بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

برای یکم ذی‌حجه

گفتند: عشق زمینی حجاب است.
گفتند: هیچ موجودی را، هیچ مرد و زنی را نباید دوست داشت جز خداوند بزرگ.
اما در خانه‌ی کوچکی چسبیده به مسجد پیامبر، مرد و زنی همدیگر را بسیار دوست داشتند و خدایشان را نیز.
و خداوند پیشانی آن‌ها را بوسیده بود.*


*از مجموعه «بهشت، همان خانه کوچک بود»

حضرت عروس +

حضرت داماد +

مرج البحرین یلتقیان +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

نگاه دار سرِ رشته

گفته بودم دعایتان برای من، به یک بارقه‌ی نور، به یک رشته نسیم می‌ماند. من عادت کرده‌ام به این‌که همه‌جا این نور، این نسیم با من باشد. دلم به بودن‌شان گرم باشد، آرام باشد. خواستم بگویم منت بگذارید و از من نگیریدشان. نکند فراموشتان بشود یک‌وقت، من بی‌نور بمانم، بی‌نفحه، بی‌نسیم...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

وقتی بقچه‌های شکیبایی کم می‌شود

با سلیقه گره می‌زنی
در روسری سفیدی
زیبایی‌ات را؛
یک بقچه شکیبایی از جهان کم می‌شود*.

 

*مهرداد احمدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

برای آقای جلال الدّین محمّد

همه‌ی عالم هم که شما را با «مثنوی» بشناسند، من، به شیوه‌ی عاشق‌پیشه‌ها، با غزلیاتِ شما بیشتر خو گرفته‌ام. همان‌طور که همه‌ی دنیا، شیخِ اجل را با بوستان و گلستان‌ش می‌شناسند و من با غزل‌هاش؛ با «همه‌ عمر بر ندارم سر از این خمارِ مستی...»، با «بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست...»، با «ای ساربان آهسته ران کآرامِ جانم می‌رود»... که همیشه گفته‌ام این شیخِ عاشق، گویِ تغزل را از آن یکی همشهریِ شیدایش ربوده.

هنوز هم مثل آن سال‌ها، هر بار «مسلمانان مسلمانان مرا ترکی‌ست یغمایی...» را می‌خوانم یا «بروید ای حریفان بکشید یارِ ما را...» اوج می‌گیرم. وقتی از آن بلا و محنتِ شیرین که «پیشِ خلق، نامش عشق و پیشِ من بلایِ جان»، می‌خوانم، سراپا شور می‌شوم. وقتی از «یوسفِ خوش‌نامِ ما» که بردریده دامِ ما و درشکسته جامِ ما، می‌سرایید، اشک‌هام ناخودآگاه می‌آیند. هنوز هم گاهی توی پیاده‌روهای همین شهر شلوغ، با «یار تویی، غار تویی، خواجه نگه دار مرا»، با «در هوایت بی‌قرارم، بی‌قرارم روز و شب» راه می‌روم، نفس می‌کشم. با او که «مهارِ عاشقان» در دست اوست به زبانِ غزل‌های شما حرف می‌زنم. با او که وقت‌های استیصال که مفلس و بی‌مایه می‌شوم، پیغامم می‌فرستد که؛ «منم مایه‌ی تو، نیک نگهدار مرا».    

خواستم برای شب‌های فراوانی که عود بوده و شمع بوده و غزل‌های شورانگیز شما بوده، یا برای وقت‌هایی که- بعدِ قرآن و کلامِ آل‌محمّد (ص)- به زبانی دیگر، وعظ خواسته‌ام «فیه ما فیه» بوده، تشکر کنم. برای همه‌ی مسیرهایی که به زمزمه‌ی غزل‌های شما طی شده، برای همه‌ شب‌های مهتابی که اشعارِ شما، مهر و شور را به مشام لحظه‌هام پاشیده، برای این‌همه عاشقانه‌سرودن... بسی ممنونم آقای جلال‌الدّین محمّد!

پ.ن: به بهانه‌ی دیروز – 8 مهر- که روزِ بزرگداشتِ شما بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ روز ٩ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

الرّضا المرتضی

وقتی توی اوصافِ بهشت می‌رسم به آن‌جا که «رضی الله عنهُم و رضوا عنه»1 یک حسرتِ خوبی توی دلم جوانه می‌زند. فکر می‌کنم چه حالِ خوشی دارند بهشتی‌ها وقتی یقین دارند خدا از آن‌ها راضی‌ست. وقتی خودشان هم به آن‌همه نعمت راضی‌اند.

وقتی توی قرآن می‌رسم به «و رضوانٌ مِن الله اَکبر»2 دلم اوج می‌گیرد. فکر می‌کنم همه‌ی آن اوصافِ رویایی بهشت در مقایسه با این مقام رضوان هیچ است.

حالِ خوبی می‌شوم وقتی فکر می‌کنم به این‌که اسم‌تان «رضا»ست، به این‌که در مقام ارتضائید، به این‌که گفته‌اند راهِ رضایتِ خدا از رضایتِ شما می‌گذرد، به این‌که گفته‌اند خدا به دست‌ِ شما خلایقش را راضی می‌کند3، خوش‌حال می‌کند ... راهِ بهشت، راهِ «رضی الله عنهم و رضوا عنه» از رضایتِ شما می‌گذرد. می‌شود از ما راضی باشید یعنی؟!


1. بینه/8
2. توبه/72
3. اللهمّ صلّ علی علیّ بنِ موسَی الرّضا، الّذی ارتضَیته وَ رضیتَ به مَن شِئتَ مِن خَلقِک... (صلوات مرویّ از امام حسن عسگری (ع))

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٧ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

من این‌جا بس دلم تنگ است

وقت‌هایی هم هست که آدم دلش می‌خواهد این کفش تنگِ زندگی را آرام در بیاورد، جفت کند، بگذارد کنار و بدود. دور بشود. دور بشود. همه‌چیز را رها کند و برود. کجا؟ هر جا که این‌جا نیست. دنیای دیگری لابد. دلش می‌خواهد آرام و یواش که کسی نفهمد به قطار زندگی بگوید بایستد. بگوید من دوست دارم پیاده بشوم. بگوید من سعی می‌کنم قدرِ این قطار را، قدرِ نعمتِ هستی و وجود را بفهمم امّا گاهی نمی‌توانم دوام بیاورم. نمی‌شود. بگوید زودتر من را ببر برسان به ایستگاه آخر.  

وقت‌هایی هست که زندگی ملال می‌شود. نفس‌کشیدن سخت می‌شود. هزاری هم که یک فصل نو آمده باشد؛ دوباره اول مهر و درس و مشق و دانشگاه، دوباره زندگی، دوباره معلّمی، دوباره عشق، دوازدهمین و -شاید- آخرین سالِ دانشجویی... اصلاً این دهه‌ی اوّلِ ذی‌قعده و عطرِ کرامتِ حضرتِ ضامنِ ثامن... خوب‌اند همه‌ی این‌ها. زندگی خیلی خوب است. نعمت‌ها فراوان‌اند. این منم که خسته‌ام.


و اعلَم یا بُنی اَنّک انَّما خُلقت للآخره لا للدّنیا و لِلفناء لا لِلبقاء وَ للمَوت لا للحیاه...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز ٤ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : درد

گردنه‌هایی برای سلام

توی فاصله روستای زادگاهم تا شیراز گردنه‌ای هست که سال‌هاست هر وقت از آن‌جا رد می‌شویم، بابا -حین رانندگی- به شما سلام می‌کند، برایتان صلوات می‎‌فرستد. بعدها دیدم عادتِ عموها هم هست. بعدترش دانستم سال‌های قبل، وقتی پدربزرگ+ از این‌جا رد می‌شده، گنبدِ حرم‌تان از آن‌جا پیدا بوده، باباحاجی توقف می‌کرده- شاید از اسب و مرکبش پیاده می‌شده- و به شما سلام می‌داده. حالا با آن‌که دیگر از آن‌جا، گنبد حرم‌تان کمتر دیده می‌شود، با آن‌که پنجاه سالی می‌شود که باباحاجی دیگر نیست، این عادتِ خوب برای بابا و عموها به یادگار مانده. برای ما هم ناخودآگاه.  

خواستم بگویم این‌جا از آن گردنه خبری نیست. اما زیاد می‌شود که وقت‌های استیصال، توی دلم، به گردنه‌هایی که می‌رسم، به شما سلام می‌دهم. این روزها که روزهایِ خانواده‌ی شماست، بیشتر.

سلام سیّدِ ساداتِ اعاظم
سلام آقای احمد پسر امام موسای کاظم (ع)
سلام برادرِ خوبِ امام رضا (ع)

پ.ن: برای ششم ذی‌قعده. روز بزرگداشت حضرت احمد بن موسی الکاظم (ع)، (شاهچراغ). سلامِ خدا بر او

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱ مهر ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر