بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

خیلی دور

آقای سوپرمارکت! چند تا جعبه کارتن‌ خالی می‌دهد دستم و می‌پرسد:

-    برای اسباب‌کشی‌ه؟
-    بله.
-    خیلی از این‌جا دور می‌شید؟

تهِ دلم چیزی گلوله می‎شود انگار و تا نزدیک گلویم می‌آید.

-    آره، خیلی دور... دیگه مزاحمتون نمی‌شیم.
-    ...

ناراحت می‌شود! نمی‌دانستم فقط من نیستم که توی این چهار سال به این کوچه، این محله، این مسیر پیاده تا دانشگاه، در و دیوار و درخت‌هایش، همین سوپرمارکتِ سرکوچه و خرید مایحتاج روزانه... نمی‌دانستم فقط من نیستم که عادت می‌کنم، که دل می‌بندم، که ریشه می‌زنم هر جا که می‌روم. که آدم کندن و بریدن نیستم. نمی‌دانستم بقال‌ها هم حتی به مشتری‌‌هایشان عادت می‌کنند. از رفتن و نبودن‌شان دل‌گیر می‌شوند.

توی راه برگشت تا خانه، چیزی مدام به دلم چنگ می‌اندازد. سخت است که آدم خیلی دور بشود.

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ٢۱ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

سید عبدالهادی دانشپور

«سید عبدالهادی دانشپور» یکی از دوست‌داشتنی‌ترین اساتید دوران تحصیل من است. از آن استادهایی که بیش از سواد و علم، می‌شود از آن‌ها اخلاق و انسانیت آموخت. دکترای شهرسازی دارد و توی امر «شهر»، هم سواد نظری دارد و هم سال‌ها تجربه‌ی عملی. استاد، این روزها کاندیدای شورای شهر تهران شده است.

فکر می‌‎کنم عرصه‌ی شهر و شورای شهر، بر خلاف ریاست جمهوری عرصه جولان سیاست -به معنای عامش- و سیاسی‌کاری نیست. دکتر دانشپور هم متأسفانه یا خوش‌بختانه اهل این بازی‌ها و حاشیه‌های سیاسی نبوده و نیست. متأسفانه‌اش از آن جهت که این روزها عموماً توفیق و اقبال توی عرصه‌ی انتخابات شورای شهر، یا با اهالی سیاست است و لیست‌های انتخاباتی فلان جناح سیاسی یا با صاحبان ثروت و بستگانشان که بلدند میلیون‌ها هزینه‌ی تبلیغات و تدارکاتشان کنند. نه اهالی تخصص و تجربه.

به هر حال پایتخت، برای بهبود وضع ناخوشایند این روزهایش، آدم کاربلد و دلسوز می‌خواهد. و این استادِ نازنین ما هم از آن دسته است. گفتم اگر دارید لیست انتخاباتی‌تان را تکمیل می‌کنید، این تیپ آدم‌ها را یادتان نرود.

   + مریم روستا ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۸ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

من پادشاه نیستم

از دیدن هیبت پیامبر به لکنت افتاده بود و کلماتش بریده‌بریده شده بودند. رسول خدا بلند شد، جلو رفت، مرد بیابانی را محکم در آغوش گرفت. گفت: «با من راحت باش، با من راحت حرف بزن. من برادرِ توام! پادشاه نیستم که با من به لکنت حرف می‌زنی. من پسر همان زنی هستم که با دست‌هایش، شیرِ بزها را می‎دوشید». حتی حرف آمنه و عبدالله را پیش نکشید. خودش را پسر حلیمه معرفی کرد؛ یک دایه‌ی صحرانشین و روستایی. که مرد راحت باشد. راحت حرفش را بزند.*

*خدا خانه دارد/فاطمه شهیدی (با اندکی تغییر)

   + مریم روستا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱٧ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بیا برگردیم

وسط این درس و مشق‌ها، صدای خندیدنت توی گوشم پیچید. از کجا؟! نمی‌دانم. پنجره باز است. باد صدای خندیدنت را آورد لابد؛ بادِ غرب که این روزها، مصداق بادِ صباست؛ این پیکِ رازدارِ روزهای دوری.

تا حالا گفته‌ام تو برای من چقدر به شیراز می‌مانی مصطفی؟! حال و هوا و روحیاتت، رهایی‌ها و بی‌خیالی‌های گاه‌گدارت، گرمای لهجه‌ی شیرینت و همین بی‌هوا خندیدن‌هایت، برای من قرینِ شیراز است؛ شهر مهربانی که دوستش دارم. و قرین عطر بهارنارنج؛ بوی جوی مولیان.

بیا بعدها یک روز برگردیم برویم با شیراز مهربانمان زندگی کنیم مصطفی. مجال بدهیم بچه‌هایمان توی شهر حافظ و سعدی عاشقی را یاد بگیرند و بی‌هوا خندیدن را و رها زندگی کردن را.

بیا به بخارایمان برگردیم.

   + مریم روستا ; ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

حضرت موسی بن جعفر

زیر دین چارده معصومم اما گردنم
زیر دین حضرت موسی بن جعفر بیشتر

گردنم در زیر دین آن امامی هست که
داده در ایران ما طوبای او بر بیشتر*


*حسین رستمی +

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ۱٥ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

خدایی سایه‌ای رفت از سرِ ما

«روح بلند پیشوای مسلمانان و رهبر آزادگان جهان به ملکوت اعلی پیوست». تلویزیون برای هزارمین بار صدای آقای حیاتی را موقع گفتن این جملات پخش می‌کند و این چند کلمه مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد: «پیشوای مسلمانان» و «رهبرِ آزادگانِ جهان»....

بزرگ بودی. خیلی بزرگ. حالا حالاها باید نبودنت را حسرت بخوریم.

   + مریم روستا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱٤ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

بابا آب داد

این‌جا دختری هست که وقتی حتی توی پس‌کوچه‌های ذهنش به تو می‌رسد، دلش گرم می‌شود، انگار به یک تکیه‌گاه امن رسیده باشد، یک پناه‌گاه محکم. ممنونم برای همه‌ی روزهایی که سینه‌ی ستبر و شانه‌های امن‌ت حائل شد میان من و دنیا، نگذاشت آب از آب توی دلم تکان بخورد. برای وقت‌های ناآرامی و آشفتگی، که آن صدای گرم مردانه، آرامم شد. برای وقت‌هایی که دنیای این دختر نحیف و نازک به آخر رسیده بود، که از مهربانی‌های مامان هم کاری ساخته نبود، که من را از آخر دنیا برداشتی و بردی و دوباره گذاشتی وسط گودِ زندگی و آن‌قدر کنارم ایستادی که یاد بگیرم دوباره بایستم و صبر کنم نامردی‌ها و ناملایمی‌ها را...
حلیم و استوارِ مهربان من!
باخبر باش که دنیای منی.

   + مریم روستا ; ٦:۱٩ ‎ب.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()

ایام البیض

آی روزهای سفید که در راهید!
بیایید که بدانم
سفیدیِ شما بیشتر است
یا سیاهی‌های دل من

   + مریم روستا ; ٥:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٢
comment نظرات ()