بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

جویند همه هلال و من ابرویت

اَلسّلامُ عَلیکَ یا شَهرالله الاَکبر وَ یا عیدَ اَولیائه
سلام ماهِ بزرگِ خدا
سلام عیدِ بنده‌های خوبِ خدا.

شاد آمدی!

پ.ن: بهار نارنج + توی ایّام مهمانیِ خدا به‌روز نمی‌شود. شاید اگر توفیق بود روی «برای خاطر آیه‌ها» + نوشتم و «حرفی برای تمام فصول»+

   + مریم روستا ; ٩:۳۸ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب... 8

هشتم: کتابی که بهار دارد

خاصیت بهار، زندگی‌ست، طراوت است، تازگی‌ست. بهار که می‌آید، در فضایش شکوفا می‌شوند، جوانه می‌زنند، جاری می‌شوند. گفته بود؛ هر چیزی بهاری دارد و بهار قرآن ماه رمضان است.1 انگار تازگی و طراوتِ آن کتاب، توی این ماه، یک جور دیگر باشد.  

1. پیام‌برِ خدا (ص): لکلّ شی‌ءٍ ربیع و ربیع القرآن شهرُ رَمَضان

   + مریم روستا ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب... 7

هفتم: کتابی که بهار است

گفته بود توی آیه‌های این کتاب تأمل کنید و سعی کنید بفهمیدش، چون که دل‌تان را طراوت می‌دهد. چون‌که این کتاب، بهارِ دل‌هاست1.
تقصیر بهار نیست اگر کسی دلش را نمی‌برد قدری در هوایش نفس بکشد.

1. امام علی (ع): ... وَ تفقّهوا فیه فانّه ربیعُ القُلوب

   + مریم روستا ; ٩:٢٩ ‎ق.ظ ; ۳٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب... 6

ششم: کتابی که می‌شود با آن مأنوس شد

می‌شود آن‌قدر با آن کتاب خو گرفت و نزدیکش شد که حتی توی تنهایی‌ها هم انیسِ آدم بشود. آن کتاب، یک کیفیتی دارد که برای تنهایی‌های آدم، مرهم است، مونس است. گفته بود1؛ اگر هیچ موجودی روی زمین نمانَد و من تنها باشم، مادامی که قرآن با من است، وحشتی نخواهم داشت. گفته بود2؛ اگر به دنبال مونس می‌گردید، قرآن برایتان کافی‌ست. گفته بود3؛ هر کس با قرآن انس بگیرد، از جداییِ دوستان وحشتی نخواهد داشت.


1. امام سجاد (ع)- تفسیر العیاشی، ج1، ص23(ح23).
2. امام علی (ع)- جامع الأخبار، محمد بن محمد الشعیری، ص511 (ح1431)
3. امام علی (ع) - غررالحکم و دررالکلم، (ح8790).

   + مریم روستا ; ٢:٢٧ ‎ب.ظ ; ٢٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب ... 5

پنجم: کتابی که با وجودِ آدم یکی می‌شود

آن کتاب، یک فرصتِ ویژه برای جوان‌ها دارد. یک فرصتِ نابِ استثنایی. که نور، بخشی از وجودشان بشود. آدم حیرت می‌کند وقتی می‌خواند که اگر جوانِ مؤمنی آن کتاب را بخواند، کتاب، با گوشت و خونش می‌آمیزد*، انگار بخشی از وجودش می‌شود، نه، با وجودش یکی می‌شود.

* حضرت صادق آلِ رسول (ع)
مَن قرأ القرآن و هوَ شابُ مؤمنٌ اِختلطَ القرآن بلحمِه و دمِه

   + مریم روستا ; ۸:۱۸ ‎ق.ظ ; ٢٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب...4

چهارم: کتابی که صیقل زدن بلد است

آن کتاب، بلد است گرد و غبارهای دل آدم را بگیرد. بلد است دل آدم را که توی روزمرگی‌های دنیا، می‌پوسد، می‌میرد، زنده کند. بلد است دلِ آدم را که مثل آهن زنگار می‌گیرد را بردارد و صیقل بزند، جلا بدهد. کافی‌ست آدم دلش را بدهد دستش.*

*قال رسول الله (ص): اِن هذه القلوب تَصدأ کَما یصدأ الحدید قیلَ فَما جَلاءُ ها قال ذکر الموت و تلاوه القرآن.
همانا این دل‌ها زنگ می‌زنند مانند زنگ زدن آهن. پرسیدند صیقل دل چیست؟ فرمود: یاد مرگ‌کردن و قرآن خواندن.

   + مریم روستا ; ۱:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب... 3

سوّم: کتابِ دوست‌داشتنی

گفته؛ با محبّتِ قرآن به خدا رو کنید*. دوستیِ قرآن را وسیله‌ی توجه به خدا قرار بدهید. یعنی به آن کتاب باید محبت داشت. یعنی قرآن را باید دوست داشت.

*علی (ع): ... و توجّهوا الیه بحبّه. نهج‌البلاغه/خطبه 176

   + مریم روستا ; ٤:۳٤ ‎ق.ظ ; ٢٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب... 2

دوّم: کتابی که بر چشم‌ها حق دارد.

چشم‌هایشان را نگاه کرده بود و
گفته بود: حقّ چشم‌هایتان را بدهید.
پرسیده بودند: حقّ چشم‌ها چیست ای پیام‌برِ خدا؟
گفته بود: نگاه کردنِ به قرآن.

   + مریم روستا ; ٩:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن کتاب...1

یکم: کتابِ غریب

بعضی کتاب‌ها مظلوم‌اند انگار. مهجورند. می‌توانند برای یک عمرِ آدم حرف داشته باشند، فکر داشته باشند، برنامه‌ی عملی داشته باشند، می‌توانند افق بدهند به نگاهِ آدم، قدّ نگاهِ آدم را بلند کنند. امّا کسی آن‌ها را جدّی نمی‌گیرد. می‌دانی رفیق! بعضی کتاب‌ها حرف‌شان حق است امّا کسی باورشان نمی‌کند.

1. وَ قال الرّسول ربّ اِنّ قومی اتّخذوا هذا القرآنَ مهجوراً (فرقان/30)
2. دوست دارم روزشمار «بهارنارنج» تا رسیدنِ مهمانیِ قرآن، نوشتن از «آن کتاب»* باشد. بلکه زودتر برسد!

* ذلک الکتاب لاریب فیه... (بقره/2)

   + مریم روستا ; ٩:٢٥ ‎ق.ظ ; ۱٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

صلواتِ شیرین

آن‌جای صلوات شعبانیه1 را دوست دارم که می‌گوییم؛ «خدایا! عادتِ پیام‌بر، توی شب و روزهای این ماه این بود که روزه بگیرد و زیاد نماز بخواند و شب‌زنده‌داری کند»2. بعد یک‌جورِ خوبی توی دلِ آدم عزم می‌آید که به سنّت پیام‌بر توی این ماه، اقتدا کند. بعد دعا می‌کنیم که؛ «خدایا کمک کن روش ما هم توی این ماه، مثل پیام‌برت/ پیام‌برمان باشد»3. روزه بگیریم. شب‌ و روز قیام کنیم برای نماز. بعدش انگار آدم رویِ این را دارد که بگوید؛ «و نیل الشّفاعه لدیه»4. آن وقت، آخرِ صلوات، شیرین می‌شود. آدم رویش باز می‌شود که بگوید: خدایا! پیام‌بر را «شفیع مشفّعِ»5 من قرار بده. آدم روی این را دارد که «رضوان» بخواهد، «دارالقرار»6 بخواهد، «محلّ الاخیار»7 بخواهد.  


1. صلوات مرویّ از امام زین العابدین(ع) برای ظهرهای ماه شعبان که توی مفاتیح‌الجنان هست.
2. ... یدأب فی صیامه و قیامه فی لیالیه و ایّامه .
3. اللهمّ فاًعنّا علی الاستنانِ بسنّته فیه.
4. خدایا کمک کن به شفاعت او (پیامبر) برسم.
5. شفیعی که شفاعتش قبول می‌شود.
6. خانه‌ی آرامش (از القاب بهشت)
7. جایگاه آدم‌های خیلی خوب! (از القاب بهشت)

   + مریم روستا ; ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ ; ۱۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مبینا

شما هم لابد به قدرِ من ذوق می‌کردید وقتی دخترکی که تازه الفبا یاد گرفته از کیلومترها آن‌طرف‌تر این‌طور برایتان نامه بنویسد؛

سلام خاله مریم
خاله مریم من شما را خیلی دوست دارم.
شما برایم جایزه1 می‌آوری. من از شما ممنونم.
خاله مریم جایِ شما در خانه‌ی شما خالی بود2.
خاله مریم شما خیلی مهربان هستید.
خاله مریم من شما را به اندازه‌ی دنیا دوست دارم.

مبینا

1.هدیه
2.خانه‌ی پدری‌ام منظورش بوده.

   + مریم روستا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱۸ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

...کو خورنده‌ی لقمه‌های راز شد

هر که کاه و جو خورَد قربان شود
هر که نورِ حق خورَد  قرآن  شود*
.
باید برویم این روزها به جای کاه و جو، قدری نورِ حق بخوریم. ضیافتش نزدیک است.

پ.ن:
«حرفی برای تمام فصول» + داشت خاک می‌خورد. دید عطر مهمانیِ قرآن همه جا را برداشته. دارد به روز می‌شود دوباره.

*مولوی

   + مریم روستا ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 30

یعنی حتّی فقط تماشا هم سهمِ من نمی‌شود؟! فقط از دور بایستم و نگاهتان کنم؟! ...«عهد» که می‌خوانم، فکر می‌کنم یارِ شما شدن1، پادویِ شما شدن2، فرمان‌برِ شما شدن3،شهید شدن پایِ رکابِ شما4،این‌ها که محال است برای من. مستجاب نمی‌شود. امّا «ارِنی الطّلعه الرّشیده» می‌شود که مستجاب بشود. «و اکحل ناظری بنظره منّی الیه» می‌شود که مستجاب بشود. می‌شود اگر شما بخواهید. یک روز، کاسه‌ی گداییِ چشم‌هایم را پر کنید، لطفاً.

گوشم شنید قصه‌ی ایمان و مست شد
کو قِسم چشم؟! صورت ایمانم آرزوست

1. الّلهمّ اجعلنی مِن انصاره و اعوانه
2. و المسارعینَ الیه فی قضاء حوائجه
3. والممتثلین لاوامِره
4. والمستشهدین بینَ یدیه

   + مریم روستا ; ۱۱:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

استغاثه‌ها

غروبِ نیمه‌ی ‌شعبان که نزدیک می‌شود، مثل غروبِ جمعه، دیگر حالم حالِ «ندبه‌» خواندن نیست. حالِ حرف‌های عاشقانه با شما نیست. حالِ غزل و تغزّل نیست. حال و هوای زمزمه‌های عهد و آرزوهای دور و دراز هم نیست. دعا می‌کنم که هر جا هستید خدا به سلامت بداردتان اما حالم حال «اَللهمّ کُن لولیّک...» خواندن هم نیست. این استیصالِ غروب نیمه‌ی شعبان، فقط حالِ «الهی عظم البلاء» خواندن است. وقتی امروز هم تمام بشود و شما نیامده باشید، آدم دیگر دلش می‌خواهد تا صبح «...وَ ضاقَتِ الارضُ وَ مُنعَت السّماء» بخوانَد. تا صبح شکایت کند، گله کند، الغوث و ادرکنی بگوید. چه کند آدمی که غروبِ امروز، زمین با همه‌ی پهنا برایش تنگ می‌شود، بندِ دلش پاره می‌شود، دستش به هیچ‌جا بند نیست حضرت آقای صاحب؟!  

   + مریم روستا ; ۸:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

بقیه‌الله فی اَرضِه

... و گفته‌اند آن «بقیّه‌الله»ی که توی قرآن آمده شمایید. انگار که از خدا فقط شما برای زمین باقی مانده باشید.

بَقِیّتُ اللَّهِ خَیرٌ لَکُم إِن کُنتُم مُؤمِنینَ... (هود/86)

   + مریم روستا ; ۱:٠٩ ‎ق.ظ ; ۱٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ای آرزوی آرزو...

توی آل‌یاسین، به شما به اسمِ «مأمول» سلام می‌کنیم*. آن‌قدر نیامده‌اید و ندیده‌ایم‌تان که بودن‌تان و داشتن‌تان و دیدن‌تان به آرزو می‌مانَد. به ما گفته‌اند امّا شما از آن آرزوهایی هستید که حتماً یک روز برآورده می‌شوید، مستجاب می‌شوید. حتّی اگر یک روز به آخرِ دنیا مانده باشد.  


*مأمول یعنی آرزوشده
السّلام علیک ایّها المقدّم المأمول   

ای آرزویِ آرزو
این پرده را بردار از او
من کس نمی‌دانم جز او
مستان سلام‌ت می‌کنند
مستان سلام‌ت می‌کنند

   + مریم روستا ; ۸:٤۱ ‎ق.ظ ; ۱٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پیر مغان...5

این بار از «عزم» گفتید. چهل حدیث امام (ره) دست‌تان بود. گفتید + که؛ عزم، عصاره‌ی انسانیت است. یعنی هر کس به مقداری که عزم دارد، انسان است. این عزم، عزمی‌ست که آدم بر خلافِ هوا و میلِ خودش دارد؛ من عزم می‌کنم چشمم را حفظ کنم، من عزم می‌کنم پشتِ سرِ مردم حرف نزنم، حتّی بالاتر؛ عزم می‌کنم حرفِ بیهوده نزنم... این عزم‌ها جوهره‌ی انسانیت است. برگشتنی ادامه‌ی متن را خواندم و -تلخ- دانستم؛ جرأت بر معاصی کم‌کم انسان را بی‌عزم می‌کند.

   + مریم روستا ; ٦:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

آن دو چشمِ مست می‌گون

وقتی فرشته‌های موکّل‌ت موفق می‌شوند خواب از چشم‌هام بدزدند، همان میانه‌ی خواب و بیداری، بی‌هوا این مصرع  می‌آید به زبانم که؛ دو خواب‌آلوده بربودند عقل از دستِ بیداران*! و چه بسا خواب از چشمِ بیداران! خیلی سرخوش شده‌ام. نه؟!

 

*دو چشمِ مستِ می‌گون‌ت ببُرد آرامِ هوشیاران/ دو خواب‌آلوده بربودند عقل از دستِ بیداران

«سعدی»

   + مریم روستا ; ۸:٤٤ ‎ق.ظ ; ۱۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مادربزرگ

وضو که می‌گرفت، «انّا انزلناه» می‌خواند. من کِز می‌کردم گوشه‌ای و تماشایش می‎کردم. عزیز بود. بودنش برای روزهای چهار-پنج سالگیِ من غنیمت بود. شیرِ آب را که باز می‌‎کرد «بسم اللهِ» سوره را می‌گفت؛ آرام و کِش‌دار. دلش نمی‌آمد سوره‌اش را زود تمام کند، آیه‌های انّا انزلناه را برای همه‌ی وضو لازم داشت. زود خرج‌شان نمی‌کرد. همیشه موقع شستن دست‌ها رسیده بود به «تنزّل الملائکه و الرّوح...». اسم فرشته‌ها که می‌آمد، خیالِ کودکانه‌ی من پرواز می‌کرد.... چند روز پیش مهسا این روایت را یادم آورد؛ «هر مؤمنی که در وضویش سوره‌ی قدر را بخواند، از گناهان خود بیرون شود، مثل روزی که از مادر متولد شده است». یادش افتادم. سرش را که مسح می‎‌کرد رسیده بود به «سلامٌ هیَ...». حالا فکر می‌کنم هر بار، بعدِ مسح، پاک شده بود. لابد برای همین چهره‌اش بعدِ وضو می‌‎درخشید. می‎درخشید.

   + مریم روستا ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

... عشق‌بازی می‌کنم با نامِ او

پرسیده بود: اسمت چیست؟
- علی.
- اسم برادرت؟!
- علی.
- علی، علی... پدرت چه می‌خواهد از این همه علی؟
- ...
- ...*
پدر گفته بود؛ به خدا اگر ده‌ها پسر داشتم اسمِ همه را علی می‌گذاشتم و اگر ده‌ها دختر، همه را فاطمه.


*مکالمه حضرت علی‌اکبر با والی مدینه +

   + مریم روستا ; ٩:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱۱ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پدر، عشق، پسر

آدم دلش ضعف می‌رود وقتی آن محبّت غریب میان پدربزرگ و نوه را می‌خوانَد + و بعدترش می‌داند همان نوه‌ی شیرینِ سه- چهارساله، بزرگ که بشود و لیلایش را که بیابد، صاحبِ پسری می‌شود که یک‌جورِ عجیبی شبیه است به پدربزرگ؛ توی صورت و سیرت، توی گفتار و رفتار. آن هم پدربزرگی که پیام‌برِ خدا بوده. بعد معلوم است میانِ آن پدر و پسر باید قصّه‌ها بنویسند از عشق. بعد معلوم است پدر،باید حرف‌های عاشقانه بزند به پسرش؛ مثلاً گاهی بگوید؛ چند قدم جلویِ چشم‌هام راه برو تا سیر تماشایت کنم*.


*گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود...
ببخشید، آخرش روضه شد. عید قشنگِ میلادشان مبارک؛ آقایِ علیِ بزرگ‌تر از علی‌های سه‌گانه‌ی حسین (ع).

   + مریم روستا ; ٥:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱٠ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

و اوست که استخوان‌ شکسته را بند می‌زند

ماه‌ها گذشت. جبیره‌ها سود نکرد. کسی بلد نبود شکستگیِ دلم را بند بزند؛ همه‌ی طبیب‌های مدّعی... از اولش باید می‌آوردم‌ش پیش شما. آی شما که بلدی استخوانِ شکسته را جبیره ببندی1! جبیره‌ی دلِ شکسته را هم می‌دانی؟! آی شما که طبابتِ قلب می‌دانی2! آی شما که بلدی دل را نگه‌ داری که از هم نپاشد3! دلِ من را نگه‌دار این وقت‌هایی که از هجوم خاطره‌ها مستأصل می‌شود، از هم می‌پاشد. تکّه‌تکّه می‌شود.  


1. یا جابر العَظمِ الکَسیر: ای شکسته‌بندِ استخوانِ شکسته! (مناجات تائبین حضرت سجاد (ع))
و لا اَری لکسری غیرک جابراً. من غیرِ تو شکسته‌بندی نمی‌یابم برای شکستگی‌ام. (مناجات تائبین حضرت سجاد (ع))
2. یا طبیب القلوب.
3. لولا ان ربطنا علی قلبها؛ و اگر ما قلب او را محکم نمی‌‌کردیم... قصص / 10
و ربطنا علی قلوبهم؛ و دل‌هایشان را محکم ساختیم... کهف/14

   + مریم روستا ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ٩ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

کوچه‌های شعبانیه

و تو چه می‌دانی، دلِ من چه می‌شود وقتی کوچه را بچه‌های قد و نیم‌قد ریسه می‌بندند. نمی‌دانی وقتی کوچه‌ای آراسته بشود و مهیّای دیدار، یعنی چه؟!
خوش به حالِ کوچه‌ها.

هذا یوم الجمعه... 20+

هذا یوم الجمعه...21+

   + مریم روستا ; ٩:٢٢ ‎ب.ظ ; ٧ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

مردی شبیه هیچ‌کس

از سال‌روزِ شهادتش شش روز گذشته ولی دلم نیامد این بریده از یادداشت زیبای حبیبه جعفریان را این‌جا نیاورم. کاملش را خودتان بخوانید*.

کتاب چمران را که می‌نوشتم، جاهایی بود که دلم می‌خواست سرش داد بزنم، در عینِ حال که بسیار دوستش می‌داشتم. وقتی غاده با التماس به او می‌گفت: «بیایید برگردیم. من نمی‌توانم این‌جا بمانم» مصطفی می‌گفت:«تو آزادی، می‌توانی برگردی» وقتی چشم‌های غاده پر از اشک می‌شد و می‌گفت: «می‌دانید که بدون شما نمی‌توانم برگردم» و مصطفی می‌گفت: «اگر خواستید، بمانید، به‌خاطر خدا بمانید، نه به خاطر من»و من به جای غاده توی سکوت جواب می‌دادم «اگر این‌طوری فکر می‌کنی چرا عاشق شدی؟ اصلاً چرا زن را به زندگی‌ات راه دادی؟ چرا نرفتی و خودت را توی اتوپیای خودت حبس نکردی؟ اصلاً فکر می‌کنی کی هستی؟!» و بعد یادم می‌آمد او کیست. او کسی است که من دلم می‌خواهد باشم. ما دلمان می‌خواهد باشیم. او کسی است که جور دیگری است. او کسی است که بین بزرگ و بزرگ‌ترین انتخاب می‌کند. بین خط و عبور از خط. او کسی است که ما به جادویش تن می‌دهیم تا این‌که هستیم نباشیم. تا قهرمان زندگی خودمان و دیگران باشیم.

* مجله همشهری جوان- شماره 364

   + مریم روستا ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ٦ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

پیر مغان...4

رسیده بودید به این آیه که؛ و ما خلقتُ الجنّ و الانس الّا لِیَعبدون. گفتید+: این آیه، دو تا انحصار دارد. هم می‌گوید جز خدا را نپرستید. هم می‌فرماید جز عبودیت کاری نکنید. گفتید؛ یک تمرینِ ذره‌ذره می‌خواهد که آدم توی زندگی‌اش جز بندگی کاری نکند. درس‌خواندن‌ش، کارکردن‌ش، حرف‌زد‌‌ن‌ش، زن‌داری و شوهرداری‌اش، همه و همه برای بندگیِ خدا باشد. برای جلب رضایت خدا باشد. اگر کسی این‌قدر جدّی بود و همّت داشت، کم‌کم بندگی‌ِ خدا همه‌ی زندگی‌اش را پوشش می‌دهد. همه‌ی زندگی‌اش می‌شود عبودیت.

برگشتنی داشتم به همه‌ی سکانس‌های زندگیِ روزمره‌ام فکر می‌کردم. همه‌اش برای خدا، شدنی هست یعنی؟!

   + مریم روستا ; ٤:۳٦ ‎ب.ظ ; ٥ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

ارباب مهربان

غلامش را برای کاری صدا زد1. جوابی نشنید. برای بار دوم و سوّم صدایش زد، باز هم جوابی نیامد.

جلوتر رفت و پرسید: پسرم! نشنیدی صدایت می‌زدم؟!
-    چرا شنیدم.
-    پس چرا جوابم را ندادی؟!
-    چون از شما نمی‌ترسم!

دست‌هاش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت که غلامِ من از من نمی‌ترسد.

خواستم بگویم همه‌ی این بارهایی که من را صدا زدید و نیامدم و گوش نکردم و سربه‌راه نشدم، دلیلش همین بوده، خیلی مهربانید، از شما نمی‌ترسم!

 

1- حضرت علی‌بن‌حسین؛ امام سجّاد(ع)
    تولّد شیرین‌شان مبارک.

   + مریم روستا ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

اَدِر کأساً وَ ناوِلها

همیشه به حرم شما که فکر می‌کنم یک تابلوی سفید بالایِ درِ ورودی یادم می‌آید که شب‌ها توی نورِ پس‌زمینه‌اش می‌درخشید. که رویش به خط سبز نوشته بود؛ «السّلام عَلیک یا ساقی عَطاشی کَربلاء». بعدش یادم می‌آید که همیشه، همین روضه برای اذن دخول حرم‌تان بس بود. حضرتِ آقایِ ساقی!

   + مریم روستا ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; ٤ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

طلوعِ ماه

امشب بیشتر از همه دوست دارم به شما سلام کنم، به شما مبارک‌باد بگویم بانو! اجازه می‌دهید تا سَحَر بنشینم و طلوعِ ماه‌تان را رصد کنم؟! بنشینم درِ خانه‌ی شما و صدای شُکر و شادی‌تان را گوش کنم؟! بنشینم به تماشای دعای زهرا (س) که مستجاب شده و آرزوی علی(ع) که به بار نشسته و ذخیره‌ی حسین(ع) که به دنیا وصول شده...؟! ماه‌ِ شبِ چهارم که نقابِ مشکیِ آسمان را پس بزند، ماهِ بنی‌هاشم روی دامانِ شما به دنیا لبخند می‌زند. راستش چهارم شعبان را باید پیش‌تر از همه و بیش‌تر از همه به شما تبریک گفت؛ حضرتِ مادرِ ماه!

   + مریم روستا ; ٧:٢۳ ‎ب.ظ ; ۳ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()

او از حسین بود

یک‌جورِ خاصی دوستش می‌داشت. به سینه می‌فشرد، می‌بوییدش، می‌بوسیدش. می‌نشاندش روی شانه و به همه اعلام می‌‌کرد چقدر برایش عزیز است. اسمش را هم خودش انتخاب کرده بود؛ به پیشنهادِ خدا و وساطتِ جبرییل. حسین، عربیِ شبیر بود؛ اسمِ پسرِ دوم هارون. علی برایش به هارون می‌مانست برای موسی.. این حرفِ عجیبش را همه شنیده بودند: حسین از من است و من از حسینم. سال‌ها گذشت تا همه بفهمند راست گفته، او هم از حسین بود.

تولّد شیرینش مبارک.

   + مریم روستا ; ۸:٠٧ ‎ب.ظ ; ٢ تیر ۱۳٩۱
comment نظرات ()