بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

پسرِ مکّه و منا

گفته بود:
مردم! من پسر مکّه و منا هستم؛ پسرِ زمزم و صفا. من پسر همان کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه‌ی آسمان نماز خواند... من پسر محمّدِمصطفی و علیّ‌مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیزه می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که حتّی به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پسرِ همان کسی‌ام که جبرییل تأییدش کرد و میکاییل یاری‌اش داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقای عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و اُحُدی و شجری بود، او جدّ من علیّ‌بن‌ابیطالب بود...*
مرد، اسیر بود وقتی این جمله‌های حماسی را در معرفی خودش می‌گفت.


*بخشی از خطبه حضرت سجّاد (ع) در مسجد شام/ نفس المهموم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

پیر مغان...8

در سرای مغان رفته بود و آب زده
نشسته پیر و صلایی به شیخ و شاب زده

خوب است توی دنیایی که یک‌سر آشوب است و فتنه است و بلاست، جایی باشد که مأمن فکر و ذکر بشود. خوب است کسی باشد که هفته‌ای یک‌بار به یادِ آدم بیاورد که «از کجا آمده» و «آمدنش بهرِ چه بوده»... خوب است حتی اگر اقلش، شبِ جمعه‌ها، توی راه برگشت، به قدر یک ساعت و کمتری، روی صندلی‌های مترو، به این فکر کنی که داری «به کجا می‌روی»...

فذکّر انّما انت مذکّر  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : پیر مغان

قانون برادرها

این قانون نانوشته‌ی مردهاست لابد که توی کشاکش معرکه‌های سخت، پشت‌شان به برادرهاشان محکم می‌شود، گرم می‌شود؛ به برادرهای راستین.

موسی(ع)، هنگامه‌ی بعثت و رسالت، از خدا خواسته بود برادرش را همراهش کند، بلکه پشتش محکم بشود،دلش گرم بشود. گفته بود؛ اُشدُد بِه اَزری*. گفته بود؛ پشتم را به هارون محکم کن.

داشتم توی قرآنم از روی «اُشدد به ازری» می‌گذشتم. بعد فکر کردم معلوم می‌شود وقتی مرد، کنارِ نهر، دانست بی‌برادر شده، چرا باید گفته باشد اِنکَسَر ظَهری. چرا باید گفته باشد؛ کمرم شکست.

*سوره طه/آیه 31

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زخم‌هایت را شمردم نه حرف‌هایت را

جهان یکسره فریاد می‌شد
اگر روضه‌خوان‌ها
حرف‌هایت را می‌شمردند
نه زخم‌هایت را*

*سعید بیابانکی

روی وبلاگ وادی+ دیدم این را.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

کوفه... 1

اسیرانِ آل محمّد!

قال الرّاوی
فاشرفت امرأءه من الکوفیّات، فقالت: «مِن ایّ الاساری اَنتُنّ»؟ فقلن: نحنُ اساری آلِ محمّد. فنزلتِ المرأه مِن سَطحِها فَجَمَعت لهنّ مِلاءً و أُزُراً و مقانِع و اعطتهنّ فتغطّینَ...

یکی از زنان کوفه که از بالا بر منظره‌ی عبور اسرا اشراف داشت سر برآورد و پرسید: «شما اسرا متعلّق به کدام خاندان هستید؟!»
آن‌ها گفتند: «ما اسیرانِ آل محمّدیم»!
زن، با شنیدن این کلام از پشت بام پایین آمد، سپس هر چه چادر و مقنعه داشت جمع نمود و آن‌ها را به اسیران داد تا خود را بپوشانند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

قال الرّاوی:

وَ حَمَل نساؤه علی احلاس اقتاب الجِمال بغیرِ وطاء و لا غطاء مکشّفاتِ الوجوه بین الاعداء و هنّ ودائِع خیرُ الانبیاء و ساقوهنّ کما یساقُ سبیُ التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم...
و بانوان حرمش را بر شترانی که گلیم پاره‌ای بر آنان بود و محمل و سایبانی نداشتند، سوار کردند- با آن‌که آن‌ها امانت‌های رسول خدا بودند- در حالی‌که بی‌نقاب بودند و صورت‌هایشان باز بود... مثل اسرای ترک و روم در بدترین وضعیت سختی و مصیبت، آنان را به اسارت بردند...

شرمنده‌ی جانان ز گران‌جانیِ خویشم...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

زخم از ستاره بر تنش افزون...

و روی انّه وجِد فی قمیصه مائه و بضع عَشره ما بینَ رمیه و طعنه سهمٍ و ضربهٍ... 
و راوی گفته که بر روی پیراهنِ امام، صد و ده جایِ  تیر و نیزه و شمشیر...

کاشکی همه‌‌ی راوی‌ها دروغ گفته باشند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٠ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

اصحاب الحسین...1

گفته بودند؛ اگر هزار بار ما را بسوزانند و خاکسترمان را به باد بدهند، دست از یاریِ تو برنمی‌داریم*.

خنُک آن قماربازی که بباخت هر چه بودش
بنماند هیچش الا هوسِ قمارِ دیگر

*و قال سعید بن عبدالله الحنفیّ فقال:... و لو علمتُ انّی اقتل فیک ثمّ احیی ثمّ اخرج حیّاً ثمّ اذری، یفعل ذلک بی سبیعنَ مرّه ما فارفتُک حتّی القی حمامی دونک...
سعیدبنعبدالله‌حنفی گفت: اگر بدانم در راه تو کشته می‌شوم، و هفتاد بار  زنده می‌شوم و ذرّات وجودم را بر بادِ فنا می‌دهند، باز تو را تنها نمی‌گذارم تا در رکابت کشته شوم.
ثمّ قام زهیربن‌قین و قال: و الله یا بن رسول الله! لَوددت انّی قَتلت ثمّ نُشرت اَلف مرّه و انّ الله تعالی قد دفع القتل عنک و عن هؤلاء الفتیه مِن اِخوانِک و وُلدِک و اهل بیتِک...
بعدش زهیر‌بن‌قین بلند شد و گفت: ای پسرِ رسولِ خدا! به خدا دوست دارم هزار بار در راهِ تو کشته بشوم اما خداوند مرگ را از تو و برادران و فرزندانِ و خانواده‌ات دور کند...


پ.ن: اسم پست می‌توانست این باشد: «آن قماربازهای رویایی»!

یارانِ افسانه‌ای +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز ٦ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

مادرِ پسران*... 2

وَ القمرِ اذا تلیها...

عبدالله
جعفر
عثمان
عباس

روزِ دهم هر «چهار ماهِ هاشمی‌»ات از میانِ چشم‌هایِ حسین طلوع کردند.

 

*امّ البنین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

مادرِ پسران*...1

«هیچ مردی
چهار شمشیر به میدان نبرده
و هیچ کوهی
چهار مرتبه از مرگِ خویش برنخاسته
این نشانی‌ست که دایرة‌المعارف‌ها را تنها به نام تو کشانده
دخترِ حزام»!-

- سیده فاطمه صداقتی‌نیا

*امّ‌البنین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

شش: وَ خرجَت زینب بنتُ علیّ تنادی: یا حبیباه! یَا بن اخاه! و جاءَت فاکبّت عَلَیه، فجاء الحُسین فاخذَها و ردّها الَی النّساء

«مادرت نیست اگر مادرِ سقّا هم نیست
عمه‌ات هست به جایِ همه‌ی مادرها...»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٢ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیّ بن الحسین

پنج: ... و وَضع خدّه علی خدّه و قال:... علی الدّنیا بعدک العفا

صورتش را گذاشت روی صورتِ تو
و گفت: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳۱ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

چهار: فقطّعوهُ بالسّیوف ارباً ارباً

«آیه‌ات بخش شده، آینه‌ات پخش شده
علیِ اکبرِ من شد علی ‌ِاکبر ها»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٩ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

سه: فقطّعوهُ بالسّیوف ارباً ارباً

«چه کنم با تو و این ریخت و پاشی که شده
چه کنم با تو و با بُردنِ این پیکرها»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

دو: فقطّعوهُ بالسّیوف اِرباً اِرباً

«با عبایِ نبوی کار کمی راحت شد
ور نه سخت است تکان دادنِ پیغمبرها...»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علی بن الحسین

یک: ثمّ نظرَ الیه نظره آیسٍ منه
و ارحی عینیه
و بکی
ثمِ قال
اللهمّ اشهد
فقد برزَ الیهم غلامٌ
اشبه النّاس
_ خلقاً و خُلقاً و منطقاً-
برسولک
و کنّا اذا اشتَقنا الی نبیّک نظَرنا اِلیه

آخرش یک روز، پای لهوف، وقتی به وصفِ صحنه‌های وداعِ تو می‌رسم، تمام می‌شوم...
آخرش یک روز همان «نظر آیسٍ منه»* من را می‌کُشد.


*نگاهِ ناامیدانه‌ای به علی انداخت...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیِ کوچک

دو: فلم یَسقط مِن ذلک الّدم قطرهٌ اِلی الاَرض1

«خونِ تو جاذبه‌ی زمین را بی‌اعتبار کرد...»2



1.فرمایش حضرت باقر (ع)؛ قطره‌ای از آن خون (خونِ گلویِ علیِ اصغر) به زمین نریخت.
2. سید حمیدرضا برقعی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

علیِ کوچک

یک: فَرَماه حرمله بنُ کاهلٍ الاسدیّ بسهمٍ فوقعَ فی نحره فذبَحه...

«روضه‌خوان‌ها زیادی شلوغش می‌کنند
حرمله آن‌قدر هم که می‌گویند تیراندازِ ماهری نبود،
هدف‌های روشنی داشت؛
چشمِ عباس
گلویِ تو
سینه‌‌ی حسین...»*


*سید حمیدرضا برقعی +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٩ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

قاسم بن حسن

دو: فوقع الغلام لوجهه و صاحَ: یا عمّاه...

عمو زود آمد، امّا دیر شده بود. جام را سر کشیده بودی. داشت از لبت قطره‌های عسل می‌چکید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠۸ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

قاسم بن حسن

یک: ... و خرجَ غلامٌ و کاَنّ وجهَه شقّه قمر

از خیمه که بیرون آمدی راوی نوشت توی دفترش: جوانی از خیمه به میدانِ جنگ آمد که صورتش مثل پاره‌ی ماه است...

کاش عمو سپرده بود اهل خیام برایت « و ان یکاد» بخوانند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عبدالله بن حسن

دو: فضربه بالسّیف فاتّقی الغلامَ بیدِه فاظنّها الی الجلدِ فاذا هیَ معلّقه. فنادی الغلام؛ یا عمّاه...

و آن دست کوچکی که همیشه توی دست‌های عمو بود، عاقبت تو را به عمو دوخت؛ برای همیشه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٠٤ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عبدالله بن حسن

یک: فخرج عبدالله بن الحسن بن علیّ- و هو غلامُ لم یراهق-...  فقال: لا والله لا اُفارقِ عمّی

و عبدالله بن حسن -که پسری نابالغ بود- (از خیمه زنان) خارج شد و ... گفت: به خدا قسم هرگز از عمویم جدا نخواهم شد...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٧ ‎ب.ظ روز ۳ آذر ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه