بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

و اینک؛ اردیبهشت

(1) طبع شعر اگر می‌داشتم لابد اردیبهشت‌ها به قدرِ یک دیوان، غزل می‌سرودم. بس که سرخوش می‌شوم توی این ماه، قدری هم سر به هوا! و این حالِ خوش از اعتدالِ هوا باشد، یا از طراوتِ طبیعت یا یک حس نوستالژیک باشد که از اردیبهشت‌های زادگاهم برایم مانده، هر چه هست دیگرگونم می‌کند. دلم قدم‌زدن‌های بی‌وقفه می‌خواهد توی باغ و دشت و چمن. خدا را شکر که دانشگاه علم و صنعت، به قدرِ وفور، درخت و گل و چمن و سبزه دارد که من روزی چندبار از این دفترِ کارِ کوچکم بیرون بزنم؛ دیوانِ حافظ و سعدی به دست؛ دلم غزلِ نابِ مدام می‌خواهد.
 
(2) زهی فرخنده است ماه‌ی که روز اولش به نامِ شما باشد؛ حضرتِ مصلح بن عبدالله؛ جنابِ سعدی، که گویِ عاشقانه سرودن را از حافظ ربوده‌اید. که همه قبیله‌تان عالمانِ دین بود‌ه‌اند و معلّم عشقِ او، شما را شاعری آموخته‌ست.١ 

(3) دورادور به حیاطِ خانه روستایی‌مان که می‌دانم این روزها خودِ بهشت شده، سلام و ارادت می‌فرستم. و اعلام می‌دارم حتماً خودم را به آخر اردیبهشت و تودیع بهار نارنج‌ها و بزمِ گل‌های نسترن و معارفه شاتوت‌های درشت و آب‌دارش می‌رسانم.

(4) خدایا برای این همه هنرنمایی‌ت روی تابلوی اردیبهشت، برای این صفحه‌های قشنگِ قرآنِ مصوّرت، برای این هوایِ بی‌نظیر، برای این حالِ دیگرگون، برای این آیه‌های حیات که مرا به حیاتِ باطنی می‌خوانند ممنونم.

 

١. همه قبیله من عالمانِ ‌دین بودند... مرا معلّمِ عشقِ تو شاعری آموخت

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٩ ‎ب.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

بزم غزل... 3

نه طریق ِ دوستان است و نه شرطِ مهربانی
که به دوستانِ یک‌دل سرِ دست برفشانی
.
نفسی بیا و بنشین سخنی بگوی و بشنو
که زتشنگی بمُردم برِ آبِ زندگانی
.
دلِ عارفان ببردند و قرارِ پارسایان
همه شاهدان به صورت، تو به صورت و معانی
.
نه خلافِ عهد کردم که حدیث جز تو گفتم
همه بر سرِ زبانند و تو در میانِ جانی
.
مده ای رفیق پندم که نظر بر او فکندم
تو میانِ ما ندانی که چه می‌رود نهانی
.
دلِ دردمندِ سعدی ز محبّت تو خون شد
نه به وصل می‌رسانی نه به قتل می‌رهانی

 

پ.ن: به پیشوازِ اردیبهشت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۳۱ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : بزم غزل

برای داداش کوچیکه

دروغ چرا؟! از به دنیا آمدنت اصلاً خوشحال نشدم! تا همان لحظات آخر که مامان داشت درد می‌کشید و با بابا عازم بیمارستان بودند، التماس می‌کردم که «تو رو خدا خواهر باشه»! چند قدم آن‌طرف‌تر هم محمّد گردنش را کج کرده بود که: «مامان! لطفاً برای من یه داداش بیار»! و توی این مسابقه محمّد بُرده بود! مامان و بابا با یک پسرِ کوچولو از بیمارستان برگشتند و من دو- سه روزی باهاشان حرف نمی‌زدم. نشان به آن نشان که صبح روزِ بعدش که مثلاً با مامان قهر بودم و خودم قرار بود برای خودم چای صبحانه بریزم، چایی ریخت روی پام و مچِ پام سوخت و جای سوختگی‌ش هنوز هم که هنوز است من را یادِ تولّد تو می‌اندازد! 
این‌ها را هر سال، روز تولدت مرور می‌کنم و می‌خندم به بچگی‌های خودم. همین امروز هم که بیست‌و‌یک ساله شدی . همین امروز که نیستی و این ترم که این خانه دانشجویی سوت و کور شده با نبودنت. کسی نیست ادای من را در بیاورد و بخندد! کسی نیست با نصیحت‌های من قهر کند و دل‌خور بشود! کسی نیست دست‌یارِ من بشود توی آشپزی و ظرف‌‌شویی و گردگیری! کسی نیست گاه‌گداری برایم شعر بخواند، حافظ بخواند...
تولدت مبارک داداشی. برایت - مثل همه این سال‌ها- جوانه‌های بارورِ ایمان می‌خواهم و شکوفه‌های بندگی و گلبرگ‌های یقین و می‌خواهم این سال‌های جوانی‌ا‌ت در تقوا و طاعت و بندگی‌ش صرف بشود. و می‌خواهم در زیر لوایِ صاحبِ اسمِ بلند‌ت؛ «مصطفی»، سالم و سرفراز و پاینده باشی. 

با تقدیمِ مهر
خواهرت مریم
سی‌ام فروردین هزار و سیصد و نود
تهران

پ.ن: داداش کوچیکه (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ب.ظ روز ۳٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

تَجَهّزوا رَحمَکُم‌الله

مرا در منزلِ جانان چه امنِ عیش چون هر دم
جرس فریاد می‌دارد که بربندید محمل‌ها

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

دختری که شبیه پدرش بود

خطبه فدک را همیشه از اول روایتش می‌خوانَم. از همان ابتدا که راوی می‌گوید: انَّه لمّا أجمع أبوبکر و عمر علی مَنع فاطمة علیهَاالسلام فدکاً وَ بلغها ذلک... آن عبارات اول را بس که خوانده‌ام حفظ شده‌ام. می‌توانم چشم‌هام را ببندم و آن جزییات را توی ذهنم تصویرسازی کنم. که بانو خبرِ غصب فدک را که شنیدند، روسری‌شان را سرکردند؛ لاثت خمارها عَلی رأسِها، بعد چادرشان را پوشیدند؛  وَ اشتَملَت بِجلبابِها، بعد در میانه گروهی از بانوان هاشمی روانه مسجد شدند. وَ أقبلت فی لمّة مِن حَفدتها وَ نِساء قَومِها. چادرشان روی زمین کشیده می‌شد؛ تطأ ذیولها. بعد از این عبارت، جمله‌ای هست که گاهی خیالِ من، گاهی هم اشک‌هام، مجال خواندن اصلِ خطبه را به من نمی‌دهد. راویِ این عبارات، فضّه باشد یا اسماء یا زینبِ پنج ساله، نمی‌دانم خودش چه حالی بوده وقتی گفته: ما تَخرِمُ مشیتها مشیه رَسول الله؛ چقدر راه‌رفتنش شبیهِ راه‌رفتنِ پیامبر بود!
گاهی این عبارت، خیالِ من را می‌برَد به یک جای دیگر، که پدری پیش از آن‌که پسرش را روانه میدان کند، خواسته بود چند قدم جلوی چشم‌هاش راه برود. بعد  دستش را به آسمان بلند کرده بود و گفته بود: «اللهمّ اشهد عَلی هؤلاء القوم فَقد برز اِلیهم غُلاماً اشبه النّاس خلقاً و خُلقاً و مَنطقاً برسولکِ».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۳ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

مردی که صبرش تمام شده بود.

نهج‌البلاغه‌خواندن همیشه برام توأم با یک حس عجیبی نسبت به حضرت امیر(ع) بوده. نه فقط بزرگی و عظمت، گاهی یک‌جورهایی ترس. لحن کلام‌شان خیلی سنگین است، نهیب دارد، آدم را میخ‌کوب می‌کند گاهی، نفس را حبس می‌کند از صلابت و شدت. این وسط‌های نهج‌البلاغه امّا خطبه‌ای هست که حال و هواش با بقیه خطبه‌ها فرق می‌کند. خطبه‌ای که شاهدش فقط سه- چهار نفر بوده‌اند. آدم باورش نمی‌شود این کلمات را همان جنگ‌جویِ نامیِ عرب گفته باشد؛ صاحبِ ذوالفقار؛ مردِ لیله‌المبیت؛ فاتح خیبر؛ مردی که قرآن حتّی به صلابت ضربه‌های سمّ اسبش سوگند می‌خورَد.١ که صدای نهیبش به مردم کوفه و بصره و شام هنوز در و دیوار این شهرها را می‌لرزانَد. این وسط‌های نهج‌البلاغه خطبه‌ای هست که سیدرضی با این عنوان شروعش کرده: رُویَ انّه قاله عِندَ دفنِ سیّده النّساء فاطمه کالمناجی به رسول الله عندَ قبره٢. بعدِ چند جمله می‌رسد به این‌جایِ کلام حضرت که: «قَلّ یا رسولَ الله عن صفیّتِکَ صبری و رَقّ عنها تجلّدی».  مرد، همان شبِ دفنِ همسرش دارد با رسول خدا دردِدل می‌کند که در فراق فاطمه (س) صبرش کم شده، تحمّلش از دست رفته. تا آن‌جا که «امّا حزنی فسَرمَد و امّا لیلی فمسهّد». این وسط‌های نهج‌البلاغه آدم دلش می‌خواهد بنشیند و برای آن مرد بزرگ که صبرش داشت تمام می‌شد، که اندوهش ابدی شده بود، زارزار گریه کند.   

  

ا. آیات اول و دوم سوره عادیات
2. خطبه 202

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

آن سیلی...

"تمامِ رنج‌هامان تاوانِ آن سیلی‌ست".

 

پ.ن:مکشوف بودن‌ش را ببخشید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد ، ذکر ، حسینیه

دیوارِ آوار

"از دیواری که شکافت
 و گلی که شکفت
 تا آن دیوار که آوار شد،
رازی‌ست که هستی از آن می‌جوشد
و آدمی از آن چشمه می‌نوشد؛
همه رنج‌های مقدّس را".


پ.ن:
١. مال شهرام مقدسی بود گمانم.
٢. درِ آوار هم...
٣. تسلیتِ ایّام. با آن‌که می‌دانم زخم فاطمیه از آن دردهایی‌ست که تسلّی‌یافتنی نیست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ روز ٢٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر ، درد ، حسینیه

هذا یوم الجمعه... 17

سلام چشمه زندگانی!

«السّلام علیک یا عَین الحَیوه»؛ همیشه به این جمله زیارت جمعه که می‌رسم فکر می‌کنم حیف نیست تو سرچشمه زندگی باشی و منِ مرده سراب‌زده، از تشنگی بمیرم برِ آبِ زندگانی؟! راست گفته «او» که: اِن اَصبَحٌ ماءُکُم غوراً فمَن یأتیکُم بماءٍ مَعین؟! ١

نفسی بیا و بنشین، سخنی بگوی و بشنو ... که ز تشنگی بمُردم برِ آب زندگانی

سعدی

١. آخرین آیه سوره ملک

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠

شهری میان برزخ

مامان و بابا دارند می‌روند استانبول. خاله هم از آن سرِ دنیا برای کاری می‌آید استانبول. آن‌جا، هم هم‌دیگر را می‌بینند و هم آن شهر عجیب را. خوشحالم پروازشان از شیراز جور نشد. این‌طوری موقع رفت و برگشت، به قدر یکی دو روز هم شده، مهمان خودم‌اند. دارم جاهای دیدنی استانبول را برای بابا ردیف می‌کنم. بعد موقعیت شهر را روی گوگل‌ارث نشان‌شان می‌دهم. بعد انگشت می‌گذارم روی تنگه بسفر (+) و هر چه از این تنگه بلدم می‌گویم. انگشتم سنگینی می‌کند. انگار جایی توی برزخ مانده باشد. برزخی که فقط از جنس تعلیق میان دو قاره، دو اقلیم، دو پهنای جغرافیایی نیست. برزخی که انگار همیشه استانبول را با خودش درگیر کرده است. شهری که با همه مظاهر تاریخی‌ش، با سلطان‌احمد و ایاصوفیه‌‍‌اش، با هزار هزار مسجد دیگرش، با صدای اذانی که همه مواقیت پنج‌گانه‌ توی گوش‌ش می‌پیچد، با روسری‌های بلندِ زن‌ها و دخترهاش، دارد شرقی بودن‌ش را، مسلمان بودن‌ش را فریاد می‌زند، حتی همان سال‌های دور که پایتخت امپراتوریِ بزرگ بیزانس بوده است، اما توی فرآیندهای دنیای جدید، مجبور است به تظاهرات غربی، به بروزات لاییک. که بشود توی بروشورهای توریستی‌ش، یک‌جوری که به مذاق توریست‌ها خوش بیاید، نوشت؛ «تنها شهر مشترکِ میان دوقاره». که توی ماراتن طی فرآیندهای سرمایه‌داری از بقیه کلان‌شهرهای دنیا عقب نیفتد. دستم را از روی برزخِ بسفر برمی‌دارم؛ انگار از روی نقطه‌ای دردناک. حس‌م مثل وقت‌هایی‌ست که هم‌دوره‌ام-که موضوع تزش جهانی‌شدن و شهرهاست- با حرارت دارد از وضعیت کلان‌شهرها توی فرآیند جهانی‌شدن حرف می‌زند و من برای تهران و اصفهان و تبریز و شیراز نگران می‌شوم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

بزم غزل... 2

تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید
مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

جز این‌قدر نتوان گفت در جمالِ تو عیب
که مهربانی از این طبع‌وخو نمی‌آید

به شیر بود مگر شورِ عشق سعدی را
که پیر گشت و تغیّر در او نمی‌آید

...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : بزم غزل

بزمِ غزل...1

بیا بیا که مرا با تو ماجرایی هست
بگوی اگر گنهی رفت و گر خطایی هست
.
روا بوَد که چنین بی‌حساب دل ببری؟
مکن! که مظلمه خلق را جزایی هست
.
هزار نوبت اگر خاطرم بشورانی
از این طرف که منم هم‌چنان صفایی هست

سعدی


پ.ن:
 1. این بزم غزل، خاصه سعدی‌خوانی‌های این شب‎‌هام، به پیشواز اردیبهشت است. چند صباحی تحمّل بفرمایید هوای عاشقی از سرم به در می‌شود؛ اردیبهشت که بیاید و برود!

2. مرا مگوی نصیحت! که پارسایی و عشق... دو خصلت‌اند که با یکدگر نیامیزند!

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٦ ‎ق.ظ روز ٢٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : بزم غزل

بی تو

تقصیر من نیست. تو هم لابد اگر یک‌روزِ تمام توی آمفی‌تئاتر دانشکده نشسته بودی و از شهر و بحران و گسل و زلزله شنیده بودی، غروب‌ش که هوا داشت تاریک می‌شد و چشم آسمان قرمز شده بود و نسیم می‌وزید و پرنده‌ها آوازهای آخر روزشان را سرمی‌دادند، توی راه برگشت، به شیوه عاشق‌پیشه‌ها، عوضِ ذکر دمِ غروب، هی زیر لب تکرار می‌کردی:

بی‌تو هر لحظه مرا بیمِ فرو ریختن است... مثل شهری که به روی گسلِ زلزله‌هاست ١  

 

١. فاضل نظری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

از تعارض‌ها...

موضوع سمینارم «رزیلی‌ینت سیتی»١‌ها هستند و راهبردهایی که می‌شود برای تهران به‌منظور دست‌یابی به فاکتورهای رزیلینسی٢ ارائه داد. برای کاهش مخاطرات در مواقع بحران و برای عملی‌شدن تعهداتی که بعد از اجلاس ژوهانسبورگ داریم. دکتر ردیف جلو نشسته و مثل همیشه با دقت و موشکافی دارد گوش می‌دهد. صحبت‌هام که تمام می‌شود چندتا نکته را اضافه می‌کند برای تکمیل بحث. و معتقد است نه فقط توی ابعاد کالبدی، بلکه توی ابعاد اجتماعی پیش‌گیری از بحران برای شهرها، خصوصاً بحران‌های طبیعی مثل سیل و زلزله، می‌شود راهبردهای دقیق‌تری ارائه کرد. اسلایدهای ابعاد اجتماعی را برمی‌گردانم و دوباره قدری بحث می‌شود. توی ذهنم اما راهبردهای کلان‌تری سراغ دارم، راهبردهایی که کاملاً اجتماعی‌ست! می‌آیم بگویم: ایمان جمعی. و لَو انّ اهلَ القُری آمَنوا وَ اتّقوا لفَتَحنا علیهِم بَرَکاتٍ مِن السّماء وَ الاَرض ٣. برائت از ناشکری و ناسپاسی، برائت از کفر و شرک؛ اَلا اِنّ عاداً کفروا ربّهم اَلا بعداً لِعادٍ قَوم هود. بگویم: تقوای جمعی، توبه جمعی، دوری از گناه؛ فَدمدم علیهِم رَبّهم بذنبهم فسوّیها ۴. بگویم: عدالت اجتماعی. رفع ظلم. وَ لا تُخاطبنی فی الّذین ظلموا انّهم مغرقون ۵. اما نمی‌گویم. ساکت می‌شوم و می‌گذارم آیه‌های سوره هود مثل همین اسلایدها از جلوی چشم‌هام رد بشوند: و اُتبِعوا فی هذه الدّنیا لعنه وَ یَوم القیامَه، اَلا اِنّ عاداً کفروا ربّهم اَلا بعداً لِعادٍ قَوم هود ۶* وَ اَخذ الّذین ظلموا الصّیحه فاصبحوا فی دیارهم جاثمین ٧* فلمّا جاء امرنا جعلنا عالیها سافلها و اَمطرنا علیها حجاره مِن سجّیلٍ منضود ٨* وَ اَخذت الّذین ظَلَموا الصَّیحه فَاَصبَحوا فی دیارِهم جاثِمین ٩*


1. Resilient City
2. Resiliency
3. اعراف.96
4. عذاب الهی برای ثمود. (شمس. 14)
5. عذاب الهی برای قوم نوح. (هود. 37)
6. عذاب الهی برای عاد. (هود. 60)
7. عذاب الهی برای ثمود. (هود 67)
8. عذاب الهی برای قوم لوط.(هود 82)
9. عذاب الهی برای قوم شعیب. (هود. 94 )

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

از مفهوم سکونت تا آوارگی

اولین جلسه کلاس بعد عید است. کلاس تحلیل فضای شهری. دارم از مفهوم سکونت و آراء «نوربرگ شولتز» برای بچّه‌ها حرف می‌زنم. این‌که مفهوم سکونت چه‌قدر با تعلّق به مکان عجین است و چه‌قدر به فضا، مؤلفه‌های انسانی می‌دهد. دوباره تو می‌آیی و جمله‌هات خانه می‌کنند توی ذهنم. قدری سکوت می‌کنم. شاید بروی. جمله‌هات تندوتند ردیف می‌شوند: «خانه، جای ماندن و سکونت است. خانه، خانه الفت‌های دنیایی‌ست، کوچه، کوچه تعلّقات است و شهر، مهبط عادات». قبول، انسانِ ما با انسانِ آن‌ها فرق می‌کند. پس خانه و کوچه و شهرمان هم باید فرق کند. تقصیر من چیست حالا این وسط؟! اصلاً به من چه؟! این‌ها نظرات شولتز است. بی‌اعتنا بحث را ادامه می‌دهم. نمی‌گذاری. اسلاید را عوض می‌کنم. چه خوب که کلاس نیمه‌تاریک است و بچّه‌ها برق چشم‌های من را نمی‌بینند. توی اسلاید بعدی، حرفی از مفهوم سکونت نیست. حرف‌های تو اما هنوز توی گوش من نهیب می‌زند: «... و شهر، مهبط عادات. شهدا انیس حقّ‌اند و در زمین، خود را از خانه انس دورافتاده می‌بینند و ... دل‌تنگ‌اند. این‌جا انس حضور، اجر آوارگی برای حق است، آوارگی».

 

پ.ن:
1- می‌خواستم از سعیدیزدان‌پرست هم بنویسم. اما دوباره خودش را پنهان کرده پشت تو. مثل همه این سال‌ها.
2- من المؤمنین رجال (+)

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٦ ‎ب.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

زهرای کربلا

سیدمهدی شجاعی اوّل کتاب «آفتاب در حجاب»ش، متن تقدیم‌‌ی نوشته که سال‌هاست وقتی به زینب‌کبری(س) می‌اندیشم، آن عبارات بلند توی ذهنم نقش می‌بندند. امشب که شب قشنگ تولّدشان هست هم دوباره داشتم مرورشان می‌کردم: خداوندگارِ عاطفه و عاطفه خداوند. قبله مروّت و قله فتوّت، قافله‌سالار عشق و صبر و معرفت، معلّم مردانِ عالم، آفتاب در حجاب، روشنی‌بخشِ خورشید، زهرای کربلا، حسین در آیینه تأنیث، بانوی بانوان جهان، عقیله بنی‌هاشم، عقیله عرب، عقیله عالم، صدیقه صغری و زینب کبری. سلام خدا بر او.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢۱ ‎ق.ظ روز ٢٠ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

...از حسرت‌ها

ترشیِ دوغ و بوی عطر نعناء و ریحان که از زبان تا شامه‌ام را لبریز می‌کند به سَرَم میزند یک کاسه از این آش‌دوغ را برای خانوم همسایه واحد کناری‌مان ببرم. به‌جز سلام‌علیکِ معمول، مراوده‌ای با هم نداریم. قبل عید توی یکی از همین سلام‌علیک‌ها با ذوق گفته بود که باردار است. شاید بوی آش توی پلّه‌ها پیچیده باشد. شاید دلش خواسته باشد. تندوتند یک کاسه آش می‌ریزم و روش پیازداغ و نعناء می‌دهم و پشت درشان زنگ می‌زنم. کلی ذوق می‌کند و تشکر و این‌که آش‌دوغ شیرازی‌ها را قبلاً خورده و خیلی دوست دارد. بعد هم اصرار می‌کند که بروم تو. هم‌سرش خانه نیست. چند دقیقه‌ای که به گپ‌وگفت و آشنایی می‌گذرد، با اشتیاق دستم را می‌گیرد و می‌برد اتاق بچّه را نشانم می‌دهد. با همه جزییاتش. همه لباس‌هاش. کیف و کفش‌های کوچولوش، عروسک‌هاش، پتو و حوله و کریر و گالسکه و سرویس خواب و... دلم ضعف می‌رود! نه به اندازه برقِ چشم‌های او وقتی دارد جوراب‌های بچّه هنوز نیامده‌شان را نشانم می‌دهد! به خانه که برمی‌گردم برای چندمین‌بار فکر می‌کنم اگر قرار باشد بر حال تجرّد باقی بمانم، اگر هیچ‌وقت هم حسرتِ داشتنِ هم‌راه و هم‌قدم و هم‌سر را نخورَم، حتماً حسرتِ «مادرشدن» را خواهم خورد. 

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 16

این فرمایش حضرت رسول را که می‌خوانم دلم می‌خواهد به خودشان شکایت ببرم که: قبول. خورشید، پشت ابر است و نورش هست و ... این درس‌ها را سال‌هاست از حفظم. کلاسِ فهمِ من امّا به این‌جاها قد نمی‌دهد. اصلاً من دلم از این روزهایِ ابریِ‌ مدام، گرفته. سردم شده. من خورشیدِ پشتِ ابر نمی‌خواهم. من خورشید را با منتهایِ نور و گرماش، وسطِ آسمان می‌خواهم. آن‌قدر که این چشم‌های تار من هم ببیندش. من امامم را می‌خواهم.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٩ فروردین ۱۳٩٠

این دینِ منجی


اسلام توانِ آن را دارد که خاورِمیانه را نجات بدهد. بلکه جامعه بشری را نجات بدهد.

حضرت آقای جوادی‌آملی- توی مصاحبه دیروزشان

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

برای واژه‌های اسیرم

وقت‌هایی هست که آدم دلش می‌خواهد واژه‌های اسیرش را آزاد کند. بنویسد. بنویسد. بنویسد. وقت‌هایی هست که زندانِ دلِ آدم تنگ می‌شود برای این همه واژه که یک‌ریز به در و دیوارِ دل می‌کوبند. این‌طور وقت‌ها یاد گرفته‌ام زندانِ دلم را برایشان هی بزرگ کنم، بزرگ کنم تا گلویم، تا چشم‌هام. بعد قدری رهایشان کنم که بغض بشوند و کز کنند گوشه گلویم. که اشک بشوند و بچکند روی گونه‌هام. فرموده است: الکلامُ فی وثاقک ما لَم تتکلّم به فَاذا تکلّمت به صرتَ فی وثاقه. و من چندی‌ست بیرحمانه، واژه‌هایی را به بند کشیده‌ام که مباد به بندم بکشند.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

یادت من را فراموش!

دوباره آرام بیا، آرام که من نبینم‌ت، یکی از همین روزهای غفلت. که لحن صدات توی صفحه‌های قرآن‌‌م نمی‌پیچد. که برقِ نگاهت، سجاده‌ام را گرم نمی‌کند. که بوی قدم‌هات همه شامه‌ام را پر نمی‌کند. یک جوری که من نفهم‌م بیا. یکی دیگر از آن نعمت‌های دوست‌داشتنیِ رنگارنگ‌ت را بده به دستم. یک‌طوری که من شک نکنم. یکی از همین وقت‌هایی که حواسم نیست. بعد فقط درِ گوشم آرام بگو: یادم تو را فراموش!

 

پ.ن: دلم برای این مدل سیلی‌هات تنگ شده.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۳:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : درد

...از آن دست‌خط قرآنی

هیچ‌وقت برایتان نگفته‌ام که چند ساعت، چند روز دست‌خط‌تان مشق من شده بود. چندصدبار تلاش کرده بودم مثل شما بنویسم. حالا اما بعد بیست‌سال از آن روزها، خط‌م بیش‌تر از همه، شبیه دست‌‌خط شماست. باورتان می‌شود؟!

خط‌تان مثل همه زندگی‌تان قرآنی بود. این را من آن روز‌های هفت- هشت سالگی هم می‌فهمیدم. اولین قرآنی که به من هدیه دادید را یادتان هست؟! یادم هست. عیدفطر، توی مسجد محل. اولین ماه رمضان‌ی که تمام‌ش را روزه گرفته بودم و بست نشسته بودم برای حفظ قرآن. شیرین‌تر از آن قرآنِ خط نیریزیِ جلد قرمز، دست‌خط شما بود که ساعت‌ها و روزها مشق شب من شده بود.

آن روزها شما هنوز محقق گران‌مایه و دانشمند و مدرس حوزه نبودید. برای من امّا بزرگ و عزیز بودید. بزرگ و عزیز هستید. واژه به واژه قرآن را از شما آموخته بودم. بعدها تجوید و حفظ و تفسیر و ... بعدها از شما یاد گرفته بودم به قرآن باید عشق ورزید. با قرآن باید زندگی کرد. حالا مگر می‌شود قرآن را باز کنم و یادتان نباشم؟!

این‌ها را امروز دوباره مرور می‌کردم. برای چندمین کتابی که از شما هدیه گرفتم. باز هم از تألیفات خودتان ١. اول‌ش با همان دست‌خط قرآنیِ دوست‌داشتنی نوشته‌اید: «اَهدی هَذا الکتاب اِلَی الشّابَّه المؤمنه الصّالحَه العَفیفه السّیده الدّکتوره مریم روستا، اَسأل الله الکریم اَن یوفّقها لمَرضاتِه وَ أرجوها اَن لَا تَحرمنی مِن صالح دَعواتها کَما لَا اًنساها اِن‌شاءالله تَعالی». و من دوباره از سرِ ذوق، به عادت همان سال‌ها نشسته‌ام و دست خط‌تان را مشق کرده‌ام. باورتان می‌شود؟!

 

پ.ن.١: کتاب «قصّه الطّیر المشویّ»، به زبان عربی، از تألیفات «حجت‌الاسلام‌والمسلمین محمّدجواد محمودی»‌ست که به بررسی اسناد روایی حدیث طیر در  اثبات حقانیت حضرت امیر (ع) می‌پردازد.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٥ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

و انّا اِلیه راجعون

به خانه بازگشتم. به همین خانه کوچک دانشجویی. دلم برای تهران تنگ شده بود و این یعنی این شهرِ عجیب که حالا یک دهه است ساکن‌ش هستم، راستی‌راستی وطنِ دومم شده. داداش‌ها کماکان نیستند و من از پیِ پانزده روز شلوغ و پرهیاهو و شیرین، به خلوتِ آرام خودم، به تنهایی‌هام برگشته‌ام. این سیر از کثرت به وحدت را - با همه دل‌تنگی‌هاش، با همه سختی‌های دل‌بریدن و دل‌کندن- دوست می‌دارم. توی راه داشتم به رجعت فکر می‌کردم؛ به آن رجعتِ ناگزیر و به «او» که انگار جایی در اوج هستی ایستاده است تا آن روز که برگردیم به سوی‌ش؛ و انّا اِلیه راجعون.

ربّ ادخِلنی مُدخلَ صِدق و اَخرجنی مخرجَ صِدق و اجعَل لی مِن لَدنک سُلطاناً نَصیراً.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٤ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

بخارایِ من

نه این صدای شادمانه گنجشک‌ها که توی این خانه ‌پیچیده است همین حالا که دارم این واژه‌ها را ردیف می‌کنم، نه صدای وِز وِز زنبورها که این روزها تند و تند دارند شهد گل‌های حیاط را جمع می‌کنند، نه این هوای معتدلِ بی نظیر، نه حتی این گل‌های یاسِ زرد که رنگ و بوی‌شان بهشت کوچکِ ما را خواستنی‌تر کرده است، نه این نخلی که بابا به جای آن انجیر پیر جلوی درِ حیاط کاشته، نه این غنچه‌های بهار نارنج که بی‌تابِ شکفتن‌اند، نه این درخت‌های انار و سیب و شاتوت، نه این افرایِ دوست‌داشتنی که صبح‌ها مهربانانه سایه‌اش را برای صبحانه خوردن‌مان می‌گسترد، نه آن بوته نسترن که سال‌هاست فصل بوییدن گل‌هاش غایب بوده‌ام، نه این نرگس‌ها که دارند سفره‌شان را تا زمستانِ بعد از این‌جا جمع می‌کنند، نه این گلدان‌های شمعدانی که روی سکوی بهارخواب به استقبال میهمان‌ها می‌روند،نه این درخت کاکتوس پرخاطره، نه رقص شادمانه پروانه‌ها توی این حیاط، نه آن تابِ زیرِ چپرِ انگورها که صدای جیغ شادمانه بچه‌های فامیل توی زنجیرهاش پیچیده، نه این دری که از گوشه این حیاط به باغ پدری باز می‌شود، نه این رزهای گل‌بهی و سرخ و سفید و نارنجی... نه، این‌ها همه هست و این‌همه نیست... نه حتّی فقط صدای قرآن‌خواندن بابا؛ بین‌الطّلوعین‌ها وقتی توی این خانه می‌پیچد، نه حتّی صدای پای مامان وقتی مهربانانه به این‌همه گل و درخت سرمی‌زند، نه ردّپایِ هزار هزار خاطره کودکی که توی این حیاط جامانده است، نه... این‌ها همه هست و این همه نیست آن‌چه من را به این قطعه چندصدمتری از خاک وصل کرده است. بخارایِ من است این خانه، این روستایِ زادگاهم.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 15

.

گر دولتِ وصالت خواهد دری گشودن
سرها بدین تخیل بر آستان توان زد

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱٢ فروردین ۱۳٩٠

نیایش‌ بهاری

آی خدای شمعدانی‌ها!
که جان‌شان را به آفتاب بند کرده‌ای،
جانِ من را به خودت،‌به محبت‌ت، به بندگی‌ت بند کن.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳۸ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : ذکر

این زاگرسِ پیرِ دوست‌داشتنی

من را قرابتی هست با این دامنه‌های جنوبی زاگرس. انگار دیرزمانی توی همین روستاهای کوه‌پایه‌ایِ سرسخت‌ش زندگی کرده باشم یا کنار همین چوپان‌هایی که هر بهار گوسفندها را به میهمانیِ سبزه‌هاش می‌آورند. انگار سال‌ها پای این درخت‌های فرتوت بلوط و بادام کوهی آسوده باشم، انگار بهارها با همین زنان و دختران بازمانده ایل، پیچ و خم‌های صخره‌هاش را در اندیشه ییلاق درنوردیده باشم یا هم‌پای همین پیرزنی که ناهار دیروز را میهمان سخاوتش بودیم، هر روز برای دوشیدن شیر گوسفندها، کیلومترها از آبادی تا پای این کومه‌های خشکه‌چین کوهستانی راه آمده باشم. انگار خدا، هنگامه خلقت، خاک من را از پای همین زاگرس برداشته باشد که هر نوروز، وقتی چندروزی میهمان دامنه‌های جنوبی‌ش می‌شوم، پر از تعلق و آرامش و یقین‌م می‌کند این کوهستان پیرِ دوست‌داشتنی. من همان‌قدر که با البرز بیگانه‌ام، به زاگرس تعلق دارم انگار.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٤ ‎ب.ظ روز ٧ فروردین ۱۳٩٠
تگ ها : روزنوشت