بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

زینِ اَب

«به خدا سوگند من زنی را دیدم که همه‌ی وجودش شرم و حیا بود و به گونه‌ای سخن می‌گفت که انگار خطابت را از علی بن ابیطالب آموخته است».


- روایتِ بشیر بن خزیم اسدی از خطابه‌ی حضرت بانو (س) در کوفه
- و نظرت الی زَینب بنت علی یومئذِ و لم ار خفره قطّ و الله انطق منها کانّها تفرغُ من لِسان علیّ بن ابیطالب

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کلمه‌های نذری

"مردمانِ قدیم، عشق را بلد بوده‌اند. نذر را بلد بوده‌اند. می‌دانسته‌اند برای عشق باید وقت گذاشت. درهایِ چوبیِ تراشیده‌شده‌ی حرم‌ها را که نگاه کنی، تا شعاعِ چندمتری‌اش هنوز روح هنرمند و سرسپردگی‌اش آدم را تسخیر می‌کند. کاشی‌هایی هست که ذکرِ زیرِ لبِ کاشی‌کار در اسلیمی‌هایشان می‌چرخد. قالی‌هایی هست که سال‌ها وقت در تار و پودشان بافته شده و خط ناشیانه‌ای در آخرین رَجشان نوشته: اهدایی از طرفِ رباب رستم‌آبادی به حرمِ امامِ هشتم. مردمانِ قدیم، هنر نذر می‌کرده‌اند. وقت، نذر می‌کرده‌اند. شاید بشود، ما هم سکوت و فکر، کلمه و هنر نذر کنیم".



1.    از شمار‌ی اخیرِ همشهری داستان (آذر 90). به قلمِ...؟ اگرچه عطر نوشته‌های خانوم مرشدزاده‌ی عزیز را می‌دهد.

2.    این اعظمِ دوست‌داشتنی هم نمی‌نویسد، نمی‌نویسد، وقتی می‌نویسد آدم به نابیِ کلمه‌هاش ایمان می‌آورد؛ (+)

3.    می‌دانم دیر است برای تبلیغ اما شماره‌ی اخیر همشهری داستان را- اگر هنوز روی کیوسک‌ها هست- از دست ندهید.  برای آن چند تا اثرِ تایپوگرافیِ وسطش؛ با بریده‌های تفسیرِ طبری. برای گزارش تصویری از مکتب‌خانه‌ی قرآنِ کمپِ پناهندگانِ سومالی، برای یادداشت حبیبه‌ی جعفریان، برای... 

   + مریم روستا ; ۱٠:۱۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سالار زینب

بعضی از ترکیب‌ها سهلِ ممتنع‌‌ است ساختن‌شان. با چند تا حرف ساده، یک عالمه معنی منتقل می‌کنند. روضه‌ی این روزها می‌تواند همین دو کلمه باشد؛ «سالارِ زینب»! عمق معنی‌اش را، عمق دردش را، آن مصیبت و خلأ سوزناکی که با همین دو کلمه منتقل می‌شود، آن تصویرسازی‌های دردآوری که همین دو کلمه با خودش حمل می‌کند، را فقط خانوم‌ها می‌فهمند به نظرم.

.

   + مریم روستا ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 22

... و انا یا مولای فیهِ ضیفُکَ و جارُک
.
پس چرا بی‌قرارند جمعه‌هام؟
اگر مهمانِ شمایم
و پناهنده‌ی به شما؟!
.
فَاضِفنی و اَجِرنی

   + مریم روستا ; ۱٢:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فاطم الصّغیره

جلوی دارالاماره‌ی کوفه، سرِ برادرش را که بالای نی دیده بود، بداهه شعر گفته بود؛ با همان فصاحتِ مثال‌زدنی. همان شعر معروف که با «یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً» شروع می‌شود. وسطِ آن ابیاتِ سوزناک، یک بیت هست که قلب آدم را می‌فشرَد: «اَخی فاطِم الصّغیره کلّمها/ فقد کاد قلبها ان یذوبا: داداش! با این فاطمه‌ی کوچکت کمی حرف بزن! که قلبش دارد آب می‌شود».
.

   + مریم روستا ; ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یا هلالاً...

همه‌ی هستیِ زینب
بر بلندایِ نی
نیمی در محاق خاکسترِ و نیمی در خون
چرا پیشانی‌اش را به چوبِ محمل نکوبد؟!

...
یا هلالاً لمّا استتمّ کمالاً/ غاله خسفه فابدی غروباً/ ما توهمت یا شقیق فؤادی/ کان هذا مقدرا مکتوباً

   + مریم روستا ; ٤:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٤ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گندم‌های ری

دروغ چرا؟! از شما که پنهان نیست. وقت‌هایی هم هست که دیگر همه‌ی وجودم شوق نیست، بی‌قراری نیست. آرزوی رسیدن به شما نیست، «یالیتنی کنت معکم» گفتن، به زهیر و حرّ و بریر نیست. آن افق‌های روشن نیست. تاریکی‌ست. ترس است. بعد اصلاً می‌ترسم چشم‌هام را باز کنم. که باورم بشود توی سیاهیِ مقابل شما ایستاده‌ام. بعد می‌دانم باید بنشینم و خودم را به چالش بکشم و نمی‌کشم. از خودم فرار می‌کنم. وقت‌هایی که نمی‌دانم دارم شما را، داشتنِ شما را، دوست‌داشتنِ شما را به چه می‌فروشم؟!
این‌طور وقت‌ها باید بنشینم برای خودم روضه‌ی عمرسعد بخوانم. که از همه‌ی روضه‌ها دردناک‌تر است. پسر سعدابی‌وقاص شما را به گندمِ ری فروخت. من اصلاً نمی‌دانم دارم فرزندتان را به چه می‌فروشم؟!

   + مریم روستا ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ٢٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ح س ی ن

حا سین یا نون
و تو  
تا همیشه
سرّی هستی میانِ خدا و رسولش.

   + مریم روستا ; ۱٠:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... و تلّه للجبین

توی قرآنش، وقتی دارد قصه‌ی ذبحِ اسماعیل را تعریف می‌کند، توی اوج ماجرا فقط می‌گوید؛ و تلّه للجبین؛ ابراهیم گونه‌ی اسماعیل را روی خاک انداخت و مهیّای ذبحش شد. بعد...؟ بعد دیگر چیزی نمی‌گوید. سکوت می‌کند. اصلاً آن صحنه‌ی خنجر گذاشتن بر گلو و حالِ ابراهیم توی آن لحظه‌ و ... این‌ها را توی قرآنش نگفته.

من می‌گویم برای این شب‌های زینب بوده که چیزی نگفته؛ برای این شب‌ها که زینب زیاد قرآن می‌خوانَد، که می‌رسد به این آیه. من می‌گویم برای دلِ زینب بوده که آن صحنه‌ را وصف نکرده. من می‌گویم خدا هوای دلش را داشته. خیلی!

 

عاریتی‌ست از دوستی عزیز؛ با قدری تصرّف.

بعد نوشت: ظاهراً منبع دقیق این برداشتِ لطیف، از این‌جاست (+) و من خبر نداشتم.

   + مریم روستا ; ٧:٤۸ ‎ب.ظ ; ٢٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و اصبح فؤادها فارغاً

به مادرِ موسی قبل آن‌که سبدِ طفلش به آب بسپرد، وحی نازل کرد که مطمئنش کند. که بی‌قراری نکند. خودِ قرآن می‌گوید: دلِ مادرش را که خالی شده بود، نگه داشتیم، لابد که از هم نپاشد. همیشه فکر می‌کنم چه خوب که رباب هم این آیه‌ها را خوانده بود، بلد بود. اصلاً شاید همان لحظه‌ای که علیِ کوچک را سپرده بود دستِ حسین (ع)، همین آیه‌ را زیرِ لب خوانده بود. حتماً همان موقعی که از دور دیده بود حسین (ع) دارد می‌آید سمت خیمه‌ها و زیر عبایش چیزی مخفی کرده، خدا قلبش را دودستی نگه داشته بود که از هم نپاشد. حتماً نگه داشته بود.

 

ببخشید. بساطِ روضه‌های دل من هنوز پهن است.

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٤ ‎ب.ظ ; ۱٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خط زوال‌ناپذیرِ خون

عشق این بودم که بچه‌های هیأتِ کوچه‌مان، دسته‌ی زنجیرزنی که راه می‌انداختند، آخر شب، چند پلاک قبلِ ما می‌ایستادند جلوی خانه‌ی شهید حیدرخانی، به پدر و مادرش عرض ادب می‌کردند، قدری جلوتر، خانه‌ی شهید تاجیک‌نژاد باز هم همان بساطِ توقف هیأت بود. من از این بالا، پشت پنجره می‌ایستادم و قربان صدقه‌ی بچّه‌های قد و نیم‌قدی می‌رفتم که بلد بودند جلوی اسم شهید و مرامِ شهید باید کلاه از سر برداشت. که می‌دانستند خونِ این‌ها امتدادِ همان خط سرخ است. امتداد همان خونِ علی‌اکبر و قاسم و عون و محمّد. که می‌دانستند تاریخ، در سرزمینِ شیعه، همیشه با خون رقم خورده؛ با مظلومیتِ خون... شاید فردا آن صفحه‌ی روشنِ آخر تاریخ به دست همین قد و نیم‌قدها ورق بخورد؛ همین‌ بچه‌هایی که پایِ مکتبِ ابی‌عبدالله، یک‌شبه رهِ صدساله می‌روند؛ دوباره با خون.
.

 

   + مریم روستا ; ۱:۱٤ ‎ب.ظ ; ۱٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پسرِ زمزم و صفا

آدم باورش نمی‌شود این کلمه‌ها را اسیر دربندی توی دربار ظالمی گفته باشد. چند روز بعد از آن‌که همه مردان خانواده‌اش را کشته باشند و زنان و دختران خاندانش را به اسارت گرفته باشند. مرد به کجا وصل بود  وقتی این کلمه‎ها را می‌گفت؟! این‌همه عزّت را از کجا اورده بود؟! «... من پسر مکّه و منایم، من پسر زمزم و صفایم، من پسر کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز خواند... من پسر محمّد مصطفی و علیّ مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیز می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پس همان کسی‌ام که جبرییل او را تأیید کرد و میکاییل او را یاری داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری بود، او جدّ من علیّ بن ابیطالب بود...».


تسلیت شهادت‌شان

   + مریم روستا ; ٩:٥۳ ‎ب.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم.

آدم دلش می‌خواهد توی این چند عبارت‌ لهوف، سیّد اشتباه کرده باشد، این نقلِ غیرمشهور باشد. بعد دوباره به یاد خودش می‌آورد که مقتلِ سیّد بن طاووس، از مقاتلی‌ست که کمتر دست‌خوشِ تحریف و غلوّ شده. بعد می‌خواهد که باور کند ولی نمی‌شود. نمی‌تواند؛
وَ حمل نساؤه (صلوات الله علیه) علی احلاسِ اَقتاب الجِمال بِغَیر وِطاء و لا غِطاءٍ مکشّفاتِ الوُجوه بَینَ الاعداء وَ هنّ ودائعُ خیرِ الانبیاء وَ ساقوهنّ کَما یساقُ سبی التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم.


آه از شترهای بی‌کجاوه، بی‌محمل، آه از روبند و معجرهای به غارت‌رفته، آه از آن‌همه چشمِ ناپاکِ هرزه، آه از قلبِ دختران حریمِ عفاف، بانوانِ حرم رسول... آه.

   + مریم روستا ; ٩:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱٧ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از سال‌های کودکی‌

... شبِ نهم بابا میکروفونِ هیأت را دست می‌گرفت و خودش می‌خواند؛ «سقّای طفلان/ نخلِ امیدم/ بهرِ چه افتادی ز پا/ جانم ابالفضل» و جمعیت آرام جواب می‌داد؛ «جانم ابالفضل». شبِ دهم نوحه‌ی همیشگی‌اش این بود: «امشب شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا می‌شود...» و من توی عالم بچّگی فقط می‌دانستم شهادت‌نامه‌ی عشّاق امضا بشود یعنی فردا یک اتفاقِ خیلی مهم می‌افتد. شب دهم تا صبح انگار زمان برایم می‌ایستاد. صبح‌ش می‌رفتیم امام‌زاده. همه‌ی هیأت‌ها می‌آمدند آن‌جا. دل توی دلم نبود. قلبم تند می‌زد. بعدِ نماز ظهر دیگر بی‌قرار می‌شدم. عصرش بند دلم که پاره می‌شد، می‌فهمیدم آن اتفاق مهم، دیگر افتاد. شب، بابا دوباره میکروفون را دست می‌گرفت و با صدای گرفته‌اش می‌خواند: «مران یک‌دم/ ساربان اشتر/ ناقه‌‌ی زینب/ مانده اندر گِل...».

.
.
سال‌ها گذشت تا بفهمم شبِ عاشورا تا صبح فقط قرآن‌خواندن آرامم می‌کند؛ آیه‌های فجر، آیه‌های کهف...

   + مریم روستا ; ۱٠:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اللهمّ کن لولیّک حافظا


ذوالجناحا عصرِ ما چون عصر عاشورا مباد
دشت را چرخی بزن، بنگر سوارِ ما چه شد؟!

.

   + مریم روستا ; ۸:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کلمه‌های شبِ هشتم

نمی‌دانم این شاه‌بیت «جوانانِ بنی‌هاشم بیایید... » را کدام صاحب‌نفَسی سروده؟! نمی‌دانم خودش هم آن موقعِ الهام، فهمیده دارد چه می‌گوید؟! چه تصویرسازی‌ِ نابی توی همین چند کلمه‌ی ساده می‌گنجانَد؟! آدم حسرت می‌خورد شاعر، صاحب کلمه‌هایی شده که سال‌های سال، شب‌ِ هشتم محرم، آخرِ روضه، زن و مرد و پیر و جوان دو دمه بگیرند آن کلمات را. که با همین دو بیت، درون‌شان از اوجِ مصیبت و اضطرار و استیصالِ آن لحظه‌ی ابی‌عبدالله (ع) شعله بکشد. اصلاً روضه‌ی شبِ هشتم همین دو‌بیت است.

   + مریم روستا ; ۱۱:۱٦ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اضطرار

ز مصحفِ تنت این آیه‌های ریخته را

چگونه جمع کنم سوی خیمه‌ها ببرم؟!

 

فَقطّعوه بسّیوفِهِم اِرباً اِرباً

   + مریم روستا ; ۱۱:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

َو فَدَیناهُ بِذِبحٍ عظیم

چاقو نمی‌بُرید. بار سوّم بود. گوسفند را که آن کنار دید و پیغام جبرییل را که شنید، سجده‌ی شکر کرد. صورت گذاشت روی صورتِ اسماعیل...


... صورت گذاشت روی صورتِ علی. گفت: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا. صدای هلهله‌ی دشمن بلند شد.

   + مریم روستا ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گفتمش سیر ببینم مگر از دل برود...

نگاهش کرد و با یک حسرتی گفت: باشد، برو! فقط قبلش چند قدم جلوی چشم‌هام راه برو!



آه. فنظر الیه نظر آیسٍ منه...

   + مریم روستا ; ۱٠:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و الصّافّاتِ صفّا

... بعد گفت: چیزی که تحمّل این لحظه را برایم آسان می‌کند این است که خدا دارد من را می‌بیند. بعد دست‌ش را به آسمان بلند کرد. فرشته‌ها که صف بسته بودند، از هم سبقت ‌گرفتند. دانه دانه قطره‌های خون را از هم ‌ربودند. توی آن یکی دستش  بچه‌ای هنوز دست و پا می‌زد.

 

هَوّن عَلیّ ما نزلَ بی انّه بعینِ‌الله

   + مریم روستا ; ۱:٢٥ ‎ب.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

الرّضیعِ الصّغیر

مثلِ قرآنی

آیه‌های کوچکت هم بزرگ‌اند.

.

   + مریم روستا ; ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱٢ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ما آدم‌های بی‌سلیقه

ما آدم‌های بی‌سلیقه‌ای هستیم برای جور کردنِ بهانه. که توی موقعیت‌هایی، حرف‌های ظریفی بزنیم، کارهای کوچکِ خاصی بکنیم که توی لحظه‌های مبادا به کارِمان بیایند. ما حتّی بلد نیستیم یک جورِ قشنگی ادب کنیم جلویِ اسمِ مادرش. که بهانه بدهیم دست‌‌ش. که نظرکرده‌اش بشویم. که به چشم‌ش بیاییم. که تویِ لحظه‌های سختِ امتحان، برِمان گردانَد سمتِ خودش. که توی لحظه‌های پشیمانی، مهربانانه بگوید؛ اِرفع رأسک. یتوبُ الله عَلیک.   

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۱ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قاسم

بعد روی زمین افتاد
بعد نعل‌های تازه...
بعد از لب‌هاش شهدی تراوید؛ شیرین‌تر از عسل.

 

فوطئته الخیل...

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سیزده ساله

... و راوی دفترش را باز کرد و نوشت: نوجوانی از خیمه‌ها بیرون آمده که صورتش مثل پاره‌ی ماه می‌درخشد.

 

فخرج علینا غلامٌ کانَ وجهُه شقّه قمر...

   + مریم روستا ; ۱٠:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حاج محمّدعلی

من یک پدربزرگ داشته‌ام که عاشقِ ابی‌عبدالله (ع) بوده، یک مرامِ حسینی خاصی داشته. آن‌قدر که شصت و چند ‌سالِ پیش، بیاید یک جایی حوالیِ شیراز، چندین هکتار زمین را آباد کند و وسط‌شان یک عمارت بسازد و اسمش را به عشق آقا بگذارد: «شاه‌ِشهیدان». و همان‌جا ماندگار بشود و بچّه‌هاش را همان‌جا مسکن بدهد. بعد، هر سال محرم، یک آقا سیدی را از شیراز دعوت کند بیاید توی مسجد آن‌جا روضه‌ی ابی‌عبدالله (ع) بخواند. که بچه‌هاش با نوای سیّدالشّهداء جان بگیرند. توی آبادی‌ی که به اسم حسین (ع)، آباد شده بود.‌ که آوازه‌ی مردم‌داری و دست‌گیری‌ا‌ش بپیچد. که سهمِ خوشه‌چین‌ها و کارگرها از محصولِ باغ‌ها و زمین‌هاش بیشتر از سهمِ پسرهاش باشد. که حالا بعدِ پنجاه سال از رفتنش، قصّه‌ها تعریف کنند از مرام و بزرگ‌واری‌اش. که بعد آن همه‌سال، بابا دلش نیاید این زمین‌ها و باغِ پدری را رها کند، همان‌جا ماندگار بشود. هزاری هم که شغلش توی آن آبادیِ دوست‌داشتنی نباشد. هزاری هم که بچّه‌هاش به جبر تحصیل، کنارش نباشند. که بعدها ماها که تعدادمان کم هم نیست آن دور و برها سرِمان را بالا بگیریم و بگوییم: «بله! ما نوه‌های حاج محمّدعلی هستیم»! آن‌قدر با اعتماد به نفس که کسی نتواند برگردد و بگوید: «از فضلِ پدر تو را چه حاصل»!!! که هر چند وقت یک‌بار یک آدمِ ناشناسی از در بیاید تو و به دست و پایِ بابا بیفتد و قربان صدقه‌اش برود که تو پسرِ کوچکِ همان حاج محمدعلی هستی که برای من فلان کرد و چنان کرد و زندگی‌ام را زیر و رو کرد...

داشتم فکر می‌کردم آدم‌هایی که مرام‌شان حسینی می‌شود، که نه فقط توی حرف و  شعار، توی عمل، توی شعور هم حسینی می‌شوند، هیچ‌وقت نمی‌میرند. زنده می‌مانند به نَفَس احیاگرِ ابی‌عبدالله (ع)؛ اربابِ ما معلّمِ عیسی‌بن‌مریم است.



- خب شما هم مثل من بنشینید و این شب‌ها مرور کنید عشق به آقا از کجا آمده و ریشه زده توی وجودتان. باور کنید یادآوریِ‌شان و قدرشناسی‌شان خیلی برکت می‌آورد.

- خیلی وقت بود می‌خواستم از این پدربزرگِ ندیده بنویسم. الحمدلله که توی این شب‌ جمعه‌ی ششم محرم شد. که می‌دانم توی بهشت برزخی‌اش مقیم و مرزوق سفره‌ی ابی‌عبدالله (ع) است. کاشکی از این نوه‌ی کوچکش هم دست‌گیری کند.

   + مریم روستا ; ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دست‌هایش...

یک گلِ حسنی بوی حسین (ع) گرفت.
و قصّه‌ی عبّاس تکرار شد؛ این بار توی آغوشِ عمو...

   + مریم روستا ; ۱٠:۱٠ ‎ق.ظ ; ۱٠ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای عون، برای محمّد

دو تا کبوتر از حرم بال گرفتند. بوی جعفرِ طیّار توی دشت پیچید.

.

   + مریم روستا ; ۱۱:٠٦ ‎ب.ظ ; ٩ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مهربان‌ترینم...

هر بار فکر می‌کنم این حالِ غریبِ محرم‌هام، این بی‌قراری، این همه حزن، این عشق از کجاست، به تو می‌رسم. بعد فکر می‌کنم چند سالی هست محرّم‌ها کنارت نبوده‌ام که به پات بیفتم، که دست‌هات را ببوسم، که بگویم: این حسین‌حسین گفتن را تو یادم دادی. من محرّم‌ها، وسطِ گریه‌های عاشوراییِ تو، بزرگ شدم. وقت‌هایی که چادرِ سیاهت را روی صورتت می‌کشیدی، شانه‌هات می‌لرزید و من هاج و واج تماشات می‌کردم. من این لرزشِ دل و این بغضِ گلو و این چشمِ پر آب، وقتی اسمِ «حسین» می‌آید را از تو دارم. این حالِ غریبِ محرم‌هام یادگار توست. حالا مهربان‌ترین! عزیزترین! خودت بگو من چه باید بکنم که همین یک حق‌ت را ادا کنم؟!

.

   + مریم روستا ; ۱٠:۱٧ ‎ق.ظ ; ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

کرب‌ و بلا

پدر، از همین‌جا رد شده بود. توی بازگشت از صفین. بعدِ نمازِ صبح همه دیدند خم شد، مُشتی خاک برداشت، بویید و گفت: هاهنا مصارع عشاق شهداء لا تسبقهم من‏ کان قبلهم و لا یلحقهم من بعدهم... صحابه، عجیب و غریب نگاهش کرده بودند.


اسبِ پسر، پا می‌کوبید. جلوتر نمی‌رفت. پرسید: اسمِ این‌جا چیست؟ گفتند: کربلا.  گفت: اَلّلهم إنّی أعوذ بک مِن الکربِ و البَلاء. هاهنا مناخ رکابنا وَ محطّ رحالنا وَ مسفک دمائنا و مذبح أطفالنا... بندِ دلِ خواهری، آن‌طرف‌تر توی کجاوه، پاره شد.
.

   + مریم روستا ; ٩:٠٩ ‎ق.ظ ; ۸ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عاشوراهای کوچکِ ما

همه‌ی زندگیِ من و تو پر است از لحظه‌های انتخاب؛ انتخاب‌های ریز و درشت. پر از دوراهی‌هایی که به تردید می‌کشانندمان. گفتن‌ها و نگفتن‌ها. نوشتن‌ها و ننوشتن‌ها. رفتن‌ها و نرفتن‌ها. ماندن‌ها و نماندن‌ها. شاکله‌ی زندگیِ ما را همین انتخاب‌ها هستند که رقم می‌زنند. داشتم فکر می‌کردم همه‌ی آن لحظه‌ها ما توی عاشوراهای کوچکی افتاده‌ایم که مخیّرمان کرده‌اند بینِ حسینی بودن یا نبودن. که توی آن لحظه‌های تردید، زهیربن‌قین بشویم یا عبیدالله‌‌بن‌حرّ؟! آزاده و بی‌پروا باشیم یا عافیت‌طلب و محافظه‌کار؟! می‌گفت: "محرّم‌ها آدم از ترس خفه می‌شد اگر حرّ نبود". راست می‌گفت.

   + مریم روستا ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ٦ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قابِ زندگیِ او

توی زندگی بعضی آدم‌ها، می‌شود لحظه‌هایی را، حر‌ف‌ها و جمله‌هایی را، کارهایی را، قاب کرد و زد به دیوار دنیا. که سال‌ها همه بیایند و ببینند و بخوانند و دل‌شان برای لحظه‌ای هم که شده اوج بگیرد. قابِ زندگی او که حالا حالاها روی دیوار دنیا می‌مانَد، یک جمله بود، یک جمله... رو کرد به همسرش و گفت: «سبحان‌الله! اَیبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟! پسرِ رسولِ خدا قاصد به سویت فرستاده و تو برای رفتن تردید ‌می‌کنی؟!» 

اسمش دیلم بود. دخترِ عمر. همسرِ زهیربن‌قین.

   + مریم روستا ; ۱۱:٤٧ ‎ب.ظ ; ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و... باذنِ الحُسین (ع)

محرم که می‌رسد کسی انگار در من می‌آشوبد. کسی در من هست که آواره‌ی غم می‌شود، که قرار نمی‌گیرد. دیدم در و دیوار، مهیّای عزای حسین (ع) شده‌اند و من هنوز به غم‌هایِ کوچکِ خودم مشغولم. امشب دوباره از مادرش اذن گرفتم و سیاه ‌پوشیدم. رفتم هیئت. همین دانشگاهِ خودمان. همه‌ی این غم‌های کوچک را بردم ریختم توی دریای مصیبتش. غرق شدند توی چشم به‌هم‌زدنی؛ لقد عظُمت الرّزیّه و جلّت المُصیبه.

.

   + مریم روستا ; ۱۱:٤٠ ‎ب.ظ ; ٥ آذر ۱۳٩٠
comment نظرات ()