بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

حالِ خوبت را چند می‌فروشی پیرمرد؟!

‌پیرمرد گل‌فروش صبح به صبح گاریِ کوچک‌اش را می‌کارد سرِ کوچه‌مان، گلدان‌ها را یکی‌یکی می‌چیند کنارِ پیاده‌رو، آرام آن گوشه، می‌نشیند. گل‌ها را خوب می‌شناسد. گلدان‌هایش همیشه تر و تازه است. ظهرها همان گوشه، لقمه‌ای نان می‌خورد. بعدازظهرها یک کارتن مقوایی پهن می‌کند روی سکوی کوچک جلوی سوپرمارکت، بقچه‌اش را می‌گذارد زیر سرش و همان‌جا دراز می‌کشد. یک‌ساعتی بعد غروب هم بساطش را جمع می‌کند و می‌رود. پیرمردِ گل‌فروش، یک حالِ درویشی و خرسندیِ* خوبی دارد که غبطه‌‌اش را می‌خورم.
پیرمرد با بهار می‌آید، اردیبهشت که تمام بشود رفته است... امسال هم طاقت نمی‌آورم و این استدلال اسباب‌کشیِ زودهنگام و رخت‌بربستن از این‌جا، مانع خریدم از پیرمرد نمی‌شود، می‌دانم. کاش می‌شد به جای گلدان، آن حالِ خوبش را می‌خریدم. 

 

* در این بازار اگر سودیست با درویشِ خرسند است/ خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

پ.ن: بوی اردیبهشت
بوی جوی مولیان
یادِ یار مهربان

   + مریم روستا ; ٦:٠٩ ‎ب.ظ ; ۳۱ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

وقتی پای علی به میان می‌آمد... 6

با آن حالِ بیماری، یکی‌یکی درِ خانه مهاجرین و انصار را-شبانه- زدن و با آن‌ها مذاکره کردن و بیعت خواستن و کلماتِ پیامبر را یادآوری کردن، کارِ آسانی نبود. آن‌هم برای فاطمه‌ای که صدایش را کمتر نامحرمی شنیده بود. اما حرفِ علی توی مدینه دیگر خواهانی نداشت. پای علی که به میان می‌آمد، بیماری معنی نداشت، اعتبار و آبرو باید هزینه می‌شد؛ حتی اگر بشنود: «فلانی زودتر آمد، با او بیعت کردیم، اگر علی هم زودتر آمده بود...»!

   + مریم روستا ; ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

وقتی پای علی به میان می‌آمد...5

معلوم است که نمی‌توانست علیِ خیبر و احد را، علیِ لیله‌المبیت را ریسمان در گردن ببیند. خلیفه‌ی بر حق پیامبر را ریسمان در گردن ببرند و از او برای یک خلافت غصبی بیعت بگیرند؟! نباید می‌گذاشت. دیگرانی هم توی آن خانه بودند اما دفاع از علی، واجبِ عینی بود انگار؛ تعلل می‌کرد، قضا می‌شد. نمی‌شد منتظر کسی ماند. هنوز جای ضرباتِ فشار در و دیوار تیر می‌کشید، باید می‌رفت جلو، بین آن‌ها و علی مانع می‌شد و می‌گفت: نمی‌گذارم ببریدش. معلوم است که آن‌ها دیگر نشان داده بودند حریمش را نمی‌شناسند، قدرش را نمی‌فهمند. تازیانه باشد یا غلاف شمشیر یا... باید زهرا را جدا می‌کردند، باید علی را می‌بردند.

   + مریم روستا ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

وقتی پای علی به میان می‌آمد.. 4

دیگرانی هم بودند که می‌توانستند بروند پشت در، اباحفص را از تصمیمش منصرف کنند. توی آن خانه، مردانی بودند که صدای خشمناک دومی را شنیده بودند وقتی آمده بود علی  را برای بیعت به مسجد ببرد. اما فقط فاطمه بود که شاید حضورش، کلامش می‌توانست آن‌هایی که پشت در بودند را منصرف کند. وقتی پای علی به میان می‌آمد، خودی برایش نمی‌ماند، وقتش بود که از حرمت و حریمش مایه بگذارد. حتی اگر نگهش ندارند، حتی اگر بشکنندش. حتی اگر چندلحظه بعد صدایش بلند شود که: «یا فضّه خذینی...»... علی، ارزشش را داشت، علی، امامش بود.

   + مریم روستا ; ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ ; ٢٥ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

وقتی پایِ علی به میان می‌آمد... 3

کسی مثل او نبود که اگر توی مسجد نهیب بزند؛ «به خدا علی را رها نکنید، معجر و مقنعه برمی‌دارم، گریبان چاک می‌کنم و همه‌تان را نفرین می‌کنم»1، ارکان مسجد به لرزه بیفتد، وحشت همه را بردارد، نفس‌ها به شماره بیافتد. حسابِ اعتبار و آبرو و حضور وکلامِ پاره‌ی تنِ پیامبر(ص) سوا بود و وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد، وقتش بود همه‌ی این‌ها را به پایِ او هزینه‌‌ کند؛ امامش بود.

 

1.الکوکب الدرّی، ص196 و 187؛ تاریخ یعقوبی، ج2، ص116؛ اختصاص شیخ مفید، ص181؛ احتجاج طبرسی، ص86.

 پ.ن: وقتی پایِ علی به میان می‌آمد... 1 +، 2+

   + مریم روستا ; ٤:٠٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

یک شب آتش در نیستانی فتاد

وابن قتیبه قال: ...
و قال: والذى نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فیها!
فقیل له: یا أباحفص إنّ فیها فاطمة!
فقال: وَ إن1

... گفت: قسم به کسی که جانم در دست اوست یا از خانه خارج می شوید یا خانه را بر سر اهلش می سوزانم!
به او گفته شد: ای اباحفص! در این خانه فاطمه است!
پس گفت: اگر چه او باشد...

1- الامامة والسیاسة: 1/12، أعلام النساء: 4/114.

   + مریم روستا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٤ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

شهیدمون

مهسا عنوان ایمیل امروزش که دوباره دو تا از مصاحبه‌ها را برایم فرستاده گذاشته «شهیدمون». دلم می‌لرزد. مهسا راست می‌گوید تو مالِ مایی. شهیدِ مایی. توی همین دانشکده‌ای که ما درس می‌خوانیم بوده‌ای. همین‌جا نفس کشیده‌ای. ما هم مالِ تو هستیم؟! ماها را هم خواهر برادرهای خودت به حساب می‌آوری؟! هم دانشکده‌ای‌های خودت؟! بعد، توی آن «روزِ نزدیک»1، که به شماها اجازه شفاعت می‌دهند، که می‌توانی «سبعین من اهل بیته»2 را شفاعت کنی، ما هم ممکن است توی لیستِ هفتادنفره تو باشیم؟! اهلِ تو باشیم؟! می‌شود یعنی؟!

1.یوم الازفه
2. یشفع الشهید سبعین من اهل بیته

پ.ن: مطلب مالِ قبل‌ترهاست، به بهانه سال‌گرد شهادت‌تان گذاشتمش این‌جا؛ آقای محمدسعید یزدان‌پرست! که بگویم یادت من را فراموش نشده.

   + مریم روستا ; ٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٠ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()

هوا مسیح‌نفس گشت و باد، نافه‌گشای

یک: بهارها فکر می‌کنم طبیعت این همه خوشی و زندگی و زیبایی را چطور در خودش تحمل می‌کند؟! این همه ظرفیت را از کجا می‌آورد؟! زمین - بعدِ چند ماه مردگی و کسالت و بی‌رنگی- این‌همه شکوفه و لاله و شقایق و نسترن را، این‌همه رنگ را، این باران بهاری را، این هوای مسیحایی را چطور در بر می‌گیرد؟!

دو: سه روز پیش، با وعده و وعید یک سفرِ دوباره‌ی اردیبهشتی، دلم را از خانه‌ی پدری کنده‌ام و برداشته‌ام آورده‌امش تهران. مثل دختربچه‌های سه ساله کز کرده گوشه‌ای، هنوز قهر است با من.

سه: به اعجاز بهار ایمان می‌آورم وقتی بلد است این شهرِ شلوغِ خاکستری را این‌همه طراوت و آب و رنگ بدهد. خواستنی و دوست‌داشتنی‌اش کند.

چهار: آی خدایی که بلدی ظرفِ زمین را بزرگ کنی برای این‌همه سرخوشی و طراوت و زندگی. ظرفِ دلِ من بزرگ کن برای بندگیِ خودت.

   + مریم روستا ; ٦:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٩ فروردین ۱۳٩٢
comment نظرات ()