بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

سلامِ خدا بر او

خیلی‌ها آمدند و رفتند؛ به مصلحت یا به ضرورت. اما کسی دیگر توی زندگی مرد جای بانو را نگرفت؛ هیچ وقت...

 گفته بود: «خدیجه... و دیگر مثل او کجا پیدا می‌‎شود؟! دیگر برای من چه کسی مثل او می‎شود»؟!

مرد لابد صداش لرزیده بود وقتی این کلمه‌ها را می‌گفت.


1. خدیجه و اَین مثل خدیجه؟! صدِقتنی حین یکذّبنی النّاس وایدتنى على دین الله و اعانتى علیه بمالها... (سفینه البحار/ج 1/ ص 381)

+ به بهانه سال‌روز وفاتشان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

تو که بلدی بعدِ ناامیدی باران ببارانی...

باران‌های شبانه، هوای روزهای این‌جا را خوب می‌کند1. نمی‌دانم این نسیم‌های خنک، روزها را خواستنی‌تر کرده یا عطر مهربانی تو که همه‌جای زمین و زمان را برداشته، همه‌جای زندگیِ من را... نگفته بودم من آدمِ ایمان‌آوردن‌های بعدِ بارانم؟! ... وَ هو الّذی ینزّل الغیث مِن بعدِ ما قنطوا و ینشرُ رَحمَته.2


 1. باشد، حواسم هست؛ شب‌ها را باید بارید که روزها خوب بشوند.  

2. و اوست که بعدِ ناامیدی باران می‌باراند و رحمتش را می‌پراکند... (شوری/28)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

مسجد حاجی‌بایرام و شب پنجمِ ضیافت

غروب شنبه، با مصطفی رفته بودیم که محله‌ی «اولوس»1 را ببینیم. یک محله قدیمی و سنتی توی قلب آنکارا؛ پر از خانه‌های چوبی و سقف‌های شیروانی... حوالی اذان به مسجد زیبا و قدیمی «حاجی بایرام +»2 رسیدیم؛ بنایی با ترکیبی از معماری رومی و اسلامی؛ در مجاورت معبد آگوستوس. به تماشای خیل خانواده‌های مسلمان که افطار آخر هفته‌شان را توی مسجد انگار جشن گرفته بودند؛ حالِ شکر و شادی از چهره‌شان می‌بارید. افطاری‌های دسته‌جمعی و دورهمی‌شان توی مسجد، دوباره «هوَ شَهر دُعیتم فیه اِلی ضیافه الله» را توی ذهنم تداعی کرد.

 مناره‌ی مسجد و ماه شب پنجم، چشم‌هایمان را قاب کرده بودند. نسیم خنکی می‌وزید. صدای اذان و صدای شادی جماعت به هم پیچیده بود. توی دامنه‌ی تپه‌ی منتهی به ارگ آنکارا و مشرف به شهر، خدا سفره‌ی شب پنجم مهمانی‌اش را‌ پهن کرده بود... نماز را همان‌جا خواندیم و توی کافه/رستوران کوچک و باصفای گوشه‌ی حیاط مسجد، افطار کردیم.  

 

1. Ulus

2. Haci Bayram Camii

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

شهر خدا

یک: توی حافظه همه‌مان، «شهر رمضان» با «انزل فیه القرآن» عجین است. نزدیک که می‎شود، عطر قرآن می‌پیچد؛ ماهِ شیرینِ آشتی با قرآن.     

دو: هنوز هم وقتی عبارت‌های ابتدایی خطبه شعبانیه را می‌خوانم، دلم می‎لرزد. «... هو شهرٌ دعیت فیه الی ضیافه الله». دعوت شده‌ایم به مهمانیِ خدا. باورش خیلی هم آسان نیست.

سه: ماه مبارک امسال، به قدر چند قدمی از ایران دورم. اما این‌جا هم اوقات پنج‌گانه از هر جهت، صدای اذان می‎پیچد. سحر که با مصطفی بلند شده بودیم، چراغ خیلی از همسایه‌ها روشن بود. دیروز که رفته بودم خرید، سوپر مارکت را آذین بسته بودند برای آمدن ماه مبارک. و روی میزِ تازه‌های غرفه کتاب‎فروشی، پر از قرآن بود. با هر رمضان، قرآن تازه می‎شود. بهارش می‎رسد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۸ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

بیست و یکم شعبان المبارک 1434

...چشمم هنوز پیِ آیه‌های یاسین بود. مامان یک مشت گلبرگ سفید پاشید روی سرِمان. عطر یاس مشامم را آکند. حلقه را آرام نشاندی توی انگشتم. درِ گوشم صدایت پیچید: «اَنکحتُ عشق را و تمامِ بهار را...». قندهایی که بالای سرمان می‌ساییدند، توی دلم آب شدند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ تیر ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت