بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

یک شب جهانِ حامله زاید جهانِ جاودان

کدام دانه فرو رفت در زمین که نرست؟!

.

اِذا رأیتمُ الرّبیع
فاَکثِروا ذکرَ النّشور

بهار را که می‌بینید
زیاد یادِ رست‌خیز کنید.


  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٢ ‎ق.ظ روز ٢۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

زندگی، آب‎تنی کردن در حوضچه‌ی اکنون است

از نرگس‌ها جز برگ‌های سبزشان خبری نیست. از گل یخ هم. بهار، زیرِ پایِ زمستان را حسابی روفته. آفتاب یک‌جورِ لطیف و ملسی می‌تابد که نگو. افرا، برگ‌های تازه‌اش را هی ناز و نوازش می‌کند که زودتر جان بگیرند. نسترن، ترکه‌های نازکش را تکیه داده به شانه‌های ستبرِ افرا. شاتوت و انجیر هنوز لباسِ سبزشان مهیا نشده، نارنج‌ها با آن‌که آن بالاها، میوه‌های زمستانی‌شان هنوز به درخت است، شکوفه کرده‌اند. نارنگی و لیمو و پرتقال‌ها هم. انارها یک جوانه‌های ریز ظریفی زده‌اند که دل آدم از دیدن‌شان فشرده می‌شود. دو تا باغبان که از امور باغ فارغ شده‌اند، از درِ پشتی آمده‌اند توی حیاط و دارند درخت‌های انگورِ چپر را هرس می‌کنند. اقاقی‌ و پیچ امین‌الدوله پیچیده‌اند به جانِ طاق ورودی. شمعدانی‌های مامان، صورت‌شسته و گیس‌بافته روی سکوی بهارخواب به ردیف، نشسته‌اند. میز و صندلی‌ها را از بهارخواب برده‌ایم گذاشته‌ایم زیرِ افرا. مامان روی سالاد شیرازی‌اش پودر نعنا و آویشن ‌پاشیده. بابا تازه از بیرون آمده، برایم مالافاینِ آناناس خریده، دوباره هوس‌های دخترانه‌ی من را جدی گرفته. من توی اتاقِ آبیِ مصطفی، پشت این میز نشسته‌ام که بنویسم؛ آدم دلش می‌خواهد این لحظه‌ها هیچ‌وقت تمام نشوند.

 

... و همانا دنیای تو همان ساعتی‌ست که در آنی. (حضرت صادق علیه‌السّلام).

 - عنوان پست هم که می‌دانید، بریده‌ای از «صدای پای آبِ» سهراب.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ٢٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 25

سالِ مسیحی‌ها که نو می‌شود یعنی یک سال دیگر هم گذشت از اتفاق مهم‌شان؛ عیسی مسیح (ع)، بعد از سال‌ها انتظار بنی‌اسرائیل برای تولد منجی به دنیا آمد؛ رحمتِ وعده داده شده‌ی خداوند. سالِ ما که نو می‌شود، یعنی یک‌سال دیگر هم گذشت از یک اتفاق مهم؛ اتفاق مهمِ ما نه تولد پیام‌برمان، نه حتی مبعوث شدنش به رسالت و آغاز نزول وحی بعد از ششصد سالِ تاریک، نه آغاز دعوت علنی‌اش، فکرش را بکن، اتّفاق مهم ما که حالا قرار است هزار و سیصد و نود و یکمین سالگرد خورشیدی‌اش را جشن بگیریم، هجرتِ پیام‌برمان باشد از شهری به شهری، نه فقط برای تبلیغ و موعظه و گسترش دین، برای تشکیل یک حکومت؛ تحقق خلافت وعده داده شده صالحان بر زمین؛ یعنی امسال هزار و سیصد و نود ویک سال از تشکیلِ حکومت اسلامی مدینه گذشت. از سالی که آرزوی دیرین انبیاء و اولیاء برای استقرار حاکمیت و تشریع خدا بر امور بشر – اگرچه ناقص و موقت- محقق شد.
حالا حق داریم سال‌مان که نو می‌شود دل‌مان تنگِ شما بشود؟ یعنی یادمان بیاید هزار و سیصد و نود و یک سال گذشت از نسخه‌ای که کامل و جامعش را قرار است شما برای بشریت بپیچید. یعنی دل‌مان هوا کند برای روزی که نو بشود، که شما بیایید. که خلافتِ صالحان محقق بشود، که خوف‌مان به امن بدل بشود، که اتفاق مهم‌مان بیفتد و مبدأ تاریخ‌مان بشود آغازِ حکومت جهانی شما. شاید همین امسال...شاید.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢٦ اسفند ۱۳٩٠

باخبر باش

داشتم فکر می‌کردم امنیتِ خواستنیِ این خانه، که وجب به وجبِ زمینِ وجودم را سکون و قرار می‌نشاند، بخشی‌ش مالِ مهربانی‌های ناب و جان‌دار و باطراوتِ‌ گلناربانو1ست. بخش عمده‌ترش از آن روست که این‌جا پیش از هر زمان و بیش از هر جای دیگری، تحتِ ولایتِ شما هستم. و چه کسی هست که نداند این حسّ بی‌نظیرِ امنیت، ثمره‌ی ولایت است. شعاعِ امن و قرارِ این خانه، اگرچه به کیلومترها آن‌طرف‌تر، به خانه‌ی دانشجوییِ ما توی تهران هم می‌رسد، مرکزِ پرگارش این‌جاست.

سایه‌ی ولایت‌تان بر سرِمان مستدام.
بسی مرید و مخلصیم حضرتِ پدر؛ الامرُ الیک.
حُکماً باخبر هستی که دنیایِ منی.

 

 1. مادرم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

ما را صنمی‌ست با شما

آخرِ سالی من را بخواهید یا نخواهید، دعوت کنید یا نکنید، سالِ من همیشه همان دور و برها تمام می‌شود، شروع می‌شود. دل من لحظه‌های اول و آخر هر سال همان گوشه‌کنارها پرسه می‌زند با همه‌ی بی‌سر و پایی‌اش. آخرش که چه؟! بالاخره که آن‌همه ناز و کرشمه‌ی سلطانی را قربانیِ آن قلب رئوف می‌کنید و یک‌سال، یک سالِ تحویل، این جوی‌مردابِ مانده را هم متصل می‌کنید به آن سیلِ جاری اشتیاق. من که می‌دانم می‎شود، می‌دهید. دل‌خوشم به سالی که توی صحن انقلابِ شما تحویل بشود. اگر نه، هزار بار گفته‌ام که بدانید می‌دانم؛ «درویش را  نباشد برگِ سرایِ سلطان». چوب‌خطِ حرف‌هام پر شد دوباره، زیاده جسارت است حضرتِ سلطان. باشد قبول. سهمِ هر روز من از زیارتِ شما، همین زمزمه‌ی صلواتِ خاصه باشد که عطرِ حرم را به مشامِ لحظه‌هام می‌پاشد، ریاضت‌کِش به بادامی بسازد؛  
اللهمّ صلّ علی علیّ بن موسَی الرّضا المرتضی
الامامِ التّقیّ النّقی
و حجّتک عَلی مَن فوقَ الارض وَ مَن تَحت الثّری.
الصّدّیق الشّهید
صلوهً کثیرهً تامّه زاکیه متواصِله متواترهً مترادِفه
کاَفضلِ ما صَلّیت عَلی اَحدٍ مِن اَولیاءِک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

حیّ

بهار، زمین را زنده می‌کند.
یادِ تو، دلِ مرا.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

تخفّفوا تلحقوا

وسایلم را ریخته‌ام روی تخت و چمدانم را گذاشته‌ام این پایین. باید برای این بیست‌روز چمدان ببندم. دوست دارم همه‌ی لباس‌‌ها و کفش‌ها و کتاب‌ها و وسایلی که شاید لازم بشود را بردارم. بعد به خودم نهیب می‌زنم که قرار نیست هر چیزی که دوست دارم همراهم باشد. بعد یکی‌یکی از لیست حذفشان می‌کنم. قدری سبک می‌شوم. یادم می‌آید قرار نیست تا ابد آن‌جا بمانم. قرار نیست تا ابد هیچ‌جا بمانم.
ممنونم از روزگار؛ از خدایِ روزگار. توی این ده‌سال، رها و سبک‌بار شدن را، دل‌بریدن و دل‌کندن را خیلی تمرینم داد. اگرچه من متعلّم خوبی نبودم. توی روزهایی که از آن خانه، از پدر و مادرِ آن خانه، دل بریدم و آمدم تهران، توی همه‌ی این ده‌ها باری که رفته‌ام و آمده‌ام، رفته‌اند و آمده‌اند، توی همه‌ی لحظه‌های خداحافظی، توی همه‌ی سلام‌هایی که دلهره‌ی خداحافظی داشته، زندگی دل‌بریدن را تمرینم داد. دل‌کندن از آن اتاق دوست‌داشتنی، از آن حیاطی که گاهی به بهشت می‌مانَد، از همه‌ی فامیلِ پدری و مادری با آن محبّتِ همیشه جاری‌شان، همه‌ی دوستانی که آمدند و رفتند، از وسایل و کتاب‌های دوست‌داشتنی‌ و یادگاری‌هام که بیشتر‌شان را گذاشتم و آمدم، از... کاش این‌همه تمرین ثمر بدهد توی آن روز موعود، که برای همیشه باید دل بکنم از دوست‌داشتنی‌هام و برگردم به آن دوست‌داشتنی‌ترین؛ اِنّا الیهِ راجعون.

عنوان پست، از آن کلام‌های نافذ حضرت امیر است، پر از نهیب؛ «سبک‌بار شوید تا برسید».  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

نجات غریق

مربی‌های شنا اولین چیزی که به شاگردهایشان یاد می‌دهند این است که خودشان را به آب بسپرند. نترسند. رها کنند خودشان را روی آب. بچه‌ها این را اگر یاد نگیرند، شناگر نمی‌شوند. توی رابطه‌ی با تو یکی از آن اولین‌هایی که یادم دادند1 این بود که باید خودم را بسپرم به تو، به تو اعتماد کنم. که بی این اعتماد و توکل، روی موج‌های زندگی، ماندنم سخت می‌شود. حالا این وسط‌ها، که این درس فراموشم می‌شود، که نزدیک است غرق بشوم، که این موج‌های ناامیدی من را می‌برند با خودشان، درس‌ اول را یادم بیانداز. اصلاً توی همان لحظه‌هایی که فکر می‌کنم نجاتی نیست، تکیه‌گاهی نمانده، تکیه‌ی امنِ من، نجاتِ من باش.  

1. و اَلجیء نفسَک فی امورِک کلّها الی الهک
فانّک تلجئُها اِلی کهفٍ حریز و مانعٍ عزیز
و اَخلِص فی المسأله لربّک
فاِنّ بیده العطاء و الحِرمان
و اکثر الاستِخاره
.
در همه احوال، وجودت را به خدایت بسپار.
پیشِ او باشی پناهت امن است و نگهبانت قوی.
هر چه می‌خواهی تنها از او بخواه
که دادن و ندادن دستِ اوست.
مدام از او تقدیرهای خوب بخواه2.
.

2. نامه سی و یکم نهج‌البلاغه. ترجمه فاطمه شهیدی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز ٢۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد

با اینا زمستونو سر می‌کُنم

بوی عیدی
بوی توپ
بویِ کاغذرنگی
بویِ تند ماهی دودی وسطِ سفره‌ی نو
بوی یاسِ جانمازِ ترمه‌ی مادربزرگ
...
شادی شکستنِ قلّک پول
وحشت کم‌شدن سکه‌ی عیدی از شمردنِ زیاد
بوی اسکناس تا نخورده‌ی لایِ کتاب
...
فکر قاشق‌زدنِ یه دخترِ چادرسیاه
شوق یک خیزِ بلند از روی بته‌های نور
برقِ کفش جفت‌شده تو گنجه‌ها
...
عشق یک ستاره ساختن با دولک
ترس ناتموم گذاشتن جریمه‌های عید مدرسه
بویِ گل محمّدی که خشک شده لایِ کتاب
...

.

.

.

با اینا زمستونو  سر  می‌کُنم
با اینا خستگی‌مو در می‌کُنم +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ب.ظ روز ۱٩ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

در راه که می‌آمدی سحر را ندیدی؟

بدرود بانوی «سووشون». بانوی قصه‌ی جاودانه‌ی یوسف و زری. بانوی «جزیره‌ی سرگردانی» و «ساربان سرگردان». ما که خیلی دلِ‌مان تنگ قصه‌هایتان می‌شود امّا به شما حُکماً کنارِ جلال خوش‌تر می‌گذرد. 

- الان خواندم خبر رفتن‌شان را. +. درد داشت. اگرچه این اواخر زنده‌ماندن‌شان هم درد داشت.

- «... به خانه که آمدند، چند نامه‌ی تسلّا آمیز رسیده بود. از میانِ آن‌ها تسلیتِ مک‌ماهون به دلش نشست و آن را برای خسرو و عمه ترجمه کرد: گریه نکن خواهرم! در خانه‌ات درختی خواهد رویید و درخت‌هایی در شهرت و بسیار درخت‌ها در سرزمینت. و باد پیغامِ هر درختی را به درخت دیگر خواهد رسانید و درخت‌ها از باد خواهند پرسید: در راه که می‌امدی سحر را ندیدی؟»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد

آن جفت کفش سفید با پاپیون بنفش!

دخترک پشت ویترین ایستاده با پدرش. دارد با دقت کفش‌ها را نگاه می‌کند. چشم‌هاش از ذوق‌ برق می‌زند. دارد رنگ‌ها را با پدرش وارسی می‌کند که کدام‌شان به لباسِ عیدش بیشتر می‌آید. من نیستم آن دخترک؟ یکی از روزهایِ هشت سالگی‌ام نیست؟... با بابا رفته بودم خریدِ عید. توی خیابانِ مشیرفاطمیِ شیراز. با کلی وسواس و تردید مانده بودم بین کفش سفیدی که پاپیون بنفش داشت با آن یکی رنگش که بنفش بود با پاپیون سفید! بلوز دامنِ سفید و بنفش‌ش را پیش‌تر مامان دوخته بود برای عیدم. چقدر بابا حوصله کرد تا من مطمئن شدم و انتخاب کردم. خدای من! هنوز آن کفش براق را با همه‌ی جزییات‌ش یادم هست. هنوز هم ذوقِ داشتن و خریدن‌ش قند توی دلم آب می‌کند. اسکناسِ هزارتومانی تازه آمده بود و بابا یکی از آن نوهای تانخورده‌شان را داد به آقایِ فروشنده، حتی یادم هست خوش و بشی کردند. حتی یادم هست به بابا گفت: «حاجی»! و من گفتم: «بابام هنوز حاجی نشده»! ... دخترک هنوز کفشش را انتخاب نکرده. من ولی دست توی دست‌های همیشه محکمِ بابا با جعبه‌ی مقوایی، با دلی که توش هزار تا قند آب شده، دارم برمی‌گردم خانه تا یک جفت کفشِ دخترانه سفید که پاپیون بنفش دارد را به مامان نشان بدهم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

تصبّر

پیش‌ترها گفته بودم یکی از معانی عامّ بابِ تفعّل، تشبّه و تلبُس است (+). دیشب برای هزارمین بار داشتم کلمه‌های نامه‌ی سی‌ویکم را می‌خواندم. رسیده بودم به فراز «وَ عوّد نفسَک التّصبّر عَلی المکروه» و فکر می‌کردم این‌جا هم که حضرت از «تَصبُر» می‌گویند شاید به همین معنا باشد. که توی ناگواری‌ها، توی اتفاق‌هایی که خوشایند نیست، آدمی که نمی‌تواند صبور باشد، خودش را باید به صبر بزند. ادایِ صبر در بیاورد. آدمی که صبر ندارد؛ آدمی مثل من.   
.
وَ عوّد نفسَک التّصبّر عَلی المکروه
و نعم الخُلُق التّصبّر فی الحقّ
خودت را عادت بده به صبوری و تحمّل ناگواری‌ها
چه اخلاقِ خوبی‌ست این صبوری و این شکیبایی در مسیر حق1.
.

1. ترجمه‌ی فاطمه شهیدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد

این پیا‌م‌برهای کوچک

شما هم دم‌دم‌های اسفند از گلدان‌هایتان چند تا قلمه جدا کنید، بگذارید توی شیشه‌ها و جام‌های بلور، بعد بگذاریدشان روی میزِ کارِتان یا روی کانتر آشپزخانه یا یک‌جایی که جلوی چشم‌تان باشد. بعد روز به روز ریشه‌ و جوانه‌زدن‌شان را نگاه کنید. پیام‌برهای خوبی هستند. کاشتنِ دانه‌های گندم/کنجد/شاهی/عدس برای سبزه‌ی عید هم جواب می‌دهد. کلاً اسفند باید یکی مدام یادِ آدم بیاورد که وقتِ جوانه‌زدن است. وقتِ نوشدن، وقتِ زایش و رویش. اسفند که می‌شود آدم باید دلش جوانه‌زدن بخواهد.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

اللهُ نور

شب، خانه روشن می‌شود چون یادِ نامت می‌کنم.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

0917

به بچه‌ها سپرده بودم بروند یک نمونه موفق فضای شهری را جست‌وجو کنند و توی کلاس، یک سمینارِ کوچک بدهند و تحلیل خودشان را از دلایل موفقیت آن فضا بگویند. یکی از  گروه‌‌ها میدانی انتخاب کرده‌ از یکی از چایناتاون‌1های آمریکا. توی لس‌آنجلس. آن‌قدر چینی‌ها توی جداره و کف و تعریف‌ فعالیت‌های میدان نشانه‌های هویتی‌شان را ریخته بودند که آدم باورش نمی‌شد این فضای شهری توی قلبِ ایالات متحده است. اصلاً چی می‌خواستم بگویم؟! آهان! نه این‌که کجایی بودنِ آدم‌ها اصالت داشته باشد اما به هر حال نظام خلقت است؛ جعلناکم شعوباً و قَبائل لِتعارفوا. این تمییز لتعارفوا می‌شود همین نشانه‌های هویتی ما. آدم از حفظ این تمییزها حس خوبی دارد. آدمی‌زاد است دیگر؛ دوست دارد خودش را وصل کند به تعلّق‌هاش. خصوصاً وقت‌هایی که از خاستگاه و زادگاهش قدری دور افتاده. دوست دارد نشانه‌هاش را حفظ کند؛ حتّی به قدر همین سه/چهار شماره‌ی بی‌ارزشِ عَرَضی؛ 0917


رونوشت به لیلی و مریم و سمیه که مدام به من غر می‌زنند «تو همه‌ی عمر مفیدت رو تهران بودی، پس کی می‌خوای این شماره تلفنت رو عوض کنی؟! فکر ما رو بکن که هر بار به جناب‌عالی زنگ می‌زنیم، این‌همه باید هزینه‌ی اضافی بدیم»!

1.chinatown

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱٥ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

بیا تا جهان را تلاوت کنیم

همه‌ی خلقت، همیشه، جلوه‌ی اوست. اما شاید طبیعت هیچ‌زمانی به قدرِ اسفندماه، به قدر همین‌روزها، با خودش و در خودش حقیقت را حمل نکند. آخ که چقدر دلم می‌خواهد یکی از همین صبح‌های اسفندی بزنم به کوه. بروم تماشای بهانه‌های بهاریِ زمین. کجایی لیلی؟! کجایی فاطمه؟! کجایی نادیا؟! کجایید رفقایِ اسفند و فروردین و اردیبهشتِ مسیر درکه تا پلنگ‌چال؟!
شکوفه‌های بادام
جوانه‌های توت
هفت‌چشمه‌
آبشار جوزک
پناهگاهِ پلنگ‌چال
دره‌ی کارا
قلّه‌ی دوشاخ
.
.
.
سه سال است کوه نرفته‌ام. باورم نمی‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

ورودی

انگشتت را ببینم!
سبابه‌ی‌ جوهری، اسمِ شب است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

از دل‌خوشی‌های کوچکِ زندگی

پوست‌گرفتنِ میوه برای عزیزی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٧ ‎ب.ظ روز ۱٢ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

ما برای آن‌که ایران خانه‌ی خوبان شود...

مثل همه نعمت‌های دیگری که آدم وقتی داردشان و درِشان غرق است، قدرشان را نمی‌فهمد، جمعه‌های انتخابات خوشحال و خندان، مثل یک جشن بزرگ ملی می‌رویم و رأی می‌دهیم. بعد باورِمان نمی‌شود داشتنِ همین مجلس، آرزو و حسرتِ تاریخی چه کسانی که نبوده. سرِ بلندِ شیخ فضل‌الله نوری را بالای دار و جنازه‌ای که تا روزها به آن توهین می‌شد را ندیدیم. آن جمله‌ی معروفِ جلال را با آن‌که خوانده‌ایم یادمان نمی‌مانَد1. دردهای متحصنین توی حرم حضرت عبدالعظیم و سفارت انگلستان را -که عاقبت هم حسرتِ مجلسی مشروعه و حتی مشروطه به دل‌شان ماند- نکشیده‌ایم. ندیدیم مجلسی که بنا بود مشروعه باشد را چطور «بله قربان»گوهای سفارت انگلیس و روس به باد دادند. سال‌های سیاهِ استبداد صغیر را ندیدیم. گداییِ سردارِ ملّی مشروطه2، همان عیّارِ لوطیِ مردم‌دار، را آن روزهای آخر توی خیابان‌های تهران ندیدیم. خون‌ِ دل‌خوردن‌های مدرّس را توی ده سال تبعید خواف و کاشمر یادمان نیست، فقط برای آن‌که یک‌تنه مقابل موج‌هایِ سهمگینِ سکولاریزیم که صندلی‌های مجلسِ آن زمان را با خودش برده بود، ایستاده بود و گفته بود که سیاستِ ما عینِ دیانتِ ماست و ...
به نظرم باید فردا موقع رأی دادن، همه‌ی وجودمان شکر باشد برای این‌همه عزّت؛ برای نعمتِ داشتنِ مجلسی که چه اصول‌گرا و چه اصلاح‌طلب، با همه‌ی نقص‌ها و عیب‌هاش مشروع است؛ کسی را به خاطر دم‌زدن از شرعِ خدا و پیغمبر و مبارزه با ظلم و استبداد و استعمار و بله قربان نگفتن به شرق و غرب، تبعید نمی‌کند، بالایِ دار نمی‌برد، به جنازه‌اش توهین نمی‌کند، گدایِ آواره‌ی خیابان‌هایش نمی‌کند.



1. من نعش آن بزرگوار بر بالایِ دار را همچون پرچمی می‌دانم که به علامت استیلای غرب‌زدگی پس از 200 سال کشمکش بر بام سرای این مملکت افراشته شد‌

2. ستّارخان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

برکت

سفره را که جمع می‌کردیم، مامان‌بزرگ بعد از حمد و شکر، می‌گفت: «خدایا! ما کم کردیم، تو زیاد کن».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

از باغچه‌ی کوچکی که ندارم

پیرمرد، چند روزی هست بساطِ پامچال‌هایش را سرِ کوچه‌مان پهن کرده. توی جعبه‌های چوبی؛ تر و تازه؛ بنفش و صورتی و زرد. دلم یک باغچه‌ی نه چندان بزرگ خواست که همه‌ی پامچال‌های پیرمرد تویش جا بشود. که هم خودم را از این سرخوشی‌های بهاری لبریز کند، هم چشم‌های فرتوت و کم‌فروغ پیرمرد بدرخشد که این دخترِ چادری که هر روز دو بار از این‌جا رد می‌شود و مسحور به این پامچال‌ها خیره می‌شود، عاقبت همه‌شان را یک‌جا خرید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۸ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

You are more beautiful without these things

خواستم بگویم حیفِ آن صورتِ ناز و آن معصومیتِ نابِ خدادادی نبود که با این پنکک و سایه‌ و ریمل و رژِ غلیظ خرابش کردی؟! دلم نیامد. فکر کردم برنجد. طبع‌ش هم به قدر صورتش ناز و نازک است. به اشاره چیزی گفتم و رد شدم؛ حرفی از سرِ خودخواهی بود تا تذکری خیرخواهانه و از رویِ تکلیف. نگرانِ خودم بودم که سرِ کلاس این ترم، دیگر از آن لبخندهای دل‌نشین و آن صورتِ معصومِ بکر که چشم‌م را می‌چرخاند سمت ردیف و صندلیِ او و خستگی از تنم به در می‌کرد، خبری نیست.


عنوان را از عکس این+ پست برداشتم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥۸ ‎ب.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

عمه مریم!

«امیرحسین»، نوه‌ی یکی از عموهاست. به من می‌گوید: «عمه مریم»، یک‌جورِ خاصی دوستم دارد. خانه‌شان روبروی خانه‌ی ماست. توی این سال‌هایی که من تهران هستم، مدام سراغ آمدنم را از مامان می‌گیرد؛ «عمه مریم از تهران نیومده؟! پس کی می‌آد؟!»... گوشه‌ی حیاط خانه‌شان چند تا مرغ دارد. اخیراً برایم از آن‌جا سی‌تا تخم‌مرغ!! فرستاده بود. بعد هم از مامان پیگیر شده بود که؛ «تخم‌مرغ‌ها رو رسوندی دستِ عمه مریم؟! خوردشون؟!». خیالش را راحت کردم که همه‌ی تخم‌مرغ‌ها را خودم خورده‌ام! دیشب از شهرِ کتاب برایش کتاب خریده‌ام. سرِ صبح داشتم کتاب‌ها را کادوپیچ می‌کردم. ذوق داشتم که بیست‌وچندم اسفند برسد و برگردم خانه‌ی پدری. بعد، امیرحسین که طبق معمول توی کوچه دارد دوچرخه‌سواری می‌کند، دوچرخه‌اش را رها کند و مثل همیشه بپرد بغلم، بعد من همان‌طور که دارم تلاش می‌کنم گرهِ دست‌هاش را از گردنم باز کنم، بگویم: «نه امیرحسین! تو دیگه بزرگ شدی، نباید بیای بغلِ من». بعد من را ببوسد و بگوید: «دلم می‌خواد!! عمه‌ مریمِ خودمی»! بعد کتاب‌ها را بدهم دستش، بعد از ذوق جیغ بکشد. بعد من محو چشم‌های سبزآبی‌اش بشوم که وقتی ذوق می‌کند، بیشتر می‌درخشند... عمه‌‌مریم بودن خوب است، خیلی خوب!

.

1.من خاله‌مریمِ خیلی‌ها هستم! اما فقط عمه‌مریمِ امیرحسین‌م. یعنی فقط امیرحسین من را عمه صدا می‌کند!

2. دیدن چشم‌های بچه‌ها وقتی از ذوق می‌درخشند از آن لحظه‌هایی‌ست که انگار جزء عمر آدم حساب نمی‌شود. هدیه‌دادن به بچه‌ها هم از همین جهت برایم دوست‌داشتنی‌ست.

3. به بچه‌های دور و برتان کتاب هدیه/عیدی بدهید. سهیم بشوید توی نهادینه کردن فرهنگِ مطالعه که اگر از سال‌های کودکی نشود، بعدها بعید است که بشود! من که فکر کنم بخشِ کتاب‌ کودکِ شهر کتاب هفت‌حوض را حفظ شده‌ام بس که توی این سال‌ها ساعت‌ها نشسته‌ام و با دقت برای مبینا و مهنّا و امیرحسین و محمدامین و فرهام و آیناز و فاطمه و محمدمهدی و پارسا و پارمیس... به مناسبت‌های مختلف، کتاب خریده‌ام.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠٢ ‎ق.ظ روز ٧ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

معراج

اعوذُ بِکِ مِن صلوة لا تُرفَع1

باید به خودت پناه ببرم از این نمازهام.
از نمازی که بالا نمی‌رود و بالایم نمی‌بَرَد.


1.از دعای تعقیب نماز عصر

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٥۸ ‎ب.ظ روز ٦ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد

هذا یوم الجمعه... 24

مگر می‌شود
از این‌همه آدم
یکی تو نباشی؟
 
لابد من نمی‌شناسمت
وگرنه بعضی از این چشم‌ها
این‌گونه که می‌درخشند
می‌توانند چشم‌های تو باشند.

رسول یونان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ٥ اسفند ۱۳٩٠

شما که غریبه نیستید

به افتخار اسفند
به پیشواز بهار که نیامده، صدایِ قدم‌هاش زمین را بی‌قرار کرده.
.

حالا نه این‌که این افرایِ ما، آقای سر به هوایی باشد و اهل شیطنت و این حرف‌ها، نه ابداً. باغچه‌ی ما پر از یاس و رازقی و نرگس و رُز‌های رنگارنگ است. تو بگو یک‌بار افرا به یکی از این‌ها چشمِ ناپاک دوخته باشد، محال است! خیلی متین و موقّر و سربه‌زیر. با آن‌که میوه ندارد، خیلی هم مهمان‌نواز و سخاوتمند. تا حالا مأمن یک‌ عالمه زوجِ گنجشک و یاکریم بوده، هزارتا جوجه روی شاخه‌هایش متولد شده‌اند. تابستان‌ها همچین سایه‌اش را برای صبحانه‌خوردنِ ما پهن می‌کند که بیا و ببین. توی اوج گرما، با آن چتر سبزش، حتّی سرِ ظهر، نمی‌گذارد یک شعاع داغ به ما برسد. خیلی آقاست. اما امان از دلبری‌های این نسترن‌مان. هی بهارها قبای سفیدش را پوشید و آن عطر بی‌نظیرش را زد و با ناز و کرشمه آمد کنارِ افرا نشست. افرایمان البته اولش قدری خودش را جمع و جور کرد. «استغفرالله»ی گفت و چشم غره‌ای رفت. اما بی‌فایده بود. از آن لطافت و سفیدی و ناز هم اگر می‌شد گذشت، از آن عطر و بویِ ناب مگر می‌شد چشم پوشید؟! درختِ بیچاره با آن قد و قامتش، یک‌عمر زهد و سربه‌زیری و وقار را گذاشت کنار و مست و مدهوش و مستأصل افتاد به پای نسترن. اصلاً شاید هم تقصیر بهار بود با آن حال و هوای مستانه‌اش. چه کسی را که مدهوش نمی‌کند؟! حالا البته سال‌هاست این همسایگی، به خیر و عافیت تمام شده؛ رسماً به هم پیوند خورده‌اند و مالِ هم شده‌اند. بهارها دیگر نمی‌شود شاخه‌های نسترن پیچیده‌شده توی افرا را تشخیص داد. هر کس پا می‌گذارد توی حیاط‌مان می‌پرسد این گل‌های سفیدِ نسترن روی شاخه‌های افرا چه می‌کنند؟! من فقط لبخند می‌زنم. به نسترن و افرا قول داده‌ام راز عشق‌شان را برملا نکنم. شما که غریبه نیستید. عشق، چه کارها که نمی‌کند.



عنوان، اسم کتابی از هوشنگ‌مرادی‌کرمانی هم هست.

توی عکس اول این پست +، اگر دقت کنید شاخه‌های نسترن که توی افرا تنیده شده معلوم است. این مالِ پاییز است که نسترن، گل ندارد. عکس بهاری‌شان، محشر است. طلب‌تان باشد- اگر زنده بودم- اردیبهشتِ امسال؛ همین‌جا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:۳٢ ‎ب.ظ روز ٤ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

رضا

رضا، آرامش نفس است هنگام رسیدن قضا و قدر الهی؛ به طوری که اراده و اختیار مؤمن در حالِ شدت و بلا، مضمحل و در اراده و اختیار باری‌تعالی باشد.

بانو امین (رحمه‌الله علیها)/اربعین الهاشمیّه/ص 162

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ روز ۳ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر

از یاددادن، از عشق

قبل از رفتنِ به کلاس جدید و شروعِ ترم جدید، دفترچه‌ام را باز کردم. کلمه‌های شما را مرور ‌کردم. وقتی ترسیده بودم برای معلّمی، وقتی گفته بودم این بار به قدّ و قواره‌ی من نمی‌آید، خندیده‌ بودید و گفته بودید: «معلّمی قدّت را بلند می‌کند»! گفتم: «قدّم دیگر بلند نمی‌شود»! گفتید:«اِذا عزمت فتوکّل علی الله».بعد دفترچه‌ام را گرفتید و نوشتید تا یادم بماند: «انگیزه‌ی الهی، نیت خالص، حسن خلق، تواضع، فروتنی، صبر، محبت توأم با احترام، رسیدگی به احوال دانشجویان، حرص و شوق به تعلیم، رعایت عدالت...». من هنوز هیچ‌کدام‌شان را ندارم! قدّم هنوز بلند نشده. معلّمی شغل انبیاست. من پیامبرِ خوبی نیستم. اما سخت بر این باورم که توی نظام تعلیم و تربیت، استاد بیشتر از دانشجو، معلّم بیشتر از متعلّم می‌آموزد. و همه‌ی عشقِ یاددادن شاید به همین باشد.  

با بعضی از بچه‌هایی که سه ترم پیش، «طرحِ یکِ شهرسازی» داشتم، این ترم «طرح چهار» دارم. دوستشان می‌داشتم/می‌دارم. دانشجوهایِ اولین تجربه‌ی معلمی من توی دانشگاه بودند. تک‌تک شان را حتّی به اسم کوچک یادم مانده بود. معلّمی خوب است؛ خیلی خوب.

- می‌خواهم معلم بشوم +

- شغلی که شغل نیست +

- چهارشنبه‌هام +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

ردّ درد

تولد یک زخم، یک لحظه/یک ساعت/ یک روز است و ماناییِ «ردّ»ش/«درد»ش/«آه»‌ش، یک‌عمر. چه کسی گفته بود انسان از ریشه‌ی نسیان است؟!

باید جای این حافظه‌ی قوی و دقیق، از تو فراموشی بخواهم. پیش از این نمی‌دانستم «فراموشی» هم نعمت است.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱ اسفند ۱۳٩٠
تگ ها : درد