بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

به پیشواز روز زن

قرار شد اسماء١ برود؛ اسماء بهتر از بقیه صحبت می‌کرد. روانه‌اش کردند برود و سؤال‌شان را، شاید اعتراض‌شان را به گوش پیام‌بر برساند. پیام‌برِ خدا با چندنفر از صحابه توی صحن مسجد نشسته بودند. اسماء نزدیک‌تر آمد، سلام کرد و گفت: «پدر و مادرم به فدایتان یا رسول‌الله! بانوان من را فرستاده‌اند بیایم و سؤالی از شما بپرسم. و می‌دانم هیچ زن مسلمانی در شرق و غربِ عالم نیست مگر این که این سؤال برایش مطرح است؛ خدا شما را برای هدایت مردان و زنان مبعوث کرد. ما زنان هم به تو و خدایت ایمان آوردیم. اما خدا انگار شما مردها را با حج‌های مکرر و نمازجمعه و جماعت و بالاتر از همه این‌ها؛ فیض جهاد و شهادت بر ما برتری داده. ما خیلی‌وقت‌ها به جای حج و جمعه و جماعت و جهاد، فقط نشسته‌ایم و خانه‌داری و بچّه‌داری کرده‌ایم. یعنی ما از آن‌همه اجر محروم می‌مانیم؟» پیام‌بر لبخند رضایت‌مندانه‌ای زدند، رو کردند به مردها و پرسیدند: «تا حالا دیده‌اید کسی بیاید و سؤال دینی‌اش را این‌قدر خوب طرح کند؟» صحابه گفتند: «یا رسول‌الله! ما اصلاً فکر نمی‌کردیم زنی بتواند این‌قدر خوب صحبت کند!» پیام‌بر رو کردند به اسماء و گفتند: «برو و از طرف من به بقیه زنان هم اعلام کن که خوب‌شوهرداری‌کردنِ شما و جلب رضایت همسرتان با همه آن فضایل حج و جمعه و جماعت و جهاد و شهادت برابری می‌کند». اسماء با همه وجودش لبخند زد و تهلیل و تکبیرگویان رفت تا این بشارت را به بقیه زن‌های مهاجر و انصار هم برساند و شاید به همه زنان شرق و غرب عالم تا به امروز...

 

پ.ن: 
١. اسماء بنت یزید انصاری
٢. به سهمِ خودم ممنونم اسماء. اگر این سؤال را هم نپرسیده بودی، باز ما زنان می‌ماندیم و یک شبهه دیگر، یک‌ سؤالِ نپرسیده دیگر از رسولِ خدا.

   + مریم روستا ; ٩:۳٧ ‎ب.ظ ; ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

من بی میِ ناب زیستن نتوانم

«علیکُم بقراءة القرآن الکَریم
فی الّلیل
بالصّوت الحسنِ الحزین
فهُوَ شراب المؤمنین.

... و آن قرّه العیون مخلصین را همیشه در چشم داشته باشید و با آن هادی طریق مقیم و صراط مستقیم سیر نمایید. و از جمله سیرهای شریف آن قرائت است به حسن صوت و آداب دیگر، به خصوص در بطون لیالی».

حضرت آقای قاضی (ره)

   + مریم روستا ; ٧:٤۳ ‎ق.ظ ; ۳۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 18

اَرِنِی الطّلعه الرّشیده
...
صبا را گو که بردارد زمانی برقع از رویت

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ ; ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ساقیِ جرعه‌های "جامعه"

سر می‌کِشم جرعه‌های «جامعه کبیره» را که یادگاری شماست و مثل همیشه فکر می‌کنم از شما اگر فقط همین فرازهای جامعه برایمان مانده بود، دنیا و آخرت‌مان را بس بود.


پ.ن:
- اهانت، کارِ حقیران و لئیمان است و دامانِ عصمت و کرامت شما اجلّ است از آن‌که با خزعبلات کوته‌فکرانی گرد بنشیند برش.
- موج وبلاگی جانم فدای حضرت هادی (ع) (+)

   + مریم روستا ; ۸:۱۱ ‎ق.ظ ; ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 8

.

کَسان عتاب کنندم که: «ترکِ عشق بگوی»
به نقد اگر نکُشد عشقم، این سخن بکُشد!

سعدی

   + مریم روستا ; ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

باز‌آمدم باز‌آمدم...

هواپیما بالاتر می‌رفت و شیراز از توی پنجره‌اش تبدیل می‌شد به هزار تا نقطه نورانی، مثل هزار نقطه‌ای که دل و ذهن من را از این شهر پر از نور و نغمه و نسیم کرده. صبحی داشتم چمدان کوچکم را باز می‌کردم. بوی بهار نارنج اتاقم را پُر کرد؛ تو گویی بوی جوی مولیان.

 

   + مریم روستا ; ۸:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نسیم روضه شیراز پیک راهت بس

دقایقی به غروب مانده باشد، نسیم بهاری توی روضه احمد بن موسی (ع) وزیدن گرفته باشد و آسید مهدی دستغیب توی صحن، عمامه مشکی‌اش را تحت الحنک کرده باشد و مهیای امامت جماعت باشد و تو بعد از سیاحتِ رنگ‌ها و طرح‌ها و نقش‌ها، از بازار وکیل و سرای مشیر به صحن شاهچراغ رسیده باشی و آبی به سر و صورت زده باشی و پشت سر این سیدِ پیرِ عارف به ذکر ایستاده باشی و او با لهجه شیرازی فریضه مغرب بخواند! و ... اصلاً آدم از دنیا چه می‌خواهد مگر؟!

 

   + مریم روستا ; ٩:٥٧ ‎ق.ظ ; ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 7

مویت رها مکن که چنین بر هم اوفتد
کآشوبِ حسن رویِ تو
در عالم اوفتد
.
گر در خیالِ خلق
پری‌وار بگذری
آشوب
در وجودِ بنی‌آدم اوفتد

سعدی

   + مریم روستا ; ٩:٤۱ ‎ق.ظ ; ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

"بار دیگر شهری که دوست می‌داشتم"

وقتی حتی تدوین پروپوزال و دفاع عن‌قریبش هم دلیل نمی‌شود من اردیبهشت شیراز را از دست بدهم.

 

پ.ن: بده ساقی می باقی که در جنت نخواهی یافت/ کنارِ آب رکن‌آباد و گل‌گشت مصلی را

   + مریم روستا ; ٩:٠٥ ‎ق.ظ ; ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اسم‌ها و رازها

توی پروژه این ترم هم‌گروه‌اند. بچه‌های خوش‌اخلاق و مؤدبی‌اند. از آن‌ها که از جلسه اوّل خاص بودند انگار. توی کلاس و کار آتلیه فعال‌اند و توی ترسیم‌ها و گرافیک‌ها، تمیز و خوش‌سلیقه؛ چیزی که از دانشجوهای پسر کمتر انتظار می‌رود! یک‌جورِ عجیبی هوای هم را دارند. با هم می‌آیند. با هم می‌روند، با هم حاضرند، با هم غایب! اگر یکی‌شان هم قدری دیر بیاید آن یکی عمراً بگذارد من برای رفیقش غیبت بزنم، چون توی راه است و الان می‌رسد! یکی‌شان اگر ناخوش باشد، حال‌ش گرفته باشد، آن یکی هم مدام حواس‌ش پیش رفیق‌ش است. امروز توی آتلیه که داشتم نگاه‌شان می‌کردم وقتی حسابی گرم کار بودند؛ در نهایتِ هم‌کاری، به ذهنم آمد این دوتا یک‌جورهایی برادرند انگار. بعد مثل جرقه چیزی توی ذهنم درخشید که تا حالا بهش دقت نکرده بودم؛ قطره‌ای گوشه چشم‌هام لرزید؛ اسم یکی‌شان «امیرحسین» است، اسم دیگری «امیرعبّاس»!

   + مریم روستا ; ٢:٥٩ ‎ب.ظ ; ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آغاز محرم‌های عالم

ماهم هلالی می‌شد و من در حلولی سرخ
می‌دیدم آغاز محرم‌های عالم را


این دومصرع از پریشب مدام توی ذهنم طنین می‌اندازد؛ از «میثم مطیعی» شنیدم؛توی مراسم فاطمیه بیت. زبان‌حال حضرت امیر است.

   + مریم روستا ; ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از آموزه‌های بانو (س)

توی نوشته‌ها و گفته‌ها، هروقت کسی به یافته‌های پروفسورایموتو -که ثابت کرده بود مفاهیم متافیزیکی روی ترکیب مولکولیِ آب اثر می‌گذارد- استناد می‌کند، یادم می‌آید جایی خوانده‌ام، یکی از روزهایی که فضّه داشت غذا می‌پخت، حضرتِ بانو(س) به او گفته بودند: فضه! اگر می‌خواهی این غذای تو مایه سکینه و آرامش اهل خانه بشود، نامِ خدا را بر آن بگو، ذکر بخوان موقع طبخ غذا...
حالا یافته‌های جناب ایموتو قبول، دستش هم درد نکند؛ اما به رخِ من نکشیدش. بانویم خیلی پیش از این، به من یاد داده با ذکر غذا درست کنم، با زمزمه آیه‌های قرآن. که این ذکر و تلاوت، سکینه و آرامش را از ذره‌ذره مولکول‌های آن غذا به همه اهالی خانه منتقل کند.

      

   + مریم روستا ; ۸:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

حضرتِ مادر(س)

از دنیای ما فقط سه چیز را دوست می‌داشت؛ بانویی که دنیا را برای خاطرش خلق کرده بودند:
تماشای چهره رسولِ خدا را،
بخشیدن در راهِ خدا را
و
تلاوت قرآن را.


سلامِ خدا بر او.

   + مریم روستا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دو روایت از یک مرد

روایت اول: پا به پای سلمان راه می‌رفت. از شکر و شادی در خودش نمی‌گنجید. مهارِ ناقه بانویش در دستِ سلمان بود. از ام‌شب، فاطمه بانوی خانه او می‌شد و بهترین یاورش در مسیرِ اطاعت خدا.

روایت دوم: پا به پای سلمان راه می‌رفت. رمقی اما برای زانوهاش نمانده بود. همین چند لحظه پیش، فاطمه‌اش را؛ همه هستی‌اش را، با همان چشم‌هایی که پیام‌بر را تلاوت می‌کرد، به خاک، نه، به آسمان سپرده بود. 

   + مریم روستا ; ۳:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

دو روایت از یک مرد

روایت اوّل: صورتش از شرم سرخ شده بود. سرش را پایین انداخت، نفسی کشید و آرام گفت: "یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه!"١

روایت دوّم: صورتش از اشک خیس شده بود. رو کرد به مزار پیامبر، بغض‌ش را فروخورد و گفت: "یا رسول الله! امانت‌تان برگردانده شد..."٢

 


1. خواست‌گاری حضرت امیر از حضرت بانو (س). عبارت انتهایی از تفسیر عتیق نیشابوری‌ست.
2. شبِ تشییع پیکر حضرت‌ بانو (س)، عبارت انتهایی از نهج‌البلاغه است؛ خطبه 202 .

 

   + مریم روستا ; ٢:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

پایِ «درس ولایتِ» بانو

امشب منتظرم بیایید؛ با علی (ع). حسن و حسین را هم بر مرکبی سوار کنید و بیاورید. من امروز درس‌م را مرور کرده‌ام. قول می‌دهم جا نزنم. شما در بزنید. در را که باز کنم، قول می‌دهم نگویم علی (ع) را نمی‌شناسم. قول می‌دهم نگویم غدیر نبوده‌ام، آیه تطهیر را نشنیده‌ام، ماجرای انگشتری و رکوع کدام است؟! ولایت کجای قرآن آمده است؟! قول می‌دهم نگویم با اوّلی بیعت کرده‌ام، علی هم اگر زودتر آمده بود...١
من پایِ بیرقِ شما مانده‌ام بانو؛ پای چادرِ خاکی‌تان. سال‌هاست تولّی و تبرّی را فاطمیه‌ها سرِ کلاسِ شما مرور می‌کنم. من را مردودِ «درس ولایت»تان نخواهید.
 

 

1. خوانده‌اید حتماً که بانو بعد از مرگ پیام‌بر و ماجرای سقیفه، شب‌هایی حسن و حسین را بر مرکب سوار می‌کردند و به همراه حضرت امیر(ع) در خانه مهاجرین و انصار می‌رفتند و وصیت پیام‌بر را به یادشان می‌آوردند. شنیده‌اید حتماً که آن‌ها کوته‌فکرانه جواب می‌دادند: « با ابوبکر بیعت کرده ایم، علی هم اگر زودتر آمده بود با علی بیعت می‌کردیم».

   + مریم روستا ; ٦:۱٥ ‎ب.ظ ; ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

فقیرم، یتیم‌م، اسیر...

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند برای شما که لوجه الله می‌بخشید؟! نیاز، من را به در این خانه کشانده است؛ نیاز... آن‌قدر که دیگر برایم فرقی نمی‌کند؛ حتّی اگر سه روز باشد که حسن و حسین به همراهِ شما و علی افطارتان را انفاق کرده باشید، حتّی اگر گذرانِ سه روز گرسنگی، توان بچّه‌های سه - چهار ساله شما را ربوده باشد و رنگ از روی شما... سنگ‌دل شده‌ام؟ نمی‌دانم...نه بانو؛ نیاز است دیگر، وقتی کارد به استخوان‌ت برسد، وقتی این را هم بدانی که صاحب‌خانه بی‌چشم‌داشت می‌بخشد، حتی سهم افطار کودکانش را هم می‌بخشد... ببخشید بانو... یک امشب مرا ببخشید!

• فقیرم؟ هستم، هر چه ورانداز می‌کنم چیزی نیست که غنی بودنم را ثابت کند، ظرفِ خالی‌ام را نمی‌ببینید؟ یتیمم؟ هستم؛ و اشدّ من یتمّ هذا الیتیم یتیمٌ انقطع عن امامه. اسیر؟ این همه غل و زنجیر را دیگر شما بهتر از من می‌بینید، نه؟

• فقیرم؟ یتیم؟ اسیر؟ چه فرقی می‌کند؟ نیاز، من را به پشت در این خانه کشانده است؛ برای آن‌ها چند قرص نانِ جو، برای من یک جو معرفت، یک جو معرفت؛ بگذارید امشب بمانم آن‌قدر که...زمانِ افطار دارد نزدیک می‌شود بانو! این کاسه کوچک من و آن اطعامِ لوجهِ اللهِ شما. فقط کاش پیش از آن‌که ظرف‌م را پر کنید، قدری بزرگ‌ترش کنید.

و یطعِمونَ الطّعامَ علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً. انّما نطعِمُکم لوجه الله لا نُریدُ منکم جزاءً و لا شکوراً

   + مریم روستا ; ۸:٠٥ ‎ق.ظ ; ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقتی پایِ علی به میان می‌آمد

می‌توانست بگوید نیایند، می‌توانست بگوید همین‌ها حرمت من را شکستند، همین‌ها تو را خانه‌نشین کردند، همین‌ها وصیت پدرم را، سفارش پیام‌بر را نادیده گرفتند، همین‌ها فدک را غصب کردند. می‌توانست بگوید: جگرم آتش می‌گیرد از دیدن‌شان؛ زخم‌م سر باز می‌کند؛ خاطره در و دیوار و کوچه زنده می‌شود. می‌توانست بگوید دلم نمی‌خواهد پای ناپاک‌‌شان را توی خانه‌ام بگذراند. خیلی چیزهای دیگر می‌توانست بگوید ... اما این مرد ‌که روبرویش ایستاده بود و برای آن دو نفر رخصت می‌خواست، علی (ع) بود. پایِ علی (ع) که به میان می‌آمد، «خود»ی برایش نمی‌ماند. نگاه کم‌فروغ و رنجورش را میهمانِ چشم‌های مردش کرد و گفت: «خانه، خانه توست و این زهرای آزاد، کنیزِ تو» ١. و... قلبِ علی انگار آتش گرفته بود.


1. البیتُ بیتُک و الحرّه امتّک، فافعَل ما تَشاء. 

   + مریم روستا ; ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ ; ۱٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

از گلایه‌ها...

مست است یار و یادِ حریفان نمی‌کند

.

ذکرش به‌خیر ساقیِ مسکین‌نوازِ من

   + مریم روستا ; ٩:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

شغلی که شغل نیست!

از همان تابستانی که برای اولین بار معلّمی را تجربه کردم، توی دوازده سالگی‌م، که یک زیلو انداخته بودم کفِ حیاط خانه‌مان، زیرِ سایه آن درخت خرمالو و چندتا از بچّه‌های قد و نیم‌قد همسایه را جمع کرده بودم و بِهِشان قرآن یاد می‌دادم تا همه سال‌های بعدش که تابستان‌های من به معلّمیِ قرآن گذشت، تا بعدها توی خوابگاه که برای بچّه‌ها به قدر وسع‌م تفسیر می‌گفتم، تا آن دو ترمی که توی دانشگاه شهید بهشتی دستیار دکتر زرگر شده بودم توی یکی از دروس معماری، تا امسال که این گوشه‌کنارها مجالی برای معلّمی به من داده‌اند؛ توی رشته تخصصی خودم؛ قدری جدی‌تر و رسمی‌تر، همیشه بر این باور بوده‌ام که معلّمی شغل نیست، عشق است، هنر است... این عشق را می‌توانید بیایید ساعت‌هایی که من توی کلاس و آتلیه، با بچّه‌ها می‌گذرانم، از چشم‌هام بخوانید؛ اگر چشم‌خوانی بلدید!

 

پ.ن: قبلاً هم در این باره نوشته بودم:
١. می‌خواهم معلّم بشوم. (+)
٢. چهارشنبه‌هام. (+)

 

   + مریم روستا ; ۸:٤٤ ‎ب.ظ ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یَخرُج منهما الّلؤلؤا

حالا بیایید میدان لؤلؤ را صاف کنید. نمی‌دانید مروارید توی اقیانوس گم نمی‌شود. از ساحلِ دیگری سربرمی‌آوَرَد. جایی؛ شهری؛ توی همین تهران؛ مثلاً صحنِ دانشگاهی. جلوی مسجدی... همان قرآنی که شاید خوانده باشیدش، جایی آن آخرهاش گفته که بعضی‌ها می‌خواهند با دهان‌شان، نورِ خدا را خاموش کنند، ولی خدا نورش را اتمام خواهد کرد؛ هر چند کافران را خوش نیاید.١

 

پ.ن:
1. سوره صف. آیه 8
 2. امروز از ماکت میدان لؤلؤ توی صحن اصلی دانشگاه‌مان، روبروی مسجد، رونمایی شد. (+)

 

   + مریم روستا ; ۱:۳۳ ‎ق.ظ ; ۱٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

نوستالژی ِآیه‌های انفال

آیت‌الله مکارم توی خیابانِ قاآنیِ شیراز، یک خانه قدیمیِ دوست‌داشتنی دارند که امیدوارم حفظش کرده باشند و هنوز سرِ پا باشد. من سوره انفال را دوازده سالِ پیش توی آن خانه حفظ کرده‌ام. ماجراش مفصل است، امّا هنوز وقتی آیه‌های انفال را می‌خوانم، یادِ آن حوض قدیمیِ فیروزه‌ای می‌افتم و آن دو تا درختِ نارنج.

 

   + مریم روستا ; ۸:۱٢ ‎ق.ظ ; ۱۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 6

گر برقعی فرونگذاری بدین جمال

در شهر
هر که کشته شود
در ضمانِ توست!

سعدی

   + مریم روستا ; ٩:٥٥ ‎ب.ظ ; ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

ادبیاتی که معادله‌ها را به هم می‌زند.

نوشته‌ی رویِ پیشانی‌بندش که: «انا الشّهید القادم»١، همان‌قدر دلم را می‌لرزاند که تصوّر «اَحلی مِن العَسَل» گفتنِ سیزده‌ساله‌ای در وصفِ شهادت.


1. شهیدِ بعدی منم.
2. پیشانی‌بندِ کودک یمنی که چندی پیش رسانه‌ها عکسش را منتشر کردند.
3. کجایید آقا که بیایید تجلّیِ «القتلُ لَنا عاده و کرامتُنا الشّهاده» گفتن‌تان را بعدِ چهارده قرن ببینید؟

 

   + مریم روستا ; ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٠ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

عَلَّم القّرآن

به جنابِ استاد (+)، امروز یک جلد اطلسِ شیعه (+) هدیه کردیم؛ من و صدیقه و مریم و سمیه؛ پیش‌پیش به مناسبتِ روز معلّم. دلم اما پیش همان دسته‌های رزِ هلندی سفید و صورتی بود که توی این چهار- پنج سال، به بهانه روز معلّم و به نشانِ قدرشناسی بهشان می‌دادم. هنوز هم فکر می‌کنم هیچ چیز به اندازه همان چند شاخه گل نمی‌تواند اوجِ محّبتِ توأم با احترام و ادب و تواضع من به ایشان را نشان بدهد؛ برای همه آن‌چه توی این پنج‌سال به واسطه‌شان از محضرِ قرآن آموخته‌ام. برای همه بین‌الطّلوعین‌هایِ تنفّس در هوایِ وحی. برای همه پنج‌شنبه و جمعه‌های پربرکت و نورانیِ این سال‌ها.

 

   + مریم روستا ; ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ ; ٩ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

سرخوشی

بیتی غزل نوشته‌ام.
بزرگ‌واری خرده گرفته که؛ دلِ خوش می‌خواهد غزل‌خواندن توی این اوضاع داخلی و وضع بحرین و ...
جواب نوشته‌ام: اَنَا رَبّ الاِبل و للبَیت ربٌ ان شاء یَحفَظه.١
خیلی سرخوشم؟!
گفته بودم به قدر اردیبهشت‌ی تحمّل‌م کنید.

 

1. فرمایشی از جناب عبدالمطلب توی ماجرای عام الفیل: من صاحبِ شترهام و این خانه (کعبه) هم صاحبی دارد که اگر بخواهد حفظش می کند. 

   + مریم روستا ; ٤:٠٠ ‎ب.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 5

جمال در نظر و شوق هم‌چنان باقی

گدا
اگر همه عالم بدو دهند
گداست

سعدی

   + مریم روستا ; ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ ; ۸ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

و امّا علم...

این چند جمله از حضرت آقای جوادی آملی چند وقتی‌ست جلوی چشم‌هام نصب است. هر روز انگار زاویه نگاهم را تنظیم می‌کند و این ساعت‌های متمادی پشت این میز نشستنم را جهت می‌دهد و افق تازه‌ای پیشِ رویم باز می‌کند. بخشی‌ست از پیام‌شان برای شهادت دکتر شهریاری:

«رازِ موفقیت شهیدِ شاهد، دکتر شهریاری و اقرانِ وی، پی بردن به حقیقت علم، اوّلاً و هجرت از آن به معلوم، ثانیاً و ترغیب به چنین هجرتی، ثالثاً است. زیرا علم، تفسیر و شرح معلوم است و معلوم، خلقت خداست نه طبیعت، و تبیینِ خلقت، تفسیرِ فعل خداست، و تحریرِ فعل خدا همانند شرحِ قول خدا فقط دینی‌ست. لذا در صدر و ساقه مراکز علمی (اعم از حوزه و دانشگاه) علمِ غیرِ دینی وجود ندارد؛ آن‌که علم را سکولاری می‌پندارد، نه حقیقت دانش را شناخت و نه به کنهِ معلوم پی‌برد».

 

پ.ن:
1. برای اهل‌ش ایضاً توصیه می‌شود کتابِ ارزشمند ایشان: «منزلت عقل در هندسه معرفت دینی». علی الخصوص فصل دوّم‌ از بخش دوم‌ش.

2. سعدی بشوی لوحِ دل از نقش غیر او/ علمی که ره به حق ننماید جهالت است 

٣. اَعوذُ بکَ مِن علمٍ لا یَنفع
 

   + مریم روستا ; ٩:۱۱ ‎ب.ظ ; ٧ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

تو گِل بُدی و دل شدی

یعنی واقعاً تو این دل را؛ این نازک‌تر از خیال را؛ این لطیف‌تر از ترمه و ترنّم را؛ همین لطیفه که با طلوع و غروب لبریز می‌شود، با چند قطره  باران هوایی می‌شود، با دیدن جوانه‌ها انگار می‌شکوفد و می‌بالد؛ با پریدن پروانه‌ای از جا کنده می‌شود و شوق پرواز همه‌اش را پُر می‌کند، که بین سرانگشت‌های تو می‌گردد و دیگرگون می‌شود، که با یادِ تو آرام می‌شود، که با خواندن کلمه‌هات زنگارهاش برداشته می‌شود، واقعاً تو این را از گِل آفریدی؟! سبحان الله. سبحان الله. فتبارک الله احسن الخالِقین.

نگاه‌دار این لطیفه را میان سرانگشتان خودت که تنها خوشی‌اش به همین است؛ بَین اِصبعی مِن اَصابع الرّحمن.

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٩ ‎ب.ظ ; ٦ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

بزم غزل... 4

آخر ز چه گویم هست
از خود خبرم چون نیست

وز بهرِ چه گویم نیست
با وی نظرم چون هست!

حافظ

   + مریم روستا ; ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

این روضه‌های مکشوف

کار من این شده هر روز پای اخبار و تصاویر بحرین، پای ماجرای «آیات»، چشم‌هام که خیس شد، فقط زیر لب زمزمه کنم؛ و سَیَعلم الّذین ظَلَموا ایّ منقلبٍ ینقلبون. دل‌خوشم به همین.
.
"...
تاریخِ ننگ‌تان را تکرار می‌کنید
و مردانِ قبیله ما بی‌خنجر و زوبین می‌میرند
در کوچه
گودال،
فرقی نمی‌کند.
کافی‌ست پوزه نجسِ شما به چادرِ...
آه از این روضه‌های مکشوف!" ١

 

١. عاریتی‌ست از یک همسایه‌ مجازی.

 

   + مریم روستا ; ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; ٥ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

وقتی شن‌ها مأمورِ خدا باشند.

همه چیز آماده بود برای اجرای عملیات. ناوهای هواپیمابر نیمیتز توی دریای عمان مستقر بودند. بال‌گردها طبق قرار قبلی حوالیِ طبس مستقر شده بودند. یک هواپیمای جاسوسی امواج راداری را توی ارتفاع 3000 پایی ردیابی کرده بود. قرار بود بال‌گردها زیر ارتفاع 200 پایی پرواز کنند تا رادارها تشخیص‌شان ندهند. دو فروندشان باید گروگان‌ها و نیروهای دلتا را حمل می‌کرد. سه فروند هم مأمور به پشتیبانی و پوشش عملیات توی فرودگاه منظریه بودند. کماندوها قرار بود گروگان‌ها را نجات بدهند و از استادیوم امجدیّه با بال‌گرد عازم فرودگاه منظریه بشوند و از آن‌جا با دو فروند سی 141 که از ناو نیمیتز پریده بود، از ایران خارج بشوند و توی یکی از پایگاه‌های نظامی عربستان فرود بیایند. ژنرال حسابِ همه‌چیز را کرده بود. یک نکته کوچک اما این‌وسط‌ها از ذهن‌ش جامانده بود. یادش رفته بود توی محاسبات‌ش بنویسد؛ شن‌ها هم می‌توانند مأمورِ خدا باشند. 

 

پ.ن:
 5 اردیبهشت. سال‌روز شکست حمله نظامی آمریکا به ایران در طبس.

   + مریم روستا ; ٩:۳٢ ‎ب.ظ ; ٤ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

اللهمّ اجعله فی درعِک الحصینه

"تا من زنده هستم، تا من مسئولیت دارم،
به حول و قوه الهی نخواهم گذاشت این حرکت عظیم ملت ایران به‌سوی آرمان‌ها، ذره‌ای منحرف شود".

 

پ.ن: آقا. امروز.

   + مریم روستا ; ٩:٠٢ ‎ب.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای بحرین

.

عشق، تاوانش اگرچه خونِ سهرابِ من است
چون تهمتن برنمی‌گردیم خوانِ رفته را

.

پ.ن:
1. شعر مال جواد زهتاب است.
2. رونوشت به پدران شهدای این روزهایِ بحرین

   + مریم روستا ; ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ ; ۳ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

در باب مهمان و مهمان‌نوازی

عمو هر چند وقت یک‌بار همه اهالیِ مقیمِ پایتختِ فامیل! که تعدادشان کم هم نیست را توی یک مهمانی دورِ هم جمع می‌کند. البته این مهمان‌نوازی و مهمان‌دوست‌ی و توجه خاص به صله‌ارحام - به مصداق اتمّ‌ش- توی خونِ همه فامیل پدری هست، امّا عمو از آن مثال‌زدنی‌هاست. خانه جدید را هم طوری ساخته‌اند که جواب‌گوی این حجم از صله ارحام باشد! امروز که با داداش داشتیم بِهِشان می‌گفتیم که چه‌خبر است و چرا این‌قدر خودتان را به زحمت می‌اندازید، روایتی از پیامبر خواندند برایمان که: «مهمان، با خودش رزق‌وروزی می‌آورَد و گناهانِ اهلِ خانه را می‌بَرَد». و اضافه کردند این را: «در خانه‌ای که مهمان داخل نشود، ملائکه هم داخل نمی‌شوند». 

 

   + مریم روستا ; ٥:٢۱ ‎ب.ظ ; ٢ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای روز سعدی 3

هر متاعی ز مخزنی خیزد
شِکر از مصر و سعدی از شیراز

سعدی

   + مریم روستا ; ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای روز سعدی 2

ز خاکِ سعدیِ شیراز
بویِ عشق آید

هزارسال پس از مرگِ او
گرش بویی

سعدی

   + مریم روستا ; ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()

برای روز سعدی 1

سخنِ لطیفِ سعدی
نه سخن
که قندِ مصری
خجل است ازین حلاوت
که تو در کلام داری

سعدی

   + مریم روستا ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; ۱ اردیبهشت ۱۳٩٠
comment نظرات ()