بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

آقای پناهِ امن

علی(ع) می‌گوید؛ کنّا اِذا احمَر البأس اَتقینا بِرسولِ الله (ص). می‌گوید توی لحظه‌های سخت نبرد، وقتی آتش جنگ بالا می‌گرفته، به شما پناه می‌آورده‌اند. توی این روزهای سخت، این روزهای محفوف به بلاء، پناه می‌خواهم. کجایید شما آقای پناهِ امن؟!

.

   + مریم روستا ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۳٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یازده روایتِ معتبر از یک بانویِ بهشتی

پیش نوشت: ... خواسته بودند برای تعزیتِ بیست و هشتم صفر، از نیمه‌های پنهانِ زمانه‌ی حضرت رسول(ص) بنویسم و من بی‌درنگ به ذهنم آمده‌ بود؛ امّ‌اَیمن.

یک: مادر صدایش می‌زد و به همه گفته بود بعدِ آمنه، «او» برایش به مادر می‌مانَد. کنیزِ عبدالله و آمنه بود و بعد از رفتنِ آن‌ها برای محمّد (ص) به یادگار مانده بود. اسمش َ«برَکة» بود.

دو: از مادری و پرستاری و غم‌خواری برای محمّدِ کم نمی‌گذاشت. رنج سال‌های یتیمیِ پسر کوچکی که می‌رفت آینده‌ی بشریت را متحوّل کند در کنار امثالِ او قدری آسان می‌شد. محمّد (ص)، هر وقت او را می‌دید می‌گفت: «هذه بقیّه اهل بیتی». او بازمانده‌ی خانواده‌ی من است.

 سه: بعد پیوندِ آسمانیِ محمّد(ص) و خدیجه، او هم با «عُبید خزرجی» ازدواج کرد. مادر شد. مادرِ پسری به اسمِ «اَیمن». از آن به بعد برکه را «اُمّ ایمن» صدا می‌زدند. «عبید» بعدها توی خیبر شهید شد. «اَیمن»، بعدها از شیعه‌هایِ خاص علی (ع) شد.
 
چهار: از سابقینِ اسلام‌آورندگان بود و از سابقینِ مهاجرین. هم توی روزهایِ سختِ هجرت به حبشه با جعفرِ طیّار حضور داشت و هم بعد از بازگشت از حبشه، از مکه به مدینه هجرت کرد. جزء همان‌هایی بود که خدا به افتخارشان جبرییل را فرستاده بود که بخوانَد: والسّابِقونَ الاوّلون من المهاجرینَ ... حتّی توی جنگ‌ها هم طاقت نمی‌آورد محمّد (ص) را تنها بگذارد. توی احد به لشکریان آب می‌داد و از مجروحان پرستاری می‌کرد. توی خیبر همراهِ سپاهِ اسلام بود.

پنج: بعدِ شهادتِ عبید، محمّد (ص) به صحابه گفته بود: «هر کس می‌خواهد با یک بانویِ بهشتی هم‌نشین بشود، با امّ‌ایمن ازدواج کند». «زید بن حارث» درنگ نکرده بود و افتخارِ همسریِ امّ‌ایمن را به نامِ خودش ثبت کرده بود. همان زید که اسمش توی قرآن هم آمده . ام‌ّ ایمن از زید، «اسامه» را به دنیا آورد. «زید» توی جنگِ موته شهید شد. «اسامه» هم مثل برادرش «اَیمن»، بعدها در زمره‌ی شیعه‌های علی (ع) قرار گرفت.

شش: او و ام‌ّسلمه از طرفِ علی (ع) قاصد بودند برای آنِ پیوندِ مبارک. شبِ عروسیِ زهرا (س) مثل مادر، پا به پا، همراهی‌اش کرد. آن جهیزیه‌ی معروفِ بانو را هم امّ‌ایمن خریده است.  محمّد (ص) 63 درهم به او داد تا برای زهرا (س) جهیزیه بخرد؛ مختصرترین جهیزیه‌ی عالَم را!

هفت: خوابِ عجیبش را سراسیمه برای محمّد (ص) تعریف کرد. خواب دیده بود تکه‌ای از اعضای وجودِ پیامبر(ص) توی خانه‌ی او افتاده است. محمّد (ص) او را آرام کرد و گفت: به زودی پاره‌ی تن من از زهرا (س) متولد می‌‍‌شود و پرستاری‌اش به عهده‌ی توست. چندوقتِ بعد، قنداقه‌ی حسین (ع) را او به دستِ محمّد (ص) داد. پیامبر (ص) قنداقه را گرفت و گفت: «مرحبا به آورنده و آورده‌شده»!  

هشت: بعدِ از ارتحالِ محمّد (ص) شب و روز گریه می‌کرد. همسایه‌ها شاکی شده بودند که چرا این‌قدر گریه می‌کنی؟ پیام‌برِ خدا که به رحمت الهی واصل شد، به آرامش ابدی رسید. امّ‌ایمن جواب داده بود: گریه‌ام برای محمّد (ص) نیست. می‌دانستم او عزم رحیل دارد. گریه‌ام برای آن است که با رفتنِ حضرتش، وحی قطع شد. که اخبارِ آسمان‌ها دیگر به ما نمی‌رسد!

نه: توی آن روزهای سختِ تنهایی و نامردی و بی‌وفایی، از انگشت‌شمارهایی بود که علی(ع) و زهرا(س) را تنها نگذاشت. وقتی ابوبکر از زهرا(س) برای فدک طلبِ شهود کرد، وسطِ آن نامردها، مردانه جلو رفت و شهادت داد: «من، امّ‌ایمن از زنانِ بهشتی، شهادت می‌دهم، بعد از نزولِ آیه‌ی (و آتِ ذالقربی حقّه...)، محمّد (ص) فدک را به فاطمه(س) بخشید». دوّمی که قافیه را باخته بود، گفته بود: «ما را با شهادتِ زنان چه کار است؟! تازه، او عجمی‌ست و از کنیزان است!»

ده: فاطمه (س)، توی آن لحظه‌های آخر، موقع وصیّت، پیِ او فرستاد. بعدِ شهادتِ زهرا (س) بی‌قرار شد. نتوانست جایِ خالیِ فاطمه (س) را ببیند. با زبانِ روزه از مدینه به قصد مکّه بیرون رفت و آواره‌ی بیابان‌ها شد... بیشتر از چندماه دوام نیاورد و توی هشتاد سالگی، به بهشتِ موعودش رحیل کرد.  

یازده: مفضّل از امام صادق(ع) نقل کرده که با قائمِ (عج) ما، سیزده تن از زنان رجعت خواهند نمود که به مداوا و تدارکِ مجروحان می‌پردازند. از جمله‌ی آن بانوان، «امّ‌ایمن» است که برمی‌گردد و مثل همان سال‌های نخست، سپاهِ اسلام را توی روزهایِ روشنِ موعود همراهی خواهد کرد.



پ.ن: می‌دانی! آن صبح که از تو می‌نوشتم، که همه‌ی وجودم لبالبِ حسرت شده بود، فکر کردم برای جایگاه تو، آستانه‌ی تو، حسرت و غبطه چقدر کم است ام‌ّایمن! 

   + مریم روستا ; ۱٠:٠۸ ‎ب.ظ ; ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

مصطفی احمدی روشن

آقا مرتضای آوینی اگر این روزها بود، لابد دوباره دفترچه‌اش را باز می‌کرد و می‌نوشت: «آری، شهادت، تنها تقدیر خوبان است». بعد «تقدیر» را خط می‌زد و بالایش می‌نوشت: «مزد».
.

   + مریم روستا ; ٩:۱٠ ‎ق.ظ ; ٢٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آن رست‌خیزِ عظیم

بخواه من را یک اربعین بیایم، آن گوشه‌کنار، میانه‌‌ی راه نجف تا کربلا بنشینم گوشه‌ای. کز کنم برای خودم. پاهایِ برهنه‌ی تاول‌زده‌ی زائرهات را تماشا کنم؛ سر و رویِ آفتاب‌سوخته‌شان را، موکب‌های سرِ راه را، پیرزن‌هایی که حلوای عربی نذر کرده‌اند، چایی و غذای نذری موکب‌ها، آن‌هایی که پاهای آبله‌ای زائرهات را تیمار می‌کنند. اصلاً آن موج را تماشا کنم؛ آن موج جنونی که انگار به جانِ آن همه‌ زن و بچه و پیر و جوان افتاده را، باور کنم یک لیلی و آن‌همه مجنون را ... بخواه من را یک اربعین بیایم زیارتِ خودت، نه، تماشایِ زائرهات.

.

   + مریم روستا ; ۱:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢٤ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یاد

خاطره‌ها به مکان‌ها وصل‌اند انگار. جداشدنی نیستند. خودت را به هر دری هم بزنی، وقتی از جایی بگذری که رد خاطره‌ای بر آن مانده باشد، اسیر می‌شوی. پا در گِل... چهل روز گذشته بود. انگار نه انگار. بلندیِ تلّ، جای خیمه‌ها، شریعه‌ی علقمه، قتلگاه... بوی خون، صدایِ شیهه، صدایِ چک‌چک شمشیرها، بویِ دود، بوی نمِ فرات... امان از یاد وقتی آدم را دربندِ خودش بخواهد.

.

   + مریم روستا ; ۸:٠٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یک اربعین بی تو

... نپرس از این گیسوانی که سفید شده، این قامتی که خمیده‌، این صدایی که گرفته‌. من آیینه‌ی تمام‌نمایِ تو شده بودم توی کوفه، توی شام. همه می‌گفتند: «این حسین است در آیینه‌ی تأنیث». آیینه‌ی تو شدن سخت است. این سفیدیِ گیسو، این چشم‌های کم‌سو، این خمیدگیِ قامت از بار همان رسالت است. من رسولی از میقات برگشته‌ام برادر! با الواحی از آیه‌های درد و صبر و ایستادگی. اربعینم تمام شد. بر زینبِ تو چهل روز گذشته است. باورم نمی‌شود؛ چهل روز بی تو...

.

   + مریم روستا ; ٧:۱٩ ‎ب.ظ ; ٢۳ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

چشمانِ زهیرها پس از دیدنِ تو

کامل شده سیرها، پس از دیدن تو
ما را چه به غیرها، پس از دیدن تو

 آیینه‌ای از ضریح شش‌گوشه شدند
چشمان زهیرها، پس از دیدن تو

زهرا بشری موحد

 از اینجا

   + مریم روستا ; ٢:٤٦ ‎ب.ظ ; ٢٠ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یادگاری‌های به غارت رفته

گفته بود1: پولِ تو ارزانیِ خودت. اموالِ غارت‌شده را فقط از آن جهت خواستم که بین آن‌ها بافته‌های دستِ فاطمه (س) بود و روسری و پیراهن و گردنبندش.



حضرت سجّاد (ع) در مکالمه با یزید بن معاویه. پیش از بازگشت از شام به مدینه؛«.... لانّ فیها مغزل فاطمه و مقنعتها و قلادتها و قمیصها».

   + مریم روستا ; ۱:۱٩ ‎ب.ظ ; ۱۸ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

... وعده تو کردی و او به جای آورد

شبِ هشتم محرم، پیش از آن‌که بالای منبر برود، جوانی از او پرسیده بود؛ «آقا! این بیت را حافظ در وصفِ چه کسی گفته؟! منظورش از پیرمغان و شیخ کی بوده؟ «مریدِ پیرِ مُغانم ز من مرنج ای شیخ/ چرا که وعده تو کردیّ و او به جای آورد». آقا ضیاء1 رفته بود بالای منبر و تعبیرِ خودش را از این بیت گفته بود؛ پیر مغان، علی بن ابی‌طالب (ع) است و شیخ، آدمِ ابوالبشر. قرار بود آدم توی بهشتِ ازلی‌اش، گندم نخورَد و خلف وعده کرد. امّا مولای ما (ع) توی همه‌ی عمرش نانِ گندم نخورد و از نانِ جو سیر نشد.

آقا ضیاء، همان سال از دنیا رفت. سالِ بعدش، شبِ هشتم محرم، به خوابِ همان جوان آمد و گفت: «تعبیرِ آن بیت را این‌جا فهمیده‌ام. شیخ، شیخ الانبیاء ابراهیم(ع) است و پیرمغان؛ سیّدالشّهداء(ع). قرار بود ابراهیم (ع)، روز دهمِ ذی‌حجه، اسماعیلش را ذبح کند امّا آن وعده را حسین(ع) به جا آورد؛ روزِ دهم محرم؛ علی اکبر و علیِ کوچکش را...»


1. آقا ضیاء‌الدّین درّی اصفهانی. از وعّاظ و منبری‌های شهیرِ تهران.
پ.ن: این نقل را دیروز شنیدم. از حاج‌آقا قاسمیان.

   + مریم روستا ; ۱۱:٥٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

یارانِ افسانه‌ای

از اولش هم گفته بود «من کانَ باذلاً فینا مهجته و موطناً عَلی لِقاءالله نفسَه فلیرحل معَنا»1. خب معلوم است آدم‌حسابی‌ها همراهش می‌شوند. معلوم است مثل حبیب‌ها و بریرها و زهیرها دور و برش را می‌گیرند. معلوم است آن شبِ آخر مثل یارانِ افسانه‌ای دورش حلقه می‌زنند و قربان‌ صدقه‌اش می‌روند و برایش جملاتِ آن‌چنانی ایراد می‌کنند؛ که اگر هزار بار هم ما را بکُشند و ذرّات وجودمان را به باد دهند، تنهایت نمی‌گذاریم2، که حتی اگر حیواناتِ وحشی، زنده‌زنده، تکه‌تکه‌مان کنند از تو جدا نخواهیم شد3 ... جمله‌هایشان مثل جمله‌های توی قصّه‌ها بود، ولی راست بود. راست بود. حسرت و غبطه خیلی کم است برای صاحبانِ این جمله‌های راستین.



1. هر کس می‌خواهد جانش را در راهِ ما بذل کند و خودش را برای ملاقات خدا آماده کرده، با ما عزم رحیل کند.
2. نقل از زهیربن‌قین و سعیدبن‌عبدالله‌حنفی
3. نقل از محمد بن بشیر حضرمی

   + مریم روستا ; ۳:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱٥ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

قد کاد قلبُها ان یذوبا

همه‌ی سه‌سالگی‌ِ دخترانه، همه‌‌ی آن لطافت غریب، توی رنجِ آن سفرِ درد، ذره ذره تمام شد. عمّه توی کوفه راست گفته بود. (+). قلبِ کوچکش آب شد عاقبت؛ توی شام.

.

   + مریم روستا ; ٧:٢۸ ‎ب.ظ ; ٩ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()

آن عزت ممثل

همین‌طور که چوب خیزران توی دست‌هاش بود، از سرمستی شروع کرد بداهه سرودن؛ «لیت اشیاخی بِبدرٍ شَهدوا/ جَزع الخزرج مِن وقع الاسل...». آدم فکر می‌کند این منظره باید زن‌ها و بچه‌ها را به زجر بیاورد و صدای ناله‌شان را بلند کند. این خانواده اما یک‌جورِ عجیبی با همه فرق دارند، یک‌جورِ عجیبی عزیزند، کوچک نمی‌شوند، حقیر نمی‌شوند، به یک جایِ عجیبی وصل‌ند انگار. همان‌جاهایی که همه می‌افتند، این‌ها بلند می‌شوند. همان‌جاهایی که همه می‌شکنند، این‌ها می‌ایستند... بیت پنجم یزید هنوز تمام نشده بود که بانویی از میان زن‌ها و بچّه‌ها بلند شد؛ با همه‌ی هیبتِ حیدری‌اش. چوب خیزران توی دست‌های یزید، بی‌حرکت ماند. نفس‌ها توی سینه حبس شد. دوباره شروع کرد؛ با همان نطق علوی... خطابه‌اش تمام که شد، دوباره همه با خودشان فکر می‌کردند این زن این‌همه عزّت و شرافت را از کجا آورده است؟ به کجا متصل است وقتی این‌همه بی‌مهابا حرف می‌زند؟!

.

   + مریم روستا ; ٧:٠٠ ‎ب.ظ ; ٩ دی ۱۳٩٠
comment نظرات ()