بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برای عون، برای محمّد

حرفِ پروازِ شما دو تا که می‌شود
عطر «جعفرِ طیّار» مشام لحظه‌هام را پر می‌کند.

چقدر دوست دارم این رجزِ عون را:

إن تُنکرونی فأنا ابن جعفر
شهیدُ صدقٍ فی الجَنان أزهر
یَطیر فیها بجناحٍ أخضر
کفی بهذا شرفاً فی المحشر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

این روضه‌های مکشوف

وسطِ روضه، عقلم به قلبم که دارد از هم می‌پاشد، نهیبی می‌زند که چه خبر است، که آرام بگیر، که حالا معلوم نیست همه‌ی ماجرایی که مداح‌ها نقل می‌کنند، راست باشد، معتبر باشد. قلبم فقط می‌گوید: «کاشکی دروغ باشد»... اما مجاب نمی‌شود. با خودش فکر می‌کند حتی اگر ماجرای خرابه، ماجرای سر و سه ساله، راست نباشد، اقلّش امام دخترِ کوچکی که داشته، «فاطم الصّغیره‌»ای بوده که قلبش توی کوفه موقع تماشایِ سر، داشته از هم می‌پاشیده+-+ ، اقلش دختری از کاروان توی خرابه دفن شده، اصلاً تو بگو بر اثر مریضی... توی راهِ اسارت، نقل و نبات پخش نمی‌کرده‌اند که، اقلش تازیانه بوده، بزمِ شراب که بوده، سیلی شاید... خرابه‌ای بوده حتماً، اصلاً تو می‌فهمی دخترِ سه ساله، چه لطافتِ غریبی دارد؟! یک قطره غصه می‌تواند از پا در بیاوردش. اصلاً یکی از این شاید‌ها هم که راست باشد، کافی‌ست که قلبِ آدم از هم بپاشد. اصلاً همین‌که توی آن معرکه‌ی آشوب و بلا دخترِ سه‌ساله‌ای بوده، شاهدِ ظهر و عصرِ روز دهم بوده، از آن‌جا تا کوفه و شام اسیر بوده ... اصلاً من نمی‌فهمم چرا مداح‌ها شبِ سوّم روضه‌ی رقیه (س) می‌خوانند.   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

ورودیّه

نمی‌شود همه‌ی «جوانانِ هاشمی» پای ناقه‌اش صف نکشند.
آن‌که بناست از کجاوه فرود آید، «عقیله‌ی بنی‌هاشم» است، «عقیله‌ی عرب»، «عقیله‌ی عالَم»...
«مبادا» چشمِ نامحرمی به بلندایِ قامتش بیافتد و ناپاکیِ نگاهی بیازاردش.

آه از این دشتِ پربلا، آن روز که همه‌ی «مبادا»ها را به امکان برساند. به بودن، به شدن...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

پسرِ عقیل

وصیتی برای بچه‌هاش نگفته بود.
نخواسته بود به قول و وعیدی جانش را نجات بدهد.
فقط گفته بود: «به حسین بگویید نیاید».

چند لحظه بعد، سری و بدنی، گرم، از بامِ دارالاماره‌ی کوفه بر زمین افتاد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

ابتدای کربلا مدینه نیست، ابتدای کربلا غدیر بود

بهایِ «اَشهد انّ علیّا ولیّ الله» را باید از همین هفتاد و دو نفری پرسید که این روزها عازمِ قربان‌گاهند.

شاد باشد روحِ بلندت که گفته‌ای؛ «در عالم رازی هست که جز به بهای خون فاش نمی‌شود».*

 

*سید مرتضی آوینی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

باز این چه شورش است...

می‌شود تو را قسم داد به این اولین داربست‌های عزا که از در و دیوارِ کوچه‌ها بالا می‌رود، به همین لباس‌های سیاه که از گوشه کنارِ بقچه‌ها پیدا می‌شود، به این اولین لرزش‌های عاشوراییِ دل، به همین روزهای آخرِ ذی‌حجه...
آه
 به روزهای آخر ذی‌حجه
به کاروان عزیزترین‌هات که عازمِ آن «مذبح عظیم» است،
و به دلِ عزیزی که در تب و تابِ ظهر روزِ دهم به تلاطم افتاده،
یا الله
یا الله
یا الله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ٢۳ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بیست و پنجم ذی‌حجه

سال‌روزِ فرود آمدن‌تان مبارک!
آی همه‌ی آیه‌های دوست‌داشتنیِ «هل اتی»!
آیه‌های معطّر به «سلسبیل» و «کافور» و «زنجبیل» و «شراب طهور»
آیه‌های بهشتی که دلِ آدم را پرواز می‌دهید تا «جنّت» و «حریر»، تا «سندس خضر» و «استبرق»...

چه بزرگ‌اند آن چهارنفری که اجرِ انفاقِ قرص‌های نانِ جو، اجر انفاقِ افطار سوّمین روزِ نذر‌شان، نزولِ شما شد؛ هُمُ الاَبرار... انّ الابرار یشربونَ مِن کأسٍ کانَ مِزاجُها کافوراً.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

آن پنج‌نفر

حتی اسقفِ آن‌ها هم فهمید شماها فرق دارید. از همان دور که دیدِتان، دانست توی چهره‌ی شماها یقینی هست که می‌تواند عالم را تکان بدهد. فهمید آن پیرمرد با آن دو تا بچه‌ی خردسال و آن مرد و زنِ جوان، اگر دست به دعا بلند کنند، کوه‌ها می‌جنبند. احدی از مسیحیانِ نجران زنده نمی‌مانند. گفت: بروید بگویید ما تسلیمیم، مباهله نمی‌کنیم.

بیست و چهار ذیحجه؛ سال‌روزِ مباهله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

گر در اوج فلکم باید مُرد...

داشتم برای الناز و آویده، «زاغ و عقاب» می‌خواندم. چرا؟ چون داشتیم از پنجره دفتر کوچکمان توی دانشکده، کلاغ‌ها را تماشا می‌کردیم و پروازشان را و این‌که بلد نیستند آن بالاها بپرند. بعد یادم افتاد به این‌که مدلِ پرواز عقاب‌ها را دوست‌تر دارم وقتی اوج می‌گیرند... بعد چیزی تهِ گلویم جوشید و فهمیدم یادم به «زاغ و عقابِ» دکتر خانلری افتاده و «ابر را دیده به زیرِ پرِ خویش...» خواندم و خواندم تا «عمر در اوجِ فلک برده به سر/ دم زده در نفَسِ بادِ سحر»...

گفتم شاید کسی از این حوالی وبلاگستان رد بشود. شاید از بچه‌های آن سال‌های دانشکده معماری دانشگاه شهید بهشتی... که برود به «لیلا عراقیان» که حالا نمی‌دانم کجایِ دنیا دارد روی سازه‌های غشایی کار می‌کند، بگوید که این بیت‌ها من را یادِ تو می‌اندازد و آن آتلیه‌ی بزرگ «بیان معماریِ» ترمِ یک و «مهندس چیذری» و تو که روی یکی از آن میزهای نقشه‌کشی نشسته بودی و برای همه «زاغ و عقاب» خواندی و من که اولین بار آن شعر را از تو شنیدم و آن آخرهاش بارانی شده بودم... بگوید هنوز هم وقتی به «گر در اوجِ فلکم باید مُرد/ عمر در گند به سر نتوان بُرد» می‌رسم، دلم از چشم‌هام لبریز می‌شود ... بگوید؛ دمت گرم دخترِ خوب!     

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، درد

به حضرت پروردگار

شما این همه «غم» را از کجا آوردید ریختید توی بقچه‌ی پاییز که بعد این همه عمر، هنوز هم وقتی بقچه‌اش را برای زمین می‌تکاند، جز برگ‌های زرد و نارنجی و جز سوز و سرما و بوی نم و ابر، غم می‌ریزد، غم می‌ریزد، غم می‌ریزد...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : درد

امیری که بیت‌المال را بر خودش حرام کرده بود

شمشیرش را روی دست گرفته بود و صدا می‌زد: «کسی هست این را از من بخرد؟ به خدا قسم با همین شمشیر، بارها غم و غصه را از چهره‌ی رسول خدا زدوده‌ام. به خدا اگر بهایِ خریدن جامه‌ای داشتم، هرگز نمی‌فروختمش».

امیرالمؤمنین بود؛ علیّ ابن ابیطالب؛ خلیفه‌ی مسلمین. همه‌ی ثروت دنیای اسلام از شام و حجاز و عراق تا مصر و یمن تا ایران، در دستانِ او بود. حالا محتاجِ خریدنِ جامه‌ای، شمشیرش را برای فروش به بازار کوفه آورده بود؛ همان شمشیرِ رویایی را...

باورتان می‌شود؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

بیعتِ سخت

مرد از غصه دق می‌کرد از شنیدنِ آن‌که سربازی شامی توی دوردست‌ها، خلخال از پای زنی یهودی به غارت برده بود. درد، همه‌ی وجودش را می‌آکند وقتی بیوه‌زنی توی پس‌کوچه‌های کوفه، مَشک سنگینِ آب را بر پشت می‌کشید و می‌بُرد. خودش را مجازات می‌کرد، صورتش را به آتش تنور می‌سوزاند اگر از حالِ یتیمان غافل می‌شد.


هر روز بارها به ولایتش شهادت می‌دهم. غدیر که بیاید به همه با لبخند می‌گویم؛ «خدا را شکر که ما را از متمسّکین به ولایت او قرار داد». اما از غصه‌ی درد و رنج مردان و زنان و کودکانی توی کوچه‌های دور و نزدیک نمی‌میرم، دق نمی‌کنم، از درد به خودم نمی‌پیچم. خودم را برای این‌همه غفلت مجازات نمی‌کنم...

این الفاظِ لقلقه‌ی زبانم را نبینید. همیشه گفته‌ام بیعت کردنِ با شما سخت است، پذیرفتنِ ولایتِ شما سخت است، شیعه‌‌ شدن بر مردی که توی مسیر حق، آن‌همه به خودش سخت می‌گرفت سخت است، «ابوذر» و «مقداد» و «میثم» شدن و ماندن سخت است، پایِ بیرق تو ماندن سخت است. +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٢ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

تسبیحِ انگشتانِ تو

آن انگشت‌های ظریفِ کشیده برای پیانو زدن.. نه... برای این خوب است که تسبیحِ دانه‌کشیده‌ی من باشد تا بعدِ هر فریضه، تکبیر و تحمید و تسبیح را روی بندبندِ انگشت‌هات دوره کنم.  

تسبیحم را زود برگردان! 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٥٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

کوچ

رفتنت
حفره‌ای در من ایجاد خواهد کرد
که تابستان و زمستان
از آن سوز می‌آید.
با این‌همه آغوشت را بردار و برو
هرجای دنیا را که خواستی گرم کن!
پرندگانی هستند
که ترجیح می‌دهند
پای عشقی که ریشه دارد
از سرما یخ بزنند.*

*مژگان عباسلو +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۸ ‎ب.ظ روز ٧ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : درد

و اَنّ سعیه سوفَ یُری

به سعیِ به ثمر نشسته‌ی قاصدینِ حرمت
که کم‌کم جامه‌های احرام را از تن به در می‌آورند،
که مُحرم شده بودند، که مَحرم می‌شوند،
به ثمر بنشان سعی‌های ناقصِ مرا.

 

و انّ لیس للاِنسانِ الّا ما سعی/ و انّ سعیه سوفَ یُری (نجم/39و 40)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳٥ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر