بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

به بهانه‌ی تودیع اردیبهشت

«بهارنارنج» تا حالا مصوّر نبوده، شاید چون فکر کرده‌ام کلمه‌ها خودشان باید بتوانند به قدرِ کافی مبیّن و گویا باشند. اما یادم هست قصه‌ی عشق نسترن و افرای حیاطمان را که برایتان تعریف کردم +، قول دادم به عکسِ اردیبهشتی‌شان میهمان‌تان کنم. دوربین‌به‌دست که آمدم توی حیاط، دلم نیامد چشم دوربین را از هزارهزار جلوه‌ی دیگرِ بهار توی این حیاطِ دوست‌داشتنی بپوشانم. گفتم تا بوی گل چنان مستم نکرده، دامنی از عکس پُر کنم هدیه‌ی اصحاب مجازی‌ را! که بارها وصف این قطعه از خاک را لابه‌لای دفتر «بهارنارنج» خوانده‌اند. اگرچه باز هم خیلی از گل‌ها و درخت‌های این حیاطِ خواستنی از قلم افتاده‌اند.

برای دیدن عکس‌ها به ادامه مطلب بروید.

ادامه مطلب   
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

بخارای من

یادت هست آن شبِ دل‌تنگی که برایم «بوی جوی مولیان...» گذاشته بودی؟! یادت هست داشتم هم‌نوا می‌خواندم؛ «ریگِ آموی و درشتی‌‌های او/ زیرِ پایم پرنیان...» و از تهِ چشم‌هام چند تا قطره غلتید و غلتید؟! یادت هست مثل همیشه به «ای بخارا! ای بخارا! شاد باش و دیر زی...» که رسید اشکم آمد؟! گفتی «تو دیوانه‌ای مریم»! دیوانه نیستم. این‌جا بخارای من است سولماز! خاک، آدم را می‌‍‌بندد، اسیر می‌کند. خاک، هویت دارد، اصالت دارد. مکان، ذات دارد. سولماز! خدا توی کتابش قسم خورده به شهر. به اقلیم. به خاک، قسم خورده که انسان را در رنج آفریده... امشب دوباره همان تصنیف را برایم بگذار. می‌خواهم غرق بشوم توی آسمان پر از ستاره‌‌ی این‌جا، توی بوی بهارنارنج‌ها، اطلسی‌ها و نسترن‌ها و دوباره بوی جوی مولیان گوش کنم. «میر، سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی...» تو هم قدری سکوت کن لطفاً، خرده نگیر و نپرس؛ «پس تو توی تهران چه می‌کنی این همه‌سال»؟!

کسی چه می‌داند سولماز؟! شاید من هم عاقبت مثل امیرِ دربارِ سامانی، یک شبِ دلتنگی که این تصنیف را شنیدم پابرهنه بر اسب سوار شدم و بی‌وقفه از سمرقند تا بخارا راندم.
بی‌خیالِ جیحونِ وحشی
بی‌خیالِ ریگ آموی
بی‌خیالِ درشتی‌های راه
اصلاً حتّی
بی‌خیالِ سمرقند و همه‌ی داشته‌هاش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

از نمک نشناسی‌ها

سال‌هاست از تهران که عزم وطن می‌کنم، به آستانه‌ی شیراز که می‌رسم- با اتوبوس باشم یا ماشین شخصی یا هواپیما- د‌م‌دم‌های رسیدن به فرودگاه شهید دستغیب باشد یا توی سرازیری تنگِ الله اکبر که دروازه قرآن هویدا می‌شود، این تصنیفِ محلیِ شیرازی را زمزمه می‌کنم که با این بیت شروع می‌شود:
ای گلِ لاله، ای گل نرگس
بهتر از شهرِ خودُم نَدیدُم هرگز
بله این‌جوری‌هاست متأسفانه. ما نمکِ تهران را می‌خوریم و نمکدانش را می‌شکنیم. به همین سادگی!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

پیر مغان...1

آن نگاهِ مهربان را دوختید جایی و آرام گفتید +: «هر کاری اوّلش سخت است. همّت شروعش سخت است. اما همیشه‌ که سربالایی نیست. بالاخره یک‌جاهایی راه، صاف می‌شود. آسان‌تر می‌شود. اصلاً گاهی بغل می‌گیرند و می‌برندت؛ آن‌ها که خودشان صاحبِ این راه‌اند. صاحبِ صراطِ مستقیم‌اند. مگر نمی‌خوانیم؛ «صراط الّذین... »؟! یعنی راهِ راست مالِ آن‌هاست. یعنی می‌توانند توی این راه بغلت کنند و ببرندت»... گفتید و دیگر ناگفته‌ای نماند.

بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسی‌دَمی خدا بفرستاد و برگرفت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : پیر مغان

یک یارِ خوب برای بندگیِ خدا

راه، هم‌راه می‌خواهد؛ هم‌پا و هم‌قدم. هم‎سفرِ خوب که داشته باشی، هر قدر هم که راه، طولانی باشد؛ هر قدر هم صعب‌العبور و پرفراز و نشیب، هموار می‌شود. «رسیدن» آسان‌ می‌شود.

خیلی گذشته بود از آن روز که رو در رویِ رسولِ خدا نشسته بود، از شرم به خودش پیچیده بود و گفته بود: «یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه»1! خیلی گذشته بود از آن شب که مهارِ ناقه‌ی بانویش در دستِ سلمان بود و صدای شعرخوانی و شادیِ بانوانِ مهاجر و انصار توی کوچه‌های مدینه پیچیده بود؛ از آن شبِ رویایی که فاطمه (س)، خاتونِ خانه‌ی او شده بود. اما هنوز هم وقتی به داشتنِ فاطمه (س) فکر می‌کرد همه‌ی وجودش لبریز شُکر و شادی می‌شد. انگار خدا توی همه‌ی این سال‌ها یک هم‌پا و هم‌قدم خوب برایش گذاشته باشد. انگار همه‌ی این سال‌ها مسیرِ بندگیِ خدا را با یک هم‌راهِ خوب آمده باشد. فکر کرد هنوز هم اگر کسی از او بپرسد «همسرت چطور همسری‌ست؟» همان جوابی را می‌دهد که فردایِ عروسی به رسولِ خدا داده بود؛ فاطمه‌اش، خوب یاری بود برای بندگیِ خدا2.

1. عبارت از «تفسیر الجنانِ رازی»‌ست.
2. همیشه فکر می‌کنم وصفی جامع‌ و مانع‌تر از این کلام نیست برای توصیفِ یک همسر خوب؛ «نعم العون علی طاعه الله»؛ یک یارِ خوب برای مسیرِ بندگیِ خدا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ای که در پایِ تو پیچید ساقه‌ی نیلوفرِ من

نه، نمی‌توانم برای امروزِ تو جمله‌ای داشته باشم. بودن و داشتن‌ت آن‌قدر توی لحظه لحظه‌ی حیاتِ من جاری بوده ا‌ست که حرف تازه‌ای نمی‌مانَد. وقتی توی همه‌ی این سال‌ها، هر چه شده، هر که بوده‌ام، تو بوده‌ای که این‌همه من را دوست بداری، عزیزم بداری. قلبم را مالامالِ عشق کنی آن‌قدر که مهر ورزیدن یاد بگیرم. وقتی منبع انتشارِ مهر بوده‌ای توی خانه‌ی همیشه امنِ ما. آرامشِ جانِ بابا، گرمایِ دلِ من و محمّد و مصطفی... هزاری هم که توی این سال‌ها قدری از هم دور بوده‌ایم. شعاعِ محبت‌ت فاصله نمی‌شناسد، دور شدم، گرم‌تر تابید. من حرفی برای گفتن ندارم وقتی حتّی گل و گیاه‌های آن خانه، اهلیِ محبّتِ تو شده‌اند. آن‌همه رز و شمعدانی و نسترن و یاس و اقاقیا، آن نخل جوان، آن افرای پیر، شاتوت و انجیر و نارنج و لیمو، به عشق تو زنده‌اند. هر صبح، برای دیدن‌ت سرک می‌کشند. برای شنیدنِ صدای قدم‌های مهربان تو، توی آن حیاطِ همیشه پر از نور و حضور و طراوت.
بانو!
مریمِ تو، فقط بلد بود امروز صبح، مثل خیلی صبح‌های دیگر، سرَش را روی مُهر بگذارد و برای داشتن‌ت، برای بودن‌ت خدا را شُکر کند.  
مهربان‌ترین! عزیزترین!
این قلبِ کوچکم که گرم می‌تپد، این نَفَس‌ها که نشانه‌ی زندگیِ این دنیاییِ من است، پیش‌کِش. حیف، چیزِ درخورتری ندارم نثارت کنم که جوانی و خوشی و زندگی‌ات را نثارم کرده‌ای.
امروز، روزِ میلادِ آن «خیرِ کثیر»، آن «خوبی‌ِ تمام‌نشدنی»ست. روزِ تو!
روزِ تو بر بابا، بر من، بر محمّد، بر مصطفی مبارک‌باد. که هر روز و هر لحظه باید داشتنِ تو را به هم تبریک بگوییم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

یک خوبیِ تمام‌نشدنی

«کوثر» یعنی خیر کثیر. یعنی خوبی‌ای که تمام نمی‌شود. که می‌مانَد و تا زمان و مکان هست،‌ می‌نوشانَد و سیراب می‌کند. خدا «او» را که به پیام‌برش داده بود گفته بود من به تو «کوثر» دادم؛ یک خوبیِ تمام‌نشدنی.

.

مبارک باشد امشب و فردا برای همه. مبارک باشد نعمتِ محبتِ آن «خیرِ کثیر».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... زان شراب روحانی

توی دنیای سِقایت جرعه‌های ناپاک
حبّذا شما
که ساقیِ باده‌های قرآنید.
منم و همان دعای همیشگی؛
قدح‌تان پر می باد!
نمی‌دانید چه تشویش‌ها که به تدبیرتان آخر شده.

 

قفّینا، قفو، قافیه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

جهتِ پنجم

از یک جایی به بعد توی زندگی‌م خدا دلش خواست* من را خیلی بفشارد. بچکاند. عصاره‌ام را بکشد. امتحانِ طاقت‌سنجی باشد انگار. من هم که بی‌مایه، بی‌ظرف، بی‌صبر. قبل‌ترهاش رجز زیاد می‌خواندم. فکر می‌کردم همین روالِ زندگی، همین همّت بلندشدن و راه‌افتادن یعنی سختی، یعنی امتحان. اولین سنگ بزرگ را که کاشت جلوی پایم، رجزخوانی یادم رفت. سنگ‌ها که زیاد شدند و زیادتر شدند، که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، شبی، جایی نشانم داد وقتی من به بن‌بست رسیده‌ام، به این معنی نیست که او هم به بن‌بست رسیده. بعد گفت توی این ظلماتِ اذا اخرج یده لم یکد یریها، گاهی به جای این جهاتِ اربعه، باید جایِ دیگری را هم نگاه کنم. راستش، با این‌همه هنوز هم وقت‌های خیلی زیادی توی زندگیِ من هست که جهتِ پنجم یادم می‌رود. که باور نمی‌کنم توی این ظلمات، گذشتن از این سنگ‌ها، دستی از بالا می‌خواهد.


*صلاح دانست. که «... بردامن کبریاش ننشیند گرد»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

از خستگی‌ها

پناه برده‌ام به غارِ تنهایی‌هایِ خودم
چشم‌هام به نور عادت ندارند
یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام.
دیگر نگو بخوان!
خواندن نمی‌دانم.
من را مبعوث نکن.
دیگر توانِ رسالت ندارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

درد نانوشتنی

"بعضی تجربه ها هستند که نمی‌شود در موردشان نوشت. هر چقدر هم که نویسنده‌ی چیره دستی باشی نمی‌توانی آن را بنویسی. بی‌شک همه‌ی آدم‌ها و همه‌ی اشیا برای خودشان سرنوشتی دارند و سرنوشت درد هم نوشته نشدن است. درد را نمی‌شود نوشت، کلمه و درد انگار از روز اول مسیرشان را از هم جدا کرده باشند و با هم  قرار  گذاشته باشند که تا روز آخر به هم نرسند، مسیرشان از هم جدا افتاده. به گمانم  دردها برای همین هست که همیشه ماندگار مانده‌اند و حتی گذشت روزها و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها هم نتوانسته ذره‌ای از اندوه دردهای واقعی بکاهد. کلمه‌ی مقدسی وجود دارد که با نوشتنتش تمامی اندوه‌ها از بین خواهند رفت. بالاخره روزی برگزیده‌ای خواهد آمد و تمام دردها را با کلمه‌ای مقدس خواهد نوشت. مطمئنم".


(حسین جعفریان-کلکاپیس)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

کدام دوست‌داشتن؟!

... اول این‌که اگر فکر می‌کنی عاشق شده‌ای، این خیلی خوب است. بهترین اتفاقی که ممکن است برای هر کسی بیافتد. دوم این‌که یادت باشد عشق انواع مختلف دارد. یک نوع آن اتفاقی خودخواهانه، بی‌ارزش، حریصانه و خودستایانه است که از عشق در راستای اهمیت دادن به «من» استفاده می‌کند. این همان نوع زشت و فلج‌کننده‌اش است. اما در نوعِ دومِ عشق، سرریز از همه خوبی‌های درونت می‌شوی؛ سرشار از مهربانی، احترام و توجه. آن وقت است که می‌توانی فرد دیگری را درست مانند خودت، منحصر به فرد و باارزش بدانی و برایش احترام قائل شوی. اولین نوعِ عشق، تو را خوار و حقیر و بیمار می‌کند اما نوع دوم، در تو توانایی، قوت قلب، نیکویی و حتی ذکاوتی برمی‌انگیزد که پیش از آن از وجودشان بی‌خبر بودی...1

1.    بخشی از نامه‌ی «جان اشتاین بک» به پسرش. وقتی فهمیده بود پسرش -«تام»- عاشق شده/ نوامبر 1958/ترجمه مهدیه مفیدی/ از: مجله همشهری جوان/ شماره 356

*ضمناً: لینک نوشته‌های دوستان را پای مطلب مادری + گذاشته‌ام. هنوز هم نوشتن‌ها ادامه دارد. هر کس می‌خوانَد دعوت است به نوشتن از زاویه‌ی نگاه خودش. بهانه هم هست؛ همین روز زیبای «مادر» که در پیش است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

پیله‌ی بی‌پروانه

به مبینا و مهنّا قول داده بودم برایشان کرم ابریشم بخرم. به نظرم یک‌بار هم شده باید فرآیند پروانگی را می‌دیدند. که بعدها بدانند پرواز، پیله‌تنیدن می‌خواهد. خلوت و انزوا و سفر به درون می‌خواهد. حالا نفهمیدند هم مهم نیست. من هم نفهمیدم. به قول مولانا «این سخن اگر این ساعت اثر نکند، بعدِ مدتی که پخته‌تر گردی، عظیم اثر کند». این روزها فکر می‌کنم خودم بیشتر به چند تا کرم ابریشم نیاز دارم؛ این روزهای شفیرگی.. هزار بار تنیده‌ام در خودم؛ پیله‌های ضخیم. راستش تا این‌جای فرآیند را خوب بلدم. از این‌جا به بعد را ... هر قدر فکر می‌کنم یادم نمی‌آید پیله را چطور باید شکافت، چطور باید بیرون آمد. شاید هم به این تاریکی‌ها عادت کرده‌ام. دلم هنوز خیلی برای نور تنگ نشده. یادم می‌رود خودِ این پیله‌تنیدن اصالت نداشته، قرار بوده مقدمه‌ی پرواز بشود. جاخوش کرده‌ام. شاید هم از ارتفاع می‌ترسم. از اوج‌گرفتن، از صعود می‌ترسم. تهِ دلم خالی می‌شود از فکر کردن به آن‌همه رهایی. کسی می‌داند توی این شهر بزرگ از کجا می‌شود چند تا کرم ابریشمِ کوچک پیدا کرد؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

به دستِ حقّیم

شُکر است
که ما به دستِ خویشتن نیستیم
به دستِ حقّیم.

 

فیه ما فیه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

علّم الانسان

وقتی پیش از همه و بیش از همه «تویی» که از سرِ مهربانی، معلّمی؛

الرّحمن علّم.

روزت مبارک!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

مادری

یک: یادداشت اخیر حبیبه جعفریانِ عزیز را خواندم1. یادداشت زهرا + و هاجرِ + عزیز را هم. شاید چون متأهل نیستم و مهم‌تر از آن مادری را تجربه نکرده‌ام نتوانم واقع‌گرایانه حرفی بزنم. عوضش آن‌ها که من را از نزدیک می‌شناسند می‌دانند وقتی به بچه‌ها و به «مادری» می‌رسم بیشتر از هر زمان دیگری شاعرانگی‌هام گل می‌کند. بنابراین نمی‌شود از این نوشته انتظار استدلال‌های منطقیِ هاجر را داشت. اگرچه همه‌ی آن استدلال‌های روشن را قبول دارم و به خواندن آن نوشته‌ی خوب دعوت‌تان می‌کنم.

دو: راستش بر خلاف خانم جعفریان، هیچ‌وقت فکر نکرده‌ام‌ «بچه یعنی دردسر»! فکر نکرده‌ام «بچه‌ها آزادی آدم را محدود می‌کنند». فکر کرده‌ام یک آزادی و رهاییِ جدیدی به آدم می‌دهند. یک بخشی از آزادی‌ها و رهایی‌های خودشان را. فکر نکرده‌ام «با بچّه‌ها همه‌چیز سخت‌تر و پیچیده‌تر می‌شود». جالب است که همیشه فکر کرده‌ام چقدر دنیای راحت و آسان و فطریِ بچه‌ها می‌تواند من را از پیچیدگی‌هام خلاص کند. از قیدهام برهاند. من البته مثل نیچه فکر نمی‌کنم؛ «زن، معمایی‌ست که  با بچه‌دار شدن حل می‌شود». نه فقط برای آن‌که این جمله در تخفیف زن‌ها گفته شده. برای آن‌که جایگاه مادری، یا به قول او جایگاه بچه‌دار شدن را بالاتر از این می‌دانم که حلّ ابهام‌های زنانه از دریچه‌ی دیدِ یک مرد باشد. همیشه فکرکرده‌ام توی هر فرآیند تربیتی- هر قدر هم ناقص- مادر بیشتر از بچه رشد می‌کند. فکر کرده‌ام «مادری» یک ظرفیت و پتانسیل برای رشد و شکوفایی‌ست.

سه: به همان صراحت و روشنی کلام زکریّا وقتی به خدا گفته بود «لا تذرنی فرداً» فکر می‌کنم بچه‌خواستن و بچه‌داشتن یک میل و نیاز طبیعی و فطری‌ست. فکر می‌کنم خیلی هم بی‌راه نیست حرف آن‌ها که بچه را «ثمره‌»ی ازدواج می‌دانند. نه این‌که تنها ثمره‌ی زوجیت این باشد و البته نه این‌که هر بچه‌ای. مهم آن است که هر مادری تمام توان‌های تربیتی‌اش را روی دایره می‌ریزد و تلاش می‌کند بچه‌ی صالحی بار بیاورد. هم‌این تلاش، اصالت دارد. دقیقاً فکر می‌کنم آدم‌هایی که این میل و نیاز را در خودشان می‌میرانند «به طرز آگاهانه و غمگینی»، آدم‌های «بی‌ثمره»‌ای هستند. «آدم‌هایی که سعی می‌کنند از راهی سخت‌تر به اصالت و جاودانگی برسند». آدم‌هایی که سعی می‌کنند به «تکه‌تکه‌نشدن و بی‌عقبه‌ماندن‌شان» افتخار کنند و فکر کنند این‌طوری قدرتمندترند. یا فکر می‌کنند خیلی لطف می‌کنند که موجودی دیگر را به این جهانِ تاریک دعوت نکرده‌اند که با دیدن این‌همه ظلم و تباهی و فساد افسردگی بگیرد.  

چهار: فارغ از همه‌ی این‌ها و با علم به این‌که بچه‌ها همیشه «بچه» نمی‌مانند، دوست‌شان دارم، نه فقط برای آن‌که «نایس» هستند. برای آن‌که دریچه‌ای هستند به دنیایی که من را به خودم، به فطرتم رجوع می‌دهند. باشد، قبول! من «خودخواهانه» دوست دارم یکی از این دریچه‌ها توی خانه‌ی من باشد. من هم مثل «سایه»‌ی «روی ماهِ خداوند را ببوس» فکر می‌کنم خدا در معصومیتِ کودکان مثل برف زمستانی می‌درخشد. من هم وقتی بچه‌ها را می‌بینم قلبم بلند می‌تپد، فکر می‌کنم می‌شود از لای انگشت‌های ظریفِ یک کودک، خدا را گرفت. فکر می‌کنم بچه، یک آیه است و من خودخواهانه دلم می‌خواهد یکی از این آیه‌ها به من  وصل باشد. پاره‌ی تنِ من، مالِ من باشد. که روزها و ماه‌ها وقت داشته باشم چشم‌هاش را تماشا کنم و کسی چپ‌چپ نگاهم نکند.

همین.

دوست دارم اعظم+ بنویسد در این باب؛ اگر حال و فرصت نوشتن دارد. مهدیه+ هم بنویسد خواندنی خواهد شد. یادم هست پیش‌تر اشاره‌ای کرده بود. سمیه+ عزیز هم که صاحب‌نظر است. اگر چه می‌دانم این روزها سرش حسابی شلوغ است.

1. «نامادری». حبیبه جعفریان. مجله همشهری داستان. اردیبهشت 1391
عمده‌ی جمله‌ها و کلیدواژه‌‍‌های توی گیومه مال همین نوشته‌ی خانم جعفریان است.

دوستانی که در همین باب دست به قلم شدند:

- سارای عزیز، لطف کرده و از تجربه‌ی زیبای مادری‌اش نوشته.+

- سامی‌دخت گفته؛ مادری اتفاق قشنگ زن بودن است. +

- زهرا، گفته که مادریِ محمّدیوسفش چه دارایی‌هایی به او بخشیده. +

- مسافر گفته، مادری، ظرفیت فوق‌العاده‌ای‌ست برای ساییده شدن لبه‌های تیز شخصیت آدم +

- مرجان، مسیر مادری را به تجربه کوهنوردی تشبیه کرده، یک تجربه‌ی سختِ شیرین که به سختی‌ش می‌ارزد +

- مهدیه به خوبی، به نکاتی اشاره کرده که مهم‌ترین دلایل مقاومت در مقابل بچه‌داشتن توی خانواده‌های جوان است. +

- «یه مامان»، گفته باید مادر باشی که بفهمی چقدر «مادری» آدم را به تعالی پیش می‌برد. + 

- وبلاگ «خوانا، مبهم» از یک نگاه متعالی و عبودیتی و مبتنی بر آرمان‌های دینی به مقوله‌ی «بچه‌داشتن» نوشته. +

- زاویه‌ی نگاه عطش‌شکن به این مقوله هم خاص و خواندنی‌ست. +

- فاطمه‌بانو نوشته که «مادرشدن» می‌‌تواند آسان‌ترین و نزدیک‌ترین راه برای رسیدن به خدا باشد.+

-رها، مادری را نشانه‌ی اشتیاق خدا به ما دانسته و هدیه‌ی خدا برای تعالی و تقرّب. +

- فائزه‌سادات و خاطره‌ی زیبایش +

- بی‌بی‌زهرا و اولین تجربه‌اش از حس مادری +

 - الهدی گفته، مادری‌کردن با صفات خدا همراه است. +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

شمعدانی

با خواهرت قرار داشتم. برایش یک گلدان شمعدانی بردم. آن سال‌ها که تو بودی هم‌این‌قدر فاطمه اهل گل و گیاه بود؟! پاگرد و پله‌های  بالا را باغستانی کرده که بیا و ببین. گلدان شمعدانی توی دست‌ها‌م شرمنده شد. به فاطمه‌تان گفتم: ببخشید! «زیره به کرمان» آورده‌ام انگار. خواهرت امّا خیلی تحویل گرفت، ذوق کرد و گفت که همان روز بنایِ شمعدانی خریدن داشته.
حالا که افتاده‌ام رویِ دورِ معامله، بگو بدانم توی باغِ بهشتیِ شما، شمعدانی هم یافت می‌شود؟! قرمز باشد لطفاً!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

آقایِ مهربون

آن بارِ اخری که آمدم زیارت‌تان، نزدیکی‌های ضریح، یک خانم میانسالی کنارم بود که داشت زمزمه‌ می‌کرد با شما. بعد شانه‌هاش لرزید. بعد به هق‌هق افتاد و صداش بلندتر شد. عین ابرِ بهار اشک می‌ریخت و چیزهایی از شما می‌خواست. وسط خواسته‌هاش بارها و بارها شما را با این لفظ خطاب کرد؛ «آقایِ مهربون»! یادتان هست؟! ... به صداقت و صراحتِ لحظه‌های همان خانم، من را هم بخواهید و بخوانید آقای مهربون!

گرچه آهو نیستم امّا پر از دلتنگی‌ام...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

تسبیحاتِ تو

از میان لب‌هام
سی و چهار بار
سی و سه بار
سی و سه بار
انگار کسی عطر می‌پاشد به مشام لحظه‌هام؛
عطر تکبیر
عطر تحمید
عطر تسبیح
سال‌هاست بعدِ هر نماز دانه‌های تسبیح‌م بوی شما را می‌گیرند بانو!
چه خوب یادگاری برایمان گذاشتی.

خداوند متعال با هیچ ستایشی بالاتر از تسبیحات فاطمه زهرا(س) عبادت نشده است و اگر چیزی افضل از آن وجود داشت، رسول خدا (ص) آن را به فاطمه (س) اعطا می‌کرد.

امام محمّد باقر (ع) / علل الشّرایع

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ب.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد...2

وقتی قرار بود علی (ع) را وصف کند، با غیرتی غریب، برمی‌افروخت. چشم‌هاش می‌درخشید. معلوم می‌شد علی (ع) فقط همسرش نیست، پیشوا و امام‌ش، قطب و مرادش، ولیّ‌اش...

توی مدینه کسی علی(ع) را سرزنش کرده بود. تاب نیاورد. با همان نطق نبوی، جوری تبیین کرد که کسی جرأت نکند تا فاطمه (س) هست به علی(ع) ناروایی بگوید؛ ...و هوَ الامامُ الرّبانی و الهیکل النّورانی، قطب الاقطاب و سلاله الاطیاب، النّاطق بالصّواب، نقطه دائره الامامه...1
(تو اصلاً می‌دانی علی(ع) کیست؟) یک ره‌بر و پیشوایِ الهی، یک وجودِ نورانی. مرکز توجه همه‌ی عرفا و اولیاء، از خاندان و سلسله‌ی پاک‌ها، گوینده‌ی سخن حق و صواب، مرکز و محوریت امامت است .

1.ریاحین الشریعه، ج1 ص 93

وقتی پای علی (ع) به میان می‌آمد... +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، حسینیه

فاحفها السؤال

توی آن جمله‌های دردباری که شبِ دفن همسرش به پیامبر گفته، یک جمله هست که معنای ضمنی‌اش، معلوم می‌کند بانو توی آن روزهای آخر، اتفاقات و وقایعی را حتی از علی‌اش مخفی کرده. معلوم می‌کند روایت مداح‌ها بی‌راه نیست اگر توی روضه‌ها می‌خوانند؛ مرد، موقع غسل همسرش، با دیدنِ زخم‌هایی که از او پنهان شده، سر به دیوار گذاشته و بغضش را رها کرده...
فاَحفها السّؤال و استخبرهَا الحال؛ دخترتان به من که نگفت خیلی از وقایع را، شما اما سرگذشت و احوالِ این روزهایش را زیاد پرس‌وجو کن. آن‌قدر سؤال کن تا به شما بگوید توی این مدت چه به سرش آمده...1



1. داشتم سخنرانی آقای جوادی آملی را از تلویزیون می‌دیدم. روایتِ این جمله‌ و تبیین معنای ضمنی‌اش، بی‌تاب‌شان کرده بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٦ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه

و یطعمون الطّعام علی حبّه

فقط من نیستم که هنوز بعد 1400 سال، وقت‌های نیاز و احتیاج، نشانیِ خانه‌ی شما را می‌پرسم. همان سال‌ها هم هر یتیم و اسیر و فقیری توی کوچه پس‌کوچه‌های مدینه، دنبال خانه‌ی شما می‌گشت. می‌دانستند توی این خانه، بانویی هست که حتّی گردنبند یادگاری‌اش را هم می‌بخشد، حتّی سهمِ افطار بچّه‌هاش بعدِ سه روز روزه‌ی بی‌افطار را، حتّی پیرهنِ شبِ عروسی‌اش را... حالا به من حق بدهید اگر این شب‌ها دستِ خالی‌ام را بالاتر گرفته‌ام.

فقیرم، یتیم‌م، اسیر +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ٦ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه

بضعه المصطفی

پاره‌ی قلبِ محمّد(ص) بود
آن نازنینی که قلبش را پاره‌پاره کردید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٥ ‎ق.ظ روز ٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

مردی که تابِ فراق نداشت

توی مسجد بود که خبر را شنید. بیهوش شد. باورتان می‌شود؟! مردِ خیبر و حنین بیهوش شد. آب به صورتش پاشیدند. به هوش آمد و گفت: بِمن العزاء یا بنتَ محمّد؟! به چه کسی باید تسلیت بگویم توی مصیبت تو؟! کنت بک اتعزّی ففیم العزاء من بعدک؟! توی مصیبت‌های قبل به تو پناه می‌آوردم، با تو تسلّی می‌گرفتم. بعد از تو با چه کسی تسلّی بگیرم؟! بعد شعر خواند؛ شعر که نه، ناله‌های موزونِ بداهه: «میان هر دو دوست و محبوبی، عاقبت جدایی هست و انگار نمی‌شود که فراق، نباشد... ؛ لکلّ اجتماع من خلیلین فرقه/ و کل الذی دون الفراق قلیل/ و انّ افتقادی واحداً بعد واحدا/ دلیل علی ان لا یدوم خلیل.

همیشه توی ذکر وقایعِ این ایام، بیشتر از مصایبِ حضرتِ بانو (س)، دلم برای حالِ حضرتِ امیر (ع) خون می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

حبیبٌ غابَ عن عینی و جسمی...

از تدفین زهرا (س) که فارغ شد، همه‌ی غم‌های عالَم نشست توی دلش. رو کرد به قبر پیامبر  و جمله‌هایی گفت. بارِ دلش سبک نشد انگار. دوباره به مزار فاطمه (س) خیره شد، اشک‌ها و شعرهاش بداهه آمدند. خواند و خواند تا آن‌جا که:... ای کاش این جانِ من که توی سینه‌ام حبس شده، با این ناله‌ها بیرون می‌آمد. بعدِ تو خیری توی دنیا نیست. گریه‌هام گریه‌ی ترس است؛ نکند بعدِ تو من زیاد زنده بمانم ... نفسی علی زفراتها محبوسه/ یالیتها خرجت مع الزّفرات/ لا خیر بعدک فی الحیوه و اِنّما/ اَبکی مخافه تطول حیاتی.

مردی که صبرش تمام شده بود +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، حسینیه

برای یکم اردیبهشت، برای سعدیِ عزیز

آن شب که این دو تا پیرِ عاشق1 نشسته بودند توی برنامه‌ی معرفت و داشتند آن سروده‌ی معروفِ بوستان تو را2 زیر و رو می‌کردند داشتم فکر می‌کردم تو بیشتر عاشقی را یادم داده‌ای یا جنابِ شمس‌الدّین‌محمّد؟! 3 آی آقای مصلح‌بن‌عبدالله که گوی عاشقانه سرودن را از حافظ ربوده‎ای! من همیشه وقتِ خواندن غزلیاتت، فکر می‌کنم وقتی همه‌ی قبیله‌ی تو عالمان دین بوده‌اند، معلّم عشقِ چه کسی تو را این‌همه شاعری یاد داده است4؟! ...حالا من اینجام و آرام‌خانه‌ی دوست‌داشتنی تو و حوض ماهی و سروهای ناز، اقلّش هزار کیلومتر آن‌طرف‌تر. خیالی نیست. اردیبهشت آمده و دوباره دیوانِ غزلیاتِ تو از طبقه‌ی بالای قفسه، آمده روی میزم؛ درخت غنچه برآورد و بلبلان مستند/ جهان جوان شد و یاران به عیش بنشستند/ حریف ِخلوتِ ما خود همیشه دل می‌برد/ علی الخصوص که پیرایه‌ای بر او بستند...  اردیبهشت‌ها برای داشتنِ غزلیاتِ تو باید خدا را شکر کرد.

1.    استاد دینانی و دکتر منصوری
2.  شبی یاد دارم که چشمم نخفت/ شنیدم که پروانه با شمع گفت... 
3.  حافظ 

4. همه قبیله‌ی من عالمانِ دین بودند/ مرا معلّم عشق تو شاعری آموخت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت