بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

آخرِ هفته‌های من

پنج‌شنبه‌ و جمعه‌ها از کسوتِ یک خواهر سرشلوغ و خسته که لابد به نظر نامهربان می‌آید، که یا خانه نیست یا سرش توی لپ‌تاپ و کتاب‌ و دفتر است و برای داداش‌هاش کمتر وقت دارد، به در می‌آیم و به کسوت یک خواهرِ مهربانِ پرحوصله خانه‌دار درمی‌آیم. یک خانه تکانیِ نه چندان مختصر می‌کنم، نشیمن و اتاق‌ها را جارو می‌کِشم. داداش‌ها را وامی‌دارم میز و اتاق‌شان را تمیز کنند. لباس چرک‌ها را بدهند دستِ ‌ماشین. کفِ آشپزخانه را می‌شویم. شستنِ دستشویی و حمّام را به داداش کوچیکه می‌سپارم. لیست خرید را می‌دهم دستِ‌ داداش بزرگه. بعد هم با حوصله و آرامشی وصف‌ناپذیر! آشپزی می‌کنم؛ با چاشنیِ عشق خواهرانه؛ غذا را اگر عاشقانه نپزم، بی‌مزه می‌شود. به داداش‌ها نمی‌چسبد. یک سالادِ پر و پیمان درست می‌کنم، میوه‌ها را می‌شویم و خشک می‌کنم و توی یخچال جا می‌دهم؛ همین‌قدر خانوم!! بعد با داداش‌ها گپ می‌زنیم؛ از درس‌ و مشق و کار و زندگی و بیزنِس و عشق و... تلویزیون می‌بینیم، دل به هیجان‌شان می‌دهم وقتی دارند فوتبال می‌بینند؛ هیجانی که برایم غریب است. شاید به خانه یکی از عموها و عموزاده‌ها سر بزنیم. شاید یکی‌شان بیاید و مهمانِ خانه دانشجوییِ ما بشود. شاید سینما و شاید هم لویزان‌گردی و...
جمعه‌شب‌ها که می‌رسد، آرام آرام، کسوتِ خانه‌داری را کنار می‌گذارم و دوباره می‌شوم همان خواهرِ سرشلوغ که می‌رود یک هفته دیگر را شروع کند. هنوز به کسی نگفته‌ام که چقدر کسوتِ پنج‌شنبه‌ها و جمعه‌هام را دوست‌‌ دارم!

 

پ.ن: وقتی مامان این‌جا را هم بخوانَند یعنی دیگر نمی‌شود از دردها و دلتنگی‌ها نوشت. یعنی نمی‌شود یک جفت چشمِ ‌همیشه نگران را نگران‌تر کرد. حالا هزاری هم که پاییز باشد!

   + مریم روستا ; ٤:٠٥ ‎ب.ظ ; ۳٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 7

مرحوم کافی توی یکی از ندبه‌هاش جمله‌هایی دارد قریب به این مضمون: «بچه‌هامون بزرگ شدن، جوونامون پیر شدن، پیرها دارن می‌میرن. نیومدی آقا!». این روزها دارم فکر می‌کنم فصلِ جوانی ما هم تند و تند دارد می‌گذرد در هوای ندیدنِ‌ شما! پریروزها که داشتم با حسرت عکس‌های علیرضای کوچولویِ یک‌ساله را می‌دیدم، فکر می‌کردم نکند این‌ها ببینند آمدن‌تان را و به عمر ما قد ندهد. نکند به قدر همین بیست و چند سال هم زود آمده باشم. چرا ما با این اطمینان جلو آمدیم که حتماً روزگارِ ظهور را درک می‌کنیم؟ چرا به ما یاد دادند آمدن‌تان را این‌قدر با یقین جمعه‌شماری کنیم؟ چرا آرمان زندگی همه ما را سربازِ شما بودن، ترسیم کردند؟ چرا فکر کردیم توی یکی از روزهای دهه سوّم زندگی‌مان لابد شما می‌آیید؟ دیروز بیست و هفت ساله شدم آقا! فصل جوانی‌ام دارد تند و تند می گذرد و خبری از آمدن‌تان نیست. پرا از دل‌شوره می‌شوم، پرا از افسردگی و پژمردگی. وقتی می‌بینم احتمال این که جوانی‌ام آمدن‌تان را درک کند هر روز دارد کمتر می‌شود. داریم پیر می‌شویم در هوایِ ندیدن‌تان!

نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم ...... دیگر اکنون با جوانان ناز کن، با ما چرا؟!

 

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ ; ۳٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یتیم‌های امام موسی

پیرمرد گریه می‌کرد. پیرمرد شانه‌هاش می‌لرزید. پیرمرد عاشق شده بود. عاشق آن مردی که یک روز آمده بود و از او بستنی خریده بود. وقتی که همه، خوردنِ بستنی‌هاش را حرام می‌پنداشتند. می‌گفت: بعد از سیّد موسی ما یتیم شدیم! می‌گفت: آرزو دارم فقط یک‌بارِ دیگر سیّد موسی را ببینم. پیرمرد مسلمان نبود. پیرمرد، مسیحی بود؛ یک بستنی فروشِ مسیحی توی بازارِ صور. پیرمرد دو روز بعد از این‌که این حرف‌ها را زده بود از دنیا رفته بود. پیرمرد، یتیم از دنیا رفته بود. یادتان باشد امام موسی که برگشت برایش بگوییم آن پیرمردِ بستنی فروشِ مسیحی که یک‌بار  توی بازار صور از او بستنی خریدی، چقدر دلش می‌خواست تو را دوباره ببیند. یادتان باشد بگوییم حتّی پیرمردهای مسیحیِ صور هم خودشان را یتیمِ تو می‌دانستند.

 

پ.ن: تصاویر پیرمرد را در مستند «امام موسی صدر» که قسمت‌هاییش دوشنبه شب توی برنامه «راز» پخش شد،‌ دیدم. همان بستنی‌فروش معروفی که ماجراش را توی کتاب‌های امام موسی خوانده بودیم.

   + مریم روستا ; ٩:۳۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کهفُ‌الوَری

 خب توی بحبوحه این شلوغی‌ها، این مصیبت‌ها، رنج‌ها، خستگی‌ها، دردها، آدم پناه‌گاه می‌خواهد دیگر. یک‌جایی که روزی چند دقیقه هم شده، فارغ از این سیّاره رنج و مصایبش، بشود بنشینی یک جایِ دِنج، که سایه باشد، آبِ‌ خنک باشد، آرامش باشد. بعد  وقتی اسم‌ِ شماها «کهفُ‌الوَری» باشد، هر روز، این وسط‌ها که کم می‌آورم، که تنها می‌شوم، که حتّی از خودم هم خسته می‌شوم، که شانه‌هام خم می‌شود از سنگینیِ این بارها، پناه می‌آورم به شما، به غارِ شما. چه فرقی می‌کند به کدام‌تان؟! کلّکم نورُ واحِد. این چند روز ولی هر بار که به عادتِ‌ خستگی، سرم را گذاشته‌ام روی میز، همین که بر لب‌هام جاری شده، اللّهمّ صلّ علی علیّ بن موسی الرّضا... به «المرتضی» یش رسیده و نرسیده، به کهفِ شما رسیده‌ام. الامامّ التّقیّ النّقی و حجّتک علی مَن فوقَ‌ الارض و مَن تحتَ ‌الثّری. آب هست، سایه هست، نور هست، اطمینان هست. سبک که می‌شوم، سرم را که برمی‌دارم، اشک‌هام را که پاک می‌کنم، یادم می‌آید بگویم؛ صَلاه کَثیره تامّه زاکیه مُتواصله مُترادفه کَافضلِ ما صَلّیت عَلی اَحدٍ‌ مِن اَولیائِک. 

   + مریم روستا ; ۸:٢٤ ‎ق.ظ ; ٢٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کبوتر؟! نه... یک کلاغِ هوایی

تو دلِ یه مزرعه
یه کلاغِ روسیاه
هوایی شده بره
پابوسِ امام رضا

امّا هی فکر می‌کنه
اون‌جا جای کفتراست
آخه من کجا برم؟!
یه کلاغ که روسیاست

من که توی سیاهیا
از همه روسیاه‌ترم
میون اون کبوترا
با چه رویی بپرم
.
.
.

پ.ن:
1- دم‌ت گرم آقا سید (+) که آن سال‌ها دم‌دم‌های اردوهای چند صد نفریِ مشهدِ ‌کانون رهپویان(+) با این شعر و نوا همه را هوایی می‌کردی.

2- دلم یک میقات دوباره(+) می‌خواهد توی صحن انقلاب. کجایید هم‌سفرها؟! هواییِ هوایی‌ام...

   + مریم روستا ; ٥:٢٢ ‎ب.ظ ; ٢٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

کبوترانه

گندم بریزید، گندم نریزید...

من کبوترِ شمام؛ کبوترِ جَلدِتان.

   + مریم روستا ; ٩:٠٠ ‎ق.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بِشرطِها و شروطِها...

هزار بار دیگر هم که آن سرِ نازنین را از کجاوه بیرون می‌آوردید
تا مردم نیشابور دوباره چشم‌هاشان روشن بشود،
هزار بارِ دیگر هم که «شرط و شروط» می‌گذاشتید
تا آن سلسله طلایی را کامل کنید
آن بیست و چهار هزار کاتب نیشابوری را هم که دوباره به گواهی می‌طلبیدید
ما قبول می‌کردیم آقا
ما خیلی وقت است همه شرط‌ها را پذیرفته‌ایم.
بازی، خیلی وقت است به جاهای سخت‌ش رسیده؛
به نبودنِ شماها،
به غیبت،
به آستانه ظهور.

 

پ.ن: حدیث سلسله الذّهب

   + مریم روستا ; ۸:٠٩ ‎ق.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

شمس الشّموس

سهم این روزهای من
از زیارتِ‌ شما
همین بوده
که هر صبح، پیش از آن‌که آفتاب بیاید
به مشرق رو کنم
و دست‌هام را به سینه بسپرم
تا بر لب‌هام که صله‌بسته فراق است
شبنم حضور بنشیند:
سلام خورشیدِ خورشیدها.

   + مریم روستا ; ٧:٥۳ ‎ق.ظ ; ٢٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

حضرتِ‌ ثامنِ ‌ضامن

خیال کن که غزالم
بیا و
ضامنِ من شو
بیا
که آتشِ صیاد از زبانه بیفتد

الا غریبِ‌ خراسان
رضا مشو که بمیرد
اگر که مرغکِ زاری
از آشیانه بیفتد
...
از اسب افتاده‌ام آقا، از اصل که نیفتاده‌ام. دستم را نمی‌گیرید؟

   + مریم روستا ; ٩:٥۱ ‎ب.ظ ; ٢٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بیو بِریم شاهِ‌چراغ، شاهِ‌چراغ، عهدی ب‌بندیم...

این‌جا هم که باشم
این‌روزها که روزهای خانواده شماست،
دلم بیشتر هواییِ حرم‌تان می‌شود.
هواییِ خنکای آبِ آن حوض وسط حیاط،
هوایی بوی بهار نارنج وقتی توی صحن بپیچد،
هواییِ صدای آ سید مهدی دستغیب که توی حیاطِ حرم، با لهجه شیرازی! فریضه مغرب بخوانَد،
هواییِ رأفت‌تان که حسی‌بودن‌ش یادگار برادر است لابد.
نمک‌گیر سفره‌تان شده‌ام بارها،
جوابِ سلامم را بدهید از همین راهِ دور
سلام سید السّادات الاعاظم!
سلام حضرت احمد بن موسی (ع)!


پ.ن:

با تأخیر. برای ششم ذیقعده؛ روز شاهچراغ (ع) (+)

عنوان پست، مطلع یکی از ترانه‌های محلی شیرازی‌ست و بسی نوستالژیک!

   + مریم روستا ; ۳:۱۸ ‎ب.ظ ; ٢٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

انّا لله

من مالِ‌ توام یعنی؟!

 

پ.ن: چه فکرِ‌ نازکِ ‌غم‌ناکی!

   + مریم روستا ; ٩:٥٤ ‎ب.ظ ; ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 6

وسط این نگرانی که گاه‌گاهی مثل خوره به جانم می‌افتد، که نکند اصلاً شما حواس‌تان به من نیست، نکند اصلاً به من فکر نمی‌کنید، اصلاً شاید من را نمی‌شناسید، از کجا معلوم توی آن زاویه‌های پنهانِ یادتان، ذهن‌تان، جایی هم برای من باشد؟! یکی مثل من به چه کارِتان می‌آیم که هوایم را داشته باشید؟! گاهی فکر می‌کنم نکند اصلاً برنگردید و من را همین‌طوری توی این شلوغ‌بازار رها کرده باشید. نکند از دستِ من خسته شده باشید. وسطِ این تردیدها که جانم را ذره ذره آب می‌کند، یک جمله هست که با همه امّا و اگرش مثل آب‌ی‌ می‌ماند که روی آتش این دلهره‌ها بریزند؛ «انّا غیرُ مُهملین لِمراعاتِکم وَ لا ناسینَ لِذکرکُم». شما را به خدا راستش را بگویید، از این «کُم»، قدری،‌ سهمی،‌ بهره‌ای، جرعه‌ای به من هم می‌رسد آیا؟!

 

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ۱٢:۳۸ ‎ب.ظ ; ٢۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 10

یک اسب خون آلود بود
که وقتی دخترِ سوارش، سؤالی از او پرسیده بود
رفته بود توی فرات و دیگر برنگشته بود.

   + مریم روستا ; ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 9

یک اسبِ خون‌آلود بود
که وقتی سوارش افتاده بود توی گودال
دلش نمی‌خواست برود سمتِ خیمه‌ها.

   + مریم روستا ; ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ ; ٢٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

وقتی «او» مقلّب القلوب باشد.

پر از شک و تردید بودم. یکی دو ماه بود که خودم و همه اطرافیانم را از دو دلی کلافه کرده بودم و هنوز تصمیم نگرفته بودم. کافی بود یک نفر، یکی از آدم‌هایی که قبول‌شان دارم و حرف‌شان برایم حجّت است، من را به سمتی متمایل کند. همه‌چیز تمام می‌شد. حتّی وقتی داشتم شماره حاج‌آقا را می‌گرفتم، فکر می‌کردم کافی‌ست حاج‌آقا یکی از آن نصایح همیشگی‌شان را بکنند که سخت نگیر، که از بعضی از فاکتورها کوتاه بیا. لابد «بله» را می‌گفتم و تمام می‌شد. ایشان همه شرایط را یکی یکی پرسیدند. بعد هم تحلیل خودشان را گفتند؛ این فاکتور خیلی خوب است، آن ویژگی‌ هم بد نیست. این خصوصیت قابل اغماض است. این شرایط هم می‌تواند بهتر بشود، قابل تغییر و کنترل است. آخر از همه پرسیدند: «حالا دلت چی می‌گه مریم خانوم؟» تعجب کردم از سؤال‌شان. این‌بار بر خلافِ همیشه، دو دو تا چهار تا پیش رفته بودم و مثلاً خواسته بودم فقط عاقلانه تصمیم بگیرم. چون فکر می‌کردم «دل» بعداً راه می‌آید، هم‌راه می‌شود. گفتم: «دلم راه نمیاد حاج‌آقا. دلم راضی نیست.» گفتند: بگو «نه»!

بعدها عزیزی می‌گفت: به قلب‌تان رجوع کنید. می‌گفت: به قلبِ مؤمن می‌شود استخاره کرد. می‌گفت: قلبُ المؤمنِ بَینَ اِصبَعَی الرَّحمن یُقلّبه کَیف یَشاء.

 

پ.ن: نه این‌که یک نسخه باشد که همیشه بشود پیچیدش. نه این‌که نباید به حساب و کتابِ عقل توجه کرد. اما برای ازدواج که تجلی‌گاه تقدیر و مشیت الهی‌ست، باید به اشاره‌های دل بها داد. وقتی دل، میان سرانگشتانِ کسی دیگر می‌گردد.

   + مریم روستا ; ٧:۱۱ ‎ب.ظ ; ٢٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

که هیچ‌ شاعر از این‌گونه دادِ نظم نداد...

با غزل‌هات خوابیده‌ام، بیدار شده‌ام، زندگی کرده‌ام، هزار صفحه بیت‌هات را شب‌های عاشقی با قلم نیِ‌ دزفولی مشق کرده‌ام. همان غزل‌ها که هم سیه‌چشمانِ کشمیری و ترکانِ سمرقندی را به رقص و ناز آورده1 و هم محفوظِ حافظه قدسیان و عرشیان شده2. همان غزل‌ها که مزارت را حالا زیارت‌گهِ رندانِ‌ جهان کرده3.
توی یکی از روزهای سه - چهار سالگی اولین غزل‌ت را به ذهن سپردم. به ذهنم سپردند. خوب یادم هست؛ گفتم غم تو دارم، ‌گفتا غمت سرآید... شیرین بود برایم خواندن‌ش، انگار که بازی‌های کودکی. بعدها انس گرفتم با غزل‌هات. وردِ زبانم شده بود شعرهات. بعدترها ذوق می‌کردم که ردّپای آیه‌ها را توی غزل‌هات بیابم. خودت گفته بودی که قرآن زِ بَر بخوانی در چارده روایت. خودت گفته بودی: هر چه کردی همه از دولتِ قرآن کردی!
جاودانه‌ای برایم.
حرف‌هات تازه به تازه، نو به نو می‌جوشند،
غزل‌هات هنوز رونقِ بزم‌های تنهایی و خلوتِ من‌اند،
آی زبانِ غیب!
آی شمس‌الدّین محمّدِ شیرازی!

 

پ.ن:
برای بیستمِ مهر: روزِ حافظ.

1- به شعر حافظ شیراز می‌رقصند و می‌نازند/ سیه‌چشمان کشمیری و ترکان سمرقندی
2- صبح‌دم از عرش می‌آمد خروشی عقل گفت/ قدسیان گویی که شعر حافظ از بر می‌کنند
3- بر سرِ‌تربت ما چون گذری همّت خواه/ که زیارت‌گهِ رندان جهان خواهد شد.

   + مریم روستا ; ٥:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

چای با طعم بهار نارنج!

بهار نارنج را مربّا نکنید، شربت نکنید، حتّی عرقش را هم نگیرید. بهار نارنج را خشک کنید و هر روز چند تا از گلبرگ‌هاش را بریزید توی قوریِ چایِ صبحانه و به اعجازِ این پیام‌برهای کوچک ایمان بیاورید، وقتی قادرند یک صبحِ پاییزی را پر از عطر اردیبهشت کنند.

   + مریم روستا ; ۸:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یا دهر! اُفٍّ لک

دنیای ما حتی به آدم‌هایی که رسمِ عاشقی بلدند، بلدند عشق بورزند، فرصتِ ‌کمی می‌دهد برای عاشقانه زیستن. حسرت را همیشه باقی می‌گذارد، دنیایی که اصلش بر نماندن و نرسیدن و کام نگرفتن است.

تاج‌محل (+) سفید بود و رویایی. مثل عروسی که دامانَش را بر ساحلِ سبزِ رودِ شگفت‌انگیز یامونا گسترده باشد. تاج محل را غروب باید دید. وقتی خورشید، اشعه‌های قرمزش را ذره ذره می‌کند و می‌پاشد روی آن گنبد سفیدِ مرمرین. وقتی می‌شود روی آن تراس‌های وسیع نشست و فرو رفتن خورشید را نظاره کرد. وقتی آن قایق‌سوارِ تنها دارد کرانه رودِ یامونا که شاخه‌ای از گنگِ‌ مقدس است را پارو می‌زند. تاج محل، پر از حسرت‌های مگو بود. دردهای نگفتنی. انگار «شاه‌جهان»، همه آه‌های عمیق‌ش را، همه ناله های فراق‌ش را روی آن سنگفرش های سفید، روی در و دیوار مرمرین آن بنای باشکوه، جا گذاشته بود. وقتی هر روز از «آگرا فورت» پیاده می‌آمد تا بر مزار «ممتاز محل»؛ محبوبِ‌ ایرانی‌اش بنشیند و لابد خاطراتِ روزگار وصل را مرور کند و همه وجودش را حسرتی عمیق لبریز کند. وقتی این عشق، مرد را واداشته بود، «استاد عیسی‌خانِ شیرازی» را از ایران به دیار گورکانیان بکشاند تا یکی از شاه‌کاری جاودانه معماریِ دنیا را بر مزار معشوقش بیافریند، بلکه دردِ فراق‌ش، قدری التیام یابد.

حالا، شاه جهان و ممتاز محل، هر دو، زیر آن گنبدِ سفیدِ‌ مرمرین برای همیشه آرام گرفته‌اند؛ تا شاید در جهانی دیگر، بهشتِ موعود الهی همان عاشقانه زیستن باشد. این‌بار اما جاودانه. این بار امّا برای همیشه... و تاج محل، نمادِ آدم‌هایی شده که با آن‌که عاشقی بلدند، روزگار مجال‌شان نمی‌دهد. روزگاری که اصلش بر نماندن و نرسیدن و کام نگرفتن است.

 

پ.ن: امروز سر بحث راجع به شاه‌کارهای معماری، یاد تاج‌محل افتادم و آن سفر رویایی‌مان به هندوستان...

   + مریم روستا ; ٥:٢۸ ‎ب.ظ ; ۱۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خوشا به حالت ای روستایی!

به توصیه استادم داشتم «مقدمه ابن‌خلدون» را تورّق می‌کردم. ما را بگو که داریم شهرسازی می‌خوانیم، وقتی جناب ابن‌خلدون معتقدند شهرنشینی پایانِ اجتماع و عمران است:

«شهر‌نشینان از این رو که پیوسته در انواع لذّت‌ها و عادات تجمل‌پرستی و ناز و نعمت غوطه‌ورند و به دنیا روی می‌آورند و شهوت دنیوی را پیشه می‌گیرند، نهاد آنان به بسیاری از خوی‌های نکوهیده و بدی‌ها آلوده شده است. عادات بد چنان ایشان را فرا گرفته که در کردار و گفتار از تظاهر به اعمال زشت و ناستوده امتناع نمی‌ورزند. شهرنشینی، پایان اجتماع و عمران است و سرانجامِ آن، فساد و منتهای بدی و دوری از نیکی‌ست...»

اصلاً نمی‌فهمم کسی که اسمِ فامیل‌ش «روستا»ست و روستازاده است و هیچ‌کدام از اجداد و نیاکانش هم شهرنشین نبوده‌اند را چه به شهرسازی خواندن؟!!! 


پ.ن. البته حضرتِ استاد قول داده‌اند به محض دفاعِ رساله و اخذ دکترای شهرسازی، اسمِ فامیل بنده از «روستا» به «شهر» ارتقاء یابد!!!

   + مریم روستا ; ٧:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ناز قدم‌های حضرت بانو (س)

با همین چشم‌های خود دیدم، زیر باران بی‌امان بانو!
درحرم قطره قطره می‌افتاد آسمان روی آسمان بانو

صورتم قطره قطره حس کرده است چادرت خیس می‌شود اما
به خدا گریه‌های من گاهی دستِ من نیست مهربان بانو

گم شده خاطرات کودکی‌ام گریه گریه در ازدحام حرم
باز هم آمدم که گم بشوم من همان کودکم همان، بانو

باز هم مثل کودکی هر سو می‌دوم در رواق تو در تو
دفترم دشت و واژه‌ها آهو ... گفتم آهو و ناگهان بانو ...

شاعری در قطار قم - مشهد چای می‌خورد و زیر لب می‌گفت:
شک ندارم که زندگی یعنی، طعم سوهان و زعفران بانو

شعر از دست واژه‌ها خسته است بغض راه گلوم را بسته است
بغض یعنی که حرف‌هایم را از نگاهم خودت بخوان بانو

این غزل گریه‌ها که می‌بینی آن شعر است، شعر آیینی
زنده‌ام با همین جهان‌بینی، ای جهان من ای جهان‌بانو!

کوچه در کوچه قم دیار من است شهر ایل من و تبار من است
زادگاه من و مزار من است، مرگ یک روز بی‌گمان...

 

پ.ن: باز هم قشنگ‌تر از شعر سید حمیدرضای برقعی پیدا نکردم برای ابراز ارادت به حضرت کریمه (س) توی زادروزشان.

   + مریم روستا ; ۸:٢٠ ‎ق.ظ ; ۱٧ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لیلی, نام تمام دختران زمین است.

(1) یک و نیم سال است با دو تا داداش‌هام هم‌خانه‌ام. دور از بابا و مامان. با دو تا پسر که هم‌نسل و هم‌خونِ من‌اند. اما تفاوت‌های ریز و درشت‌مان یک دنیاست. تفاوت‌هایی که فقط کافی‌ست به رازشان پی ببری تا نه تنها قابل تحمّل، بلکه دوست‌داشتنی بشوند. رازِشان یک جمله بیشتر نیست؛ من دخترم، آن‌ها پسرند.

(2) پر از دغدغه‌های نازک و ناز و کوچکیم. پر از توجه به جزییات ظریف. دیدنِ یک شاخه گل،‌ روییدن یک برگِ‌ تازه، بال زدنِ یک یاکریم، صدای خنده یک نوزاد، لبریزمان می‌کند. همان‌قدر که دیدنِ اشک کسی، دردِ یکی، چشم‌های پرغصّه دیگری... چشم‌های‌مان زود به زود تَر می‌شود، قلب‌هایمان زود به زود لبریز. هارمونی رنگ‌ها و تناسب‌ها را لابد فقط چشم‌های ما می‌بینَد. لطافتِ‌ رنگِ‌ صورتی را هم احتمالاً فقط ما می‌فهمیم و بی‌نظیر بودنِ ‌آن‌گونه از رزهای هلندی که سفیدند و لبه گلبرگ‌هایشان صورتی‌ست. که یک شاخه‌اش می‌تواند همه غم‌ها و غصه‌های عالَم را از قلب‌مان پاک کند و همه خوشی‌های دنیا را مهمان دلِ‌مان کند. زود، انس می‌گیریم. بلدیم محبّت‌مان را ابراز کنیم. دوست داریم از همه ریزها و جزییاتِ دنیا حرف بزنیم. دوست داریم شنیده بشویم؛ با همه این جزییات. دیده بشویم؛ با همه این ظرافت‌ها. طاقت بی‌نظمی و کثیفی نداریم. آن‌قدر که حوصله داشته باشیم ساعت‌ها برای تمیزکردن و شستن و پاک‌کردن و گردگرفتن، وقت بگذاریم. این‌ها را من نمی‌گویم. قبل از من و بهتر از من، بزرگِ‌ عزیزی گفته است.1

(3) دوستی می‌گفت با کسی ازدواج کن که بتواند گاهی مثل سلیمان از شنیدن صدای مورچه‌ها و مکالمه‌شان بخندد. که مورچه‌بین باشد. بتواند دنیای ریز و ظریف تو را بفهمد و ببیند. (برای خودم هم یکی از قشنگ‌ترین فاکتورهای شخصیت سلیمان (ع) همین بوده و هست)2 سرش فقط توی تحلیل‌های کلان و نگاه‌های درشت نباشد. این را برای همه دخترها می‌گفت. برای دنیای ریزریزِ‌ دخترانه‌شان.‌ 

(4) یک رازِ بزرگ داریم. یک آرزو که فقط مالِ ‌ماست. یک اوج که فقط پاهای ما می‌تواند به آن‌جا برسد؛ «مادر شدن». هزاری هم که لایه‌های پرغبار اومانیسم و مدرنیسم و فمینسم، این حسرتِ قشنگ را از یادمان برده باشد و آرزوی «دکتر شدن» و «مهندس شدن» و «استاد شدن» را جایگزینش کرده باشد، توی پنهان‌ترین لایه‌های وجودی من، همیشه، آرزوی «مادرشدن» به معنای بلند و تامّ و تمامش هست و چه خوب که هست. وقتی همه تفاوت‌های دخترانه من قرار است برای آن وظیفه سترگ، تجهیز و تمهیدم کند.

(5) اولین بار نبود که خواهری بی‌قرارِ برادرش می‌شد. اولین‌بار نبود که این بی‌قراری اسطوره می‌ساخت. حماسه می‌آفرید. خدا خواسته بود این‌بار، بی‌قراری، خواهر را از مرزهای مدینه بکِشاند تا مرو و نرسیده به مقصد، تا ابد جایی نگهش دارد. تا قم، «عشّ آل محمّد» بشود و حرم‌ش، سفره همیشه گسترده کرامت. تا روزِ قشنگ ولادتش بشود روز دخترها. 

(6) آی همه لیلی‌ها! روزِتان مبارک!
 
پ.ن:
-١- رسول خدا(ص): نعم الولد البنات ملطّفات مؤنّسات مبارکات مفلّیات. وسائل الشیعه 15/ 100
-٢- قالت نمله یا ایّها النّمل ادخلوا مساکنکم لا یحطمنّکم سلیمان و جنوده و هم لا یشعرون. فتبسّم ضاحکاً مِن قولها... نمل / 18 و 19
- عنوان پست هم که می‌دانید اسمِ کتاب ‌بی‌نظیر خانم نظرآهاری‌ست.

   + مریم روستا ; ٢:۱۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 5

یک کوچه عاشقی پر از احساس‌های ناب
یک کوچه زیرِ تابشِ ‌مهتاب و آفتاب
یک کوچه رازقی
یک کوچه اطلسی
یک کوچه خالی از غم و احساس بی‌کسی
یک کوچه...
نه!
هزار و هزاران بزرگ‌راه
پوشیده از صدف
خالی ز اشتباه
تقدیم گام‌های نگارین و سبزِ تو
وقتی که روزِ جمعه‌ای از راه می‌رسی.

 

پ.ن: توی حافظه‌ام بود. شاعرش را نمی‌دانم.

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 8

یک پسری بود
که وسط معرکه
دست عمه را رها کرده بود.

پای عمویش که به میان می‌آمد،
سر و دست نمی‌شناخت.

   + مریم روستا ; ۳:٥٩ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 7

یک پسری بود
که پایش به رکاب نمی‌رسید،
زره به تنش بزرگ بود،
اما شهادت برایش از عسل، شیرین‌تر بود.

   + مریم روستا ; ۳:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 6

یک پسری بود
که بابا نداشت
اما عمو برایش بابایی کرده بود.
نعل‌های تازه، جبران کردند زحمت‌های عمو را.

 

پ.ن: ...فوطئته الخیل.

   + مریم روستا ; ۳:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود... 5

یک پسری بود
که بابا نداشت
اما عمو برایش بابایی کرده بود.
آمده بود جبران کند.
با دست راستش.

   + مریم روستا ; ۳:٥٦ ‎ب.ظ ; ۱٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

روزنوشت یک استادِ‌ کوچولو!!

پسرها دمغ شده‌اند. گفته‌ام توی جلسات اول هیچ‌کس نباید با لپ‌تاپ و نرم‌افزار کار کند. باید کارِتان را با دست انجام بدهید. دخترها اما شاد و خندان، ماژیک‌های راندو و کاغذهای پوستی‌شان را در آورده‌اند و با تصویرهای پلات گرفته Google Earth سر و کله می‌زنند. پسرها حال‌گرفته و پکر، با لپ‌تاپ‌هایشان ور می‌روند. این طوری نمی‌شود. باید قانع بشوند و کارِشان را شروع کنند. اول وقتِ یک کلاسِ طرح شهرسازی‌ست و تا عصر هنوز شش، هفت ساعت زمان داریم. می‌روم سمت میزهایشان. چند لحظه نگاهشان می‌کنم. از رو نمی‌روند! یک کاغذ پوستی برمی‌دارم و می‌اندازم روی یکی از نقشه‌های  A2که روی میزشان هست. با چند تا ماژیک شروع می‌کنم به استخراج ساختار. بلندبلند حرف می‌زنم، یعنی که دارم برای‌تان توضیح می‌دهم: «ببینید بچّه‌ها! اول از همه باید کلیات شبکه معابر را پیاده کنید.» کم‌کم بعضی‌هایشان زیرچشمی نگاه می‌کنند، عمداً یک جایی را اشتباه می‌کِشم که صدایِ‌شان دربیاید: «استاد! این‌که شریانِ درجه یک نیست!» به همین راحتی یخ‌هایشان آب می‌شود. این طرفِ‌ آتلیه، دخترها، فقط دوست دارند حرف بزنند! با من حسابی گرم گرفته‌اند. خودم هم از همان سال‌های کارشناسی، کلاس‌های طرح را به خاطر همین کارِ‌گروهی و فضای صمیمی و بی‌واسطه میان استاد و دانشجوها دوست داشته‌ام. آخرش ابرو در هم می‌کشم و نیمه شوخی،نیمه جدی، بِهِشان می‌گویم: «دیگه خیلی دارید صمیمی می‌شید دخترا! به کارِتون برسید!». یکی‌شان که کم مانده بیاید من را بغل کند، گردنش را کج می‌کند و می‌گوید: «آخه استاد!‌ شما هنوز خیلی کوچولویید!! هنوز بِهِتون نمیاد استاد باشید! آدم زود باهاتون صمیمی می‌شه!»... تسلیم می‌شوم. می‌خندم،‌ می‌خندند.


پ.ن: جلسه اول بهشان گفته بودم بچّه‌ها! من خودم هنوز دانشجو هستم. امتحان جامع هم نداده‌ام. من را «استاد» صدا نزنید. معذب می‌شوم. گفته بودند: «خب چی صدا بزنیم استاد؟!!» انگار توی این نظامِ دوتایی، هر جا جمع دانشجویی باشد، طرف مقابل لزوماً می‌شود استاد. ظاهراً واژه جایگزین نداریم. حتی اگر این طرفِ مقابل، آدم بی‌سواد و بی‌تجربه‌ای مثل من باشد و تا استاد شدن، سال‌ها راه داشته باشد.

   + مریم روستا ; ٥:٢٦ ‎ب.ظ ; ۱۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اسطرلاب اسرار خدا

العشق غنا

و العاشق غریب

و الغریب، قریب.

   + مریم روستا ; ٥:٤۳ ‎ب.ظ ; ۱٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

... مَن یُذَکّرکم الله رؤیَتَه

خوب است آدم توی آتلیه‌ای درس بدهد، که وسط‌های کلاس، وقتِ خستگی، وقت تنفس، وقتی بچّه‌ها سرگرم طرح و اسکیس و راندو هستند و با تو کاری ندارند، سرش را که کج می‌کند، عکسِ‌ کسی بیفتد توی قاب چشم‌هاش، که چشم‌هاش برق بزند. که خستگی از تنش برود... که چشم‌هام را ببندم و تصوّر کنم همه آن سال‌هایی که تو همین‌جا، شاید روی همین صندلی نشسته بودی، اسکیس می‌زدی، ‌طرح می‌دادی. خوب است راه‌رفتن توی دانشکده‌ای که پر از عکسِ تو باشد. پر از یاد تو. که خلوت کردن با تو بهانه نخواهد. که کسی چپ چپ نگاهت نکند وقتی هر روز چند دقیقه‌ زل بزنی به اسم کتاب‌خانه دانشکده، به عکس بالای این آتلیه قدیمی، به تصویر روی دیوارِ سالن، اصلاً چند دقیقه، وقت و بی‌وقت، پناه ببری به اتاق دکتر جهانبخش. که دکتر برایت حرف بزند. که حتی اگر اسم تو را هم به زبان نیاورد خاطره‌های تو، توی چشم‌هاش بدود... با همین‌ها زنده‌ام.
ارادت‌های گاه و بی‌گاه من را تحویل بگیرید آقای مهندس سعیدِ‌ یزدان‌پرست!

 

پ.ن: قبلاً این‌جا هم برایش نوشته بودم.   

   + مریم روستا ; ٥:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

انار با طعم بابا!

بابا یک جعبه انار برایمان فرستاده. لابد یکی از همین صبح‌های پاییزی، علی الطلوع، بعد از آن‌که چایی را دم گذاشته، آرام که مامان بیدار نشود، کفش و شلوار کتانی‌اش را پوشیده، رفته توی باغِ عمو، دانه دانه انارها را وارسی کرده و خوب‌تر‌هایش را برایمان جدا کرده. کارگرها بلد نیستند این‌طوری انارها را دست‌چین کنند. لابد غیرمرغوب‌ها را هم برده خانه تا با مامان بخورند! انارها را هم حتماً خودش چیده توی جعبه؛ انگار قرار بوده صادر بشوند به آن سرِ‌ دنیا؛ همان‌قدر تمیز و مرتب. مثل همیشه. مثل همه زندگی‌اش که همه‌چیز به قاعده بوده، همه‌چیز سرِ‌جای خودش بوده. خوردن دارند انارهایی که رد دست‌های بابا رویشان باشد، اگرچه با حسرت، ‌اگرچه با بغض...

 

پ.ن: پر از بهانه‌ام. تقصیر پاییز است لابد. 

   + مریم روستا ; ۸:۳٦ ‎ب.ظ ; ۱٠ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 4

(١) تلویزیون از امشب قرار است بالاخره «مختارنامه» را نشان بدهد. و من دارم به جمعه‌شب‌هایی فکر می‌کنم که مختارنامه را ‌ببینم و دلم برای شما خون بشود؛ ای صاحبِ همه آن خون‌های به ناحق‌ریخته‌شده!
.
(٢) من هر بار به زیارت قبر مختار رفته‌ام، برایش گفته‌ام که پاسخ «یا لَثاراتِ الحُسین»، تو و یارانت نبودید مختار! یکی دیگر قرار است بیاید. یکی که این صحنه‌هایی که تو فقط وصفش را شنیدی، همیشه جلوی چشم‌هاش هست. یکی که اسمش «طلب‌کننده خون آن کشته شده در کربلا»1 ست.
.
(٣) و... مردانی با او خروج خواهند کرد که شعارشان «یالثارات الحسین» است.

 

پ.ن: الطّالبُ بِدَم المَقتولِ‌ بِکربلاء.

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ٧:٠٦ ‎ق.ظ ; ٩ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود...4

یک آقایی بود
که وقتی داشت می‌رفت بجنگد
خواهرش پشت سرش صدا زده بود:
یک مهلتی به من بده، آرام‌تر برو پسر زهرا!

   + مریم روستا ; ٦:٢٦ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود...3

یک مادری بود
که دو تا پسر داشت
پسرهاش را دوست می‌داشت.
قربانی‌های خوبی می‌شدند
برای برادرش.

   + مریم روستا ; ٦:٢٥ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود...2

یک مادری بود
که وقتی بند مشک پاره شد
بند دلش پاره شده بود.
نوبت شش‌ماهه‌اش رسیده بود.

   + مریم روستا ; ٦:٢۳ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یکی بود یکی نبود...1

یک برادری بود
که وقتی پای برادرش به میان می‌آمد
تشنگی نمی‌شناخت
چشم و دست نمی‌شناخت
فقط کاش مشک‌ش را نمی‌زدند...

   + مریم روستا ; ٦:٢٢ ‎ب.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

بچّه‌های قرآن

همیشه فکر کرده‌ام، بچّه مذهبی‌ها هزار تا طیفِ رنگی دوست‌داشتنی دارند. شخصیت هر کدام‌شان را که کنکاش کنی، یک رنگی از رنگ‌های دغدغه‌های ارزشی، بروز و ظهور بیشتری دارد.
بعضی‌هایشان پر از دغدغه‌های ظهور و انتظارند؛ اهالی گفتمان مهدویت. بعضی‌هایشان امام حسین‌ی‌اند. داغ عاشورایی‌شان همیشه تازه است؛ بچّه‌ هیئتی‌ها. بعضی‌ها همه فکر و ذکرشان سیاست است و احیای اندیشه‌ها و آرمان‌های ناب امام و انقلاب‌. بعضی دیگر، درد محرومین و مستضعفین و پابرهنه‌ها ناآرام‌شان کرده و می‌شوند بچّه‌های جهادی. بعضی‌هایشان بچه درس‌خوان‌های در اندیشه تولید علم و تکنولوژی، در اندیشه انقلاب فرهنگی و اسلامی‌شدن دانشگاه؛ استادهای آینده.‌ بعضی‌ها عشق شهید و شهادت و ایثار و دفاع مقدس.. خیلی راحت می‌شود ویژگی‌های هر کدام‌شان را هم ردیف کرد. شناختن‌شان اصلاً سخت نیست. 
دیروز که دوباره با سارا و صهبا و زینب توی مسجد دانشگاه نشسته بودیم، که خوب نگاه‌شان می‌کردم، که دغدغه‌ها و حرف‌هایشان را می شنیدم که درد مهجوریت قرآن بود، که ترنم آیه‌ها، وقتی از حافظه نورانی‌شان می‌گذشت و بر لب‌هایشان جاری می‌شد، بر جانم می‌نشست، داشتم فکر کردم من از این طیف‌های روشن رنگ رنگ، رنگ بچه‌های قرآنی را چقدر دوست دارم... دیروز که حلقه سه‌شنبه‌هایمان پا گرفته بود، حلقه‌ای که نگینش همیشه قرآن بوده، همیشه قرآن هست.

   + مریم روستا ; ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ ; ۸ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

تهران! شب از تو دور است...

خوابگاه دختران دانشگاه شهید بهشتی، که شمال دانشگاه است و پای دامنه‌های توچال، و ما آن‌سال‌ها، هر بار قرار بود از دانشکده برویم خوابگاه، رسماً کوهنوردی می‌کردیم، آن گوشه کنارها، بغل بلوک 5، یک سکوی کنسول شده داشت که در واقع، سقف موتورخانه بود و چون خیلی جای تر و تمیزی نبود و شب‌ها، روشنایی هم نداشت، دخترها کمتر به آن‌جا اقبال داشتند. دید و  منظرش اما فوق‌العاده بود. ‌انتهای آن محدوده کنسول شده که می‌ایستادی، انگار همه تهران زیر پایت بود... همان تهرانِ  بی‌رحم و خشن و شلوغ که آن ماه‌های اول من اصلاً نمی‌توانستم باهاش ارتباط برقرار کنم، زیبا و دوست‌داشتنی می‌شد. تبدیل می‌شد به هزار تا نقطه نورانی. بعد، آن‌جا جان می‌داد برای ساعت‌ها سکوت، برای گریه، برای شعر خواندن، آواز خواندن، حتی برای نجوا و نیایش و مناجات و زمزمه، حتی برای قرآن خواندن... اسمش را گذاشته بودیم دماغه. آن موقع‌ها من و زهرا هر کدام‌مان که ناپدید می‌شدیم حتماً دل‌مان گرفته بود و رفته بودیم روی دماغه!

امروز داشتم فکر می‌کردم، من اولین بار کی تهران - که حالا وطنِ دومم شده - را دوست داشتم؟! اولین بار کی فکر کردم این غول بی سر و پا آن‌قدرها هم خبیث نیست؟! یادم آمد روی دماغه، بغل بلوک 5، خوابگاه دخترهای دانشگاه شهید بهشتی، وقتی این غول بی سر و پا می‌رفت که بخوابد و من برایش آواز می‌خواندم!

 

پ.ن: یادته زهرا؟!

   + مریم روستا ; ۱٠:٠٩ ‎ق.ظ ; ٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اِنّی اَسئَلُکَ حُبّک

مفلسانیم و
هوای می و مطرب داریم

آه اگر
خرقه پشمین به گرو نستانند


آه
.
.

   + مریم روستا ; ٩:٤۸ ‎ق.ظ ; ٦ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

رجعتی دیگر باید

من هرگز نخواستم که از عشق، افسانه‌ای بیافرینم.
من می‌خواستم که با دوست‌داشتن زندگی کنم؛ کودکانه و ساده و روستایی.
من از دوست‌داشتن، فقط لحظه‌ها را می‌خواستم.
لحظه رنگینِ‌ زنانِ ‌چای‌چین.
لحظه فروتن چای‌خانه‌های گرم در گذرگاه شب.
لحظه دست باد بر گیسوان تو.
من دوست‌داشتن را چون ساده‌ترین جامه کامل عید کودکان می‌شناختم.
اینک تو زیستن در لحظه‌ها را بیاموز!
رجعتی دیگر باید...

 

پ.ن: بار دیگر شهری.../ نادر ابراهیمی

   + مریم روستا ; ٧:٠۱ ‎ب.ظ ; ٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اِنّکَ لَعَلی خُلُقٍ ‌عظیم

پرسیده بودند: از اخلاق‌ش برایمان بگو.
گفته بود: کان خُلقُه القرآن. اخلاق‌ش، قرآن بود!1

.
پدر و مادرم به فداش.


 1. المحجّه البیضاء. ج 4. ص 120

   + مریم روستا ; ٩:۱٩ ‎ق.ظ ; ٥ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آگهی

لطفاً بنویسید:

یک آقایی بیاید همه کبوترانگی‌های دل من را دانه بریزد،
یک آقایی بیاید همه آهوانگی‌های دل من را ضامن بشود،
یک اقایی بیاید دست‌های من را به پنجره فولاد گره بزند.
یک آقایی بیاید من را یک جرعه از سقاخانه بنوشاند.
یک آقایی بیاید توی ایوان مقصوره‌اش من را یک طلوع، مهمان کند.
یک آقایی بیاید دل من را که دارد از دوری‌اش می‌ترکد، زودتر مرهم بزند
.
.
.
یک آقایی که آقای هشتم باشد.

 

پ.ن: دلم پوسید از دوری‌تان آقا. دارد یک سال می‌شود. چه بکنم ها؟!. قبلاًها، مهمان‌دوست‌تر بودید!

   + مریم روستا ; ۸:۱۸ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ببندید بارهایتان را

نه یک بار و دو بار
هر شب می‌شنیدند صدایش را توی مسجد کوفه
وقتی می‌گفت
تجهّزوا رَحِمَکُم الله؛ آماده باشید، ببندید بارهایتان را...


این کلمات را فقط موقع سفر،
وقتی قرار بود از منزلی به منزل دیگر حرکت کنند،
توی کاروان‌ها کسی فریاد می‌زد.


مردم عجیب و غریب نگاهش می‌کردند.
مرد ولی چهره‌اش از خوف دگرگون بود، این کلمات را که می‌گفت...

 

پ.ن: آه مِن قلّ الزّاد و طول الطّریق و بعد السّفر...آه... آه... آه ...

   + مریم روستا ; ٤:۳۳ ‎ب.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اسطرلاب اسرار خدا

L'amor che move il sole e l'altre stelle

 

به عشق می‌گردند، آفتاب و هر ستاره‌ای

آخرین شعر دانته. بهشت. کمدی الهی

   + مریم روستا ; ٩:٠٧ ‎ق.ظ ; ٤ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

گفتم که الف...

از همه‌ی اسرار

الف‌ی بیش برون نیفتاد

و باقی هر چه گفتند در شرح آن الف گفتند

و آن الف، البته فهم نشد.

 

از مقالات جناب شمس تبریز

   + مریم روستا ; ۱۱:۳۱ ‎ب.ظ ; ۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ره‌بر ما...

به من یاد بده کمرِ همّت ببندم
با همان یقین که نارنجک‌ها را به کمر می‌بستی،
بخوان آیه‌‌های حماسه و ایثار را برایم
از آن صفحه‌ای که زیر تسمه‌های تانک له می‌شدی. 
من را راه‌ ببر، 
آی ره‌برِ سیزده ساله!

   + مریم روستا ; ٥:۱۳ ‎ب.ظ ; ۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

فاذکرونی اذکرکم

نگاه‌دار سرِ رشته

تا نگه دارد.

   + مریم روستا ; ۱:٤٢ ‎ب.ظ ; ۳ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

سینره و مامان‌بزرگ!

شب‌ها، به موهای سرم که ساعت‌های روز زیر روسری و چادر، مثل بچّه‌های خوب قایم شده‌اند و با آن که له شده‌اند و شکسته‌اند، حریمم را نشکسته‌اند، «سینره» می‌زنم؛ از این لوسیون‌های گیاهی‌ست. برای التیام‌شان خوب است. بعد، انگار یکی از ظهرهای جمعه آن سال‌ها باشد که مامان‌بزرگ بعد از استحمام، بقچه‌اش را از توی کمد درمی‌آورد و بوی سدر و رازیانه و بابونه و آویشن همه خانه را پُر می‌کرد، بوی مامان‌بزرگ می‌پیچد توی شامه جانم. دلم هوایی‌اش می‌شود، سال‌هاست به خاک، نه، به آسمان‌ش سپرده‌ایم. بعد که قرآن‌م را باز می‌کنم، فکر می‌کنم چه خوب که سینره یادم می‌اندازد توی مهمانی‌های شبانه «واقعه» و «حشر» و «یاسین» مامان‌بزرگ را هم شریک کنم.      

   + مریم روستا ; ۱۱:۳٧ ‎ب.ظ ; ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 3

اَلسّلامُ عَلیک یا عَینَ الحَیوه

سلام سرچشمه زندگی!

 

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ۱:٥٠ ‎ب.ظ ; ٢ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 2

اَرِنِی الطّلعه الرّشیدَه
آه
بی رویت روی او بلاتکلیفم
مثل گل آفتابگردان در شب1

 

1. محمد مهدی سیار

کمپین انتظار (+)

   + مریم روستا ; ۸:٥٧ ‎ب.ظ ; ۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()

ما نسل سپید بخت سوم بودیم...

حالا هزاری هم که از توی عکس‌ها به ما لبخند بزنید،
قبول نیست.
ما کوچک‌یم. شماها قدتان بلند بود.
حالا تفنگ و کلاه که نداریم هیچ،
هنوز حتی لباس‌های‌‌تان هم اندازه قامت ما نیست. 
شماها همّت و باکری و چمران و کاوه‌ اید.
اسم‌تان را هم که می‌بریم، دل‌مان از بزرگی‌تان لبریز می‌شود.
بعدِ آن ‌همه سال، روی خاک شلمچه و فکه و طلاییه که راه می‌رویم،
انگار که بر «وادیِ مقدس»...
.
قبول نیست
جنگ، برای ما فقط توی فیلم‌ها و عکس‌ها بود
ما فقط صدای آژیر را یادمان مانده بود،
و پیچِ کوچه‌‌ای که باباها همیشه از آن‌جا ناپدید می‌شدند.
ما فقط بلد بودیم
هر روز یکی دیگر از هم‌بازی‌ها را که بابایش از پیچ‌ کوچه رد شده بود و برنگشته بود،
عجیب و غریب نگاه کنیم،
و فکر کنیم شاید همین فردا نوبتِ ما باشد.
.
قبول نیست
موقع رفتن 
به ما نگفتید جنگ تمام نشده.
نگفتید توی همین کوچه‌بازارهای شهر، باید سنگر زد،
نگفتید وسطِ خیابان‌های پایتخت هم می‌تواند خط مقدم باشد.
یا حتی توی مدرسه و دانشگاه،
نگفتید توی خانه‌ها، پای اینترنت و ماهواره...
هیچ‌کس نگفت.
همه گفتند هشت سال دفاعِ مقدس...
هشت سال تمام شد.
هیچ‌کس به ما نگفت دفاع، هنوز مقدس است.
حالا ما مانده‌ایم و جنگی که تمام نشده و
کلاه و تفنگ‌هایی که نداریم و
لباس‌هایی که اندازه قامت‌مان نیست.

قبول نیست...

 

پ.ن:
- خرده نگیرید. دلم پُر است.
- عنوان، مالِ این چهارپاره میلاد عرفان‌پور است:
در خواب و خیال هم نرفتیم به جنگ. بی‌رنج و ملال هم نرفتیم به جنگ.
ما نسل سپید بخت سوم بودیم. از راه شمال هم نرفتیم به جنگ

   + مریم روستا ; ٤:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱ مهر ۱۳۸٩
comment نظرات ()