بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

قلبِ گوش، گوشواره‌های قلبی

از یک خانم پیرِ نحیف توی مترو که تنگیِ نفس داشت و گوشواره‌هایش را حراج کرده بود، سه جفت قلب خریده‌ام! سه جفت گوشواره‌ی قلبی‌شکل؛ مشکی و نقره‌ای و نگینی. حالا گذاشته‌ام‌شان این بغل، جلوی آینه. گوش‌هایم مدام قلب‌دار می‌شوند!

قلبِ گوش باید همان‌ باشد که فقط حرف‌های تو را می‌شنود. کلمه‌های مهربانِ تو را. نه؟ گوشواره‌های قلبی امّا روی گوش‌هایم دهن‌کجی می‌کنند و توی آینه به من می‌گویند گوشِ تو با این گوشواره‌ها قلب‌دار نمی‌شود. وقتی حرف‌هایی که باید نمی‌شنوی.

... وَ لهُم آذانٌ لا یَسمَعونَ بِها (اعراف/179)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٩ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

یا کافیَ مَن استَکفاه

همه می‌روند. همه پشت می‌کنند، همه نامهربان می‌شوند.
تو بمان. تو باش. تو نرو. تو پشت نکن. تو مهربان باش.

تو برای من کافی بودی. تو برای من کافی هستی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٢٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

این قاصدهای مهربان

قاعدتاً اول ربیع می‌بایست حالِ من خوب باشد. نبود. توی زیرزمین دانشکده بودم، بچه‌ها امتحان داشتند. قدم می‌زدم، می‌نشستم. زمان را می‌پاییدم. دیر می‌گذشت. دلتنگ بودم؟ شاید. خسته هم. هوای تهران به افسردگی‌ام می‌بُرد. کارهای عقب‌مانده‌ی رساله هم، نبودنِ تو بیشتر. ... دقایقی قبلش من را دیده بود با آن حالِ زار. دستی به علامتِ سلام بلند کرده بود. دقایقی بعدش آمد جلوی درِ کلاس؛ آبدارچیِ ریزنقشِ دانشکده با لبخند مهربانش، با لهجه‌ی یزدی‌اش... یک لبخندِ صادقانه، یک «خسته نباشید» و «خداقوّت»ی که از دل برآمد، با یک فنجان چای و یک شیرینیِ خوش‌طعم، پیکِ خدا بود پیرمرد. محوّل حالِ من شد عصر اوّل ربیع.

خواستم بگویم پیک خدا بشوید. این مهربانی‌های حیات‌بخش را از دور و بری‌هایتان دریغ نکنید. همین.

آقای پیرمردِ مهربان! بارها فکر کرده‌ام من هنوز هم دانشکده را برای شماها دوست دارم، برای بودنِ مهربان‌تان. شما، آقای صاد، خانم الف، خانم کاف، دکتر شین، دکتر دال، عکس‌های آقای محمدسعید + و نفس‌های جاری‌اش و رفیقش که بناست بیاید و بماند... شماها دانشکده را خانه‌ی دوم من کرده‌اید با مهربانی‌هایتان. باشید، بمانید، مهربانی بپاشید. من قرار است حالاحالاها آن‌جا زندگی کنم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٦ دی ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

و قبرٌ بطوس

توی شعرش1 به حضرتِ مادر (س) شکایت آورده بود که قبور بچّه‌های شما چرا این‌همه پراکنده‌اند؟!... شعرِ دعبل را که شنید، اشک‌هاش جاری شد. بعد گفت: «دعبل! می‌خواهی یکی دو بیت هم من اضافه کنم که قصیده‌ات تمام بشود، کامل بشود؟» دعبل با اشتیاق گفت: «بله یا بن رسول الله»! شروع کرد بداهه سرودن: «و قبرٌ بطوسٍ یا لها مِن مصیبه/ الحّت عَلی الاحشاء بالزّفرات/ الی الحشرِ حتّی یبعثُ الله قائماً/ یفرّج الهمّ عناّ الهمّ والکرباتِ»... دعبل عجیب و غریب آقا را نگاه کرد، قبری از اهل بیت توی طوس سراغ نداشت...

1. قصیده تائیه دعبل خزاعی در مدح و مصیبت اهل بیت (ع)

2. و یک قبر هم توی سرزمین طوس هست، آه از مصیبت او که تا قیامت، ناله‌های سوزناک به جگرها می‌اندازد تا آن‌که خداوند، قائم (عج) را مبعوث کند...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

السّلام علیک یا شمس الشّموس

سلام خورشیدِ خورشیدها

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

دریچه‌ای که بسته شد

 بعدِ از ارتحالِ محمّد(ص)، شب و روز گریه می‌کرد*. همسایه‌ها شاکی شده بودند که چرا این‌قدر ناله می‌کنی؟ پیام‌برِ خدا که به رحمت الهی واصل شد، به آرامش ابدی رسید. جواب داده بود: گریه‌ام برای محمّد (ص) نیست. می‌دانستم او عزم رحیل دارد. گریه‌ام برای آن است که با رفتنِ حضرتش، وحی قطع شد. که اخبارِ آسمان‌ها دیگر به ما نمی‌رسد!

* امّ ایمن +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

رسولی که حبیب بود

فهمیدنِ این‌که حسابش از بقیه‌ی انبیاء جداست، کارِ سختی نیست. کافی‌ست قدری دل به آیه‌ها بدهی که بفهمی او چقدر برای خدا، خاص بود. خیلی خاص‌تر از یک رسول برای راسل‌ش.
گاهی فکر می‌کنم نزول همه‌ی این‌ آیه‌ها + خیلی هم عجیب نیست وقتی محمّد(ص)، فقط رسولِ خدا نبود، حبیبِ خدا بود. همه‌ی این نازکشیدن‌ها و نازخریدن‌ها فقط از محبّی برای حبیبش برمی‌آید. این روزهای آخر صفر باید بنشینیم و عزایِ فقدانِ مردی را بگیریم که عزیزکرده‌ی خدا بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢۱ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

سبحانک یا نور

ساقه‌های شمعدانی‌ام بلند شده؛ برگ‌هاش تُنُک. یعنی دارد از بی‌نوری می‌میرد. اما خسته نمی‌شود از تلاش. هی خودش را می‌کشاند بالا، می‌کشاند بالا، نور گدایی می‌کند. بی‌قواره شده، عوضش شاید هر روز از بی‌کرانه‌ی آفتاب، به قدرِ جرعه‌ای سهمش بشود ... من ولی به قدر همین شمعدانی هم عزم ندارم. که خودم را بکشانم بالا. که نور، گدایی کنم. که  دلم از بی‌نوری نمیرد.

در ظلمتِ من پنجره‌ای باز کن از نور

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳٩۱
تگ ها : درد

قلبم را آرام کن

قلب، دائم در اضطراب است؛ تا مادامی که به حق اصابت بکند. وقتی که به حق اصابت کرد، آرام می‌شود داداش‌جون!*

*آیت‌الله حق‌شناس (آقا میرزا) (ره)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ روز ۱٧ دی ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

هذا یوم الجمعه... 31

خیلی جدی و عادی برمی‌گردد و می‌گوید:« وای مریم! خسران مبینه اگه بمیریم و در جوار حضرت نبوده باشیم، دوران ظهور رو درک نکرده باشیم». خیلی وقت است کسی این‌قدر جدی از شما، از بودنِ شما با من حرف نزده، این‌قدر جدی و عادی یادم نیاورده زندگی بی شما خسران مبین است. من حتی وقتی عهد می‌خوانم انگار دارم از یک آرزوی دست‌نیافتنی حرف می‌زنم: «و الذّابّین عنه، والمسارعین الیه فی قضاء حوائجه، والممتثلین لاوامره... و المستشهدین بین یدیه». همه‌ش با خودم می‌گویم این‌ها که نمی‌شود. برای من نمی‌شود. من «عهد» می‌خوانم که این آرزو، اقلش آرزو بماند. آرمان بماند. هر چند دست‌نیافتنی. حالا اما کسی برگشته و خیلی جدی به من می‌گوید که باید بشود. راست می‌گوید. خیلی وقت است به این حقیقتِ روشن فکر نکرده بودم که زندگی بی شما، خسران مبین است!
    
گر به همه عمرِ خویش با تو برآرم دمی
حاصلِ عمر آن دم است، باقیِ ایّام رفت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱٥ دی ۱۳٩۱

فتمّ میقات ربّه

چهل روز ایستاده تا پرچمِ تو نیافتد، چهل روز نشکسته تا حُرمتِ حرم تو نشکند. دیگر خیالی نیست، بگذار پیشِ تو بیافتد، بشکند؛ خواهری که از میقات برگشته؛ با الواحی در دست؛ الواحی از آیه‌های صبر.


فتمّ میقاتُ ربّه اربعینَ لیله

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ دی ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

عالم از شور تو غرق هیجان است هنوز

لابد می‌ایستی، همان‌جا، میانه‌ی راه نجف تا کربلا، رویِ سرِ همه‌شان دست می‌کشی، روی پاهای خسته و تاول‌خورده‌شان حتی... خستگی را تو از تن‌شان می‌بری، برقِ چشم‌های آن‌همه پیر و جوان و زن و مرد را لابد تو جرقه می‌زنی، چشمه‌ اشک جشم‌هایشان را تو می‌جوشانی، موکب‌های عزا را تو سرِ پا نگه می‌داری، کتری‌های چای را، مَشک‌های آب را، ظرف حلواهای نذری را تو پُر می‌کنی... آن محشری که اربعین توی کربلا به پا می‌شود، آن‌همه شور را تو برپا می‌کنی.

حراره لن تبرّد ابدا.

آن رست‌خیزِ عظیم +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : حسینیه

آقا مجتبی

بعضی آدم‌ها پر از کلمه‌اند. کلمه‌های نور و نغمه و نسیم از اعماق‌شان می‌جوشد... قرار بوده باشند که به ما هم سهمی از کلمه بدهند. قرار بوده ما ظرف‌هایمان را برداریم ببریم لبِ چشمه‌شان، ما اما تا به خودمان بجنبیم رفته‌اند. بعضی آدم‌ها خودِ ذکرند. قرار بوده برویم گاه‌گدار ببینیم‌شان که خیلی چیزها یادِمان بیاید، ما اما اهل ذکر نمی‌شویم. ما اهالیِ فراموش‌خانه...

مرد، دستِ دلش از کلمه‌ها پر بود. مرد، خودِ ذکر بود. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳ دی ۱۳٩۱
تگ ها : درد