بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

تا سیرترت بینم، یک لحظه مدارایی

مثل جوانه‌ی سرمازده‌ای که با نوازش بارقه‌ای از نور جان بگیرد، جان می‌گیرم وقتی تقویمِ پیشِ رویم شب بیست و نهم جمادی را نشان بدهد، وقتی دو شبِ دیگر بشود روی سجاده دست‌ها را بالا برد و تو را با «یا من ارجوه لکلّ خیر» صدا زد.

برسان عمر مرا به ماه بعد و ماه بعد و ماه بعد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

آفتابِ مهربانی، سایه‌ی تو بر سرِ من...

چند روز پیش توی یک مهمانی‌، دوباره صحبت از خوبی‌های بی‌دریغ تو بود و مهربانی جاری‌ات که هر چه آشنا هست را نمک‌گیر کرده. و من دوباره نه، هزارباره بالیدم که دخترِ تو هستم و هنوز امیدوار به آن‌که دخترها لابد یک روزی به مادرشان می‌روند. همیشه از خدا خواسته‌ام من را توی فهم و مهرِ جاری و ایثار و صبوری قدری شبیه تو کند.

عزیزترین!
از تو و برای تو نوشتن، همیشه سخت است. نوشتن برای کسی‌که سهمی از وجودش را به تو داده، آسان نیست. سخت است چون تو توی زندگی من، کاری فراتر از «ایثار» کرده‌ای و نمی‌دانم ادبیات ما، برای بالاتر از «ایثار» هم واژه‌ای دارد یا نه. اما، این اشک‌ها هر بار که آشکار و پنهان برایت نوشته‌ام و هر بار به بودن و داشتنت اندیشیده‌ام، گواهند که چه اندازه عزیزی و خواستنی و چه اندازه ناتوانم در نشان دادن قدردانی و قدرشناسی‌ات.

روزت بر ما مبارک‌باد بانویِ عزیز خانه‌ی ما، که بودن و داشتنت لحظه لحظه‌اش برای ما مبارک است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

وَ جدّتنا فاطمه

بالای تختم یک تابلو روی دیوار نصب است. بچه‌های دفتر به من هدیه دادند به مناسبتی. بهانه‌ای است که آن روایت عجیب* را هر روز بخوانم و هر بار بهت‌زده‌ بشوم از نفهمیدنِ قدرِ شما...

همیشه فکر می‌کنم یک مجهولیتی توی خلقت‌تان، آمدن و رفتن‌تان هست، یک رازگونگی که انگار قرار نیست هیچ‌وقت منکشف بشود. آدم مات می‌‌شود وقتی ماجرای تولدتان را می‌خوانَد. مبهوت می‌شود که ساره و کلثوم و آسیه و مریم -سلامِ خدا بر آن‌ها- آمده باشند که مادرتان را یاری بدهند توی آن زایمان مبارک. آمده باشند به استقبال قدم‌های شما که داشتید به این دنیا پا می‌گذاشتید. یک راز آسمانی انگار داشت توی زمین برملا می‌شد. و زمین انگار آن زنان بزرگ را به شهادت می‌گرفت؛ «و لولا فاطمه لما خلقتکما...».

آمدید و رفتید و قدر و منزلت‌تان مجهول ماند برای ما +. حالا هر سال، بیستم جمادی‌الثّانی، روز میلادتان را به هم مبارک‌باد می‌گوییم و یادمان هم نیست رازی که شما باشید چرا هیچ وقت برای زمینی‌ها فاش نشد.

* قال العسگری علیه‌السّلام: نحن حجج‌الله علی خلقه و جدّتنا فاطمه، حجّته علینا: ما حجت‌های خدا بر خلایق هستیم و مادرِ ما فاطمه، حجت خدا بر ماست. (تفسیر اطیب البیان)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : ذکر

لوبیاهای تازه، لاله‌های رنگ‌رنگ

لوبیاها تر و تازه بودند، نمی‌شد از خیرشان گذشت و اولین پنج‌شنبه اردیبهشتی را با یک وعده لوبیاپلو طعم‌دار نکرد. عطر زعفران و دارچینِ لوبیاپلو و لاجرم سالاد شیرازی با آبغوره‌های خانگیِ مامان، عطر زندگی بود که توی خانه پیچید.

عصرش به مهمانیِ لاله‌های پارک ملت رفتم. رنگ‌رنگِ لاله‌ها، سبز درخت‌های چنار آن حوالی، رنگ تازگی...

«حوض نقاشی» را دوست داشتم. آن غم و شادی آمیخته توی لحظات فیلم، خودِ زندگی بود... معلوم است که بعدش رفتم گالری پایین، کنار کافی‌شاپ... لابد برای آن‌که خیالم راحت بشود آن دو تا صندلی سرِ جایشان هستند. بوی عود می‌آمد مثل همان روز. دلم چای می‌خواست، اما تو نبودی... بعد، همه‌ی راه برگشت توی پیاده‌روهای خیابان حضرت ولیعصر(عج) فکر می‌کردم، حیف از اردیبهشتی که آمده و تو را همراه خودش نیاورده.

غروبش توی مسجد، وقت حمد و شکر، یادم آمد اسم بهار را بیاورم، اردیبهشت را هم، لوبیاهای تازه، لاله‌های رنگ‌رنگ، سبز چنارها، این هوای معتدل بی‌نظیر، این همه بهانه برای زندگی...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت

پیر مغان... 9

توی سجده آخر یادم به توصیه شما افتاد*، ذکر را خواندم تا «...یا اهل التّقوی و المغفره یا ارحم الرّاحمین»، چسبید. دوباره خواندم یا اهل التّقوی و المغفره یا ... اشک‌هام آمدند. فکر کردم این نمازم هم از دست رفت، می‌شد بهتر حرف بزنم با کسی که اهل تقواست، اهل مغفرت است.
 
شما که این‌جا را نمی‌خوانید، اما ممنونم برای ذکر تازه‌‌ی سجده‌های آخر.

*به نقل از آقای بهجت پبشنهاد کرده بودند توی سجده آخر بعد از ذکر صلوات بگوییم: «و افعل بنا ما انت اهله و لا تفعل بنا ما نحن اهله، یا اهل التّقوی و المغفره، یا ارحم الرّاحمین» + یعنی: با ما آن‌طور که تو اهلش هستی، رفتار کن نه آن‌طور که ما اهلش هستیم (تو اهل تقوا و مغفرتی)...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : پیر مغان

...از همه کس رمیده‌ام تا به تو آرمیده‌ام

نه این‌که فکر کنی روز سعدی را یادم رفته یا عطر مستی‌آفرین بهار نارنجِ این روزهای شیراز مهربانمان را یا خلوتِ آرام‌خانه‌ی سعدی و حوض ماهی‌ها...

نه

فقط

وقتی نیستی دست دلم به خواندن و نوشتن نمی‌رود، به غزل حتی... هزاری هم که اردیبهشتِ نازنین آمده باشد. گلایه نکن که دیروز روز سعدی بوده و برایت غزل نخوانده‌ام. وقتی می‌رفتی از سعدی فقط «...گویی که نیشی دور از او در استخوانم می‌رود» توی ذهنم می‌چرخید. حالا اما برای تو و روزهای خوبی که در راهند و از سعدیِ عزیز:

کس نگذشت در دلم، تا تو به خاطرِ منی/ یک نفس از درون من خیمه برون نمی‌زنی

از همه کس رمیده‌ام، تا به تو آرمیده‌ام/ جمع نمی‌شود دگر هر چه تو می‌پراکنی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩٢
تگ ها : روزنوشت