بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

فداییانِ کدام جبهه؟!

توی تراموای استانبول، مصطفی با یک جوانِ مسلمانِ چینی هم‌صحبت شده بود که از شانگهای -به نیت جهاد- آمده بود تا از مرز ترکیه، برود «حلب»، در جبهه‌ی مجاهدین فی سبیل‌الله (بخوانید القاعده)، علیه ارتش سوریه بجنگد. فکر می‌کردم زمانه‌ی چریک‌های مبارز بی‌مرز تمام شده. اما حتی جبهه‌ی باطل هم چنین آدم‌های ثابت‌قدمی دارد.

   + مریم روستا ; ۱٢:۳٧ ‎ب.ظ ; ٢٩ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 33

قاهره، حمام خون شده. تصاویر «مسجد رابعه» که به انبار جنازه‌ها می‌مانَد، دل آدم را ریش می‌کند. توی عراق، آدم کشتن و خون ریختن مثل آب‌خوردن شده. دیروز هم‌زمان با تصاویر مصر، تلویزیون خبر بمب‌گذاری و آتش‌سوزی «ضاحیه‌»ی لبنان را زیرنویس می‌کرد. سوریه به تلّى از خاک بدل شده. بچه‌های «حلب» توی استانبول دست‌فروشی می‌کردند، پیرها و معلول‌‌هاش گدایی. توی افغانستان، چپ و راست آدم می‌کشند و مسئولیتش را هم هیچ‌کس نمی‌پذیرد. توی بحرین، لیبی، پاکستان، غزه و کرانه‌ی باختری... فقط خواندن و شنیدن این خبرها هم، طاقت آدم را طاق می‌کند. این‌جور وقت‌ها بهتر می‌شود شما را صدا کرد؛ عمیق‌تر و راست‌تر. امروز توی زیارت جمعه مانده بودم روی «السّلام علیک یا نورالله الذی ... یفرّج به عن المؤمنین». خدا شما را واسطه‌ی گشایش کارِ اهالی ایمان کرده. جهان را نمی‌دانم اما این خاورمیانه‌ی خسته و خونی و زخمی را فقط شما می‌توانید پاک کنید، آرام کنید، مرهم بگذارید، تسلی بدهید. راستش دیگر باورمان شده از دست کسی کاری ساخته نیست.

   + مریم روستا ; ۱:٥۳ ‎ب.ظ ; ٢٥ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ولی افتاد مشکل‌ها

این اواخر به مصطفی می‌گفتم انتظار وصالت، جز یک درد شیرین، دلهره هم دارد. می‌گفتم این شمارش معکوس برای بازگشتت، برای شروع زندگی مشترک‌مان، دلهره‌ی شمارش روزهای مانده به امتحان را هم دارد. می‌گفتم یک عمر، درِ گوشم خوانده‌اند و خوانده‌ام که یکی از عرصه‌ها‌ی اصلی امتحان زندگی من همین است که دارد شروع می‌شود. می‌گفتم با این همه عیب، با این رگه‌های پنهان و پیدای خودخواهی، زندگی‌ام را با کسی شریک بشوم، نه فقط این، بخواهم توی همه‌ی بالا و پایین‌ها و خوشی‌ها و ناخوشی‌های زندگی، این وصل و پیوند را مثل جانِ عزیز حفظ کنم، سخت است. یک «از خود گذشتن» و - گاهی- «خود را ندیدن» و «خود را نخواستن»ی می‌خواهد که آسان نیست. راست گفته رسول خدا که «حُسنُ التبعّل»1 جهاد است. همان‌قدر سخت و همان‌قدر شیرین و همان‌قدر مأجور.

با این‌همه، خواستم بدانی- به فضلِ خدا- در این راهِ جهادگونه، استوارم مصطفی!


1. خوب همسرداری‌کردن

   + مریم روستا ; ۱٢:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

روحت شاد پیرمرد

اوقات پنج‌گانه نماز- خصوصاً صبح‌ها- در میان ده‌ها صدای اذان که از هر طرف می‌آید، از یک جای نه خیلی نزدیک، صدای اذان مرحوم «مؤذن‌زاده» می‌پیچد. اوایل فکر می‌کردم متوهم شده‌ام. اما چند روز پیش موقع اذان صبح با مصطفی یقین کردیم این صدای اذان مرحوم مؤذن‌زاده است که آن وسط‌ها طنین می‌اندازد و به خاطر لحن متفاوتش با اذان‌های این‌جا، کاملاً قابل تشخیص است. هنوز کاشف به عمل نیامده که این صدا، از کجاست؟! یک مسجد شیعیان توی این حوالی؟! یک نمازخانه یا محل تجمع ایرانی‌ها؟! یا شاید خانه‌ی یک ایرانی که دوست دارد نمازش را فقط با صدای اذان مؤذن‌زاده آغاز کند.

خلوص که باشد، حتی «صدا» هم می‌تواند باقیات الصالحات آدم بشود.  

   + مریم روستا ; ٤:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢٢ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

چهار روایت معتبر از شهری میان برزخ

یک: شهر هزار مسجد

ایستگاه «سلطان احمد» از ترموا پیاده می‌شویم. گوینده خودکار تراموا تأکید می‌کند: «بلو ماسک»1. تصور کاشی‌های آبی سلطان احمد، هوشم را می‌برند. عید نشده هنوز، اما گوشه و کنار شهر را پیام‌های «بایرام مبارک اولسون» پر کرده. چهره‌ی گردشگرها همه‌جای کره‌ی زمین را از خاطر آدم می‌گذراند. مغناطیس این شهر عجیب و پر رمز و راز خیلی‌ها را از همه جای دنیا جذب کرده؛ عبادت‎گاه هزار و پانصدساله‌ی «ایاصوفیه»+، کاشی‌های آبی «سلطان احمد»+، ایوان‌ها و پاویلیون‌های «کاخ توپکاپی»+ و سال‌های طولانی اقتدار سلاطین عثمانی... عید را استانبول هستیم؛ شهر هزار مسجد.   

دو: دریایِ چشم‌های «بشری‌زینب»

دخترک مثل فرشته‌ها -نرم و سبک- از طبقه‌ی دوم نازل می‌شود تا راه‌پله‌های مسجد کوچک جزیره‌ی «بویوک‌آدا»+ را نشانم بدهد. تنزّل الملائکه. چشم‌هاش سبز است یا آبی؟! دست‌های کوچکش را می‌فشارم. می‌گویم- «اسم من مریم، اسم تو؟!» بعد به لهجه ترک‌ها تأکید می‌کنم: -«ایسیم»؟ دست می‌برم توی موهای زرد و لطیفش. چشم‌هاش لبخند می‌زنند. -«بشری زینب». بعدِ نماز، توی قدم‌زنانِ کنارِ ساحل فکر می‌کنم رنگ چشم‌های «بشری‌زینب»  قشنگ‌تر بود یا این آبیِ دریایِ مرمره؟

سه: عبرت‌ها چه بسیارند

نقش فرش‌های تبریز، زینتِ تالارهای «دلمه باغچه»+ است؛ کاخی با نهایت زینت و تکلف و تجمل. از آدم‌هایی که روزی توی این بنای بزرگ زندگی می‌کرده‌‌اند، حالا دیگر فقط نقاشی‌هایی روی تابلوها به دیوار مانده است. ازسلطان عبدالمجید عثمانی تا آتاتورک. اما مصطفی راست می‌گفت: مسجد این کاخ، به غایت رویایی‎ بود؛ پر از نور و نسیم. توقف‌گاه خوبی برای پیاده‌روی طولانی آن روز و برای ادای فریضه ظهر و عصر.  

چهار: مرج البحرین یلتقیان

روی عرشه کشتی، مدام، در گوشم «مرج البحرین یلتقیان، بینهما برزخ لا یبغیان» می‌پیچید. کشتی بنا بود به قدر یکی دو ساعت، ما را از برزخ عبور بدهد. برزخ میانِ دو دریا، دو قاره. تنگه‌ی بسفر. + از دریای مرمره تا دریای سیاه. استانبول، آسیایی‌ست یا اروپایی؟ شهر مسلمان‌هاست یا پیروان عیسی مسیح(ع)؟! شهر کلیساهاست یا مسجدها؟! شرقی‌ست یا غربی؟! شهر دیروز و گذشته‌هاست یا امروز و فردا؟! همه و هیچ‌کدام. و همین‌ است که این شهر را برای گردش‌گرهایی از همه‌جای دنیا، این‌همه خواستنی و رویایی کرده است. شهری میان برزخ.

Blue Mosque 1-

   + مریم روستا ; ۱٢:٤۳ ‎ب.ظ ; ٢۱ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

از اسم‌های قشنگی که تو داری...

مصطفی می‌خواست برای حال اضطرارِ عزیزی، دعای «مشلول» بخواند. همراهی‌اش کردم. تا حالا این دعا را نخوانده بودم. توی اسم‌های قشنگ تو غرق شدم. رسیده بودیم به آخرهای دعا: «یا رادّ یوسُف علی یعقوب، یا کاشِف ضرّ ایّوب ... یا مَن ربَطَ علی قلبِ امّ موسی، یا من بشّر زکریّا بیحیی»1. مصطفی منقلب شده بود، من مبهوت بودم. سال‌های سال، توی همه‌ی لحظه‌های سخت بنده‌هات، تو بوده‌ای، صدایشان را شنیده‌ای، دل‌شان را محکم کرده‌ای، گرفتاری‎شان را برطرف کرده‌ای. بعد، همه‌ی این اسم‌های بلند، که هر کدام قصه‌ای پشت‌شان دارند، وصف تواند. اسم تو. بر زبان آوردنِ هر کدامشان به قدر لحظه‌ای معرفت تو را به قلب‌مان هدیه می‌دهند. همین معرفت‌های لحظه‌ای را هم عشق است. چه خوب که امشب سفره‌ی «جوشن کبیر» پهن است. می‌شود توی دریایِ اسم‌های تو غرق شد دوباره.


1. ای کسی که یوسف را به یعقوب برگرداندی، ای که گرفتاری ایوب را برطرف کردی، ای کسی که دل مادر موسی را محکم کردی، ای که زکریا را به مژده ولادت یحیی شاد کردی...

+ و لله الاسماء الحسنی فادعوه بها: و نیکوترین نام‌ها از آنِ خداست. او را با آن نام‌ها بخوانید. (اعراف/180)

   + مریم روستا ; ۱:٥٧ ‎ب.ظ ; ٥ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

و چه شیرین است اسم‌هایتان

جبرییل آمده بود که به محمّدصلوات‌الله علیه بگوید: «اسمش را شبّر بگذار. همان اسمِ پسر اول هارون، علیعلیه‌السّلام برای تو مثل هارون است برای موسی».

اسمش را «شبّر» گذاشتند؛ عربی‌اش می‌شد؛ «حسن»... نوزادی متولد شده بود؛ در خانه‌ی کوچکی در نزدیکی مسجد پیامبر.

 

+ فَما اَحلی اَسماءُکُم (فرازی از جامعه کبیره)

   + مریم روستا ; ۱:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱ امرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()