بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روایت نیمه‌های پنهان... 14

روایت چهاردهم: وقتی شما خطبه بخوانید.

سخنرانی‌تان تمام شده، صدای«ویلکم یا اهل الکوفه»تان، شهر را زیر و زبر کرده، نهیب «یا اهل الختل و الغَدر» لرزه به جان جماعت انداخته، بچّه‌ها دارند فکر می‌کنند چطور با یک اشاره شما نفس‌ها توی سینه حبس شد، حتی زنگ شترهای کاروان از حرکت ایستاد. بزرگ‌ترها انگشت پشیمانی و غم می‌گزند و صدای گریه و زاری‌شان شهر را برداشته. پیرمردی که اشک‌هاش محاسن سپیدش را خیس کرده از دور شما را نگاه می‌کند و زیر لب می‌گوید: «پدر و مادرم به فدای شماها! که پیرهاتان بهترین پیرها هستند و جوان‌هاتان بهترین جوان‌ها و زن‌هاتان بهترینِ زن‌ها و نسل‌تان بهترین نسل‌هاست که نه خوار می‌شود و نه شکست می‌پذیرد.» ١

 

١. بِابی اَنتُم و اُمّی! کُهولُکُم خَیرُ الکُهول و شبابُکُم خَیرُ الشّباب وَ نساءُکُم خَیرُ النّساءِ وَ نَسلُکُم خَیرُ نسلٍ لا یُخزی وَ لا یُبری.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 13

روایت سیزدهم: بانویی که مثل علی (ع) سخن می‌گفت.

پیرمرد ١، بعدها گفته بود: «به خدا سوگند من زنی را دیدم که همه وجوش شرم و حیا بود و به‌گونه‌ای سخن‌رانی می‌کرد که گویی خطابت را از علی (ع) آموخته است»... شما را می‌گفت. موقعِ آن خطابه تاریخی، وقتی نفس‌های کوفه را حبس کرده بودید از صلابت و نهیبِ خفته در سخنان‌تان. کسی هم اگر شک داشت، دیگر یقین کرد شما را قرابتی هست با علی(ع). انگار علی (ع) زنده شده بود دوباره و فریادِ «یا اشباه‌الرّجال»‌ش در و دیوار کوفه را می‌لرزاند.

 

١. بشیر بن خزیم اسدی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 12

روایت دوازدهم: اسرایِ آل محمّد

زن، دقایقی‌ست از پشت‌بام خانه‌اش به شما خیره شده، لابد دارد فکر می‌کند شماها را قبلاً دیده، به اسرای روم و زنگ شبیه نیستید، پاپیش می‌گذارد و می‌پرسد: «شما اُسرایِ کدام فرقه‌اید؟!» توی دل‌تان آه می‌کشید، این همان شهری‌ست که برای زن‌هاش درسِ تفسیر می‌گفتید. همان شهری که حتی در و دیوارش هم شما را به عقیله‌بنی‌هاشم می‌شناخت. زن را نگاه می‌کنید و جواب می‌دهید: «ما اسیرانِ آل محمّدیم.» زن که انگار جرقه آتشی در جانش دویده باشد، بر سر و صورت خود می‌زند، به سرعت به داخل خانه‌اش می‌رود و لحظه‌ای بعد با بقچه‌ای از روسری و چادر و روبند برمی‌گردد. بقچه را میان بانوان و دختران کاروان تقسیم می‌کند. چهره‌اش هنوز پر از درد و حسرت است. آن‌چه از شما شنیده باور نکرده انگار... خودتان هم از تکرار جواب‌تان آتش می‌گیرید: اسیرانِ آل محمّد...

پ.ن: فاشرفت امرأهٌ من الکوفیّات، فقالت: مِن ایّ الاساری انتنّ؟ فقلنَ: نَحنُ اُساری آلِ مُحمّد. فنزلَت المرأه مِن سَطحِها فَجَمعت لَهنّ ملاءً و اُزراً و مقانِعَ و اعطتهنّ فتغطّینَ. (لهوف/ سید بن طاووس)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه های پنهان... 11

روایت یازدهم: زینب اسیری رفت و ما بر جای بودیم

وَ حمل نساؤه (صلوات الله علیه) علی احلاسِ اَقتاب الجِمال بِغَیر وِطاء و لا غِطاءٍ مکشّفاتِ الوُجوه بَینَ الاعداء وَ هنّ ودائعُ خیرِ الانبیاء وَ ساقوهنّ کَما یساقُ سبی التّرک و الرّوم فی اشدّ المصائب و الهموم.

تا حالا نگاهِ هرز و ناپاکی چنگ انداخته بر دلت؟ شکسته حرمتت را؟ که بفهمی سیدبن طاووس چه می‌گوید؟! چهل روز نگاهِ هرزِ هرزگان، مباح بود بر امانت‌های حرمِ رسول. چهل‌روز نگاهِ ناپاکان بر قلبِ دخترانِ خاندانِ پاکی، بانوانِ حریم عفاف، چنگ می‌انداخت... آه از شترهای بی‌کجاوه، بی‌محمل... آه از پوشش و نقاب و روبندهای به غارت رفته.... آه... آه...آه.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ آذر ۱۳۸٩

چون بیوگان ننگ سلامت ماند بر ما.

این حنجره را نبینید که این روزها از بس پای روضه‌ شما فریادهاش را فروخورده و درخود شکسته، صداش درنمی‌آید. این چشم‌ها را نبینید که به خون نشسته‌اند، که هر چه باریده‌اند، پربارتر شده‌اند. این ناودان چشم را نبینید که یک دهه بی‌امان جاری‌ بوده‌ست. این چشم‌های کم‌سو شده، این گودیِ زیرچشم‌ها را نبینید. این گردن کج و چهره مصیبت‌زده را نبینید، کسی پشتِ همه این‌هاست که هنوز باور نکرده آقا، هنوز باور نمی‌کند. کسی هست که سهمِ هر سالش از ده روزِ شما حیرت است و بهت. که هر سال صفحات مقتل را که ورق می‌زند، انگار که کتاب افسانه‌ای غم‌ناک و باورنکردنی را. کسی هست که اگر روزی مصیبتِ شما را باور کند جان می‌دهد. اگر مصیبت بانوان را بعدِ شما باور کند، اگر قصه اسارت را یقین کند، کارش تمام است. این‌که هنوز زنده است از گران‌جانی نیست، از بی‌یقینی‌ست. از بهت و سرگردانی‌ست. ببخشیدش. بهره‌ای اگر از یقین بدهیدش، یک روز دهم‌ی پایِ روضه مکشوفِ شما تمام می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱٧ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد ، حسینیه

یکی بود یکی نبود... 25

یک تپه‌ای بود
که دلش می‌خواست فروبریزد، از هم بپاشد
چشم‌های بانویی بر بلنداش
داشت می‌دید هرچه که نباید می‌دید.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 24

یک دختری بود
که وقتی به عمه‌اش گفته بود
چیزی بده که سرم را باهاش بپوشانم
شنیده بود: عمّتُکَ ‌مثلُک.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود ... 23

یک خانومی بود
که خستگی نمی‌شناخت
هزار بار فاصله خیمه‌ها تا تَل را دویده بود،
پس چرا این بارِ آخر نشسته بود روی زمین؟
چرا دست‌هاش را کوبیده بود به سرش؟

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود ... 22

یک بابایی بود
که شب آخر
همه خارهای اطراف خیمه‌ها را کنده بود.
دخترش وقتی از آتش می‌ترسید، لابد پابرهنه فرار می‌کرد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 21

یک دختری بود
که پاهای اسب را محکم گرفته بود.
بابایش داشت می‌رفت که برنگردد.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

السّلامُ علی النّسوه البارزات

سلام بر آن بانوانِ از خیام بیرون‌شده...

 

پ.ن: از ناحیه مقدسه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٤ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، حسینیه

روایت نیمه‌های پنهان... 10

روایتِ دهم: خواهری که بود، خواهری که هست...

هروله‌های میان خیمه‌ها و تل تمام شد. از بالای آن بلندی چشم‌هاتان دید هر آن‌چه نباید می‌دید. درنوردیدنِ صحرا برای یافتنِ اطفالِ گریزان از آتش خیمه‌ها و از قساوت نامردها هم تمام شد. دانه دانه مهره‌های این تسبیح را از گوشه‌کنار این صحرای تفتیده جمع کرده‌اید. صورت‌های آفتاب‌سوخته و دامن‌های نیم‌سوخته و لب‌های ورچیده از بغض و چشم‌های خیس‌شان آتش به جان‌تان انداخته، ولی دَم برنمی‌آورید. به راه درازی که در پیش است می‌اندیشید. به کوفه، به شام، به همه منزل‌هایی که منتظرند یکی‌یکی داغِ دل‌ِ زن‌ها و بچّه‌ها را تازه کنند. آن‌روز که به نکاحِ عبدالله درمی‌آمدید، آن روز که شرط عقد را هم‌سفری با برادر در هر سفری گذاشته بودید، فکر می‌کردید سفری می‌آید که باید هم‌سفرتان را بر خاک، بگذارید و بگذرید؟ که باید هم‌سفرِ سرِ بر نیزه‌اش باشید؟ آه بانویِ صبر، حماسه تمام نشده، پرده آخر رسیده، صحنه را فقط شما می‌توانید تمام کنید. عَلَمِ عبّاس را برداشته‌اید. شما خواهرِ حسین بودید. شما خواهرِ حسین هستید.

***
سلام بانوی صبر، سلام بانویِ حماسه، سلام بر بلندای قامتی که ذره ذره‌اش را داغ‌ و  زخم‌ و درد آکنده بود، اما ایستاد تا پرچم عاشورا فرونیفتد.

 
پ.ن: از این‌جا به بعد همراه با تکان‌های شترهای بی‌جهاز و بی‌کجاوه کاروان‌تان، هم‌پای دلِ زن‌ها و بچّه‌ها، هر شب، پای صفحات مقاتل، دلی آب می‌شود بانو. کاش زودتر به مدینه برگردید. من فدای همه دردهاتان توی منزل‌هایی که پیشِ روست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ٢٥ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 9

روایت نهم: مادرِِِ ماه

هر چهارتایشان را با حسین روانه کرده بودید؛ سه تا «ستاره‌» و یک «ماه» که از بچگی یادشان داده بودید فقط بر مدار آفتابِ حسین بگردند. فقط از اشعه‌های خورشیدِ حسین نور بگیرند. از همان سال‌ها درِِ گوشِ ماهِ بنی‌هاشم آیه‌های شمس را زمزمه کرده بودید: والشّمسِ و ضحیها والقمرِ اِذا تلیها. ماهِ شما یاد گرفته بود، هیچ‌جا نمی‌شود از خورشید جلو افتاد. از کجا آورده بودید این‌همه معرفت را بانو؟ با آن زمزمه‌هایی که درِ گوشش خوانده بودید مگر می‌توانست روزِ دهم عَلَم به دست نشود؟! مگر می‌شد بچّه‌های حسین آب بخواهند و هستی‌ش آب نشود پیشِ پایشان؟! مگر می‌شد هرم عطش، آتش به جانِ حرم انداخته باشد و او تاب بیاورد و مشک به دست روانه فرات نشود؟! همین بود که لشکر، مشک را هدف کرده بود. همه می‌دانستند آبِ مشک که چکه چکه بر زمین بریزد، هستی عبّاسِ شما، ذرّه ذرّه آب می‌شود. می‌دانستند کارِ مشک که تمام بشود، کارِ ماه تمام می‌شود. کارِ خورشید هم. همه دیدند خورشیدی که از کنارِ علقمه داشت به غروب نزدیک می‌شد، دست به کمر بود. «ماه» را کنارِ نهر جا گذاشته بود. 

***
سلام مادرِ ماهِ بنی‌هاشم. سلام بر شیر «ادب» و «بصیرت» و «معرفت‌»ی که به عبّاس نوشاندید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۱٠ ‎ب.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 8

روایت هشتم: مادری که پسرش شبیهِ پیام‌بر بود.

شما نبودید بانو، ولی نوبت بنی‌هاشم که رسیده بود، آقا گفته بودند اوّل از همه علی، فقط قبلِ رفتن چند قدم جلوی چشم‌هام راه برود. شما نبودید ولی همه دیدند علی که راه می‌رفت، آقا دست‌هاشان را به آسمان بلند کردند و خودِ خدا را به شهادت طلبیدند که جوانی را به میدان می‌فرستد که شبیه‌ترین خلایق است به پیام‌بر، که هر وقت کسی دلش برای پیام‌بر تنگ می‌شد، علی را نگاه می‌کرد. شما نبودید آن لحظه‌های دل‌کندن اهلِ حرم از علی... شما نبودید آن لحظه‌های سخت‌تر، آن‌جا که صدای«یا ابتاه علیکَ منّی السّلامِ» علی بلند شد. آن‌جا که میان‌ هلهله‌های دشمن، آقا زانو به زمین زدند، صورت‌شان را گذاشتند روی صورتِ علی و گفتند: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا. آه... شما نبودید وقتی آقا مستأصل مانده بودند که این مصحفِ پاره پاره را، این آیه‌های مکّی و سوره‌های مدنی را چه‌طور جمع کند، برگرداند به خیمه‌ها. شما نبودید بانو و چه خوب که نبودید.

***
سلام مادرِ علی بزرگ‌تر! سلام بر دامانِ پاکِ شما که شبیه‌ترینِ مردم به پیام‌برِ خدا را پرورید. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢۳ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 7

روایت هفتم: مادری که خونِ پسرش را فرشته‌ها بردند.

این ساعت‌های آخر از گریه و ضجه و التماس‌ش خبری نبود، نه؟! این اواخر  به ماهی شبیه شده بود؟ به لحظاتِ آخرِ ماهی که لب‌هاش را در حسرتِ آب تکان می‌دهد، که دیگر چه به آب برسد و چه نرسد، کارش تمام است؟ مرا ببخشید بانو. اگر آقا خودشان وصفِ «یتلذّی عطشاً» را برای اصغر نگفته بودند، من کجا جرأت می‌کردم رو در رویِ شما، حالاتِ عطش علی را روایت کنم؟! که بگویم خبرِ افتادنِ مشک، خبرِ شهادتِ سقا، بیش از همه بندِ دلِ شما را پاره کرده بود. همان موقع یقین کرده بودید این لب‌های کوچک و نازک که در آرزویِ یک قطره، به سختی باز و بسته می‌شوند، دیگر به آب نمی‌رسند. من فدای آن لحظهِ شما، که علی را برای وداع به دستِ آقا دادید، آن‌جا که بینِ سر و بدنِ علیِ کوچک، تیری سه شعبه فاصله انداخت و به قدرِ دست‌وپا‌زدنی جان را از جسم کوچکش پرواز داد. آن‌جا که آقا دست به زیرِ گلویِ علی بردند و خونش را به آسمان پاشیدند و گفتند: دیدنِ خدا، چه‌قدر تحمّل این لحظه را آسان می‌کند. من هنوز مبهوتِ این رازم بانو که حتی یک قطره از خونِ اصغر به زمین بازنگشت. من که فکر می‌کنم خونِ علیِ شما را فرشته‌ها به تبرّک بردند.

***
سلام مادرِ علیِ کوچک! سلام مادرِ کوچک‌ترین سرباز!  سلام بر دامان و بر شیرِ پاکی که شش‌ماههِ شما را عاشورایی کرد. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 6

روایت ششم: مادر گل‌هایِ حسنی

ساعتی از اوج گرفتن قاسم نگذشته، بی‌تابیِ عبدالله را به زینب سپرده‌ای و هنوز به این می اندیشی که تو چطور رفتنِ قاسم را تاب آورده‌ای؟! یکی انگار قلبت را محکم نگه داشته بود، وقتی نعل‌های تازه بر پیکر سیزده ساله‌ات می‌تاختند. به دیشب می‌اندیشی که قاسم در برابر چشم‌های پرسش‌گرِ عمو گفته بود شهادت براش از عسل شیرین‌تر است. این جمله را همین پسرِ سیزده‌ساله تو گفته بود که پایش به رکاب نمی‌رسید، که زره برایش بزرگ بود. قاسم حالا نوشیده بود جامِ شیرین‌تر از عسلش را. اصلاً این دو تا پسرها از اولش هم هواییِ عمو بودند. همین است که عبدالله دست‌های زینب را رها کرده و خودش را به معرکه رسانده و دستش را سپرِ عمو کرده. صدای «واامّاه»ش را شنیدی؟ تو را صدا می‌زنَد. قلبت را دوباره کسی محکم نگه داشته که از هم نپاشد. حسن(ع) است لابد که جرعه‌جرعه حلم‌ش را به تو می‌نوشانَد. آرام شده‌ای. تمام شد. قاسم و عبدالله رفتند. سندهای روسپیدیِ تو هم امضایشان را گرفتند. توی دلِ تو حالا فقط انتظار پیوستن به حسن و پسرهاش مانده. وه که چه عزیز و خواستنی بودند آن پدر و پسرهاش. 

***
سلام مادرِ قاسم! سلام مادرِ عبدالله. سلام بر باغبانی که گل‌های حسنی‌ش را با رنگ و بویِ حسینی پرورید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ٢٠ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان ... 5

روایت پنجم: مادری که خواهر بود!

لابد اگر کسی از شما می‌پرسید عون برایتان عزیزتر است یا محمّد؟ می‌گفتید: حسین! پسرها هم می‌دانستند دلِ شما را بیشتر از همه، محبت حسین آکنده. عشق حسین، شیره جان شما بود که به عون و محمّد نوشانیده بودید. پسرها از روز اول توی آیینه چشم‌های شما فقط حسین را دیده بودند. نَسَبی که پسرها به جعفرِطیّار داشتند، کارِ شما را راحت‌تر کرده بود؛ کارِ حسینی بزرگ‌کردن‌شان را. این‌ها را حالا که مهیای میدان‌رفتن می‌شوند، مرور می‌کنید. حالا که حلقه‌های زنجیره تعلق مادری را یکی‌یکی پاره می‌کنید. حالا که دریای مهرِ مادری را به اقیانوس عشق حسینی می‌رسانید. توی خیمه نشسته‌اید که خبر می‌آورند؛ عون رفت. محمّد هم. اشک‌هایتان را پاک می‌کنید. حالا شما دیگر فقط خواهرِ حسین هستید. شما از اولش هم بیش از مادرِعون و محمّد بودن، خواهرِ حسین بودید. بس که عزیز و بزرگ و دوست‌داشتنی‌ست این برادر. 

***

سلام مادرِ عون! سلام مادرِ محمّد! سلام بر دامانی که دو فدایی برای حسین پرورید؛ دو یلِ عاشورایی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱٩ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان ...4

روایت چهارم: مادری که از پسرش راضی نمی‌شد!

خسته و زخم‌خورده از میدان برگشته بود و پرسیده بود: «از من راضی شدید مادر جان؟» نگاه مادرانه‌ات را میهمان چشم‌هاش کردی. چقدر ردای مسلمانی به پسرت می‌آمد. تازه‌عروسش که لابد توی دلش سیر و سرکه می‌جوشید، آن طرف‌تر منتظر جواب «آریِ» تو بود که تمام بشوند این دل‌آشوب‌ها. قدری دورتر اما چشم‌های نگرانِ مردی از سویی به خیام بود و از سویی به سپاهِ روبرو. مردی که همه حجّتِ مسلمانیِ‌تان شده بود؛ شاهد شهادتین گفتن‌تان. مردی که ارزشش را داشت آدم همه دار و ندارش را فداش کند. نگاهت دوباره گره خورد توی چشم‌های وهب. همه رشته‌های تعلّق مادرانه را پاره کردی، چشم‌هات را بستی و جواب سؤالش را دادی: «به‌خدا از تو راضی نمی‌شوم تا آن‌که جانت را فدای حسین کنی». تو توی آن چندروز اسلام آوردن‌ت از حسین چه دیده بودی؟ تو به کجا متصل بودی وقتی این حرف‌ها را می‌زدی؟ تو دریای مهر مادرانه را به کدام اقیانوس رسانده بودی که موج های تعلق تکانش نمی‌داد؟ تو اهل کجا بودی وقتی سر پسرت را جلوی آن نامردها انداختی و گفتی چیزی که در راهِ خدا داده‌ای پس نمی‌گیری؟

***
سلام مادرِ وهب! سلام بر تو که سندِ اسلام‌آوردنت را با خونِ پسرت امضا کردی. که رشته محبت مادرانه را به حسین پیوند زدی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۸ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 3

 روایت سوّم: بانویی که زود به آرزوش رسیده بود.

همین که صدای رجز مردت توی دشت بپیچد، تهِ دلت ذوق می‌کنی و دلش را محکم‌تر می‌کنی با جمله‌ای؛ «پدر و مادرم به فدات عبدالله! در راه پسر رسولِ خدا مقاومت کن.» مرد لابد صدات را شنیده که این‌طور بی‌مهابا به قلب دشمن زده، اما هنوز ندیده که تو تاب نیاورده‌ای و نیزه به دست وارد معرکه شده‌ای. شاید امام را هم ندیده که خودشان را به تو رسانده‌اند؛ «خدا به شما جزای خیر بدهد،بر زنان جهاد نیست. به خیام برگردید.» همان وسط معرکه و خیام بودی که ناله آخر عبدالله آمد؟! لابد از همان‌جا خودت را به بالینش رساندی و گفتی: «بهشت گوارایت عبدالله، کاش خدا من را هم همنشینِ تو کند». نهال آرزوت را چطور کاشتی که آن‌قدر زود ثمر داد؟ که جمله‌ات تمام نشده، غلامِ شمر عمود آهنی‌ش را روی فرق‌ت نشاند و تو را به عبدالله رساند.
***
سلام بانوی عبدالله بن عمیر! سلام بر تو و همسرت که خون‌تان عاشقانه به هم آمیخت و پیشِ پایِ حسین ریخت.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱٧ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 2

روایت دوّم: مادری که اسم پسرش را گذاشته بود آزادمَرد

شما یادش داده بودید در مقابل اسم زهرا(س) ادب کند؟ که همه زندگی‌اش را با آن ادب بخرد؟ که بعد وقتی صدای آقا توی دشت پیچید که «اَما مِن ذابٍّ یذبّ عَن حرمِ رسول الله؟!» همه وجودش بلرزد؟! صدا را همه آن چندهزارنفر شنیدند. اما فقط پسرِ‌ شما عین ابرِ ‌بهار از چشم‌هاش اشک آمد، فقط او کفش‌هاش را به گردن آویخت و اسبش را تا خیمه آقا تازاند. فقط او سرش را پایین انداخت  و آرام گفت: «هَل تَری لی مِن توبه؟!». شما یادش داده بودید این‌قدر آزاده‌وار فکر کند؟ ... چه فرقی می‌کند، اسمش را حرّ‌ گذاشته بودید. همین کافی بود. راستی آن‌روز که اسم پسرتان را انتخاب می‌کردید، هیچ فکر می‌کردید یک روز آقا بر بالین بی‌جانش بگویند: مادرت چه اسمِ خوبی برایت گذاشته؟!

***
سلام مادرِ حرّ بن یزید ریاحی! سلام بر آن دامانی که تجسّم آزادگی را پرورید. که حریّت را به حرّ آموخت.

 

پ.ن: ... انت الحرّ کما سمّتک امّک؛ حُرّاً فی الدّنیا و الآخره

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ آذر ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان ... 1

روایت یکم: بانویی که همسرش را بهشتی کرده بود.

همسرش را از شک رهانیده بود. از تردیدی که نزدیک بود مرد را تا لبه‌های دوزخ بکشاند؛ دوزخِ بی‌حسین بودن. دلِ ‌مرد را یک‌دله کرده بود، با یک تلنگر؛ «تو را چه شده زهیر؟! پسرِ رسول خدا تو را دعوت کرده و تو رد می‌کنی؟!» نهیبِ بانو، مرد را از جا کند. از دودلی رهانید. از خیمه حسین (ع) که برگشت، همه وجودش را شوقی غریب آکنده بود. « آقا، چیزی به شما گفته؟ وعده‌ای داده که این طور سر از پا نمی‌شناسی؟!» مرد که چشم‌هاش می‌درخشید جواب داد: «آقا گفتند جانت در راهِ ما فدا خواهد شد.»

***

سلام بانوی زهیر بن قین که هر سال شب اول محرم یادت توی دلم زنده است. سلام بر آن لحظه‌ای که همسرت را به بهشتِ با حسین بودن رهنمون شدی.

 

پ.ن: ... فقالت له زوجته: - و هیَ دیلم بنتُ عَمر- سبحان الله! ایبعَثُ‌ اِلیکَ ابن رسول الله ثمّ لا یأتیه؟!...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱٥ آذر ۱۳۸٩

پیله‌های بی‌پروانه

• چشم توی چشمِ آقا بود. گفت: آقا این اسبم که از آن اسب‌های چابک و بی‌نظیر است برای شما. این شمشیرم که تیز و برنده است، این کیسه‌های درهم و دینار... آقا نگاهش کردند و آه کشیدند. «اسبت را می‌خواهیم چه‌کار عبدالله؟! خودت را می‌خواهیم.» خودش را از آقا دریغ کرد. تار و پودهای پیله‌‌اش خیلی ضخیم بود انگار. خاطره پرواز یادش رفته بود. اسمش عبیدالله بن حرّ جعفی بود.

• قصه پرواز، قصه دل‌بریدن و دل‌کندن است. هر که بیشتر دل می‌کَند، بیشتر اوج می‌گیرد، زودتر می‌رسد. اما برای کسی که پیله‌ا‌ش آن‌قدر ضخیم شده که رویای پروانه‌شدن را از یادش برده، راهی مانده آیا؟! شما هنوز به من امیدوارید آقا؟! هنوز فکر می‌کنید، بالاخره یک‌سال، یکی از همین روزهای آخر ذی‌حجه از این پیله دل می‌کنم و بال درمی‌آورم تا شما؟! هنوز از همان رویِ اسب سرتان را برمی‌گردانید که ببینید من خودم را رساندم تا کاروان شما؟!... به من فرصت بدهید آقا. من بالاخره یک روز تار و پودهای این پیله ضخیم را می‌شکافم. من بالاخره یکی از همین روزهای آخر ذی‌حجه که انگار کسی در من می‌آشوبد، انگار کسی شوق پرواز را در من زنده می‌کند، بال درمی‌آورم، تا نور، تا آسمان، تا شما.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد ، حسینیه

هر کسی از ظن خود شد یار من...

با آن‌که به نظرم دل‌نوشته محلّ مباحثه و مناقشه نیست و با آن‌که حسّ خوبی نیست که بیایی و حاشیه بزنی پای دل‌نوشته‌ای که توی لحظه‌ای خاص فقط قرار بوده قدری سبک و آرام‌ت کند، و با آن‌که چندروزی حال و بنای نوشتن نداشتم، توی کامنت‌های عمومی و خصوصی پست قبل به نظر ‌رسید آن قدر آن نوشته محل سوء‌تفاهم شده که دوستان را به انتقاد و تذکر واداشته است و حتی پیشنهاد فرموده‌اند این‌طور نوشته‌ها را با نام دیگری منتشر کنم یا با رمز خصوصی برای افراد خاص قرار بدهم که سوء برداشت نشود، یعنی این‌قدر آن نوشته بار منفی داشته و محل انحراف ذهن بوده؟ اگر چنین بوده از خاطر پاک دوستان عذر می‌خواهم.

آن‌چه توی پست قبل از «عافیت» و «عافیت‌طلبی» آمده دقیقاً به همان معنایی‌ست که در ادامه‌اش نوشته‌ام؛ به همان معنایی که از مصادیق دنیاطلبی‌ست و توی ادبیات دینی و خصوصاً انقلابی ما اتفاقاً مذموم شمرده شده است. به نظر می‌رسد با آن معنای از «عافیت» که حضرت سجاد(ع) توی دعای صحیفه می‌فرمایند یا توی روایات آمده تفاوت دارد. و آن‌چه از «امتحان» و «امتحان‌های سخت» نوشته‌ام و آن‌چه...

به نظرم از ادبیات آن نوشته به قدر کافی برمی‌آید که نویسنده‌اش توی لحظه‌ای از سرِ درد آن را نوشته، برمی‌آید که بستری و فرآیندی به نوشتن‌ش واداشته، برمی‌آید که توی حالِ معمول مناجات و ادبِ مناجات نیست، برمی‌آید که خیلی از آن کلمات به اشاره بوده... حیف که نوشتن و تصور این‌که چند دوستِ هم‌دل این نوشته‌ها را بخوانند آدم را آرام می‌کند، سبک می‌کند، و گرنه باید آن کلمات را مثل خیلی دردهای دیگر، جایی توی پستوهای کنج دل‌ت پنهان کنی.

هر کسی از ظنّ خود شد یارِ من... از درونِ من نجست اسرار من.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠٥ ‎ق.ظ روز ٧ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد

من درد خواستم ز تو, درمان نخواستم.

من کجا اهل عافیت‌طلبی بوده‌ام؟! من کی گفته‌ام می‌خواهم آسوده و فارغ زندگی کنم؟! من کی از تو زندگیِ آرام خواسته‌ام؟! کدام روز، پایِ کدام صفحه قرآن، کدام آیه، روی کدام سجاده، بعدِ کدام نماز گفته بودم بروم یک گوشه رها و بی‌دغدغه زندگی کنم؟! صفا کنم؟! خوش باشم؟! من کی فکر کرده بودم این خراب‌آباد جای راحت زندگی‌کردن است؟! من هزار بار، پای هزار صفحه ننوشته بودم که هیچ‌وقت به خواب مرداب‌ها حسرت نبرده‌ام 1؟! من همیشه درد نخواستم؟! اشک نخواستم؟! آه نخواستم؟! من تلاش خواسته بودم، ‌جهاد خواسته بودم، استقامت و خستگی‌ناپذیری خواسته بودم. من امتحان خواسته بودم؛ امتحان‌های سخت. من هر وقت کم آورده‌م توی امتحان‌هات خودم صورتم را جلو آوردم که سیلی بزنی، که مجازات کنی، نیاوردم؟! ... من فقط این وسط‌ها گاهی،‌ کمی خسته می‌شوم، فقط خسته می‌شوم، کم‌ می‌آوَرَم، تو این طور وقت‌ها فقط لطفاً خدایی کن و خستگی‌هام را ببخش، تحمّل کن، منتظرم بمان... من زود خوب می‌شوم، من زود بلند می‌شوم. قول می‌دهم.

 

پ.ن: حسرت نبَرَم به خوابِ آن مرداب، کارام درونِ دشتِ شب خفته‌ست. دریایم و نیست باکم از طوفان. دریا همه عمر خوابش آشفته‌ست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٢ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد

یکی بود یکی نبود ... 20

یک بابایی بود
که سه تا علی داشت
دوست داشت هر سه تا علی‌ها مثل صاحبِ اسم‌شان بشوند.
نعل‌های تازه، به اوّلی امان ندادند،
تیرِ سه‌شعبه به آخری...
وسطی اما بیشتر از همه شبیه ‌شد به پدربزرگش؛
دست‌هاش را که می‌بستند...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٥٢ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 19

یک پدری بود
که صورت گذاشته بود روی صورت بی‌جانِ پسرش
و گفته بود: بعدِ تو خاک بر سرِ دنیا1!
پسرش از همه پسرهای دنیا، شبیه‌تر بود به پیام‌برِ خدا.

 

پ.ن: علی الدّنیا بعدَک العفا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤٩ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 18

یک مادری بود
که وقتی آب آزاد شد،
آب نخورد.
آب، شیر می‌آورد.
شیرخواره‌اش نبود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ٥ آذر ۱۳۸٩

پای بیرق تو ماندن سخت است.

...
و بازی چه سخت شد
وقتی گفتم؛ اشهدُ اَنّ عَلیّاً وَلیّ الله.
...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۸ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

الیوم...

دست‌ش توی دست‌ پیامبر است،
جبرییل که لحظاتی پیش آمده بود و «بلّغ ما اُنزِل اِلیکَ مِن رَبّک» را آورده بود،
حالا سر از پا نمی‌شناسد.
کافی‌ست محمّد «من کنتُ‌ مولاه فهذا علیٌّ مولاه» را فریاد بزند.
تا پیغام خدا را در گوشِ او زمزمه کند: «اَلیَوم اَکمَلتُ‌ لکُم دینکُم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

وَ یَجعَل الخَبیث بَعضه عَلی بَعض

کاروانی رو به غدیر دارد و کاروانی عزمِ کربلا.

کاروانی می‌رود که منافقانه به علی «بخٍّ بخٍّ یَا بنَ اَبی‌طالِب» بگوید،
اما سینه‌‌اش از حقد و حسد آکنده باشد؛ بدریّه و خیبریّه و حنینیّه و غیرهنّ...
 و کاروانی می‌رود تا با شمشیرهای آخته همان جماعت رو در رو بشود.
که نفرت‌های متراکم را
که نفاق را
در پاسخِ «فَبِمَ تَستَحِلّونَ دَمی‌» پسرِ علی (ع) این‌گونه آشکار کنند؛
«بُغضاً لِاَبیک».

آه از کینه؛ از حسد؛ از حقارتِ این جماعت؛

 قَد بدَتِ‌ البَغضاء مِن اَفواههم وَ ما تُخفی صُدورُهم اکبر.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٦ ‎ق.ظ روز ٢ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : درد

Jane Jacobs

شکی نیست که نگاه علم به مسایل، از زاویه‌ای فراجنسیتی‌ست و ارزش یک پژوهش علمی را در یک نظام ارزش‌گذاریِ‌ کاملاً علمی می‌شود بارگذاری کرد. اما ورود محقق به یک حوزه پژوهشی، نمی‌تواند خالی از ابعاد و ساحت‌های وجودی‌اش باشد. هر قدر روش علمی به رویکردهای فنومنولوژی حاضر، نزدیک‌تر می‌شود، آن ساحت‌های وجودیِ محقق، ردپایشان را بیشتر وارد اثر می‌کنند. این را خصوصاً توی علوم محیطی می‌شود با قاطعیت اعلام کرد. وسطِ کتاب‌ها و مقاله‌هایی، در عین گزاره‌های کاملاً علمی، می‌شود فهمید که این‌ها را یک زن نوشته است. «جین جیکوبز» را دوست دارم. عموم کتاب‌هاش و مقاله‌هاش را خوانده‌ام و رویکردش را توی نقد شهرهای مدرن، فارغ از تعصب و افراط می‌دانم. همین کتاب معروف The Death & Life of Great American Citiesرا که آدم می‌خوانَد، در عین نقدِ دقیق شهرسازانه، نگاه ظریف زنانه به چالش‌های توسعه در کلان‌شهرها و نقد دقیقِ نگاه‌های مدرنیستی به حرفه شهرسازی کاملاً مشهود است. وقتی همه وقایع محیطیِ خیابان‌ها را توی سان‌فرانسیسکو و بوستون و واشنگتن و فیلادلفیا و سن لوییز می‌کاود و آخرش می‌نویسد: «شهر یعنی همین خرده‌ریزه‌ها، همین تکه‌ها». شاید این خرده‌ریزه‌ها را فقط یک زن بتواند این‌قدر دقیق بکاود و نقد کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٢ ‎ب.ظ روز ۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت