بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

شد خزان...

توی حیاط خانه پدری، بین آن‌همه گل و درخت، سه تا درخت نارنج داریم. بهارها از بوی شکوفه‌های بهارنارنج‌شان مست می‌شویم و زمستان‌ها از خودِ نارنج‌هایشان. چایی با طعم بهارنارنج و شربتِ بهارنارنج و مرباش هم که بمانَد... درختِ نارنج خزان ندارد. این باغ مجازی اما قدری فرق دارد، چون باغبانش، بلد نیست با درخت نارنج چطور تا کند که همیشه سبز بمانَد. باغبانش یک ماهی هست دیگر دستِ دلش به نوشتن نمی‌رود. یعنی اگر بخواهد بنویسد، تلخ می‌نویسد و فقط درد می‌نویسد، چون ظرفش کوچک است و زود از «درد» پُر می‌شود؛ "دردهای پوستی، دردِ دوستی...". این خلاف مقررات این‌جاست. من با شما عهد کرده بودم این‌جا عطر بهارنارنج را منتشر کنم؛ شما را شریک کنم توی عطر اردیبهشت‌های حیاطِ دوست‌داشتنیِ خانه پدری...

خزانِ این‌جا رسیده. نمی‌دانم تا کی. لابد تا وقتی باغبانش یاد بگیرد نارنج، درختِ همیشه‌بهار است. گفتم که از دوستان و بزرگوارانی که شرمنده ایمیل‌ها و کامنت‌های بی‌جواب‌شان هستم، معذرت خواسته باشم. و از سامی‌دختِ عزیز که روزهایی این‌جا را به مهمان‌هاش معرفی کرده (+) که دست من خالی‌ست.

دعا کنید ظرفم بزرگ بشود. فَخَیرُها اَوعاها.
   

   + مریم روستا ; ۸:٥۸ ‎ق.ظ ; ۱٥ شهریور ۱۳٩٠
comment نظرات ()