بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

... از آن اسبِ یال‌افشانِ زرد

یک: توی کتابِ ادبیات دبیرستانمان یک شعری بود از مرحوم اخوان، «باغ بی‌برگی». یادتان هست؟ با آن تصویرسازی کم‌نظیرش؛ «آسمانش را گرفته تنگ در آغوش، ابر با آن پوستینِ سردِ نمناکش... ». تهِ دلم خالی می‌شد هر وقت می‌خواندمش. بوی پاییز که توی شامه‌ی هوا می‌پیچد یاد آن شعر می‌افتم و «باغِ نومیدان» که «چشم در راهِ بهاری نیست».
   
دو: خدا، نعمتِ هستی را توی پاییز به من داد، یعنی یکی از روزهای همین فصل، لطف کرد و من را رساند به گلوگاهِ این دنیا و اجازه داد توی این کره خاکی نفس بکشم، بلکه چند قدم از پله‌های بندگی بالا بروم. من هم خوشم آمد از دنیا و هر روز بیشتر، دو دستی، چسبیدمش... با این‌همه، پاییزِ پارسال بود انگار که دانستم پاییز، معلّمِ دل بُریدن‌هاست.نه فقط دیدنِ درخت‌های چنارش که یکی‌یکی با برگ‌هاشان وداع می‌کردند، پرستوها و کلاغ‌ها که دل می‌کندند از وطن‌ شش‌ماهه‌شان، آفتاب که هر روز تندتر از روز قبل از این سمتِ کره‌ی خاکی خداحافظی می‌کرد... نه فقط این‌ها... اتفاق دیگری هم بود که یادم داد؛ دنیا، دنیای دل‌نبستن‌هاست. دنیایِ خداحافظی‌ها.

سه: هر قدر توی بهار و اردیبهشت، سرخوشم، پاییز، از حزن به استیصالم می‌کشانَد؛ مثل بغض‌های دمِ غروبش که توی دلم می‌چرخد و می‌چرخد تا گلویم، بعد تسلیمم می‌کند و خودش را می‌رساند به کاسه‌ی چشم‌هام... تا رویِ گونه‌هام.

چهار: نه بهار و نه پاییز، نه اردیبهشت و آبان و آذر، این تویی که من را می‌خندانی، می‌گریانی1، بغض می‌اندازی توی این گلوگاه. طوفان به پا می‌کنی توی دلِ من. تویی محوّلِ حال‌های گونه‌گون من... توی عالَم، مؤثری جز تو نیست2. ببخش این شِرک‌های مخفیِ من را وقتی عیان می‌شود.


1. و انّه هو اضحک و ابکی. (نجم/43)
2. لا مؤثّر فی الوجود الا الله
عنوان را از انتهای همان شعر اخوان گرفتم؛ «... جاودان بر اسبِ یال‌افشانِ زردش می‌چمد در آن؛ پادشاهِ فصل‌ها، پاییز»

   + مریم روستا ; ٩:۱٤ ‎ب.ظ ; ۳۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بگیر از من جهانم را ولی بانو، حرم را نه

هوای دیدن خورشید در سرم افتاد
که ناگهان به دلم جذبه‌ی حرم افتاد
کسی میان دلم «اشفعی لنا» می‌خواند
کسی که خاک‌ترین بود و از طلا می‌خواند1

صد و بیست کیلومتر که سهل است، آن‌قدر هوایی‌تان بودم که صد و بیست‌ها کیلومتر را هم می‌آمدم.

گاه‌گاهی که به درگاه کریمی می‌روم
راه می‌پویم نه با پا بلکه با سر بیشتر2

1. مجید تال
2. حسین رستمی +

   + مریم روستا ; ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

محمّدٌ رسولُ الله

برای دل‌ها
مثل قرآنید،
سهم بعضی‌شان از شما نفرت است و بغض و کینه1
سهم بعضی اما، جوانه‌های نور و محبت و رحمت2

1. وَلقد صَرّفنا فی هذا القرآن ِ لیذّکّروا وَ ما یَزیدُهُم الا نُفُورا ً (اسراء/41)
2. وَ نُنَزِّلُ مِنَ الْقُرْآنِ مَا هُوَ شِفَاء وَرَحْمَةٌ لِّلْمُؤْمِنِینَ وَلاَ یَزِیدُ الظَّالِمِینَ إَلاَّ خَسَارًا (اسراء/82)

   + مریم روستا ; ٦:٤۸ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

I Love My Prophet

بعضی دوست‌داشتن‌ها را هر چند وقت یک‌بار باید فریاد کرد؛ بلندِ بلند.

   + مریم روستا ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٦ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پیر مغان... 7

گفتید؛ خدای متعال، همّت‌های پَست را کراهت دارد، دوست ندارد. همّت بلند دوست دارد؛ آن‌ها را که به اندک اکتفا نمی‌کنند، به حداقل، بسنده نمی‌کنند.
راستش، می‌ترسم دیدنِ افق‌های بلند، تلاش بخواهد، مجاهده بخواهد. من آدمِ تلاش‌های عجیب و غریب نیستم. من آدمِ راحت‌طلبی‌ها هستم. همین دمِ دست‌ها را می‌بینم. همین چیزهایی که با تلاشِ کمی به‎دست‌آمدنی‌ست. افقِ بلند، همّت بلند، یعنی مجاهده، یعنی قیام علیهِ خودم، من نیستم، نیستم... امّا چه کنم وقتی صدای شما + مدام درِ گوشِ من می‌گوید: خدا، همّت‌های پَست را دوست ندارد.   

چه کنم گر سخنِ پیرِ مغان ننیوشم...

   + مریم روستا ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ٢٥ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کلمه‌های غریب

امر کرده‌ بودی اصحابت این عهدنامه + را بخوانند و آن را به هم درس بدهند، جلوی چشم‌هایشان بگذارندش، و قول بدهند که به آن عمل کنند... دوستانت این نامه را گذاشته بودند کنار سجاده‌هایشان که یادشان بماند بعدِ هر نماز بخوانندش*... صدها سال گذشته، ما گاهی خیال می‌کنیم از دوستانِ شما هستیم، اما این کلمه‌ها + میانِ ما غریب‌اند، درست مثلِ خودتان.  

*... انَّهُ کَتَب بِهَذه الرِّسَالَة إلَى أَصحابهِ وَ أَمَرَهُم بِمُدَارَسَتِها وَ النَّظَر فِیها وَ تَعَاهُدِها وَ الْعَمَل بِها فَکَانُوا یَضَعُونَها فِى مَساجِد بُیُوتهم فَإِذا فَرَغُوا مِنَ الصَّلَاة نَظَرُوا فیها... (روضه کافی/حدیث اول) +

   + مریم روستا ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

یعنی یکی دوازده است و دوازده یکی

... اما به سبب تبرّک به صادق- رضی الله عنه- ابتدا کنیم. چون از اهل بیت، بیشتر سخنِ طریقت، او گفته است و روایت از او بیش آمده . پس کلمه‌ای چند از ایشان بیارم که ایشان همه یکی‌اند. چون ذکر او کرده آمد، ذکرِ همه بوَد. نبینی که قومی که مذهبِ او دارند، مذهبِ دوازده امام دارند؟ یعنی یکی دوازده است و دوازده، یکی. اگر تنها صفتِ او گویم به زبانِ عبارتِ من راست نیاید، که در جمله علوم و اشارات و عبارات، بی‌تکلّف به کمال بود. و قدوه جمله مشایخ بود، و اعتمادِ همه بر او بود و مقتدایِ مطلق بود و همه‌ی الاهیان را شیخ بود، هم عبّاد را مقدّم بود و هم زهّاد را مکرّم. هم در تصنیفِ اسرار حقایق، خطیر بود و هم در لطایفِ اسرار و تنزیل، بی‌نظیر. و از باقر- رضی الله عنه- بسی سخنِ عظیم نقل کرده است...*

*فریدالّدین عطّارِ نیشابوری- تذکره‌الاولیاء –باب اوّل

   + مریم روستا ; ۱:٥٥ ‎ب.ظ ; ٢۱ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

همان آوردگاهِ شیرین

آن‌جای «دوست‌داشتن»، آن‌جای «خیلی دوست‌داشتن» را دوست‌ دارم که به معامله می‌اندازدت. که وادارت می‌کند داشته‌هایت را یکی‌یکی بدهی بلکه قدمی نزدیک‌تر شوی. آن‌جا که داشته‌های کوچک را داده‌ای و نوبت به داشته‌های بزرگ رسیده، آن‌جا که عقل جلو می‌‍‌آید و عرض اندام می‌کند. آن‌جا که عقلِ حساب‌گرِ مدعی فکر می‌کند عددی هست برای خودش و هنوز ندانسته که نیست. آن‌جای دوست‌داشتن که دل، همه‌ی داشته‌ها را سرِ دست می‌‌گیرد،به عقل تنه‌ای می‌زند و می‌راندش. آن‌جا که با همین تنه‌، عقل را مست می‌کند، مست می‌کند، از هوش و حساب‌گری می‌اندازد. و عقل تا هشیار شود، دل همه‌ی داشته‌ها را فروخته و هزار فرسخ رفته...


 پ.ن: حیف، توی تگ‌ها «وهمیات» ندارم!

   + مریم روستا ; ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢٠ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

صبر کن بر من، صبر کن

خواستم بگویم همین جورِ خوبِ مهربانی که هستی، باش. خواستم بگویم به این بچه‌بازی‌های من نگاه نکنی یک‌وقت، قهرت بگیرد، تصمیم بگیری به عقوبتت ادبم کنی. من همان بی‌ظرفِ ناتوانی هستم که بودم. تو همان صبورِ یکتایِ بی‌نظیرِ من باش.

صبر کن بر من، صبر کن.
فلم اَرَ مولیَ کریماً اَصبَرَ عَلی عبدٍ لئیم مِنکَ علیّ*

* از فرازهای دل‌چسبِ «افتتاح»؛ من ندیدم مولای بزرگواری به قدر تو بر بنده‌ی بی‌مقداری مثل من صبر کند.

   + مریم روستا ; ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱٩ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پیر مغان... 6

گفتید + :ساختمانِ وجود آدم را عقایدش، اخلاقیاتش و اعمالش شکل می‌دهند. گفتید این سه تا توی ارتباط طولی با هم هستند. بر هم اثر می‌گذارند و از هم تأثیر می‌پذیرند. گفتید اگر جایی عملِ آدم لنگ می‌زند، یک جایی توی اعتقادات است که نقص دارد. اگر عقاید من درست باشد توی چشمِ من خودش را نشان می‌دهد، به نامحرم نگاه نمی‌کنم. اگر عقاید من درست باشد توی دست من خودش را نشان می‌دهد، با نامحرم دست نمی‌دهم. اصلاً به مملکتی نمی‌روم که ایمانم آن‌جا عیب کند.
گفتید عقیده‌ی یقینی می‌شود که با کتاب‌خواندن و فکر کردن و برهان و استدلال به دست بیاید. اما یقینی که از آن قیمتی‌تر است، یقینی‌ست که در اثر عمل به دست می‌آید؛ و اعبد ربّک حتّی یأتیَکَ الیقین. یک مداومت بر تقوا، یک مداومت بر عمل صالح، آدم را به یقینی می‌رساند که قیمتی‌ست. گفتید این که فرموده است الّذین آمنوا و کانوا یتّقون نشان می‌دهد که جماعتی از اهل ایمان هستند که ایمان مضاعفی را بر اثر تقوا به دست آورده‌اند. پیش از ایمان، اهلِ تقوا بوده‌اند. این ایمان، این یقین، با زحمت به دست آمده. خیلی قیمت دارد. لَهم البُشری فِی الحَیوه الدّنیا مالِ همین‌هاست. بهشت‌شان از همین دنیا شروع می‌شود.

حسرت هم خوب است وقتی آدم پای حرف‌های شما + بنشیند.

دلم ز صومعه بگرفت و خرقه‎‌ی سالوس
کجاست دیر مغان  و  شرابِ ناب کجا؟!

   + مریم روستا ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱٧ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()

به آفتاب سلامی دوباره خواهم داد

توی این حیاط پر نورِ خانه‌ی پدری آدم بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی صبح‌ها با نوازش اشعه‌های خورشید چشم‌هاش باز بشود. وقتی حتّی شب‌هاش نورانی باشد، بشود پیش از خواب، ساعت‌ها آسمان را تماشا کرد، مهتاب را، ستاره‌ها را.

توی روزها و شب‌های مهمانی‌ی که گذشت فکر می‌کردم، آدم توی این ماه، بخواهد هم نمی‌تواند با نور قهر کند. وقتی مهمان نور باشی. وقتی مهمانی به صرفِ نور باشد.

چند روز پیش دوباره داشتم کتاب چمران به روایت غاده را می‌خواندم. دوباره رسیدم به جمله‌هایی که مصطفای چمران پای تابلوی شمع‌ش نوشته بود. که اشک غاده را درآورده بود؛ «... و کسی که به دنبال نور است، این نور هر قدر هم کوچک باشد در قلب او بزرگ خواهد بود». و زیر لب زمزمه کردم؛ کسی که به دنبال نور است، کسی مثل من.

سال‌ها پیش، وقتی توی تصمیمی درمانده بودم و مستأصل شده بودم، که نوری نداشتم برای تشخیص، توی دفتر یادداشت‌هام خطاب به خودم نوشته بودم؛ تو باید همه‌ی زندگی‌ات در طلبِ نور بگذرد، حتّی اگر هیچ‌وقت به نور نرسی. بعد زیرش به خودم دلداری داده بودم؛ می‌رسی، می‌رسی. نوشته بودم؛ «... هر چیز که اندر پیِ آنی، آنی». نوشته بودم؛ «الله ولیّ الّذین آمنوا یخرجهم مِن الظّلمات ِ الی النّور».

امروز داشتم روی دریایِ ظلمت‌های خودم چند قطره‌ نور می‌پاشیدم. داشتم «والضّحی» می‌خواندم... یادم آمد دلم برای آفتاب تنگ شده. خیلی تنگ. برای آفتاب وسطِ ظهر که بتابد. که نور بدهد. که گرمم کند. دارد ظهر می‌شود. باید بروم توی حیاط...

ما ودّعک ربّک و ما قَلی.

   + مریم روستا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ٥ شهریور ۱۳٩۱
comment نظرات ()