بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

جامعه کبیره

• آمده بود خدمت حضرت هادی علیه السّلام و عرض کرده بود: آقا! یک جملاتی به من یاد بدهید که کامل باشد و بلیغ؛ که هر وقت خواستم یکی از شماها را زیارت کنم آن را بخوانم.1 حضرت نگاهش کردند و مقدماتی از زیارت یادش دادند و بعد فرمودند؛ پس بگو: السّلام علیکم یا اَهلَ بیتِ النّبوّه و موضع الرّساله و مختلف الملائکه و مهبط الوحی و معدن الرّحمه ...

• علامه مجلسی گفته است: «زیارتِ جامعه بهترین زیارت است به جهت متن و سند و فصاحت و بلاغت». و از پدرشان نقل است که؛ «این زیارت، اکمل و احسن زیارات است و  من تا زمانی که در عتبات بودم ائمّه را زیارت نکردم مگر به این زیارت.»

 

1- موسی بن عبدالله نخعی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٠ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ایّهَا الهَادی...

این فرازهای «جامعه کبیره»
خود،
هادی‌ست.
اگر از شما
همین جرعه‌های جامعه برایمان مانده بود،
بس بود
برای نوشیدن از جامِ «هادی‌» تان.
این‌ها را همین امشب می‌گویم
همین شب نیمه ذی‌حجّه؛ که به قدوم شما معطر است.
همین امشب
که ترنم جامعه بال‌هام را گشود تا آستانه شما؛ تا سامرّا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

تاریخِ خون

از دیشب، بعد سریال مختارنامه، همه‌ش این جمله‌ که گمانم مال سید مهدی شجاعی‌ست، توی ذهنم می‌چرخد:

"انگار تاریخ را در سرزمینِ شیعه با خون رقم می‌زنند؛ با مظلومیتِ خون."

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢٩ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

هذا یوم الجمعه... 10

این روزها، آن‌قدر متوقعم که حتی جمعه‌ای اگر زنده باشم و بیایید، گله می‌کنم از شما، خیلی جدی شاکی می‌شوم ازتان که این همه سال نبودید. این جمعه‌ها، گاهی می‌نشینم و گوشه سجاده کز می‌کنم و مثل دختربچه‌های سه - چهارساله بغض می‌کنم و لب ورمی‌چینم. نه این‌که حرف برای گفتن نداشته باشم، نه، نمی‌توانم با شما حرف بزنم. همیشه تند عبور می‌کنم از شما، ‌چون تا می‌آیم چیزی بگویم، حرف‌هام پر از گله و شکایت می‌شود. بعد اصلاً منصرف می‌شوم از گفتن‌شان. گله‌مندم. اشکالی دارد؟ اشکالی دارد یک آدم با همه خطاهاش، با همه سیاهی‌هاش، با همه کوتاهی‌ها و کم‌کاری‌هاش، از شما گله داشته باشد؟ آقا اصلاً من بد، من منتظر نیستم، مأموم نیستم، محبّ نیستم. آدم‌حسابی نیستم... شما چرا رها کردید ما را رفتید؟ ما مستحق بودیم بی‌شما بمانیم، قبول، ما دست شما را رها کردیم، قبول. اما از شماها، ‌از خانواده شما بعید بود توی عصر اصالت ماده، عصر اصالتِ بشرِ مادّی، اصالتِ لذّت، عصر اصالت تکنولوژی، اصالتِ اطلاعات،... عصر اصالتِ همه‌چیز به جز خدا، ما را بی‌امام رها کنید. شما چرا توی این شلوغ‌بازار نیامدید بگردید پیدایمان کنید؟ ما گم شده‌ایم آقا. ما گم شده‌ایم...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٠۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ آبان ۱۳۸٩

الانسانُ عَبدُ الاِحسان

با داداش‌کوچیکه بگو مگویمان شده بود، یعنی توی فاز نصیحت و تذکر و این حرف‌ها بهش برخورد و ناراحت شد و رفت توی اتاقش و در را محکم بست. یعنی که قهر! کلافه شدم. مثل همیشه نشستم و مرور کردم که کجاهاش را غلط گفته‌ام. کجاهاش از فازِ خیرخواهی خواهرانه لحنی گرفته است که به داداشِ ته‌تغاریِ ما برخورده... حالا چه بکنیم حضرت آشتی کنند؟! این‌جور وقت‌ها فقط یک ترفند جواب می‌دهد برای یخ شکستن. داداش بزرگه که کیسه‌های میوه به دست از راه رسید، چندتا میوه شستم و گذاشتم توی بشقاب و یک چاقو گذاشتم بغلش و آرام درِ اتاقش را زدم. سرش به کتاب و دفتر بود ولی مطمئن بودم از من کلافه‌تر است. بشقاب را گذاشتم روی میز و بیرون آمدم. چند ثانیه بعدش از اتاق بغلی پیامک زد! که: «به‌خدا خیلی دوستت دارم خواهر جون، ببخشید ناراحتت کردم!». یخ‌ش آب شده بود، به همین راحتی. میوه‌ها جادو نکرده بودند. محبّت جادو کرده بود. صفحه موبایل را که نگاه می‌کردم برای چندمین بار تهِ دلم گفتم چه راست گفته بزرگِ عزیزی که گفته: انسان، بنده محبّت کردن است. که گفته؛ با خوبی‌کردن می‌شود دل‌ها را بنده کرد، به دست آورد.        

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢٩ ‎ب.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

یکی بود یکی نبود ... 17

یک پیراهن کهنه‌ بود
که دلش می‌خواست بر تنِ صاحبش بمانَد،
با آن‌که صد‌وده‌ جاش پاره شده بود.

 

پ.ن: ...انّه وجَدَ فی قمیصه مائه وَ بِضع عَشََره، ما بینَ رمیه و طعنه سهمٍ و ضربه...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 16

یک نهری بود،
که عاشق چشم‌های یک مرد شده بود.
تویِ قاب چشم‌های آن مرد،
وقتی آب را نگاه می‌کرد،
فقط عکسِ برادرش بود.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤٠ ‎ق.ظ روز ٢٧ آبان ۱۳۸٩

ترنم حزن

"دلم گرفته
دلم عجیب گرفته‌ست
و هیچ چیز،
نه این دقایق خوشبو
که روی شاخه‌ی نارنج می‌شود خاموش،
نه این صداقت حرفی، که در سکوت میان دو برگ این گلِ شب‌بوست
نه هیچ چیز
مرا از هجوم خالی اطراف نمی‌رهاند
و فکر می‌کنم
که این ترنم موزون حزن تا به ابد
شنیده خواهد شد."

 

"سهراب سپهری"

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢۱ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

بچّه‌ها را دوست دارم

"وقتی خداوند در معصومیتِ کودکان مثل برفِ زمستانی می‌درخشد، تو کجایی یونس؟ شاید خداوند در هیچ جای دیگرِ هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را این‌گونه آشکار نکرده باشد. من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می‌شوم و دلم شروع می‌کند به تپیدن. دلم آن‌قدر بلند‌بلند می‌تپد که بهت زده می‌دوم تا از لای انگشتانِ کودکان خداوند را برگیرم."1

 


پ.ن.١: هر بار بچّه‌ها را می‌بینم، باهاشان بازی می‌کنم، دقیق‌می‌شوم توی چشم‌هاشان، می‌بوسم‌شان یا بغل‌شان می‌کنم، این جمله‌های «مصطفی مستور» توی ذهنم ردیف می‌شوند.این جمله‌ها لابد گویای مهم‌ترین دلیل‌اند برای این‌که این‌قدر عجیب و غریب، بچّه‌ها را دوست دارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٤٠ ‎ب.ظ روز ٢٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

وَ فَدَیناه بِذِبحٍ عَظیم

قبل‌نوشت:
این «قربانیه نوشت» مال عید قربانِ قبل‌ترهاست. یک‌بار هم توی «برای خاطر آیه‌ها» آورده بودمش. هوای روضه‌های این روزهای دل من سال‌هاست همین مکرر است. انگار که محرم از نهم و دهمِ ذی‌حجه شروع بشود. روز دهم بخوانید آیات صافّات را و ببارید.

 


 
1. رَبّ هَب لی مِن الصّالِحین. وَ بَشّرناهُ بِغُلامٍ حَلیمٍ. هاجر، فارغ شده و این صدای نازک و ظریف، که انتظار «پدر‌شدنِ» ابراهیم(ع) را پس از سالها به ثمر رسانده، نوای اسماعیل است.
- این آفتاب که مشرق چشم های حسین(ع) را به درخششی این چنین میهمان کرده، علی اکبر است؛ یازدهمِ ماه پیامبر است و پیامبرِ کوچکِ حسین(ع) چشم به دنیا گشوده.

2. انِّی اَری فِی المَنام اَنّی اَذبَحُک. رویای شب قبل پریشانش کرده است. مگر می‌شود دریای مهر پدری را نادیده انگاشت و اسماعیل را ...؟! تازه، به هاجر چه بگوید؟
- جدّش را، پیامبر را در خواب دیده بود. انّ الله قد شاء اَن یراکم قتیلا. یعنی علی اکبر را؟! عبّاس هم؟...صدای علی کوچک می آمد!

3. یا اَبَتِ افعَل ما تُؤمر سََتَجِدُنی اِن شاءَالله مِنَ الصّابِرین. آرامشِ شگفتِ پسر دستِ دلش را بیشتر لرزانده بود. حالا این نگاه لبریز از تحسین و مباهاتِ ابراهیم(ع) بود که بارانی شده بود.
- سر نهاد بر زین و برداشت. به قدر خوابی کوتاه، شاید هم مکاشفه‌ای و شهودی. استرجاع گفت و چشم های علی اکبر را نگران کرد. «مگر نه این که ما بر حقیم پدر؟». پاسخ آریِ پدر، دوباره آرامش را میهمانِ دلش کرد. حالا این پاسخ شیرینِ علی بود که گویی همه بهشت را به آن لحظه پر التهابِ حسین(ع) بخشید؛ «پس هیچ پروایی برایمان نیست که به حق می‌میریم و به پای حق جان می‌دهیم.»

4.  فَلَمّا اَسلَما وَ تَلَّه لِلجَبین. پدر چاقو را تیز می‌کند و پسر در پهنه منا با درخشش تیغِ پدر لبخند می زند. چه می‌شد اگر این چشم‌ها در هم گره نمی خوردند و این نگاه‌ها در هم تلاقی نمی یافتند؟!
- این نه علی اکبر که همه هستی و دار و ندارِ او بود که با دست‌هایِ خودش راهی میدانش کرد. نگاهِ بارانی‌ش را به آسمان دوخت: شاهد باش خدای من! جوانی را به میدان فرستادم که شبیه ترینِ خلایق است به رسولِ تو.

5. وَ نادَیناهُ اََن یا اِبراهیم قَد صَدَّقتَ الرُّوءیا اِنّا کَذلِک نَجزِی المُحسِنین. اِنّ هذا لَهُوَ البَلاءُ المُبین. وَ فَدَیناهُ بِذِبحٍ عَظیم. جبرییل، مثل همیشه پیامش را به موقع آورده بود؛ پدر و پسر در آغوش هم به معنایِ بلند ذبح عظیم می‌اندیشیدند.
- صدای «علَیَ الدّنیا بَعدَکَ العَفا»یش هلهله دشمن را به آسمان برده است. صورت بر صورتِ علی گذاشته، رمق از پاهاش رفته، زانوهاش سست شده‌اند و هیچ چیز حتّی فریادهای شادمانه دشمن هم نمی تواند از جا بلندش کند.

6.؟؟؟
- در های هایِ ملائک و شور و شین بهشتیان، در گریه های یکسرِ بچّه ها و شیهه‌های یکریزِ ذوالجناح، در مقابل چشم‌های زینب، بر زمین افتاده است و تجسّمِ پلیدی و شقاوت بر سینه‌اش نشسته است...

7.؟؟؟
- زینب(س) دست‌هایِ لرزانش را به زیر پیکرِ صد پاره او برد، نگاه بارانی‌ش را به آسمان دوخت و با محبوبش چنین گفت: اللهمّ تقبّل منّا هذا القربان. خدایا! این قربانی را از محمّد و آل محمّد بپذیر!

 

 

پ.ن: لطفاً روز عرفه برای من هم دعا کنید.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

روز هشتم

رفته بود بالای کعبه

و خطبه خوانده بود در مدح و بیعت با برادر

و در برائت از خلیفه فاسق فاجر میمون‌باز

صداش نفس‌ها را توی سینه حبس کرده بود.

کسی نمی‌دانست

او به جز سقّایی و علمداری و جنگاوری

خطبه‌خوانی هم می‌داند.

 

پ.ن: خطبه حضرت سقا در یوم التّرویه(+)

از متن خطبه: آیا قومی را می‌ترسانید که تفریح‌شان در کودکی بازی با مرگ است؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۱ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

روز هشتم

روز هشتم

حج را ناتمام گذاشت

عازم نی‌نوا شد

و حلق و تقصیر و ذبح را

وانهاد برای آن «مَذبَح عَظیم».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٧ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

روز هشتم

«یوم التّرویه»ست.

تشنه‌ام.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٥ ‎ق.ظ روز ٢٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

من به این‌جا تعلق دارم.

خوب است توی این دنیایی که همه‌جاش احساس غربت، بیچاره می‌کند آدم را، یک‌جایی باشد که تک تک سلول‌هات آن‌جا قرار بگیرند. آرام بگیرند. خوب است یک اتاقی باشد که در و دیوارش بوی سال‌های کودکی بدهند، بوی سال‌های مدرسه، اتاقی که صدای گریه‌ها و خنده‌‌هات تویش ضبط شده باشد و مثل دالانی تو را ببرد به آن سوی زمان. اتاقی که پر از پنجره باشد، پر از نور باشد، اتاقی که پنجره‌هاش به آن حیاط دوست‌داشتنی که سال‌هاست دو تا باغبان مهربان دارد، باز بشود. حیاطی که گل‌ها و درخت‌هاش لبریز محبت‌اند. اتاقی که گلدان‌های«حسنی‌یوسف»ش همیشه حریص باشند برای نور، پنجه انداخته باشند به شیشه‌های پنجره، برای پرتویی، اشعه‌ای، بارقه‌ای بیشتر. آن‌قدر که آدم بِهِشان حسودی کند. اتاقی که همه کتاب‌هایی که باهاشان بزرگ شده‌ای دورتا دور تخت‌خواب را احاطه کرده باشد و همیشه قبل آمدنت عزیزی گرد و غبارشان را سترده باشد. اتاقی که همیشه قبل از حضورت، عزیزی، روی میز مکتبی و رحل و آن قرآن قدیمی را پر از گلبرگ‌های یاس کرده باشد و یک دسته نورسیده نرگس را از حیاط چیده باشد و جلوی آینه گذاشته باشد. اتاقی که فقط مالِ تو باشد و توی غیبت‌های یکی دو ماهه‌ات درش قفل باشد، یعنی اتاقی که همیشه منتظر آمدن تو باشد، خوب است که می‌شود همیشه وقت‌های خستگی، وقت‌های کم آوردن، از آن شهر شلوغ، فرار کرد و چندصدکیلومتر راه آمد و به قدر یکی دو شب هم که شده، اقامت کرد توی اتاقی که تک تک سلول‌هات آن‌جا قرار بگیرند. خوب است که من به این‌جا تعلق دارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ٢٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

"قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم..."

 

"بشُم واشُم ازین عالَم به در شُم
بشُم از چین و ماچین دورتر شُم
بشُم از حاجیان حج بپرسُم
که این دیری بسه یا دورتر شُم"

 

پ.ن
خسته‌ام.
دلم خسته‌ست.
دلم فرار می‌خواهد،
کوچ می‌خواهد،
هجرت می‌خواهد.
یک سفرِ بزرگ می‌خواهد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ب.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

نسقیکم مِن بَین فرث و دمٍ لبناً خالصاً

• پنج‌نفر بودیم. توی اتاقی که با وجودِ پنج‌تا تخت‌خواب، جای خالی دیگری نداشت. یک ناهید، یک ماریا و با من، سه تا مریم! ناهید اهل نیشابور بود، خوش‌مشرب و زبر و زرنگ بود، ظاهرش به اهالی خراسان می‌بُرد، کتری و قوری چایی‌ اتاق هم با وجودش همیشه به راه! ماریا، ساروی بود. گیتار می‌زد. لطیف و نازک بود و پاستوریزه! موهاش قهوه‌ای بود، «‌آن شرلی» صدایش می‌زدیم! مریم.ح، ‌اهل اردبیل بود. من را یادِ عسلِ ساوالان می‌انداخت و «یک عاشقانه آرامِ» ابراهیمی، یک دختر آذریِ به تمام معنا! آن یکی مریم که کلروفیل صداش می‌زدیم چون عشق همه اشیاء و موجوداتِ سبز توی دنیا بود و چشم‌هاش هم سبز بود، اهل رودسر بود و ساکن لاهیجان و تنبور می‌نواخت و شکسته نستعلیق مشق می‌کرد و هوایی بود و مثنوی و حافظ می‌خواند و خاص بود و خاص بود...

•چند روز پیش داشتم با یک عزیزِ نازِ هجده ساله حرف می‌زدم و دغدغه‌هاش را می‌شنیدم و فکر می‌کردم آن روزها، چقدر هجده‌سالگیِ ما بزرگ بود. ما پنج‌تا یک ایرانِ‌ کوچک، از خراسان تا آذربایجان و از گیلان و مازندران تا فارس را جمع کرده بودیم زیر سقف اتاق هفده‌متری‌مان؛ اتاق بیست و ششِ خوابگاهِ سال اولی‌های دانشگاه شهید بهشتی. توی روزهای هجده‌سالگی‌مان داشتیم به قدرِ عمری قد می‌کشیدیم و خودمان خبر نداشتیم. وسطِ همه آن سختی‌ها و چالش‌ها و تعامل‌ها و  تنهایی‌ها، وسطِ روزهایی که دورِ هم چایی می‌خوردیم و خوش و بش می‌کردیم یا از هم دل‌خور بودیم و قهر و دوباره آشتی، وسطِ‌ همه آن اولین تجربه‌های استقلالِ نسبی و دوری از خانواده، وسطِ درک و پذیرش و مدیریت همه آن تفاوت‌های فرهنگی و تربیتی و ایدئولوژیکی و خانوادگی، داشتیم بارور می‌شدیم و خودمان خبر نداشتیم؛ نسقیکم مِمّا فی بُطونه مِن بَین فرث و دمٍ لبناً خالصاً سائغاً للشّاربین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٥ ‎ق.ظ روز ۱۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

برای هشتم نوامبر

و اعمُرِ اللّهمّ بهِ بلادک

 

پ.ن: ٨ نوامبر: روز جهانی شهرسازی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱٧ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

حضرت عروس!

رو به روی هم نشسته بودند: عَلی سررٍ مُتقابِلین.
مهمان‌ها رفته بودند، هیاهو و هلهله‌های شب عروسی تمام شده بود و سکوت در فضا جاری بود.
صدای مرد بود که سکوت را شکست: «به چه می‌اندیشی فاطمه‌جان؟»
فاطمه (س) که چشم‌هاش می‌درخشید گفت:
«به این‌که همان‌طور که امشب از خانه پدرم به خانه شما آمدم، یک روز باید از خانه دنیا به خانه آخرت بروم.»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٥٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

حضرتِ داماد!

صورتش از شرم، سرخ شده بود.
سرش را پایین انداخت و آرام گفت:
"یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه ..."

 


پ.ن: عبارت انتهایی از تفسیر الجنان رازی‌ست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

مَرجَ البَحرَین یَلتَقیان.


فرشته‌ها نزدیک‌تر آمده‌ بودند تا در شهود، با ماه انباز بشوند.
زیر سقفِ آن خانه گِلی،
دو دریا به هم رسیده بودند‌.

 

پ.ن: برای اوّل ذی‌حجه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

وَ اَتممناها بِعَشرٍ

کبوترها روانه میقات شده‌اند
تا چلّه‌شان را
با بال‌بال‌زدن در هوای «شجره» به اتمام ببرند.
من فقط این‌جا نشسته‌ام و دل‌خوش کرده‌ام به این دوگانه وسط مغرب و عشاء
که ذکر بگیرم: وَ واعدنا موسی ثلَاثین لَیله...
که دست به قنوت بردارم و ببارم:
آه ای خدای دهه اوّل ذی‌حجّه!
که این روزها، آن همه کبوتر را بی‌تاب کرده‌ای در هوای حرمت!
اتمام کن اربعینِ مرا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

یا مَن بذکرِه تطمئِنّ القلوب

.

دلم قرار نمی‌گیرد.

 .

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٤ ‎ب.ظ روز ۱٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

هذا یوم الجمعه... 9

اللهمّ کُن لِولیّک حافظاً
.

.
هر کجا هست خدایا به سلامت دارش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱٤ آبان ۱۳۸٩

پنج‌شنبه صبح‌‌های خیابان ایران

خب وقتی چهار سال عشق‌ت این باشد که صبح‌های پنج‌شنبه بروی پای درس تفسیر بنشینی و بی‌نظیرترین لحظه‌های هر هفته‌ات را توی فضایی که عطر قرآن‌ش آدم را مست می‌کند، رقم بزنی، وقتی چهارسال، بین‌الطلوعین‌های پنج‌شنبه، هر جا که باشی دلت خیابان ایران باشد و پای درس قرآن، بعد این زمان را به جمعه صبح‌ها منتقل کنند؛ آن هم بعد از طلوع، طبیعی‌ست که صبح‌های پنج‌شنبه انگار چیزی گم کرده باشی، انگار مهمی سرِ جای خودش نباشد. خب آدم دلش می‌گیرد، که چرا خاطره پنج‌شنبه صبح‌ها هم به نوستالژی پیوست.

 

پ.ن: چند هفته‌ای هست که درس تفسیر آقای قاسمیان جمعه‌صبح‌ها برپا می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

یکی بود یکی نبود... 15

یک مردی بود
که وقتی برادرش نگاهش می‌کرد،
همه غم‌های دنیا از دلش می‌رفت.
وقتی نبود،
برادرش دست به کمر می‌شد.

 

پ.ن: کاشف الکرب عن وجه الحسین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 14

یک آقایی بود
که وقتی داشت از میدان برمی‌گشت
دستش را به کمر گرفته بود
لابد برادرش را جا گذاشته بود.

 

پ.ن: الان انکسر ظهری...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود ... 13

یک مردی بود
که برای برادرش
هم فرمانده بود
هم علمدار
هم سقّا
برادرش که می‌خواست صداش بزند
می‌گفت: فدایت بشوم!

 

پ.ن: اِرکَب بنفسی انت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ آبان ۱۳۸٩

آه باران...

آه باران!
آه باران!
ای امیدِ جانِ بیداران!
بر پلیدی‌ها که ما عمری‌ست در گرداب آن غرقیم،
آیا چیره خواهی شد؟

چیره خواهی شد؟

 

پ.ن: مرحوم فریدون مشیری

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

باران که می‌آمد...

باران که می‌آمد
عمامه‌اش را از سر برمی‌داشت
زیر باران قدم می‌زد و می‌فرمود:
باران، رسولِ خداست.

 

پ.ن: نقل به مضمون از فصوص الحکم. در احوالات پیامبر (ص)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱٠ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

باغ‌بان‌ها آمدند.

من و محمّد و مصطفی، دوریِ‌مان از بابا و مامان از یک ماه که بگذرد، آثار پژمردگی و افسردگی‌مان به وضوح پدیدار می‌شود. این‌بار باغ‌بان‌ها به موقع آمدند. باغ‌شان داشت از تر و تازگی می‌افتاد. بادِ خزان و سموم روزگار و علف‌های هرزِ غربت و غیبت یک‌ماه و نیم‌‌ی باغ‌بان‌ها داشت از پا می‌انداخت این سه تا نهال‌ها را که کم‌کم درخت‌ی شده‌اند برای خودشان.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۸ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 8

اللهمّ انّی اجدّد له فی صبیحه یومی هذا
و ما عِشتُ ‌مِن ایّامی
عهداً‌ و عقداً و بَیعهً لَه فی عُنُقی

.

.

 تو کز مکارم اخلاق عالمی دگری
وفای عهد من از خاطرت به در نرود

 

کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢۳ ‎ق.ظ روز ٧ آبان ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 12

یک مردی بود
که وقتی آقایش فریاد زده بود هل من ذاب یذب عن حرم رسول الله
همه وجودش لرزیده بود.
کفش هاش را درآورده بود و به گردن آویخته بود.
آقایش بعداً گفته بود: مادرت چه اسم خوبی برایت گذاشته؛ آزاد مرد!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٩ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود ... 11

یک غلام سیاهی بود
که لحظه آخر وقتی آقایش رفته بود بالای سرش
برای‌ش دعا کرده بود:
خدایا چهره‌اش را سفید کن، خدایا خوش‌بویش کن!

 

 پ.ن: اللهمّ بیّض وجهه و طیّب ریحه و احشره مع محمّد و آل محمّد

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ٦ آبان ۱۳۸٩

چهارشنبه‌هام

چهارشنبه‌های این ترم‌م با بیست‌ونه تا دانشجوی سال دوّمی شهرسازی می‌گذرد. با طرحِ یکِ شهرسازی. بیست و نُه تا دانشجوی پرانرژی و پرتلاش و دوست‌داشتنی. با دنیایی از آرمان و امید و انگیزه. از هشتِ صبح تا ششِ عصر. یک کلاسِ نظری - عملیِ ده‌ساعته پر و پیمان که آن وسط‌هاش به مدد یک دانه خرما یا یک تکه شکلات سر پا می‌مانم و به میزِ‌ بچّه‌ها سر می زنم. با این‌همه آن‌قدر پرانرژی هستند که تا وقتی توی آتلیه‌ام خستگی یادم نمانَد. شب‌ که می‌رسم خانه و داداش کوچیکه که یک لیوان چایِ داغ می‌دهد دستم، تازه می‌فهمم چه‌ روزِ پرکاری بوده امروز. بعد فکر می‌کنم چقدر معلّم بودن دغدغه دارد. چه‌قدر تعهد لازم دارد. من دارم؟!  چه‌قدر توی این ده ساعت، ورایِ این دودوتاچهارتاهایی که به بّچه‌ها یاد می‌دهم، وَرای استراکچر و مورفولوژی شهر و سازمان بصری و ادراکی و لندیوز و میکس یوز و سریال ویژن و تمرین‌های ریز و درشتِ علمی و عملی، روی روانِ بچّه‌ها تأثیر گذاشته‌ام؟! بعد فکر می‌کنم به قدر ده‌ساعتی که با این بچّه‌ها هستم، چقدر امیدوارشان کرده‌ام به ادامه راه؟! چقدر به‌شان اعتمادبه‌نفس داده‌ام که آینده‌شان روشن است، که می‌توانند شهرسازهای خوبی بشوند؟! که وضعیت شهرهای ما می‌تواند بهتر بشود؟!  نکند از انتقادهایی که این وسط‌ها به وضعیت شهرسازی کشورمان کرده‌ام، حس ناامیدی بکنند، نکند اوضاع را خیلی خراب جلوه داده باشم، یا غیرمستقیم تشویق‌شان کرده باشم به رفتن و نماندن. نکند...؟! و این «نکند»ها همه هفته با من‌اند.
با این‌همه، چهارشنبه‌های اولین تجربه معلمی‌م توی دانشگاه، پر از خوف و رجاست و من سخت مدیونم به بچّه‌ها که بی‌تجربگی من را تحمّل می‌کنند. بچّه‌هایی که هنوز نمی‌دانند تحقق آرزوی دختری شده‌اند که توی یکی از روزهای نُه سالگی توی دفتر انشاش نوشته بود: «می‌خواهم در آینده معلّم بشوم چون‌که شغل انبیاست(+)»!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱۸ ‎ب.ظ روز ٥ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

وَ مَا أَصَابَکُم مِّن مُّصِیبَةٍ...

دخترک مثل بید می‌لرزید. نفس‌هاش به شماره افتاده بود. همه پیاده‌رو را پشت‌سرِ من دویده بود. ترسیده بود من چیزی‌م شده باشد. جایی‌م درد گرفته باشد. می‌گفت: «مامانم توی ماشین داره گریه می‌کنه.» می‌گفت: «بابام رفته برای شما آبمیوه و کیک بخره! تو رو خدا چند دقیقه وایسید. بابام الان میاد، می‌خواد شما رو برسونه درِ خونه‌تون». شانه‌هاش را گرفتم و گفتم: «ببین! من هیچی‌م نشده. فقط یه ذره چادرم خاکی شده. حالم خوبِ خوبه. خونه‌مون هم همین نزدیکی‌هاس. پیاده می‌رَم.» چشم‌هاش هنوز نگران بود. گفتم: «به بابات بگو موقع رانندگی بیشتر مواظب ‌ باشه.» و تند تند آمدم. نمی‌خواستم با راننده رو به رو بشوم. با آن‌که خیلی ترسیده بودم. دوست داشتم گریه کنم. کمرم درد گرفته بود. ساقِ پای راستم هم. کبود شده بود لابد. سپرِ ماشین به پای راستم خورده بود. وقتی داشتم از سرِ کوچه رد می‌شدم و ماشین،‌ تند و بدونِ کم‌کردنِ سرعت، پیچیده بود توی کوچه. شب بود و چادر من هم مشکی، نور آن‌جا هم کم بود، حکماً دیدش کافی نبوده. صدای جیغِ ترمزِ ماشین‌ و صدای جیغِ خانومی که لابد مادرِ همین دخترک بود، یکی شده بود و من نقش زمین شده بودم... دستم را گرفتم به سپرِ ماشین و آرام بلند شدم، چادرم را مرتب کردم و کیف و کتاب‌هام را جمع کردم و به راهم ادامه دادم. راننده هنوز از ماشین پیاده نشده بود. مردم و مغازه‌دارها جمع شدند دورِ‌ ماشین. عجیب و غریب نگاهم می‌کردند که بی‌معطلی و بدون اعتراض به راننده بلند شده بودم و داشتم می‌رفتم. نمی‌دانستند من از این راننده و ماشین نخورده‌ام. نمی‌دانستند آن شب، چند لحظه قبل از تصادف، ذهنم پر شده بود از فکرهای یأس‌آور و ناامیدکننده، شاید قدری ناسپاسی و ناشکری، ‌شاید رگه‌هایی از شِرک توی ذهنم دویده بود... آن‌قدر که دوست داشتم خدا دستش را از آستین غیب در بیاورد و یک سیلیِ جانانه نثارم کند. نمی‌دانستند خدا مثل همیشه زود ترتیبِ کفاره را داده بود، زود با من تسویه کرده بود.

 


پ.ن: مضمونِ حدیثی‌ست از حضرت رسول که؛ هیچ خاری توی پای مؤمن نمی‌خَلَد مگر این‌که کفاره گناهان اوست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ٤ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

اَعوذُ بِکَ من علمٍ لا یَنفع


سعدی بشوی لوحِ دل از نقشِ غیرِ ‌او
علمی که ره به حق ننماید جهالت است

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱٥ ‎ب.ظ روز ۳ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : درد

برای آن مؤذنِ کوچک

پسرک هر غروب برایمان اذان می‌گفت. توی این یک سال و نیم‌ی که ما این‌جا هستیم هر غروب، صدای ده- یازده‌ساله‌ای به اذان بلند می‌شد. نمی‌دانستیم صدا دقیقاً از کجاست. بارها با داداشی توی تراس ردش را دنبال کردیم، اما فقط توانستیم بفهمیم صدا از پنجره یکی از همسایه‌های غربی‌مان می‌آید. هر چه بود حسابی سرِ ذوقمان می‌آورد. یک ماه‌ی می‌شود که صداش دیگر نمی‌آید. شاید از این‌جا رفته‌اند. شاید خسته شده، شاید فکر کرده برای کسی مهم نیست اذان گفتن یا نگفتن‌ش. داشتم فکر می‌کردم ما غالباً خوب بلدیم تا صدای ناهنجاری می‌شنویم، یا بچّه‌های همسایه سر و صداشان به جیغ و داد و فریاد بلند می‌شود، یا صدای موسیقیِ بلند یا بوقِ ممتدی توی کوچه آزارمان می‌دهد، معترض بشویم و داد و قال راه بیاندازیم، ولی بلد نیستیم برویم خانه پسرکی که هر روز وقتی خورشید دارد می‌رود، یادمان می‌آوَرَد: «خدا بزرگ‌تر است» را پیدا کنیم و زنگِ خانه‌شان را بزنیم و بگوییم: دم‌ت گرم پسرِ خوب! نازِ‌ نَفَس‌ت!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۱ ‎ب.ظ روز ٢ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

چشم‌های علی (ع)

برای چندمین بار محمّد1 را راهیِ میدان کرده بود. دوباره که پسر برگشته بود و نَفَسی تازه کرده بود، باز هم پدر ترغیب‌ش کرده بود برای میدان رفتن؛ توی بحبوحه نَفَس‌گیرِ «جمل». این بارِ‌ آخر، محمّد، معنادار پدر را نگاه کرده بود و پدر در پاسخِ نگاهش گفته بود: تو پسرِ منی محمّد! حسن و حسین پسرهای فاطمه‌اند، پسرهای رسولِ خدایند!

بعدها محمّد گفته بود: من دستِ پدر بودم و حسن و حسین چشم‌هاش. پدرم با دست از چشم‌هاش محافظت می‌کرد!

 

١.محمّد بن علی بن ابیطالب معروف به محمّد حنفیّه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٥٠ ‎ب.ظ روز ۱ آبان ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر