهر گذشته؟! نمی‌دانم. کسل شده‌ام و بی‎حوصله. مقاله‌ها را دوباره بالا و پایین می‎کنم بی آن‌که ذره‎ای تمرکز داشته باشم و بفهمم‌شان. هوای آنکارا ابری‌ست یا آفتابی؟! آسمان دلش را یک‌ دله نمی‌کند. انتظار باران خسته‌ام کرده. دو روز است فرصت نشده با مامان حرف بزنم. کاش زودتر بشود برای چند روز برویم شیراز. دلم تنگ است. به مصطفی پیامک بزنم؟! نه. حواسش از کار پرت می‎شود. یک فنجان چای یا قهوه شاید...؟! نه، حوصله‌ی درست‌کردن‌شان را هم ندارم حتی. دل‌تنگی و بی‎حوصلگی و خستگی یکی شده‌اند و هجوم آورده‌اند. سرم را می‌گذارم روی میز. شاید چند دقیقه خوابم ببرد. گوشه‌ی سمت راستِ لپ‌تاپم پنجره‌ی کوچکی باز می‎شود و صدای هشدارِ ظریفی: «ایتز نا تایم تو پری عصر1». پنجره‌ی کوچک، من را از پشت میز بلند می‎کند، آب خنکی به دست و صورتم می‌زند و می‌کشاندم روی سجاده. نماز می‌خوانم. خستگی و بی‎حوصلگی و دل‌تنگی می‌روند. تو می‌آیی و حرف‌زدن با تو می‎آید و دعایِ خوب تعقیب عصر می‌آید و سوره‌ی شیرینِ «والعصر»... حالم خوب می‎شود. معجزه همین نیست مگر؟! باید به تو ایمان بیاورم.

 1. It’s now time to pray Asr.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز ٦ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

غم غریبی و غربت چو بر نمی‌تابم...

مصطفی دوست داشت چند سال شروع زندگی‌مان را «کنبرا» بگذرانیم؛ جایی که بهترین خاطره‌های جوانی‌اش را گذرانده؛ توی دانشگاه اِی.اِن.یو. (A.N.U) که برود با آن استاد خوش‌اخلاقش که اسمش را یادم رفته، آن پروژه پیشنهادی را انجام بدهد. که حسرتِ آن کار به دلش نمانده باشد. اما منصرف شد. هنوز هم اسم «استرالیا» که می‌آید یک توده‌ی متراکمی جا خوش می‌کند گوشه‌ی قلبم. ترسِ زندگی دور از ایران دلم را می‌لرزاند. هنوز فکر می‌کنم نکند قرار باشد چندسال برویم آن‌جا که آخر دنیاست. که بیست و چند ساعت پرواز با عزیزترین‌هام فاصله داشته باشم. آی شماها که این‌همه از ایران دور هستید، با این توده‌ی همیشگیِ گوشه‌ی قلب‌تان چه می‌کنید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ب.ظ روز ٥ شهریور ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 34

دوباره جمعه‌ و فورانِ تنورِ چشم‌ها1... یعنی این همه که عالم را به هم ریخته طوفان نیست؟! به خاطر خدا برگردید، «بسم الله»2ی بگویید و کشتیِ بشریت را بر آن ساحلِ امنِ مبارک بنشانید3.

1. فاذا جاء امرنا و فار التّنّور (مؤمنون/27)

2. بسم الله مجریها و مرسیها (هود/41)

3. و قّل ربّ انزلنی منزلاً مبارکاً و انت خیر المنزلین (مؤمنون/29)

+ و فرمود: قائمِ (عج) ما را شباهتی هست با نوح (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳٩٢