بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

‌برای قدم‌های امروز

... و لا یطئونَ موطئاً یغیظُ الکفّار... الّا کتب لهم به عملٌ صالح
انّ الله لا یُضیعُ اجر المحسِنین*

... و هیچ قدمی که کافران را به خشم می‌آورد برنمی‌دارند مگر آن‌که به سبب آن، برای آن‌ها عملی نیک نوشته می‌شود،
همانا خدا پاداش نیکوکاران را ضایع نمی‌کند.

*سوره توبه/ آیه 120

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۱ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

خدایِ بهمنِ 57

صدای «الله اکبر» مردم از روی پشت بام‌ها بلند شده. راست می‌گویند. تو بزرگی؛ بزرگ‌تر از همه‌ای. بزرگی‌ات را خیلی از همین مردم به چشم دیده‌اند و یقین کرده‌اند. توی همان روزهایی که ناباورانه پیر و مراد و رهبرشان را بعد پانزده سال تبعید، برگرداندی. با عزت برگرداندی. توی همان روزهایی که دوهزار و پانصد سال شاهنشاهی را توی مملکت‌شان ورانداختی. با ذلت ورانداختی. عزیزشدن و ذلیل‌شدن توی دست‌های توانای توست. تو بزرگ‌تر از همه‌ای. تو خدایِ روزهای بهمنِ پنجاه و هفتی.      

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

دانه‌های شاه‌مقصود، برگ‌های شمعدانی

از تو خیلی چیزها یادگاری دارم. همین «به عافیت» گفتن‌های آخرِ هر جمله‌ام، آخرِ هر دعا، آخرِ هر آرزو... «به عافیت» که می‌گویم، لبخند می‌نشیند روی لب‌هام. تو، توی آن چندماه، حتّی ادبیات حرف‌زدن من را هم عوض کردی. ادبِ دعاکردن، ادبِ بنده‌وار حرف‌زدن به من یاد دادی. ممنونم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه...32

طرمّاح* فقط چند روز وقت خواست. رفت و وقتی برگشت، کار از کار گذشته بود. سرها بالای نیزه بود.
من سال‌هاست دارم وقت می‌خواهم. سال‌هاست کریمانه فرصت می‌دهید. برنگشته‌ام هنوز...
خواستم بگویم از من ناامید نشوید. دعا کنید برگردم. دعا کنید تا کار از کار نگذشته برگردم.  

*طرمّاح بن عدی؛ از نوادگان حاتم طایی و از محبین اهل بیت و ابی‌عبدالله (ع).

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩۱

لتسکنوا الیها

پیامک می‌زنم: "شبت به‌خیر"
جواب می‌دهد: "شب چطور مایه‌ی آرامش بشه وقتی آرامِ جانِ آدم کنارش نباشه"؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

تمامِ خاک را گشتم...؟!

کیف پولش را  گم کرده با مبلغ قابل توجهی پول که برایش برنامه‌‌ها داشته... همه‌ی جا‌های باربط و بی‌ربط را توی این چند روزه گشتیم. خبری نشد. دیروز پیامک زده؛ «این رو شنیدی که؛ اگه به اندازه‌ی لنگه کفش‌تون دنبالِ ما بودید، ما رو پیدا می‌کردید؟! حالا که پول‌مون گم شده یادِ این حدیث افتادم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، روزنوشت

همه می‌میرند

جنازه را گذاشته‌اند وسط کوچه. صدای جیغ و گریه‌ی زن‌ها بلند شده. خودشان را انداخته‌اند روی جسد. اجازه نمی‌دهند مردها جنازه را بلند کنند. همسایه‌ها از صدای جیغ و گریه سرِشان را از پنجره‌ها آورده‌اند بیرون. تهِ دلِ همه خالی شده. مواجهه با مرگ، رنگ از رخسار همه برده. همه خیره شده‌اند به کفن سفید و پارچه‌ی ترمه‌ای که کفن را پوشانده. کسی توی کفن هست که تا همین چند ساعت پیش توی دنیای ما بوده، نفس می‌کشیده، زندگی می‌کرده. همین چند ساعتِ پیش اجل غافلگیرش کرده. به قدرِ نفس‌کشیدنی هم مهلتش نداده. حالا فقط یک جسدِ بی‌جان از او مانده و مشتی خاطره، چند ماه، چند سالِ دیگر یادش هم قرینِ فراموشی می‌شود. صدای «لا اله الّا الله» کوچه را برمی‌دارد. جنازه را با چشم تعقیب می‌کنم و زیرِ لب می‌گویم «لا اله الّا الله». کلمه‌های کسی طنین می‌اندازد توی وجودم، نهیب می‌زند؛

یا بنیّ اکثر مِن ذکر الموت
و ذکر ما تهجم علیه
و تفضی بعد الموت الیه
حتّی یأتیک و قد اخذتَ منه حذرکَ و شددت له ازرک
و لا یأتیک بغته فیبهرک

فرزندم!
زیاد یادِ مرگ کن
یادِ جایی که ناگهان در آن فرو می‌افتی
و بعدِ مردن به آن می‌رسی
تا وقتی سراغت آمد، آماده باشی، کمربسته و مهیّا
نکند ناگهانی غافلگیرت کند و مغلوب شوی*

* نامه سی و یکم نهج‌البلاغه/ ترجمه فاطمه شهیدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ق.ظ روز ٥ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

آخر قصه

آن موقع‌ها هفته‌ای یک شب سمیه می‌آمد پیش‌مان. یادت هست زهرا؟ شب‌های چهارشنبه بود شاید. آخر شب شمع روشن می‌کردیم، عود هم، چای می‌خوردیم با طعم بهارنارنج. شعر می‌خواندیم، نَقل می‌گفتیم. همیشه روی همین گبه +. سمیه می‌گفت نقش‌های گبه قصه دارند. قصه‌های بداهه‌ی عاشقانه. نقش دو نفر توی این گبه هست که هیچ وقت به هم نمی‌رسند. یکی‌شان گوشه‌ی بالاییِ سمت راست است، آن یکی پایین سمت چپ. حالا هر بار به عادتِ خستگی روی این گبه دراز می‌کشم، به نقش‌های گبه خیره می‌شوم و قصه می‌بافم. آن دو نفر اما خیلی از هم دورند. هر چه تلاش می‌کنم به هم نمی‌رسند. قصه‌ام می‌شود یکی از همان قصه‌ها‌ی عشق‌های بی‌وصال. بعدش فکر می‌کنم دخترک وقتی توی یکی از روستاهای فیروزآباد داشته این گبه را می‌بافته، چه قصه‌ی عاشقانه‌ای توی سرش بوده ... باید بروم پیدایش کنم و قصه‌اش را گوش کنم. باید بدانم این دو نفر آخرش به هم می‌رسند؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱٦ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

جایِ خالی

جنابِ دکتر دیشب ترتیبِ  این یکی دندان عقلم را هم دادند. جایِ خالیِ آن یکی هنوز درد می‌گرفت. وسط این حالِ ضعف و «خین و خین‌ریزی»! فکر می‌کنم خیلی چیزهای دیگر هست توی زندگی‌ام که باید ریشه‌کن‌شان کنم. بیاندازمشان دور. نمی‌دانم چقدر طول بکشد. نمی‌دانم چقدر جایِ خالی‌شان درد بگیرد. بدزخمم. +

دیشب مدام یاد قصه‌ات + بودم اعظم! دوباره خواندمش. راست بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ق.ظ روز ۳ بهمن ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت