بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

گل‌ها همه آفتاب‌گردانند

این چهار/پنج تا گلدان پتوس که توی خانه دارم، حتی این دو تا که پنج/شش متر با پنجره فاصله دارند، همه‌ی برگ‌های قلبی‌شکل‌شان را به طرزِ تابلویی گرفته‌اند سمت پنجره. این کاکتوس‌ها، حتی این کاکتوس‌های زمخت، با همان تنه‌ی سختِ پر از خارشان هم‌چین خودشان را به زحمت کشانده‌اند سمتِ باریکه‌ای نور که تنه‌شان کج شده. حرص و ولع‌شان را که می‌بینم‌ حسودی‌م می‌شود، دلم «نور» می‌خواهد.

باید گاهی دلم را بردارم بگیرم سمتِ تو.

 

از پارسال‌نوشت‌ها: +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٥ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

خوبم

این روزها باید یک رفیقی از راه برسد و حالم را بپرسد، بعد که من گفتم: «الحمدلله، خوبم». چشم‌هام را نگاه کند، رد بغض را وسط‌شان تشخیص بدهد. یا از لرزش صدایم بفهمد دروغ گفته‌ام. بغلم کند و بگوید: «می‌دونم که خوب نیستی، چی شده حالا؟!»
.


مشابهش را چند وقت پیش جایی خوانده‌ام. نمی‌دانم کجا.
 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

حالا یه صلوات بفرست داداش‌جون!

خوب است وسطِ زیر و رو کردنِ این همه مقاله‌ی جورجواجور داخلی و خارجی، وسط تدوین چهارچوب نظری پایان‌نامه، وسطِ خواندن از «بافت فرسوده» و «شهر پایدار» و «پایداری اجتماعی» و تقلا برای تدوین شاخص‌‌های کالبدی‌شان، چشمت بخورد به یک دفترچه یادداشت قدیمی و این جمله‌ها:

... از این‌که نبی اکرم (ص) عرض می‌کردند: «الهی اعوذ بک من علم لا ینفع» معلوم می‌شه یک علم لاینفعی داریم یه علم ینفعی داریم. که «تعلم العلم نافع، الهی و من علم نافع، قال: ان تعرف جلالی و عظمتی و کبریایی و کمال قدرتی علی کل شیء و ان هذا الذی یقربک الیک...»من هر چی بگم علم، اون‌که فرض کنید اصول می‌خونه زور می‌آره به اصول، اون‌هم که فیزیک شیمی می‌خونه زور می‌آره به فیزیک شیمی! اما هیچ‌کدوم از این‌ها نیست. اونی که موضوعیت داره اون علمی‌ه که ما رو به پروردگار نزدیک کنه...
...«الزم العلم ما یدلّک علی صلاح قلبک و انت مسئول عنه» چرا نرفتی یاد بگیری؟! چرا معارف اسلامی رو نرفتی دریابی؟ مبادا علمی که بر شما واجب نیست از این علم واجب شما رو باز بداره. بله، حالا بر عکس‌ه دیگه! من اول باید فیزیک شیمی‌م رو مطالعه کنم بعد اگر رسیدم اون آخر سر، توضیح المسائلی که مختلط‌ه، که باید اون رو هم انسان پیش استاد بخونه، اون رو بعد... و حال این‌که این‌ها مانع‌ه از او. باز در اون آخر، فیض (ره) «طلب العلم» رو معنا می‌کنه «و هو العلم التقوا و الیقین». یعنی بالاخره اون علمی که باعث نجات شما خواهد شد اون‌ه که به سر حد یقین برسی داداش جون، ولو در درجه اول. که این به قلب برسه، این معانی رو اعتقاد بکنی، از مقام لسان به مرحله‌ی قلب برسه...1
.
1. حضرت آقای حق‌شناس (رحمتِ خدا بر او)

 

سعدی بشوی لوحِ دل از نقش غیر او/ علمی که ره به حق ننماید جهالت است

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 23

خوش به حالِ زمان
که صاحبش تویی.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٦ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳٩٠

مهمانِ من باش

خانه را تمیزِ تمیز کرده‌ام. اتاق‌ها، پذیرایی، سرویس‌ها، آشپزخانه و کابینت‌هاش، گاز و یخچال، پشت مبل‌ها، سنگ‌های کف، تلویزیون و میز و صندلی‌ها و قفسه کتاب‌هام ... جایی غباری نمانده. حالا مثل همه‌ی پنج‌شنبه‌ها، بعدِ خانه‌تکانی، دلم «مهمان» می‌خواهد.

چایی گذاشته‌ام با بهارنارنج. حیف، پلکم نمی‌پرد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

... حُکم از آنِ توست

لکَ العُتبی
لکَ العُتبی
حتّی تَرضی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد

بابونه

خلسه‌ی بعد از چای بابونه من را می‌بَرَد به حیاط بزرگِ خانه‌ی خاله سکینه؛ توی یکی از مناطق کوهپایه‌ایِ زاگرس، نوروزها یک‌سر گلِ بابونه می‌شود. یادم باشد عیدِ امسال بیشتر برای چیدن بابونه‌ها وقت بگذارم. به این خلسه‌‌های ناب شب‌های زمستان می‌ارزد!


.
شاید این توضیح لازم باشد که؛ برای این نوشیدنیِ گرم، باید از خشک‌شده‌ی «گلِ بابونه» استفاده کنید. خشک‌شده‌ی «برگِ بابونه»، با آن‌که خواص درمانی هم دارد، برای چای مناسب نیست. عوضش می‌توانید از آن به عنوان سبزیِ معطرِ پلو استفاده کنید؛ توی سبزی‌پلو، شویدپلو یا حتی باقالی‌پلو!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

وَ امّا بنعمه ربّک فحدّث

خیلی هم خواهر قدرنشناسی نیستم، اما این روزها و شب‌ها که نیستید، بیشتر قدرتان را می‌فهمم. راستش هر وقت خواسته‌ام نعمت‌های خدادادی‌ام را بشمارم و برایشان شکر کنم، شما دو تا آن بالاهایِ لیستِ من بوده‌اید؛ محمّدِ عزیزم، مصطفایِ دوست‌داشتنی‌ام. خدا را برای نعمتِ داشتن‌تان شُکر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٢۸ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

کَظلماتٍ فی بَحر

شبِ تاریک
و
بیمِ موج
و
گردابی چنین هایل
کجا دانند حالِ ما سبک‌بارانِ ساحل‌ها
.

.
مَن یُنجّیکُم من ظلماتِ البرّ و البحر؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

ادب

.
قلبم اسب سیاهِ عربی نبود
که آن‌طور مهار کشیدی و لگامش زدی.
قلبم از ترمه و ترنّم بود؛ از نیلوفر و نسیم.
داشتنش، آداب می‌خواست.
آه از سعیِ بیهوده‌‌ی من.
تو هرگز آداب‌دان نبودی.
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢۳ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

و اصبِر نَفسکَ مَعَهُم

.
.
ولی ایستادن فقط کارِ ماست
ما که قصه‌مون قصه‌ی خواب نیست
بیا دل به دریا بزن شک نکن
سرانجامِ این رود، مرداب نیست (+)
.

.
راهپیمایی‌های 22 بهمن برای رفع شک‌های انقلابی، دوایِ خوبی‌ست. فقط وسطِ سیلِ خروشانِ جمعیتِ مردم است که آدم یقین می‌کند سرانجامِ این رود، دریاست، اقیانوس است. خاورمیانه که سهل است، عالَمی را خواهد گرفت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

به: انقلابِ اسلامیِ عزیز

سلام

این چند خطِ ناچیزِ من بماند یادگاری توی سیلِ میلیونیِ کارت‌پستال‌های «فدایت شوم‌»ی که فردا به دستت می‌رسد. هر سال مثل فردا، پرچمِ سه رنگ به دست، خیابان آزادی را می‌پیمایم تا تولدت را مبارک‌باد بگویم. تو که حالا جوانِ رعنایِ خوش‌قامتی شده‌ای برای خودت. با همه‌ی مشکلاتت، دیگر آن بچه‌ی رنجورِ آسیب‌پذیرِ روزهای اول نیستی که چشمت فقط به حمایت و پشتیبانی ما باشد. حالا بس که رشد کرده‌ای و خواستنی شده‌ای دیگر باید برایت «وَ اِن یَکاد» بخوانیم و در فراز کنیم. حالا ماییم که زیرِ سایه‌ی تو امنیم، آرامیم. به بودنت می‌بالیم. داشتنت را به رخِ دنیا می‌کشیم. تو را عَلَم می‌کنیم و به جوان‌های همسایه نشان می‌دهیم... هر سال از بغلِ همین کوچه‌هایی که به اسم جوان‌هایمان است می‌گذرم تا به جشن تولدت برسم. جوان‌هایی که پایِ تو قربانی‌شان کردیم. پشیمان؟! نیستیم. سندِ افتخارمان هستی. باید با خون امضایت می‌کردیم. حتماً ارزشش را داشته‌ای که این‌همه جوان به پایت بریزند. بعد پدر و مادرِ همان جوان‌هایی که سال‌هاست شمع‌فوت‌کردنِ عزیزهایشان را ندیده‌اند، می‌آیند و شمع‌فوت‌کردنِ تو را جشن می‌گیرند و دعا می‌کنند که صد سال زنده باشی. الهی تا وقتی صاحبت/صاحب‌مان می‌آید زنده باشی.

سی و سه سالگی‌ات مبارک
مواظب خودت باش!
با همه‌ی آرزوهایِ خوب
فدایِ تو: مریم. ر
 بهمن 1390
تهران

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

رسولٌ مِن انفُسِکُم

«نه درازی باریک بود و نه کوتاهی خُرد، بل که میانه‌ی این هر دو بود: راست‌اندامِ تمام‌پشت. رویی داشت نه گرد و برآمده چون رویِ فربهان و نه خشک و نزار چون رویِ نحیفان، بل‌که روی‌گردِ به قاعده بود؛ سپید و روشن و لطیف. چشمی داشت سپیده‌ها سپید و سیاهه سیاه، مژگانی راست به هم دررّسته؛ دراز و بسیار. انگشتانش، هم از آنِ دست و هم از آنِ پای، درشت و بزرگ. کف‌های وی نرم چون حریر بود و چون از جایِ خود برخاستی و می‌رفتی، از چستی همانا که مرغ بود که می‌پرید. و او خود خاتمِ پیغامبران و مِهترِ عالمیان بود و در سَخا از همه بهتر بود و در شَجاعت از همه بیشتر بود و در فصاحت از همه نیکوتر و تمام‌تر بود و در عهد و پیمان از همه درست‌تر بود و در خوی و خُلق از همه نیکوتر بود و در تعیّش با مردم از همه بزرگ‌تر. بر بدیهه، چون وی را بدیدندی، از وی هیبت داشتندی و چون با وی مخالطت کردندی، وی را چون جان و دل دوست گرفتندی. نه پیش از وی، مثل وی کسی توانستندی دیدن و نه بعد از وی کسی مثل وی تواند یافتن».

سیرت رسول الله/ اسحاق بن محمّد همدانی/ ویرایش جعفر مدرّس صادقی/ نشر مرکز

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

محض ادخال سرور!

ردّ ناخن محمّدحسن + روی گونه‌ی‌ چپم مانده! والده‌شان را پیغام فرموده‌ایم: «یا تقبّل دیه کنید یا مهیّای قصاص باشید». عرضه داشته‌اند: «چه کنیم که نه توانِ دیه هست و نه دلِ قصاص»!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

یا مونسی

روی این برچسب کوچکِ نارنجیِ جلوی میزم نوشته‌ام «یا مونسی عند وحدتی» و زیرش ریزتر؛ «30 بهمن 89». مالِ پارسال است. مصطفی ترم یهمن را مهمان شده بود دانشگاه شیراز. محمّد دوره‌ی خدمتش شروع شده بود و رفته بود اراک. من تنها شده بودم. سخت بود اما سلوکی بود برای خودش. حالا برای این هفته که دوباره داداش‌ها نیستند، مهیّای یک سلوکِ دوباره‌ام و فکر می‌کنم چرا آدم‌ها هیچ‌وقت به تنهایی عادت نمی‌کنند؟! شاید «وحدانیت»، جزء معدود صفت‌های خدا باشد که برازنده‌ی خلیفه‌اش نیست.


1. ای رودِ خشکِ گم‌شده در نقشه‌ی جهان/ تنهایی‌ات به قدرِ من آیا عمیق هست؟ (مژگان عباس‌لو)

2. «خمیرتان را به خدا بدهید تا در دست‌هایش ورزیده شوید. او شما را خواهد فشرد. طاقت بیاورید، طاقت بیاورید تا پرورده شوید». (ع. نظرآهاری)

3. باران که می‌بارد کسی انگار به دلم چنگ می‌اندازد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، روزنوشت

تَهادَوا

و چه کسی هست که نداند هدیه‌خریدن و هدیه‌دادن هزار بار شیرین‌تر از هدیه‌گرفتن است.

 

عنوان، از این روایت حضرت رسول وام دارد که؛ «تهادوا تحابّوا فانّ الهدیّه تضعف الحُبّ و تَذهبُ بِغوائلِ الصَّدر»: هدیه بدهید که هدیه محبت را زیاد می‌کند و کینه‌ها را می‌زداید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

راجونه

توی شیربرنج دانه‌های رازیانه ریخته‌ام. خانه‌مان بوی بقچه‌ی مامان‌بزرگ گرفته. بویِ روزهای سه-چهار سالگیِ من. بوی روزهای جمعه که مامان‌بزرگ بقچه‌اش را باز می‌کرد و مهیّای حمّام می‌شد؛ انگار همیشه توی بقچه‌اش یک مشت رازیانه و آویشن داشت. بوی باغچه‌ی خانه‌ی پدری که همیشه آن گوشه‌کنارش یکی دو تا بوته‌ی رازیانه‌ یافت می‌شود. بوها چقدر ظرفیت نوستالژیک‌شدن دارند.

.
پ.ن:
1. رازیانه، به جز خواص متعددش، و به جز بو و طعم کم‌نظیرش، چون طبیعت گرم دارد، برای طبعِ سردِ شیربرنج، یک‌جور مصلح به حساب می‌آید. می‌توانید وقتی برنج‌تان لعاب داد، قبل از ریختنِ شیر، دانه‌های رازیانه را به برنج اضافه کنید.  

2. توی آبادیِ ما به رازیانه می‌گویند: «راجونه»!

3. اتفاق خوبی توی شهرِ کتابِ هفت‌حوض افتاده؛ یک میز و چندتا صندلی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

قفّینا، قفو، قافیه

همین که چشم‌هایتان وقتی از آیه‌ها حرف می‌زنید، می‌درخشند، همین‌که وقتی قرآن می‌خوانید، انگار دارید یک جرعه‌ی ناب سر می‌کشید، بال درمی‌آورید، هم‌این‌ها را دوست دارم. صبح داشتم از آیه‌ی ثُمَّ قَفَّیْنا عَلى‏ آثارِهِمْ بِرسُلنا...(حدید/27) می‌گذشتم. یادم آمد به این آیه که رسیده بودید چند بار قفّینا را تکرار کردید، بعد ریشه‌اش را کاویدید؛ قفّینا، قفوَ، قافیه. بعد انگار چیزِ تازه‌ای کشف کرده باشید، چشم‌هاتان درخشید. گفتید: «پیامبرها، قافیه‌های غزلِ الهی‌اند»... هم‌این ذوق‌تان توی برخورد با آیه‌ها را دوست می‌دارم.

.
پ.ن:. امروز کسی از من راجع به شما پرسیده. پرسیده شما چه‌جور آدمی هستید؟ چی باید می‌گفتم جز این‌که اهلِ قرآن‌ید؟ حمله القرآن عرفاء اهل الجنّه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

همه بر سرِ زبانند و تو در میانِ جانی

وقت‌هایی که تنهایِ تنها می‌شوم، می‌آیی می‌نشینی همین‌جا کنار قرآن و سجاده‌ام؛ مونسم می‌شوی. روزهایی که خانواده‌ام، رفیق‌هام دور و برم نیستند، رفیقم می‌شوی. بقیه که دردم را نمی‌فهمند، حدس هم نمی‌توانند بزنند، آیه‌هات را مرهم می‌کنی و می‌کشی رویِ تک تکِ زخم‌هام؛ طبیبم می‌شوی. پشتم که خالی می‌شود، تکیه‌گاهِ امنم می‌شوی؛ ستونم می‌شوی. بی‌آن‌که غیرتت بگذارد فریادم را خلایق بشنوند، فریادرسم می‌شوی. حیران و سرگردان که می‌شوم، چراغ می‌فرستی برام؛ دلیلم می‌شوی... سخت می‌خواهمت آقایِ من! داشتنت جبرانِ همه‌ی نداشتن‌هاست.  


یا انیسَ من لا انیسَ له.
یا رفیقَ من لا رفیقَ له،
یا طبیبَ من لا طبیبَ له،
یا عِمادَ من لا عِمادَ له،
یا مغیثَ مَن لا مغیثَ له
یا دلیلَ من لا دلیلَ له. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

حقیقتِ دیدنی

عمه بزرگِ من، سال 56، توی نجف به زیارتِ امام (ره) رفته. با خودش برای بابا، نوارهای سخنرانی و اعلامیه آورده. پیرزن با آن‌که دیگر چیزی از حافظه‌‌اش باقی نمانده، خاطره‌ی آن روز را مو به مو یادش هست. وقتی تعریف می‌کند انگار همه‌ی وجودش بال می‌شود. چشم‌هاش می‌درخشند از ذوق. از مسیر مخفیانه‌ای که از حرم تا خانه‌ی امام رفته‌ می‌گوید، از حیاط خانه‌ و نوه‌های آقا که توی حیاط بازی می‌کرده‌اند، از لحظه‌ای که آقا را توی پلّه‌ها دیده. بعد صلواتی می‌فرستد و از حرف‌هایی که گفته و شنیده می‌گوید. بعد می‌گوید که موقع خداحافظی گوشه‌ی عبایِ آقا را بوسیده. بعد چشم‌هاش پرِ اشک می‌شود. وسطِ گریه می‌خندد و می‌گوید؛ پسرِ آقا هم بود؛ آقا سیّد احمد. بعد دوباره اشک...
عمه که این‌ها را تعریف می‌کند- انگار بزرگ‌ترین واقعه‌ی زندگی‌اش را- فکر می‌کنم آدم‌های دور و برِ ما می‌توانند به دو دسته تقسیم بشوند؛ آن‌ها که تو را دیده‌اند؛ بخشی از حقیقتِ زمانه‌‌ی معاصرشان را و آن‌ها که تو را ندیده‌اند.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز ۱٥ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

دستِ کوتاه و دلِ هوایی

نه فالِ حافظ و نه چایِ داغ می‌خواهد
دلم زیارتِ شاهِ‌چراغ می‌خواهد

این‌بار دلم نه برای گنبد فیروزه‌ای‌تان، نه برای رواق، نه برای آن کنجِ همیشگی، نه برای آیینه‌کاری‌ها، نه برای بویِ بهارنارنجِ اردیبهشت‌هایِ صحن، نه حتّی برای نماز مغربِ آسیدمهدی، این بار دلم برایِ خودِ خودِتان تنگ شده، آقای سیّدِ ساداتِ اعاظم. آقایِ احمد پسرِ امام کاظم(ع)! هیچ حواس‌ِتان به من هست؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

جلیل

آن سال‌های دبیرستان که بیوگرافی‌ شماها را می‌نوشتم، که راه افتاده بودم توی در و همسایه و فامیل و آشنا و خاطره‌هایتان را مستند می‌کردم، به تو که رسیدم، حالم خیلی خوش‌تر بود. این روایت را آن سال‌ها شنیده بودم که؛ یَشفع الشّهید سبَعین مِن اَهل بیته. می‌خواستم توی آن فامیلِ پرجمعیت پدری، خودم را توی لیست هفتاد نفره‌ی تو جا کنم! یک شیرین‌کاری کرده باشم که یادت بماند. اسمِ آن فصلِ کتاب‌چه- فصلی که به تو می‌پرداخت- شده بود؛ «از جلیل تا جلالیتِ حق». یادت هست؟! اصلاً هیچ‌وقت ورق زده‌ای آن شیرین‌کاریِ من را؟!   
یک‌ جورِ خاصی توی یادم بودی. هستی. هنوز فکر می‌کنم آن صبحی که جنازه‌ات را آوردند خانه‌ی عمه، من هم بودم. من هم دیده‌امت. مامان انکار می‌کند. می‌گوید محال است یادم مانده باشد. می‌گوید وَهم برم داشته. سه سالم نشده بود هنوز. اما من پیرهن خونی‌ات را هم یادم هست برادر! یادم هست که کفنت نپوشاندند. با همان لباسِ خاکی جبهه گذاشتندت توی قبر... حالا بگذریم، چنان‌که افتاد و دانی امشب یادت بودم. یادت من را فراموش نشده پسر عمه‌! جایِ دوری نمی‌رود اگر یادم باشی.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

و الحامِلاتِ وقراً

سوگند به بغض.
.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

وَ فارَالتّنّور

تنورِ چشم‌هام فوران کرد.
از طوفانِ تو، گریزی نیست.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

روی ار به روی ما نکنی حکم از آنِ توست

سه‌شنبه نیست ولی از سرِ صبح تا حالا مدام این ذکرت روی لب‌هام می‌چرخد؛ «یا ارحمَ الرّاحمین». به من رحم کن. با من مهربان باش لطفاً!

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱٠ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد

مگه تو خدایی؟!

محمدامین لیوان آب رو از من گرفت و نوش جان کرد.

- محمدامین الهی شکرت رو نشنیدم مامان!
- الهی شکر. سلام بر امام حسین علیه السلام.
- اگه بلند بگی خدا می‌شنوه یا یواش؟
- یواش!!!
- هرطور بگی خدا می‌شنوه. می‌خوام من بشنوم. (اومدم درستش کنم مثلاً)
- مگه تو خدایی؟!

واقعاً مگه تو خدایی که به همه چی کار داری؟

.

پ.ن: از وبلاگ طیبه عزیز + برداشته شد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٤ ‎ق.ظ روز ٩ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

به آهی گنبد خضرا بسوجم

خوبند واژه‌ها وقتی با یک دوحرفی‌شان می‌شود همه‌ی سوزها و دردهای درون را یک‌جا ندا کرد؛ «آه».

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٦ ‎ب.ظ روز ۸ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

توهّم

آب پنداشته بودمت
سراب بودی
یا من هاجرِ هروله‌هایِ اضطرار نبودم؟!
که سعی‌ام بی‌ثمر ماند
و اسماعیلم تشنه جان داد.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

بیداری

طفلک کاج‌ها
چه زجری می‌کشند زمستان‌ها
وسطِ آن‌همه درختِ خواب

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ٦ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد

ربیع الانام

لابد مثل همه‌ی این محرّم‌ها و صفرها که به ربیع ختم شدند، لابد مثل همه‌ی آن اسفندها که با فروردین و اردیبهشت، عاقبت‌به‌خیر شدند، مثل همه‌ی زمستان‌هایی که با بهار... این خزانِ روزگار هم تمام می‌شود. لابد تو می‌آیی، عاقبتِ روزگار به تو ختم می‌شود؛ به‌خیر. لابد حالِ روزگارِ خوش می‌شود. خوش به حالِ روزگار.  

السّلامُ علیک یا ربیعَ الاَنام و نضره الایّام.

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

و قال علیه‌السّلام عَلی قبر رسول الله (ص) ساعه دفنه

اِنّ الصّبر لَجمیلٌ اِلا عَنک، وَ اِنّ الجَزع لَقبیحٌ اِلا عَلیک ، وَ اِنّ المُصاب بِک لَجلیل وَ انه قَبلک وَ بَعدک لجلل.
...
طاقت از کف داده بود پهلوانِ نامیِ عرب
هنگامه‌ی تدفینِ شما.


1. و  کنار قبر رسول خدا، هنگامه‌ی دفنش، گفت: «صبر زیباست ولی نه در مورد تو و بی‌تابی قبیح است اما نه بر فراق تو. مصیبت تو بزرگ و سنگین است و هر مصیبتی – قبل و بعد از مصیبت تو - در برابر آن، حقیر است» .(کلمه قصار 292)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ روز ٢ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها : درد