بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

سعادت‌ها و رنج‌ها

یاد حرف امام موسی افتاد: "شما با مرد بزرگی ازدواج کرده‌اید،‌ خدا بزرگ‌ترین نعمت را در عالم به شما داده". خودش هم همیشه فکر می‌کرد بزرگ‌ترین سعادت برای یک انسان این است که با یک روح بزرگ در زندگی‌اش برخورد کند اما انگار رسم خلقت این است که بزرگ‌ترین سعادت‌ها، بزرگ‌ترین رنج‌ها را هم در خودشان داشته باشند.


پ.ن: برای 31 خرداد. از: نیمه پنهان ماه- چمران به روایت غاده جابر.


 

   + مریم روستا ; ٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۳۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از طعم‌های بهشتی

• خدایا لطفاً چاییِ بهشت همان با طعم بهارِ نارنج باشد.کلاسِ فهمِ من به طعم «تسنیم»1 و «کافور»2 و «زنجبیل»3 و این حرف‌ها نمی‌رسد.

• این دعای عمیق عرفانی که نهایتِ معرفت و لیاقتِ من را می‌رسانَد، ماحصلِ چندساعتی تأمل‌کردن و جستجوی تفاسیر برای یافتن معنا و مصداق تسنیم و کافور و زنجبیل است. البته این‌ جام‌های معطر را به ابرار و مقربان می‌نوشانند. ما که رندیم و گدا، «چایی بهار نارنج» ما را بس!

 

1. و مِزاجه مِن تَسنیم. عَیْنًا یَشرَبُ بِهَا الْمُقَربُونَ (مطففین 27)
2. إِنَّ الأَبرَارَ یَشْرَبُونَ مِن کَأسٍ کَانَ مِزَاجُهَا کَافُورا (انسان 5)
3. وَیُسقَونَ فِیهَا کَأسا کَانَ مِزَاجُهَا زَنجَبِیلا (انسان 17)

   + مریم روستا ; ٩:٢٤ ‎ق.ظ ; ۳٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من سرِ زلفت به دو عالم نفروشم

من هم مثل همه دخترهای دنیا تجربه سر گذاشتن بر آن شانه‌های سترگ، آن آغوش امنِ مهربان، آن استواریِ بی‌نظیر را با دنیا عوض نمی‌کنم. همین‌جا هم که کیلومترها از شما دورم دلم گرم است به بودن‌تان. صبح‌ها گاهی زمزمه‌های قرآن‌خواندن‌تان توی گوشم می‌پیچد. گاهی صدای قوری و کتری و شما که توی آشپزخانه دارید برای صبحانه چای می‌گذارید. گاهی خودم را به خواب می‌زنم که بیایید و برای نماز صبح بیدارم کنید. گاهی بوی ادکلن «اُپِن» توی راهرو می‌پیچد و بعد صدای روشن‌شدنِ ماشین‌تان... من دخترم و پر از همین خاطره‌های ریزه‌ریزه. همین خاطراتِ ریزی که پر از ردّ پای شماست. من هم مثل همه دخترهای دنیا بابایی‌ام! باخبر باش که دنیایِ منی.

  
پ.ن: با تأخیر، برای بابای مهربانم

   + مریم روستا ; ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; ٢٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تحیّر

"نه خدا توانمش خواند
نه بشر توانمش گفت"

 

 

پ.ن: لو انّ‌ المرتضی ابدی محلهّ /لخرّ النّاس طرّا سجّدا له/ ومات الشّافعی و لیس یدری/ علیّ ربّه ام ربّه الله!

   + مریم روستا ; ۱٠:٤٠ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مرد، «نبأ عظیم» بود

• می‌شد همه شب‌های شعب، نخوابد توی بستر پیام‌بر، می‌شد جانش را سپر بلای رسول نکند، فقط یکی از آیه‌های قرآن کم می شد؛ وَ مِن النّاس مَن یشری نفسه ابتغاء مَرضات الله١. می‌شد توی رکوع انگشترش را به آن فقیر انفاق نکند. فقط شاید یکی از آیه‌های قرآن نازل نمی‌شد؛ ‌انّما ولیّکم الله...و یؤتون الزّکوه و هُم راکعون٢. می‌شد این‌قدر عزیز نباشد برای پیامبر. که قرآن نگوید اَنفسنا٣. که همه نگویند «انفسنا»ی ماجرای مباهله، علی بود؛ جانِ پیامبر. می‌شد با هم‌سرش، با بچه‌هاش، آن سه روز، افطارشان را به مسکین و یتیم و اسیر ندهند، فقط قرآن دیگر «هَل اَتی»۴ نداشت. می‌شد آن‌قدر شجاعانه و دلیرانه نجنگد که قرآن حتی به ضربه سمّ اسبش قسم بخورد؛ و العادیات ضبحاً. فالموریات قدحاً۵. می‌شد باب مدینه علم نبوی نباشد، که دوست و دشمن بگویند مَن عِنده عِلم الکتاب۶، علی‌ست. می‌شد این‌قدر ولایتش مهم نباشد که توی حج آخر آیه بیاید بلِّغ ما اُنزل الیک من ربک فاِن لَم تفعل فَما بلّغت رسالته٧ که دست عزیزی دستش را بالا ببرد و بگوید من کنت مولاه فهذا علیٌّ مولاه. که خدا جبرییل را دوباره روانه کند؛ اَلیوم اکملت لکُم دینکُم و اتممتُ علیکُم نعمتی...٨
• می‌شد؟! می‌شد اگر او علی‌بن‌ابیطالب نبود؛ خبر بزرگ؛‌ نبأ عظیم. امشب، شب آمدنِ‌کسی‌ست، که اگر نمی‌آمد، اقلّش، سیصد تا از آیه‌های قرآن کم می‌شد.٩



1. بقره 207
2. مائده 55
3. آل عمران 61
4. سوره دهر
5. عادیات 1و 2
6. رعد 43
7. مائده 67
8. مائده 3
9. ابن عبّاس می‌گوید: نزلت فی علی ثلاث مائه آیه: سیصد آیه در شأن علی نازل شده است.

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ ; ٢٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

خبری در راه است...

خبرِ خوبی‌ست برای دل‌های سیاه:
روزهایِ سفید١ در راهند.

 

1.ایّام البیض

   + مریم روستا ; ٢:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

گبه‌ام

توی اتاقم، پایِ تخت، کنارِ میز، یک گبه دارم. ابعادش خیلی بزرگ نیست. اما خیلی دوستش می‌دارم. با مامان و بابا خریدیمش؛ هفت-هشت سال پیش. توی راسته فرش‌فروش‌های بازار وکیل. از یکی از دوستان بابا. ما را بُرد توی انبار پشتی مغازه‌اش. یک انبار قدیمی؛ پر از قالی و گبه. پر از طرح و رنگ. این یکی را خیلی پسندیدم. خیلی طرح و رنگ نداشت. گبه بود دیگر. اما پر از روح بود. رد انگشت‌های دخترهای عشایر فیروزآباد رویش بود. هنوز هم هست. حالا دیگر نوستالژیک هم شده؛ چون توی سال‌های زندگی خوابگاهی با من بوده. هزار تا خاطره دارد. از شب‌نشینی‌های من و زهرا؛ آن شب‌های مهتابی. رد شمع هم روش هست. رد غزل‌های حافظ و سعدی و مولانا. رد مثنوی و تذکره و فیه‌مافیه و مقالات شمس‌ِ تبریز. رد موسیقی هم؛ صدای تنبورِ باران. لابد برای همین است وقت‌هایی که خیلی خسته‌ام، عوض تخت، روی همین گبه دراز می‌کشم. دست می‌کشم روی تار و پودهاش. من را می‌بَرَند به روزهای خوابگاه. بلوک یک. اتاق صدوسی‌وهفت. باران مهمان‌مان شده با تنبورش. او به صرف چای‌دارچین و خرما. ما به صرفِ صدای تنبور... صدای شعرخوانیِ زهرا. صدای تنبورِ باران. نور شمع. بوی عود... آرام می‌شوم و خواب می‌بَرَدَم.   

 

   + مریم روستا ; ٩:۱٧ ‎ب.ظ ; ٢۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

والغریبُ قریب

چیز تازه‌ای نیست. این «حس غربت» گاه‌گداری مهمان دلم می‌شود. قدری پاپیچ می‌شود که بماند. من اصلاً پاپی‌اش نمی‌شوم. جرأت واکاوی‌اش را ندارم. یعنی می‌دانم می‌خواهد به چی گیر بدهد. آن‌قدر کم‌محل‌ش می‌کنم که راهش را بگیرد و برود. این‌بار قدری محل‌ش داده‌ام. چند روزی هست که هست. امروز آخروقت توی دانشکده خسته‌ام کرده بود. کتاب و دفترهام را بستم. کامپیوتر را خاموش کردم. نشستم ببینم حرف حسابش چیست. حرفش البته خیلی حساب بود. از همین حرف‌ها که؛ جای تو این‌جا نیست، حالا به چی دل‌خوشی اصلاً؟ به همین کتاب و دفترها راضی شدی؟ به همین راحتی؟ تو مالِ این‌جا نیستی! خسته نشدی؟... و از این حرف‌ها. سرم را گذاشتم روی میز. جوابی نداشتم. به همین راحتی بُرده بود. من مالِ این‌جا نیستم. من خسته شده‌ام. جای من این‌جا نیست. من به این کتاب و دفترها راضی نشده‌ام. ادعای «مرغِ باغِ ملکوت» بودن ندارم. یعنی بال و پری ندارم. اما حس زندگی توی قفس را خیلی دارم؛ حس اسیر دانه‌های قفس شدن را بیش‌تر. گریه می‌کنم. آرام نمی‌شوم. سرم را بلند می‌کنم. هنوز مانده. هنوز لابد با من کار دارد. راه می‌روم. می‌روم پیشِ شهدا. نمی‌رود. آرام نمی‌شوم. از دانشگاه می‌زنم بیرون. دوست ندارم بروم خانه. دوست دارم با یکی حرف بزنم؟! با یک دوستی، رفیقی. نه. نمی‌دانم. یعنی کسی نیست اصلاً که بشود باهاش حرف زد. دوست دارم بروم یک جای بلند. یک جای خیلی بلند. که به آسمان نزدیک باشد. که هیچ‌کس نباشد. که بشود فریاد زد. من البته فریادزدن بلد نیستم. ولی فکر می‌کنم اگر قدری بلند صدایش بزنم حتماً حالم بهتر می‌شود. نمی‌روم. نارمک جای بلند ندارد. کوه ندارد. امام‌زاده هم ندارد. می‌روم خانه. دمِ غروب است. سجاده‌ام را باز می‌کنم. گونه‌ام را می‌گذارم روی مهر. آرام می‌گویم: اَشکوا فی هذِه الدّنیا غُربَتی. اشک‌هام تند و تند می‌آیند. صورتم خیس می‌شود... مأموریتش تمام شده. راهش را می‌گیرد و می‌رود.

 

   + مریم روستا ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از دعای سیزدهم

... بعد به سجده برو و بگو:
این زیاد بخشیدن‌ات، این دست و دل‌بازی‌ات مأنوسم کرده و این‌همه خوبی‌ات راه را نشانم داده.

... ثُمَّ تَسْجُدُ وَ تَقُولُ فِی سُجُودِکَ‏:
 فَضْلُکَ آنَسَنِی، وَ إِحْسَانُکَ دَلَّنِی١.

 

پ.ن:
1. انتهای دعای 13 صحیفه؛ وَ کَانَ مِنْ دُعَائِهِ عَلَیْهِ السَّلَامُ فِی طَلَبِ الْحَوَائِجِ إِلَى اللَّهِ تَعَالَى.
2. با این دعای سیزدهِ صحیفه مأنوسم. باادب نیاز کردن را، باحیا حاجت خواستن را خیلی‌خوب یاد می‌دهد.

   + مریم روستا ; ٤:٤٥ ‎ب.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حیف...

"حوّایت می‌شدم
اگر سیبِ سرخی داشتی
حیف
«آدم» نیستی".

 

   + مریم روستا ; ٩:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چو یار ناز نماید شما نیاز کنید

• هر سال به ماه رجب که می‌رسم، به این روزهایی که عطر رمضان بیشتر و بیشتر توی شامه زمان می‌پیچد، دست‌پاچه می‌شوم که دوباره «بهار قرآن» دارد می‌رسد و من نه نهالی کاشته‌ام و نه بذری پاشیده‌ام که توی هوای این بهار دل‌خوش به میوه‌ای، برگ و باری، شکوفه و ثمری باشم. بعد می‌نشینم و مثل همین روزها پرونده رابطه‌ام با قرآن را بازخوانی می‌کنم و مثل همیشه به این می‌رسم که من هیچ‌وقت خریدار خوبی برای نازِ قرآن نبوده‌ام. کم گذاشته‌ام. بضاعتش را نداشته‌ام لابد. همین‌طور سر به هوا و مدعی نشسته‌ام و تورقی کرده‌ام و چند آیه‌ای خوانده‌ام...

• این تعبیر ناقص من است؛ همیشه می‌گویم که قرآن نازش خیلی زیاد است. هر کسی را راه نمی‌دهد به رابطه و انس و مراوده با خودش. آن عبارات بلندی که حضرت امیر توی یکی دو تا از خطبه‌هاشان دارند شاید قدری مؤید همین مطلب باشد. فضای آن عبارات پر‌ از باب استفعال است. استدلّوه، استنصحوه، استشفوه، استنطقوه، استعینوا به... این‌ها دیگر حرف ناقص من نیست. کلام بلند حضرت امیر است که؛ قرآن، ساکت است، به این راحتی با شما حرف نمی‌زند. باید طلب نطق کنید از قرآن؛ فاستنطقوه و لن ینطق١. جایی دیگر راجع به قرآن تعبیر استنصحوه٢ دارند. از قرآن طلب پند و موعظه کنید. استشفوه٢؛ از قرآن طلب شفاء کنید. دردهایتان را به قرآن عرضه کنید و طالب شفاء باشید. استدلّوه٢؛ از قرآن طلب راه‌نمایی و هدایت کنید. استعینوا به٢؛ از قرآن طلب کمک کنید.

• گفتم که: نازش خیلی زیاد است این عروسِ حضرتِ قرآن. باید طالب باشید. به این راحتی نقاب برنمی‌اندازد.3



١. خطبه 158

٢. خطبه 176

٣. عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد/ که دارالملک معنا را مجرّد بیند از غوغا

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد...

"و چون قلب را از کثافات خالی کرد، مهیا برای ذکر خدا و قرائت کتاب خدا شود و تا قذارات و کثافات عالم طبیعت در آن است، استفاده از ذکر و قرآن شریف میسور نشود. چنان‌چه در قرآن شریف، در سوره مبارکه واقعه اشاره به آن فرماید؛ انّه لقرآنٌ‌کریم فی کتابٍ‌ مکنون لا یمسّه الّا المطهّرون.

و اگر وقتی چون اواخر شب یا بین الطّلوعین بعد از فریضه صبح، با طهارت، وجهه قرآن را متوجه قلب کند... امید است ان‌شاءالله نتایج حسنه ببرد."
...


شرح حدیث جنود عقل و جهل/ حضرت امام (ره)

   + مریم روستا ; ۱۱:٤٥ ‎ق.ظ ; ٢٠ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از یاد دادن؛ از عشق...

از بچّه‌ها پروژه‌های نهاییِ این ترم‌شان را تحویل گرفتم. تهِ دلم یک غرور و خوش‌حالیِ خاصی بود. حالِ یک کشاورزِ زحمت‌کش را داشتم وقتِ درو که خوشه‌های گندمش پربار شده‌اند. شاید حالِ یک معلم کلاس اوّل  وقتی آخر سال همه بچّه‌هاش الفبا یاد گرفته‌اند. این حس مالکیت را هیچ وقت توی این سال‌هایی که معماری و شهرسازی خوانده‌ام و این همه پروژه دانشجویی که خودم آخر ترم‌ها تحویل داده‌ام، نداشته‌ام. کار بعضی از بچه‌ها آن‌قدر به جانم بند بود که دوست داشتم بردارم بیاورم‌شان خانه. داشتم فکر می‌کردم، بیست‌سال، سی‌سالِ دیگر هم اگر نفسی بیاید و برود و معلم باشم، همین‌قدر با «یاددادن» عشق می‌کنم؟ لبریزِ شوق می‌شوم؟

   + مریم روستا ; ٧:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هم قصه نانموده دانی...

این عبارت وصفیِ « و یَعلمُ ضَمیر الصّآمتین»1 را خیلی دوست می‌دارم. به نظرم خیلی خوب است آدم خدایی داشته باشد که تا اعماق ضمیرش را بداند و بخواند. لازم نباشد هی سویدای دلت را برایش بر زبان بیاوری. یعنی گاهی فقط کافی‌ باشد همین چشم‌هات را با دست‌هات به آسمان بدوزی و سکوت کنی و سکوت کنی و سکوت کنی... بعد او خودش بفهمد معنیِ این نگاه تو را، این سکوت تو را. 



پ.ن: فرازی از دعای حضرت سجاد (ع) در ماه رجب که مرحوم محدّث قمی توی مفاتیحش آورده: یا مَن یَملِک حوائِجَ السّائِلین...

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 10

پشمینه‌پوشِ تندخو
از عشق نشنیده‌ست بو

از مستی‌اش رمزی بگو
تا ترک هشیاری کند.

حافظ



رونوشت به: پشمینه‌پوشِ تندخو.

   + مریم روستا ; ۸:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پیرمرد، چشمِ ماست

یک مسجدِ دانشگاه علم و صنعت است و یک حاج‌آقا حمیدی1. خدایش حفظ کناد. پیرمرد، چشمِ ماست.



1. حضرت آیت الله سید هاشم حمیدی

   + مریم روستا ; ٢:٤٢ ‎ب.ظ ; ۱٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از آن روزهای حزن

از آن روزها فقط چشم‌هایِ مامان را یادم می‌آید که کاسه خون شده بود. پنج-شش ساله بودم. برای مراسم چهلم‌شان توی مصلای شهرمان یک شعر را دکلمه کردم، مامان یادم داده بود. با این مصرع شروع می‌شد: «ای انقلابِ سرخِ ایران رهبرت کو؟...». یک صندلی گذاشتند زیر پایم که قدّم به میکروفون برسد. بالا که رفتم و پشتِ تریبون، مصرع اوّل را که خواندم، مردم بلند گریه کردند. پیرمرد، ره‌برشان بود. من لابد نمی‌دانستم ره‌بر یعنی چه؟!  فقط می‌دانستم آن مرد که عکسش همیشه روی طاقچه اتاق پذیرایی‌مان بود با آن ابروهای پهنِ پرپشت، که همیشه از پشتِ تلویزیون با ما حرف می‌زد با آن نگاه خیره به زمین، مردِ عجیبی بود.



پ.ن:
قسمت نظرات را بسته‌ام. ببخشید. شاید خودخواهی باشد، اما خصوصاً توی یکی- دو ماه اخیر، خواندن بعضی نظرات از فحاشی و هتاکی گرفته تا طعنه و کنایه، انرژی‌ و توانم را خیلی تحلیل می‌داد. نکته مهمی اگر برای تذکر بود، از طریق ایمیل بفرمایید. 

   + مریم روستا ; ۱٠:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آب زنید راه را

آی کجایید اعتکاف‌های مسجدِ جمعه؟
کجایید ایام البیض‌هایی که من هنوز هم از عطرتان سرمستم؟
کجایید نجواهای «یا مَن اَرجوه»؟ تضرع‌های «خابَ الوافِدونَ علی غَیرِک»؟ زمزمه‌های «یا مَن یَملِک حوائج السّائلین»؟
کجایید قنوتِ نمازهای مُهر خورده به یاسین و تبارک و توحید که آن سه شبِ میانه، هزار هزار پیچک در دلم می‌رویاند؟
کجایید زمزمه‌های هزارگانه توحید و تهلیل؟
به من بازگردید، به من بازگردید دوباره که ماهِ نو با ناز می آید. بیایید و این همه ناز را بضاعتی برای خریدن، نه، آبرویی باشید برای نشستن در صفِ خریداران؛ در حلقه رجبیّون.

   + مریم روستا ; ٩:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱۳ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از خستگی‌ها

.

ریشه‌هایم ز خاک بیرون است
چند روزی مرا تحمّل کن

.

رونوشت به «کاج هم‌سایه» ای که ندارم.

   + مریم روستا ; ٧:٢۸ ‎ق.ظ ; ۱۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

...آن‌چه خود داشت ز بیگانه تمنّا می‌کرد

دارم یک مقاله علمی می‌خوانم در بابِ توسعه‌های شهریِ پایدار. نویسنده، آمریکایی‌ست یا لااقل ساکن آمریکاست. بعید است تا حالا ایران آمده باشد. توی مقاله‌اش هم اصلاً قرار نیست راجع به شهرسازی ایران یا شهرهای ایرانی صحبت کند. مقاله به یک مقوله تقریباً انتزاعی می‌پردازد. اما بارها توی متن‌ش از واژه Mahalle استفاده کرده. محله را با حروف ایتالیک نوشته و توی پانوشت توضیح داده «این واحد منسجم شهری که من می‌خواهم از آن صحبت کنم و می‌تواند هدف توسعه‌های پایدار شهری در لایه اجتماعی باشد، هیچ معادلی بهتر از واژه Mahalle که توی شهرهای تاریخی خاورمیانه و به خصوص ایران وجود داشته، ندارد.» می‌توانست از کلمه نیبرهود استفاده کند. Neighbourhood. یا از کامیونیتی Community. واژه‌هایی که این‌روزها استادهای شهرسازیِ خودمان به وفور توی سخنرانی‌های علمی‌ و سر کلاس درس ازشان استفاده می‌کنند. اما از «محله» استفاده کرده، توی همه متن‌ش. و من ذوق می‌کنم از این‌که شهرسازیِ سنتی ما توانسته ذره‌ای از ارزش‌هاش را صادر کند، اگرچه خودمان قدرش را ندانسته‌ایم و از دستش داده‌ایم. 

 

پ.ن: این نوشته (+) هاجر را هم‌زمان دیدم. 

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٩ ‎ق.ظ ; ٩ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اخلاق علمی

هرقدر تلاش کردم متن کامل مقاله جدیدش را نتوانستم پیدا کنم. آخر به خودش ایمیل زدم. با کلی مقدمه‌چینی که امکان دسترسی به متن فلان مقاله جدیدتان از دانشگاه ما ممکن نیست و ممنون می‌شوم در صورت امکان خودتان برایم بفرستید. پس‌فردا صبح‌ش جواب داده و متن آن مقاله را ضمیمه کرده به اضافه چندتا از کارهای جدیدتر تحقیقاتی‌اش و برام آرزوی موفقیت کرده توی فرآیند تحقیق و تدوین تز. کلی هم عذرخواهی کرده که ببخشید دیر شد، دیروز هالیدی بودم و ایمیل‌م را چک نکردم.
ممنونم جناب پروفسور بریملی (+) ١برای این اخلاق خوبِ علمی.  



١. استاد دانشگاه هریوت- وات ادینبورو

   + مریم روستا ; ٧:٢٠ ‎ب.ظ ; ۸ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وَ قالوا لا تَنفروا فِی الحَرّ

سرِ ظهر است. توی صف ای.تی.ام ایستاده‌ایم. همین‌طور که با بادبزنِ دستی خودش را باد می‌زند با یک لحن ترحّم‌آمیز می‌پرسد: «شما با این چادر مشکی توی این هوای گرم آب‌پز نمی‌شی؟! از این به بعد که دیگه واویلا می‌شه از گرما! با این چادر کلافه نمی‌شی؟!» می‌آیم بگویم سخت که هست ولی... ولی نمی‌گویم، کسی انگار درِ گوشم زمزمه می‌کند: قُل نارُ جهنَّم اَشدّ حرَّا.١


١. «بگو: آتش جهنّم گرم‌تر است.» آیه ٨١ سوره توبه

   + مریم روستا ; ۱٠:٤۳ ‎ب.ظ ; ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 9

گفتمش:
ای جانِ جهان!
مفلس و بی‌مایه شدم
گفت:
 منم مایه تو
نیک نگه‌دار مرا

 

غزلیات شمس

   + مریم روستا ; ٦:٤٥ ‎ب.ظ ; ٧ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

صدا کن مرا...

تا چایی دم بکشد دراز می‌کشم. پلک‌هام از خستگی می‌افتند. جمعه‌ها از درس تفسیر که برمی‌گردم،به کسوت خانه‌داری درمی‌آیم و گاهی تا نزدیک غروب مشغولم؛ از شستن و رُفتن و گردگرفتن و آشپزی و ظرف‌شویی و... یک خانه تکانیِ هفتگی. به خصوص اگر شبِ قبلش مهمان داشته باشیم؛ مثل دیشب. به خصوص‌تر اگر مهمان‌ها کوچولویی داشته باشند که قادر باشد در چشم‌به‌هم‌‌زدنی همه خانه را با خاک یکسان کند؛ مثل «فرنیا»... چشم‌هام را می‌بندم. صداها هجوم می‌آورند؛ صدای کلاغ‌ها، صدای گنجشک‌ها هم. انگار مسابقه گذاشته‌اند توی یک‌بند جیک‌جیک و قارقار کردن. صدایِ موسیقی از خانه همسایه بغلی. صدای آقای وانتی از توی بلندگوی دستی‌ش: «طالبی دارم. طالبیِ عسلِ ورامین». دلم خواست. حیف که داداش نیست. حسِ سه‌طبقه‌پایین‌رفتن هم نیست... صدای ضبط ماشینی که تند می‌گذرد و دوپس‌‌ دوپس‌ش شیشه پنجره را می‌لرزانَد... از طبقه بالا صدای جیغِ ساغر که لابد دوباره با سالار و سهیل دعواش شده... چقدر صدا... دلم هوای صدای «تو» را می‌کند. بلند می‌شوم. قرآنم را باز می‌کنم، غروبِ جمعه است...

   + مریم روستا ; ۸:٥٥ ‎ب.ظ ; ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه ... 19

هل اِلیکَ یابنَ اَحمد سبیلٌ فتُلقی؟!
...
پس از چندین شکیبایی
شبی یا رب توان دیدن
که شمعِ دیده افروزیم
در محرابِ ابرویت؟!

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ ; ٦ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بانویی برای ساده‌زیستن

• همه زندگی‌ش به جهاد می‌مانست.به یک مراقبه. یک تلاشِ سخت برای خوب‌زیستن. برای بنده زیستن؛ ساده‌زیستن. یک تمرین سخت برای شاکر بودن در هر حال. سلمان دیده بودش در حالی‌که با دستاس جو را آسیاب می‌کرد. چوبه دستاس  خون‌آلود شده بود از زخم تاول‌های دستش. حسینِ کوچک‌ش قدری آن‌طرف‌تر از گرسنگی گریه می‌کرد. سلمان جلو رفته بود و دستاس را گرفته بود که فاطمه (س) حسین را آرام کند. روز دیگر پیامبر دیده بودش که پیراهنی ساده و کم‌ارزش پوشیده؛ با دستی دستاس را می‌گرداند و با دست دیگر حسین را توی آغوشش گرفته و شیر می‌دهد. اشک توی چشم‌های پدر حلقه زده بود. جمله‌ای گفته بود که مرهمی باشد: «دخترم! سختی‌های دنیا را تحمّل کن تا به شیرینی آخرت برسی». فاطمه اما جوابی داده بود که پدر را مثل همیشه از این‌همه حلم و صبر و شکر به حیرت واداشته بود: «خدا را برای این‌همه نعمت‌ شکرگزارم». 

• گفتم که، زندگی‌ش به جهاد می‌مانست، به یک تلاشِ سخت برای شاکربودن؛ بنده‌بودن.‌

   + مریم روستا ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عروس‌ی که پیراهن عروسی‌ا‌ش را بخشیده بود.

• نه این‌که پیراهنش را دوست نداشته باشد. نه این‌که برایش مهم نباشد توی اولین شبِ کنارِ هم‌بودن، علی (ع) با آن پیراهن ببیندش. اصلاً مگر می‌شود عروس، پیراهنِ شب‌عروسی‌ش را دوست نداشته باشد؟! امّا این زن که آمده بود و دست‌های خالی‌ش را به سوی او دراز کرده بود، که لباسی، تن‌پوشی، جامه‌ای از او خواسته بود را که نمی‌شد دستِ خالی برگرداند. پس تکلیف آن آیه چه می‌شد که از زبانِ پدر شنیده بود که؛ «هرگز به حقیقتِ نیکوکاری نمی‌رسید مگر آن‌که از چیزهایی که دوست دارید انفاق کنید»١؟! نگاهی به حلقه زنانِ شادمانِ دور و برش کرد، نگاهی به پیراهن‌ش. آن شب از دارایی‌هاش هیچ‌چیز را بیشتر از همین پیراهنِ عروسی‌ش دوست نمی‌داشت. درنگ نکرد...

• چند لحظه بعد، زنِ فقیر، بهت‌زده، پیراهن را توی دست‌هاش گرفته بود و هنوز باورش نمی‌شد دخترِ پیامبر، پیراهنِ شبِ عروسی‌ش را به او بخشیده باشد.

پ.ن: آیه ٩٢ از سوره آل‌عمران

   + مریم روستا ; ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ ; ٥ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آن مادر...

حسن (ع) را می‌نشاند روی پاهاش، با او بازی می‌کرد، برایش شعر می‌خواند؛ «اِشبه اباکَ یا حسن، و اخلع عنِ الحق الرسن»1 . حسین (ع) را توی آغوش می‌گرفت، می‌بوسیدش و برایش بداهه شعر می‌سرود؛ «انتَ شبیهٌ بابی، لستَ شبیهاً بعلی!»2 علی (ع)، مادر و بچه‌ها را تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد. بچه‌هاش را با «نورِ چشمم»3، «میوه دلم»4  خطاب می‌کرد. انفاق را به بچه‌ها یاد می‌داد؛ حتی اگر سه روز پیاپی باشد که روزه گرفته باشند و گرسنگی جان‌شان را به لب رسانده باشد، باز هم «فقیر» و «یتیم» و «اسیری» که درِ خانه آمده بودند مقدم بودند برای خوردنِ نانِ جو که تنها خوراکی سفره افطارشان بود. بعدها بچه‌ها که هر کدام مردی شده بودند، خیلی‌وقت‌ها خودشان را «پسرِفاطمه» معرفی می‌کردند. سرشان را بالا می‌گرفتند وقتی می‌گفتند تربیت‌شده دامانِ چه مادری هستند.


1. پسرم حسن! مثل پدرت باش و ریسمان ظلم را از حق برکن.
2. تو شبیه پدرم هستی. به علی شبیه نیستی!
3. قره عینی
4. ثمره فؤادی

   + مریم روستا ; ۱٠:٤٥ ‎ب.ظ ; ٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

الی بیت المقدس

می‌گوید١ توی پاتک سوم، توی جاده اهواز- خرمشهر، در عرض سه ساعت 150 نفر شهید شدند. با میانگین سنی بیست و یکی- دو سال. کنتور بیاندازیم می‌شود ساعتی 50 نفر. 50 نفر نه، 50 تا جوان. اسم عملیات «الی بیت المقدس» بوده. فاز اولش خرمشهر بوده. چشم‌اندازش امّا بیت المقدس بوده. پس لابد عملیات هنوز تمام نشده. کنتور بیاندازیم؟! ساعتی 50 تا؛ جان، مال، جوانی، وقت، عمر، آبرو...

 

١. سردار همدانی. برنامه راز هفته گذشته.
٢. آدم شرمنده می‌شود از این‌همه لطف به یکی از پست‌های قبلی‌ این‌جا. از این‌همه ادب. 

   + مریم روستا ; ٩:۳٢ ‎ق.ظ ; ٤ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک خوبیِ تمام‌نشدنی

بعضی از خوبی‌ها، نقطه‌ای هستند؛ منحصر به یک زمان و مکان خاص. تازگی و طراوت‌شان، گرما و لطف حضورشان، لحظه‌ای‌ست. بعد، تمام می‌شوند و می‌روند؛ مثل یک اشعه، یک قطره، یک ذره. بعضی از خوبی‌ها اما ساری و جاری‌اند، لایتناهی‌اند؛ تمام‌شدنی نیستند؛ مثل نور، مثل آب، مثل باران. «کوثر» یعنی خیر کثیر. یعنی خوبی‌ای که تمام نمی‌شود. که می‌ماند و تا زمان و مکان هست،‌ می‌نوشاند و سیراب می‌کند. خدا «او» را که به پیام‌برش داده بود گفته بود من به تو «کوثر» دادم؛ یک خوبیِ تمام‌نشدنی.

 

   + مریم روستا ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای کسوت برازنده مادری‌ات

• چند روز پیش داشتم توی آیینه خودم را دقیق می‌دیدم. من شبیهِ شمام. من گاهی خیلی شبیه شما می‌شوم. خودم این را کشف کردم. و تهِ دلم ذوق می‌کنم که ادامه شما باشم، حتی تکرار شما، رجوعِ شما به روزهای بیست و چند سالگی. که فکر کنم ایمان و حیا و ایثار و صبر و حلم و مهربانی‌ام هم به شما برده باشد. زهی خیال محال! 
• هر سال به این روزها که می‌رسم، که دست به قلم می‌شوم و واژه‌هام را رها می‌کنم توی هوای مهربانی‌ات کلمه بشوند، کم می‌آورم. چیزی نمی‌ماند برای کلمه‌شدن جز این‌که مثل همیشه با افتخار بگویم، بلند بگویم چقدر کسوتِ مادری به بلندای قامتت برازنده است، که بگویم مریمِ تو هنوز هم هر جا که باشد، هر قدر دور باشد، توی هوای مهربانی‌هات نفس می‌کشد، زیر پرتوِ برق آن چشم‌های همیشه نگرانت. کاش بشود، یک روزی بشود برای همه آن‌چه توی این بیست‌وچند سال به پایم ریختی، به پای آن چشم‌های همیشه نگران‌ت، امن و اطمینان بریزم.
• فردا که قرین میلادِ مادرِ آب و آیینه است، روزِ توست. روزت به من، به محمّد، به مصطفی، به بابا مبارک‌باد!

 

پ.ن: مامان چند روزی هست این‌جا (+) می‌نویسند: دای. 

   + مریم روستا ; ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ ; ٢ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از «مادر شدن»

مادریِ تو، خداییِ توست.

روایت اول
رنگ به رخسار ندارد، نشانه‌های ضعف از سر و رویش می‌بارد، پلک‌هایش پر از خستگی ست، نگاهش اما مهربان و صبور و آرام. خسته است؛ خسته از باری هشت- نه ماهه که همین روزها به مقصد می‌رسد، فهمیدنِ اینکه تا چند روز دیگر مادر می‌شود کار سختی نیست...«ایستگاه دروازه شمیران». تا مقصد خیلی مانده، بلند می‌شوم و جایم را تعارف می‌کنم که بنشیند: با پلک‌های نیمه‌بسته آرام لبخند می‌زند و تشکر می‌کند. زیر لب می‌خوانم: حَملته امّه وَهناً علی وَهن.

روایت دوّم
با انگشت‌های کوچکش که به زیباترین و ظریف‌ترین بدایعِ خلقت می‌مانند، روسریِ مادرش را سفت چسبیده، کامش به سینه مادر است. وسطِ این شلوغیِ قطار مترو آرام گرفته، انگار که دارد آرامش‌بخش‌ترین ملودیِ دنیا را می‌شنود: صدای تپش قلبِ مادرش را. شیر می‌نوشد: شیره جانِ مادر را: عصاره و گلچین همه ویتامین‌ها و پروتئین‌های بدنِ مادر را. همیشه فکر کرده‌ام بین وظایف آگاه و ناخودآگاه مادری، هیچ‌کدام به قدر شیردادن، «ایثار» را تجلی نمی‌دهد. پیچک‌های آرزو تند و تند از سر و رویم بالا می‌روند و من نمی‌دانم کدام یک خواستنی‌ترند: برگشتن به روزهایِ شیرخوارگی یا مادر شدن؟!... زمزمه می‌کنم آیه‌ها را. قرآن از همه لحظه‌های رنجِ شیرین مادری، همین دو تا را یادم می‌آورد: حملته امّه وهناً علی وَهن وَ فِصالٌه فی عامَین.

روایتِ سوّم
بچه را از بغلش می‌گیرم و بنا می‌گذارم به بازی‌کردن، انگشت ظریفش را می‌گذارد روی لب و دندان‌هایم، آرام انگشتش را گاز می‌گیرم، دستش را  عقب می‌کِشد و صدادار می‌خندد... سمیه دوباره شروع می‌کند که کاش من هم درسم را ادامه داده بودم و ارشد و دکترا و... انگشت‌هایم را می‌گذارم روی لب‌های کوچکش و شکلک در می‌آورم، ریسه می‌رود از خنده... سمیه هنوز دارد ادامه می‌دهد که چقدر بچّه‌داری وقتش را گرفته و به درس و مطالعه و جلسه فلان و بهمان نمی‌رسد... انگشت‌هایش را می‌برد وسط موهایم، چند تارِ مو تویِ دست‌هایش می‌گیرد و تا می‌تواند می‌کِشد، صدای آخ گفتنم که بلند می‌شود، دوباره ریسه می‌رود از خنده. پیچک های آرزو دوباره جان می‌گیرند...سمیه هنوز دارد غر می‌زند، نگاهش می‌کنم و می‌گویم: یک سؤال؛ اگر قرار بود بین مادرشدن و دکتر و مهندس و استاد شدن یکی را انتخاب کنی...؟ سؤالم تمام نشده جواب می‌دهد:خب معلوم است؛ مادر شدن!

 

پ.ن:

این نوشته‌ مال قبل‌ترهاست. اما این روزها که به روز مادر می‌رسد، دوباره بهانه خوبی‌ست برای گفتن از «مادرشدن»، که همیشه فکر کرده‌ام یک جایگاه خاص و خواستنی‌ست؛ یک کمال متصور است برای زن؛ اگر معرفت‌ش باشد. آفتابی که خیلی از زنان گمنام و نام‌آور تاریخ در پرتوهاش بالیده‌اند و به اوج رسیده‌اند. دوستان می‌دانند خیلی‌وقت‌ها توی نشست‌ها و گپ و گفت‌ها، این دغدغه را طرح کرده‌ام که نکند ورای همه این ادامه تحصیل‌ها و دغدغه‌های فرهنگی و اجتماعی، یادمان برود از ما خواسته‌اند یک مادرِ خوب باشیم پیش از آن‌که یک استاد و معلم و دکتر و مهندس و کارمندِ خوب! فکر می‌کنم مادر بودن اتفاقاً اجتماعی‌ترین وظیفه‌ای‌ست که یک زن دارد اگرچه او را قدری از حضور مستقیم توی اجتماع باز‌دارد‌.

با تقدیم مهر به سمیه عزیزم (+) که این روزها دوباره دارد طعم مادرشدن را تجربه ‌می‌کند. (البته سمیه‌ای که توی متن ذکرش رفت ، یکی دیگر از دوستان است).

   + مریم روستا ; ٩:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱ خرداد ۱۳٩٠
comment نظرات ()