بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

من نویسنده نیستم اما...

من نویسنده نیستم اما مجموعه‌‌ی کوچکی از یادداشت‌های قرآنی‌ام را نشر معارف اخیراً منتشر کرده است. مجموعه‌ای منتخب از همان یادداشت‌هایی که شاید روی وبلاگ «برای خاطر آیه‌ها»+ خوانده باشید و یا توی ستونی که به همین اسم در مجله همشهری جوان دارم. اگر کتاب را دیدید و خواندید و نقد و نظری داشتید، استفاده می‌کنم.



توی تهران، از فروشگاه پاتوق کتاب (چهارراه کالج- جنب بانک ملت) می‌شود کتاب را تهیه کرد. روی سایت پاتوق کتاب + هم فکر کنم بشود کتاب را سفارش داد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

I Miss You

کسی همین دور و برها گفته بود؛ «آی میس یو» خیلی رساتر است از «دلم برایت تنگ شده». انگار راست می‌گفت. فقط دلم تنگت نیست. راست‌ترش این است که تو را گم کرده‌ام.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٧ ‎ب.ظ روز ۳٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

و دنیا توی کسوف نور بود

ششصد سال درهای آسمان باز نشده بود، وحی نازل نشده بود، ششصد سال، زمین نگاهِ ملتمسانه‌اش را به آسمان دوخته بود. حال آن روزگار را علی(ع) این‌طور وصف کرده*؛ اَرْسَلَهُ عَلى حینِ فَتْرَة مِنَ الرُّسُلِ؛ خدا محمدش را وقتی فرستاد که فاصله میان پیامبرها زیاد شده بود. و طُولِ هَجْعَة مِنَ الاُْمَمِ، خواب غفلت امت‌ها طولانی شده بود، وَ اعْتِزام مِنَ الْفِتَنِ، فتنه‌ها جدی شده بود؛ وَ انْتِشار مِنَ الاُْمُورِ؛ امور حیات بشر  از هم گسیخته بود؛ وَ تَلَظٍّ مِنَ الْحُرُوبِ آتش جنگ‌ها شعله‌ور بود. وَ الدُّنْیا کاسِفَةُ النُّورِ، و دنیا توی کسوف نور بود؛ ظاهِرَةُ الْغُرُورِ، دنیا روی فریبش را نمایان کرده بود، عَلى حینِ اصْفِرار مِنْ ورقها برگ‌های حیات زرد شده بود؛ وَ اِیاس مِنْ ثَمَرِها و همه از میوه دادن و بارور شدن حیات ناامید شده بودند؛ وَ اغْوِرار مِنْ مائِها. و آب حیات فروکش کرده بود، قَدْ دَرَسَتْ مَنارُ الْهُدى، نشانه‌های هدایت کهنه شده بود؛ وَ ظَهَرَتْ اَعْلامُ الرَّدى. و نشانه های گمراهی نمایان شده بود...

می‌بینید؟! حالِ زمانه‌ی ما هم انگار بی‌شباهت به هنگامه‌ی بعثت نیست. شاید خدا مهدی‌اش را همین‌روزها بفرستد، همین‌روزها که دنیای ما هم توی کسوف نور است.

*خطبه 89 نهج‌البلاغه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کسی که به روی مَه رقوم نویسد...

به بهانه مبعث

مصطفا را که امّی گویند
از آن رو نمی‌گویند که بر خط و علوم قادر نبود
یعنی از این رو امّی‌اش می‌گفتند که
خطّ و علم و حکمت او مادرزاد بود
نه مکتسب.
کسی که به روی مه رقوم نویسد
او خط نتواند نبشتن؟!
و در عالم چه باشد که او نداند
چون همه از او می‌آموزند.*

*فیه ما فیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

شکرانه

اَلحَمدلله الّذی اَشهدنا مَشهد اَولیائه فی رَجَب*

چند بار باید خدا را شکر کنم وقتی حلاوتِ رجب را به زیارتِ شما کامل می‌کند؟! آقای مهربون +!

*مطلعِ زیارت رجبیه/ مفاتیح‌الجنان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

کریم

با خودش فکر کرد* حالا که بعد چند روز اقامت توی مدینه، دارد می‌رود از علیّ‌بن‌موسی خداحافظی کند و به عراق برگردد، یکی از پیرهن‌های آقا را بگیرد که موقع مرگ کفنش باشد. بعد فکر کرد خوب است چند درهم هم از آقا بگیرد تا برای دخترهاش، انگشتری سوغات بخرد. خودش را که برای خداحافظی به آغوش علیّ‌بن‌موسی سپرد دیگر نفهمید چه شد. آن‌قدر غرقِ اشک و دل‌تنگیِ وداع شد که یادش رفت خواسته‌هایش را بگوید. به سختی دل بُرید و خداحافظی کرد و بیرون آمد. چند قدمی از علیّ‌بن‌موسی فاصله نگرفته بود که شنید صدایش می‌زنند:
-ریّان!
-بله آقا!
-دلت نمی‌خواهد چند درهم به تو بدهم که برای دخترهات انگشتری بخری؟ نمی‌خواهی یکی از پیرهن‌هام را به تو هدیه بدهم تا موقع مرگ کفنت بشود؟!
 

*ریّان بن صلت.

خواستم بگویم یک هم‌چین خانواده‌ای هستند این‌ها! خواسته‌های پنهانِ دلت را رصد می‌کنند. نخواسته، می‌دهند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

اسم‌های شیرین

صبحی به عادت دلتنگی‌های همیشه داشتم به خدا می‌سپردم که سلامم را برساندتان؛ اَللهمّ صَلّ علی علیّ‌بنِ‌موسَی‌الرّضا... به علیّ‌بن‌موسَی‌الرّضا که رسیدم، هی اسم‌تان را تکرار کردم و تکرار کردم؛ علیّ‌بن‌موسَی‌الرّضا، علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا، علیّ‌بن‌موسی‌الرّضا... شیرین بود؛ خیلی. دلم نمی‌آمد بروم فرار بعدی و بگویم؛ «الامامِ التّقیّ النّقی و حجّتک عَلی مَن فوقَ الارض و مَن تحت الثّری...». خیلی راست است زیارت جامعه آن‌جا که می‌خوانیم؛ فَما اَحلی اَسمائ‍کم. اسم‌هایتان خیلی شیرین است.

کهف الوری +

ریاضت‌کِش به بادامی بسازد +

اندر حکایتِ نواختنِ حضرت سلطان، درویشی را +

«شرابِ لعل» باشد و «جایِ امن» باشد و «یارِ مهربان»+ ساقی باشد* و ... حتّی تصوّرش هم شیرین است.

*شرابِ لعل و جایِ امن و یارِ مهربان ساقی/ دلا کی به شود حال‌ت اگر اکنون نخواهد شد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ٢٢ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... مهربان باش

روزگار آن‌قدر نامراد و نارفیق هست که همه‌ی آدم‌ها هر قدر هم که بزرگ باشند و بزرگ بنمایند، توی لحظه‌هایی از زندگی‌شان، به حرف‌های مهربانانه‌ی‌ کسی نیاز داشته باشند. خواستم بگویم این وسط اگر این موهبت و فرصت، به تو رسید و برخوردی به آدمی که فکر می‌کرد کم آورده، به بن‌بست رسیده، که دلش جمله‌های مهربان می‌خواست، امید برای ادامه‌ی راه می‌خواست، دلش شانه‌ای برای رها کردنِ بغضی می‌خواست، دریغ نکن. بیشتر از او به خودت کمک کرده‌ای. بزرگ شده‌ای. هیچ چیز به قدر محبت‌کردن، ظرفِ آدم را بزرگ نمی‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

پیر مغان...3

گفتید+ ؛ آن هدایتِ تازه‌ای که قرآن برای متّقین دارد، بر اثر عمل است. عملِ متّقین است که قرآن برایشان هدایتِ مضاعف دارد...گفتید؛ یرفع الله الّذین آمنوا، یک واقعیت است. درجه‌ی وجودیِ اهل ایمان بالاتر است. محال است آدم روحِ ایمان داشته باشد و درک و فهمی علاوه بر مردمِ معمولی نداشته باشد. گفتید؛ معیار ایمان، میزانِ پرهیز از گناه است. گفتید؛ یک نشانه‌اش این است که نمازت را چقدر می‌توانی درست بخوانی. هر قدر نمازت، نماز باشد، همان‌قدر روحِ ایمان در تو هست.
بعد، من نمازم را نگاه کردم و فهمیدم بقیه‌ی حرف‌هایتان مالِ من نیست. تا همین‌جاش هم لنگان‌لنگان آمده بودم. افقِ نگاهِ شما امّا تمامی نداشت. بلند بود، دست‌تان به قرآن بود. بلند می‌خواست. گفتید؛ این تازه برایِ اهل ایمان است. و الّذین اوتوالعلمَ درجات. صاحبانِ علم حسابشان سواست. آن علم، هم علمِ سواد و کتاب و دفتر نیست. علمی‌ست که در اثرِ عمل به دست بیاید. فهمِ تازه‌ای که در اثرِ عمل به دست می‌آید. آه، اگر این ایمان به علم برسد...   

بنده‌ی پیر مغانم که ز جهلم برهاند
پیرِ ما هر چه کند عین عنایت باشد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : پیر مغان

هذا یوم الجمعه...29

و ما را بنوشان
 از آبِ آن حوض
با جام‌ِ او
و به دست‌ِ او
به دستِ او
دستِ او

و اسقنا من حوضِ جدّه بِکأسه وَ بیَده*

*انتهای مناجات ندبه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٩ خرداد ۱۳٩۱

عادت‌هایِ خوبِ تو

تو عادت داری به بدها، خوبی کنی. همیشه نشسته‌ای پایِ گناه‌کارهای از خط گذشته‌، بلکه یک روز برگردند.

عادَتک الاِحسان اِلی المُسیئین وَ سبیلُک الابقاءُ عَلی المُعتَدین

 

 *از متن دعای هر روز ماه رجب که حضرت صادق(ع) یادِمان داده‌اند.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

زینبی که بود، زینبی که هست

سخنرانی‌اش تمام شده، صدای«ویلکم یا اهل الکوفه»اش، شهر را زیر و زبر کرده، کسی هم اگر شک داشت، دیگر یقین کرد او را قرابتی هست با علی (ع). انگار علی (ع) دوباره زنده شده بود و فریادِ «یا اشباه‌الرّجال»‌ش در و دیوار کوفه را می‌لرزاند. بچّه‌ها دارند فکر می‌کنند چطور با یک اشاره‌ او نفس‌ها توی سینه حبس شد، حتی زنگ شترهای کاروان از حرکت ایستاد. بزرگ‌ترها انگشت پشیمانی می‌گزند و صدای زاری‌شان شهر را برداشته. پیرمردی که اشک‌هاش محاسنش را خیس کرده از دور نگاهش می‌کند و می‌گوید: «پدر و مادرم به فدای شماها! که پیرهاتان بهترین پیرها هستند و جوان‌هاتان بهترین جوان‌ها و زن‌هاتان بهترینِ زن‌ها و نسل‌تان بهترین نسل‌هاست که نه خوار می‌شود و نه شکست می‌پذیرد»1
بشیربن‌خزیم‌اسدی بعدها گفته بود؛ «به خدا سوگند من زنی را دیدم که همه وجودش شرم و حیا بود و به‌گونه‌ای سخن‌رانی می‌کرد که گویی خطابت را از علی (ع) آموخته است»2.

1. بِابی اَنتُم و اُمّی! کُهولکُم خَیرُ الکُهول و شبابکُم خَیرُ الشّباب وَ نساءکُم خَیرُ النّساء وَ نَسلکُم خَیر نسلٍ لا یُخزی وَ لا یُبری
2. و نظرت الی زَینب بنت علی یومئذِ و لم ار خفره قطّ و الله انطق منها کانّها تفرغُ من لِسان علیّ بن ابیطالب

3. تسلیت سال‌روز وفات‌شان. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... هر چند از قلب‌ها گریخته باشد

دمِ غروب بود. روی یکی از نیمکت‌های پارک ملّت، زیر یکی دو تا از آن چنارها، سرِ راست‌بودن یا نبودنِ نبوّت و معاد و شریعت با کسی مباحثه می‌کردم، قانع نشد. تلاش داشت من را قانع کند! قانع نشدم. پایِ کلامش استدلالی بود. پای کلام من هم- ناگزیر- استدلالی شده بود و چوبین و سخت بی‌تمکین1... مستأصل شده بودم از کلام. دلم می‌خواست قلبم را بیرون بیاورم و خدا را و قرآن را و پیام‌بر را و معاد را به همان صراحت و روشنی‌ی که در وجودِ خودم می‌یافتم، به او نشان بدهم. نمی‌شد، نمی‌توانستم... صدای «الله‌اکبرِ» اذان که لابه‌لای درخت‌های چنار پیچید، اشک‌هام بی‌هوا جاری شد. نمی‌دانم آن جریانِ اشک‌ها از نهایتِ استیصال بود یا از فورانِ باوری که وقتِ شنیدن از این‌که «خدا بزرگ‌تر است» در من می‌جوشید ... ساعتی بعد داشتم یادداشت «حبیبه جعفریان»2 را می‌خواندم. مرهم بود. کاش می‌شد این کلمه‌ها را همان‌جا توی خیابان ولیعصر فریاد بزنم؛
«... من گم نشده‌ام و جهان بی‌صاحب نیست و «بودن»، آغاز و انجام دارد و «مقصد» یک واقعیت است و «امید» یک واقعیت است و «ایمان» یک واقعیت است؛ هر چند از قلب‌ها گریخته باشد».


1. پای استدلالیان چوبین بوَد/ پای چوبین سخت بی‌تمکین بوَد (مولوی)
2. همشهری جوان/ شماره 361

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر

... و برای تو

روز پدر
برای همه‌ی سینه‌های ستبر
همه‌ی آغوش‌های محکمِ گرم
همه‎ی شانه‌های مهربان
همه‌ی سایه‌های امنِ ولایت
همه‌ی چشم‌های درخشنده از غیرت
برای پناه
برای دل‌گرمی
برای آب از آب تکان نخوردنِ دل
مبارک‌باد.

... و برای تو که باخبر هستی که دنیای منی. +، +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

امیر مؤمنان

خوش به حالِ مؤمن‌ها
که امیرشان تویی.


قد افلح المؤمنونَ بوِلایتِکَ یا اَمیرَالمؤمِنین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بزرگ بود...

... بله این‌جوری‌هاست، بعضی آدم‌ها آن‌قدر بزرگ هستند که بشود حتّی به زندگی‌کردن توی عصر و زمانه‌ای که آن‌ها می‌زیسته‌اند، در شهر و کشوری که آن‌ها نفس می‌کشیده‌اند، بالید، افتخار کرد. نفَس‌شان آن‌قدر حق هست که سال‌ها بعدِ رفتن‌شان هم توی هوای یک مملکت جاری باشد. رفتن‌شان آن‌قدر درد دارد که قلبِ چندین نفر را از کار بیاندازد، صدها هزار نفر را داغ‌دار کند، حتّی بیست‌وچند سال بعد، یادآوری‌اش «آه» از نهادِ هزارها نفر بربیاورد.

"بزرگ بود
و از اهالی امروز بود
و باتمام افق‌های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می‌فهمید
صداش به شکل حزن پریشان واقعیت بود
و پلک‌هاش مسیر نبض عناصر را به ما نشان داد
و دست‌هاش، هوای صاف سخاوت را، ورق زد
و مهربانی را، به سمت ما کوچاند
و عاشقانه‌ترین انحنای وقت خودش را، برای آینه تفسیر کرد
و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود
.
.
.
و رفت تا لب هیچ و پشت حوصله نورها دراز کشید
و هیچ فکر نکرد
که ما میان پریشانی تلفظ درها
برای خوردن یک سیب
چه قدر تنها ماندیم"*

*سروده: سهراب سپهری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

هذا یوم الجمعه... 28

 پیش‌ترها هر وقت حرفِ شما می‌شد و منِ خامِ خالی، از ادّعای طلب پُر بودم، دفترم را باز می‌کرد و می‌نوشت؛ «رو سینه را چون سینه‌ها هفت‌آب شو از کینه‌ها، آن‌گه شرابِ عشق را پیمانه شو، پیمانه شو». من می‌خندیدم. حرف گوش نمی‌کردم. جدی نمی‌گرفتم انگار. هفت‌آب که هیچ، یک‌آب هم قلبم را نمی‌شستم. دوباره که می‌آمدم و -مّدعی- می‌نشستم پای مشق عاشقی، همان آش بود و همان کاسه و من هنوز اندر خم همان کوچه. همان جدی‌نگرفتن‌ها، همان بی‌هوا خندیدن‌ها، بی‎خیالی‌ها... این اواخر بی‌پرده می‌نوشت؛ «باید که جمله جان شوی تا لایقِ جانان شوی...». کلاسِ مشق، بالا رفته بود و دستِ من به قلم نمی‎رفت. دیگر نمی‌خندیدم. دانسته بودم مشق اوّل را غلط رفته‌ام، این قلب دیگر به هفت‌آب هم پیمانه نمی‎شود. چه فایده اگر روزی هزار بار مشق می‌کردم؛ «گر سوی مستان می‌روی، مستانه شو، مستانه شو».

خواستم بگویم؛ همان شاگردِ چموشِ سربه‌هوا بازآمده، این‌بار امّا نه دفتری برایش مانده و نه مشقی، نه طلبی و نه ادّعایی. آمده‌ حیلت رها کند. نشانش می‌دهید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٢ خرداد ۱۳٩۱

...از دلش آرام رفت

آخر
معشوق را «دلارام» می‌گویند،
یعنی که دل، به وی آرام گیرد.
پس به غیر چون آرام و قرار گیرد؟!*

*فیه ما فیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : درد

او دیگر است امشب

فقط ما بنده‌ها نیستیم که «رجب» که می‌آید، فکر می‌کنیم حال‌مان عوض شده، اتّفاق تازه‌ای توی عالم افتاده، خودِ خدا هم با همه‌ی شأن خدایی‌اش، انگار توی این ماه، جای دیگری ایستاده1، آن‌‌قدر که بشود همه‌ی خوبی‌ها را یک‌جا از او طلب کرد؛ جمیعَ خیرالدّنیا و جمیع خیر الآخره2 را توی این ماه می‌شود از او خواست. اَرجوهُ لکلّ خیر2 مالِ این ماهِ اوست. راست می‌گفت آقای قاسمیان؛ او هم دیگر است این ماه!3

1. کلّ یوم هو فی شأن. سبحان‌الله از وصف ناقص من؛ بر دامنِ کبریاش ننشیند گرد.
2. از متن دعای بعد از هر نماز در ماه رجب
3. برگرفته از این بیت از غزلیات شمس؛
دائم خوشیم با وی اما به فضل یزدان/ ما دیگریم امشب، او دیگر است امشب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز ۱٠ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

تنها تو بمان

عَسی اَن تَکرهوا شیئاً وَ هُو خیرٌ لکم

به حلاوت بخورم زهر
که شاهد، ساقی‌ست
به ارادت ببرم زخم
که درمان هم از اوست

زخم خونینم اگر به نشود
به باشد
خنک آن زخم
که هر لحظه مرا مرهم از اوست

چه خوب که من ناگزیرم از تو؛ راه فراری ندارم از حکم تو، از خواستِ تو، از اراده و مشیت تو. تو باش، تو بمان، تو بریز، خیالی‌ نیست، جرعه‌های تلخ بریز، هم‌این‌قدر تلخ که مردافکن بوَد زورش اما بمان. تو بشکن، همه‌ی کاسه‌های من را بشکن امّا بمان. گفته بودم؛ سخت می‌خواهمت آقای من! +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ روز ۸ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ذلکَ الکِتاب

کتاب‌های دیگران را که می‌خوانم
دلم برای «کتابِ تو» تنگ می‌شود.

.
عنوان پست می‌توانست این باشد: «ماه‌ِ من، ماه‌ِ گردون»!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ٧ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

پیر مغان... 2

گفت +؛ «اگر آدم جوانی‌اش را برای خدا صرف کند، جوانی‌اش ابدی می‌شود. حداقل ماجرا از این‌جا شروع می‌شود که بگویی؛ خدایا! من از چیزهایی که دلم می‌خواست، برایم جاذبه داشت، به خاطر تو گذشتم؛ به خاطر تو نگاه نکردم، به خاطر تو نگفتم، به خاطر تو از هوای خودم گذشتم، به خاطر تو...  تعدادِ این «به خاطرِ تو» ها اگر زیاد بشود، آن‌وقت ممکن است آدم به جایی برسد».


به می سجاده رنگین کن گرت پیر مغان گوید
که سالک بی‌خبر نبود ز راه و رسم منزل‌ها

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۳ ‎ب.ظ روز ٦ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : پیر مغان

هادی الامم

از حجم معرفتی که به قلبش وارد شده بود، دانسته بود امام شده، از  نهایت خشوع و ذلتی که ناگهان به خدا احساس کرده بود.   
پدر را توی بغداد کشته بودند. پسر، کیلومترها آن‌طرف‌تر توی مدینه ناگهان گفته بود؛ «انّا لله و انّا الیه راجعون، مضی ابوجعفر1». پرسیده بودند؛ شما اینجایید و حضرت پدر توی بغداد. از کجا دانستید؟! گفته بود؛ «خضوع و ذلتی در درونم نسبت به خدا وارد شد که تا حالا تجربه‌اش نکرده بودم2».دانسته بود امام شده. 

 
1. ابوجعفر (امام جواد علیه السّلام) از دنیا رفت.  
2. فقال: انا لله و اناالیه راجعون مضی ابوجعفر، فقیل له: کیف عرفت؟ قال: لانّه تداخلنی ذلة لله لم اکن اعرفها‌ (اصول کافی- ج 1 – ص 381)
3. این روایت را امروز برای چندمین بار از آقای قاسمیان + شنیدم.  
4. تسلیت شهادت‌شان، شهادتِ حضرت ساقیِ جرعه‌های جامعه +.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٤ ‎ب.ظ روز ٥ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ایستگاه رجب

این قطار زندگی، که تند و بی‌رحم دارد می‌رود، یک‌جاهایی قدری مکث می‌کند، فرصت می‌دهد لحظاتی هم منظره‌های دور و اطراف را تماشا کنیم، یا مهلتی، آسمان را ببینیم.  قطار، آخرش یک‌جا برای همیشه می‌ایستد. آن‌وقت شاید پشیمان بشویم که چرا آن‌قدر به قطار و هم‌سفرها مشغول شدیم که بهره‌بردن از هنگامه‌های مکث، از دقایق تنفس، از منظره‌ها، از آسمان یادمان رفت. داشتم فکر می‌کردم ماهِ مهربانِ خدا؛ «رجب»، یکی از همان لحظه‌های درنگ است. فرصتی برای ذکر، بهانه‌ای برای تمرین دوباره‌ی بندگی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ روز ٤ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بل احیاء

اعظم راست می‌گوید؛ ممّد بود و دید.

ممّد تو بودی و دیدی... یک+ دو + سه + چهار + پنج + شش + هفت+ هشت + نه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٥٦ ‎ب.ظ روز ۳ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

... به بزم محبت

کارگرش را علی«آقا» صدا می‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱ خرداد ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت