بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

شُکر

به تعداد بیماری‌هایی که توی دنیا هست، به من سلامتی داده‌ای.

.

ببخش ناسپاسی‌ها و قدرنشناسی‌های من را. اِجعلنی لِنعمائک مِن الشّاکرین وَ لآلائک مِن الذّاکِرین. (جوشن صغیر)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥۳ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

معامله

بچه های کنگره پاپیچ شده‌اند و مستندات را داده‌اند دستم و از من خواسته‌اند برای تو بنویسم. فرارهایم بی‌فایده است. از همان شبِ اوّل محرّم هزار و چهارصد و سی + باید فکر می‌کردم عاقبت، گیرِ نوشتن برای تو می‌افتم. حالا هم لال شده‌ام و به بچه‌ها نگفته‌ام هنوز وقتش نرسیده. نگفته‌ام نمی‌توانم، نباید بنویسم. نگفته‌ام نوشتن از شماها رسیدن می‌خواهد. من هنوز نرسیده‌ام. آی آقای محمدسعیدِ یزدان‌پرست لاریجانی که این روزها دوباره از توی این قاب عکس به من خیره شده‌ای! می‌دانی آدمی را گیرِ نوشتن برای خودت انداخته‌ای که هنوز گیر و گره‌های خودش را حل نکرده‌؟! این روزها یک عالمه خرده حساب دارد، با خودش، عقلش، دلش؟! قرار نبود نوشتن از تو را معامله کنم، اما چاره‌ای نیست انگار. بازکردن این گره‌ها با تو، این نوشتنِ سختِ شیرین از تو با من.   

با این‌همه هزار بار برایت گفته‌ام و می‌دانی که؛ حکایتِ من و شما، حکایتِ همان وصله‌ی ناجوری‌ست که به زحمتِ چند گیره، خودش را به یک لباسِ فاخر می‌چسباند. من همان وصله‌ام. من را ولی به واسطه‌ی همین چند گیره هم شده، تویِ این دنیایِ پر آشوب، با خودتان نگه دارید، نگه دارید، نگه دارید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

قلبم را نگه‌دار

بر تو که پوشیده نیست، از هیچ‎چیز به قدرِ آن نترسیده‌ام که هنگامه‌ی لغزش‌ها و تاریکی‌ها، یا اصلاً توی این سربالایی‌های نفس‌گیر، قلبم کم بیاورد. بر دینِ تو ثابت‌قدم نمانَد. پای ایمانم بلرزد.
یا الله
یا رحمان
یا رحیم
یا مقلّب القلوب
ثبّت قلبی علی دینک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٢ ‎ب.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر ، درد

از مکالمه‌های بهاری

زهرا:  سلام مریم بانو جان، صبحت به‌خیر
مریم: سلام زهرایی، صباح الخیر زد بلبل، کجایی ساقیا؟! برخیز
-    قدحی پر شراب کن!
-    بی میِ ناب زیستن نتوانم
-    به می سجاده رنگین کن
-    خرقه جایی گروِ باده و دفتر، جایی
-    که درس عشق در دفتر نباشد
-    ما درسِ سحر در رهِ میخانه نهادیم
-    درِ میخانه گشایید به رویم شب و روز
-    ...
-    ...


تقصیر بهار است لابد، این پیامک‌هایی که به جای نثر، غزل، روانه‌ی رفقا می‌کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

و رحمتش را منتشر می‌کند

خدا!
 برای این قطره‌های ریزِ پاکِ دوست‌داشتنی
برای این شاخ و برگ‌های شسته
برای بنفشه‌های باران‌خورده‌ی باغچه‌‌های دانشگاه
برای این برگ‌های نورسیده‌ی چنار که غبارشان را بردی
برای صدای باران که دیشب تا صبح با لالایی‌اش خوابیدم
برای کلمه‌های نمازصبحی که به صدای شکر و شادیِ زمین گره خورد
برای بغضِ بازشده‌ی آسمان، برای شانه‌های مهربانِ زمین که مأمنِ گریه‌های آسمان شد.
برای این هوای پاک، هوای مهربان، هوای نفس‌کشیدنی
خدایا برای باران، برای بهار
هزار بار ممنونم.


و هو الّذی ینزّل الغیث من بعد ما قنطوا و ینشر رحمته

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

هذا یوم الجمعه... 27

من که می‌دانم
فردا که بیایی
شبِ حمله
دوباره سرِ سربندهای یا فاطمه (س) دعوا می‌شود.
من که می‌دانم
همین که خودت را پسرِ زهرا (س) معرفی کنی
آتش می‌اندازی به سینه‌ها
جبهه‌ها غلغله می‌شود از فاطمیون.
خودم که اهل نیستم
ولی
این سربند را برای همان روز نگه داشته‌ام.

پ.ن:

دیشب دوباره توی این بقچه‌ی مبادا، چشم‌م افتاده به سربندِ «یا زهرا»...آه.
دینِ من و دنیایِ من/ سربندِ یازهرایِ من...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤۸ ‎ق.ظ روز ٢٥ فروردین ۱۳٩۱

ربیعُ القُلوب

بهار، زمین را تازه می‌کند.
آیه‌‌های قرآنِ تو، قلبِ مرا.


...و تفقّهوا فیه فانّه ربیع القلوب: و در قرآن بیاندیشید که بهارِ دل‌هاست. (حضرت امیرِ علیه‌السّلام)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

بگذار و بگذر

«کسی به من می‌گفت: بگذار و بگذر اگر می‌خواهی این عشق بماند. ماندنت چیزی از آن باقی نخواهد گذاشت... در دل هزار حرف نگفته داشتم. باید به او می‌گفتم که رفتنم نشان بی‌مهری نیست. باید می‌گفتم می‌خواهم بروم تا تو آرزو بمانی و بمانی! نمی‌خواستم شیلان و قداستش را بشکنم. نمی‌خواستم شیلان از آن‌چه در ذهن من است حتی ذره‌ای پایین‌تر بیاید.
داشته‌ها، همه فراموشی‌اند و نداشته‌ها همیشه پایدارند و خواستنی. نخواهمت داشت تا فراموشت نکنم».  

از کتاب «شُنام» که تازگی‌ها خواندمش/ خاطرات کیانوش گلزارراغب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢۳ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد

شهدِ سرشارِ شهادت به تو ارزانی باد

آه از این + مُردنِ شیرین، دهنم آب افتاد

 

شعر، مال آقای اسفندقه است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

سید شهیدانِ اهلِ قلم

خوش به حالِ شهدایِ اهل قلم
که سیّدشان تویی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

برای سال‌روزِ شهادتِ شیرینت

خیلی وقت است بیوگرافیِ خودنوشته‌ات را که می‌خوانم با خودم فکر می‌کنم کاشکی روزگار من را هم مثل تو به جایی برسانَد که بالاخره رودربایستی را با خودم کنار بگذارم و بپذیرم تظاهر به دانایی هرگز جایگزین دانایی نمی‌شود. که بدانم حقیقت، جست‌جو کردنی‌ست. طالب می‌خواهد.


خوشبختانه زندگی مرا به راهی کشانده است که ناچارشده‌ام رودربایستی را نخست با خودم و سپس با دیگران کنار بگذارم و عمیقاً بپذیرم که«تظاهر به دانایی» هرگز جایگزین «دانایی» نمی‌شود... باید در جست‌وجوی حقیقت بود و این متاعی است که هرکس براستی طالبش باشد، آن را خواهد یافت، و در نزد خویش نیز خواهد یافت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد

وهم

رمه‌ام را به صحرا آورده‌ام
با خواهری که ندارم.
تا شما را به «استحیاء» قدم برداشته‌ام.
به گوسفندهایِ من آب می‌دهید؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد

هذا یوم الجمعه... 26

می‌گفت قیامِ تو، از جهتی شبیه قیامِ زهرا (س)ست. تو می‌آیی تا همه‌ی دین را اقامه کنی؛ تمامیّتِ اسلام را. مادرت هم همه‌ی دین را می‌خواست؛ اقامه‌ی ولایتِ علی (ع) را.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩۱

وَ ما ادریک ما لیلة القدر

المغصوبة حقّها
المخفیة قبرُها
المجهولة قدرُها
مثل یک علامت سؤال ماندی تا ابد برای دنیا؛ زمان رفتنت، قبرت، حقّت، قَدر و منزلتت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

بَینَ البابِ وَ الجدار

باید روسیاهِ تو باشند
تا قیامِ قیامت؛
درها
دیوارها.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

بخارایِ من

با یک پیاده‌رویِ عصرانه‌می‌شود غرق شد توی خاطره‌های تاریخیِ این شهرِ شیرینِ. چندروز پیش، عصرِ یک روزِ ابری که هوا بوی نم و نسترن می‌داد، مادر و دختری، پیاده، راه افتادیم از بازار وکیل تا سرای مشیر و از آن‌جا تا بازارِ حاجی، تا مسجد جامع عتیق و صحن شاهچراغ. زیارت سیدمیرمحمّد و آرامگاه ساداتِ دستغیب‌ و شیخ حسنعلی. بعد، ادامه‌ی پیاده‌روی توی خیابان لطفعلی‌خان و آرامگاه آسید نورالدّین حسینی الهاشمی -سیدِ قهرمانِ رویاهای من- و از آن‌جا تا مسجد نصیرالملک و نارنجستان و خانه‌ی زینت الملک... جای بابابزرگ خالی که بیاید از خانه‌ی رویایی‌شان بگوید که روزگاری همین دور و اطراف، به خانه‌ی قوام، تنه می‌زده. از سرداب‌ِ خانه‎ای که توی عصر اختناقِ رضاخانی، روضه‌ی سیدالشّهدایش برپا بوده، از رفاقتِ ابراهیم‌خان و آقای رضازاده، از آسید نورالدّین و حزبِ برادران- بزرگ‌ترین و مهم‌ترین تشکیلات مذهبیون توی آن سال‌ها- از جشن‌های شعبانیه‌‌ی حزب، از ...
خیابان لطفعلی‌خان به یک دالانِ تاریخی می‌مانَد که آدم را وصل می‌کند به گذشته‌هایی که ردّش هنوز رویِ در و دیوارِ این شهرِ خواستنی مانده.

.

پ.ن:

نسیم باد مصلّی و آب رکن‌آباد/ غریب را وطنِ خویش می‌برند از یاد
نمی‌دهند اجازت مرا به سیر و سفر/ نسیم بادِ مصلّی و آب رکن‌آباد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۱ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

عُمّانم آرزوست

شب‌،
خوابِ رودهایی را می‌بینم که فرسنگ‌ها می‌روند و به دریا می‌رسند.
روز،
 به شعاعِ یک‌وجب، دورِ خودم می‌چرخم؛
ماهیِ قرمزِ تُنگِ بلورم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۳٠ ‎ب.ظ روز ٦ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : درد

یا محوّل الاحوال

آی خدای بهار!
آی خدایِ جوانه‌های سِدر و بلوط‌،
آی خدایِ این بابونه‌های وحشی،
آی شما که می‌توانی حالِ زمین را این‌قدر خوب کنی،
آی شما که هر بهار کیمیا می‌پاشی به زاگرس، که این پیر دوست‌داشتنی این‌همه تازه می‌شود، نو می‌شود.
آی شما که بلدی به قد و قواره‌ی زمین، لباس سبز بدوزی.  
برای ما هم لباسِ نو بدوز.
به جانِ ما هم کیمیا بپاش.
حالِ ما را هم بگردان به بهترین حال.


از: سیاحتِ نوروزیِ دامنه‌های زاگرس، همان زاگرسِ پیرِ دوست‌داشتنی +.
عیدتان مبارک.
بهارتان باقی،
خانه‌ی دل‌تان آباد.
سال نوی‌تان پر از نور و عافیت و برکت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٥ فروردین ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر