بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

اشرح لی صدری

ظرفم کوچک شده این روزها،

هی لبریز می شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۳۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

غم غریبی و غربت چو برنمی‌تابم...

از آن دخترهای ناز و معصوم و لطیف و دوست‌داشتنی‌ست. از آن‌ها که مستور لایه‌های محبّت و توجه و تربیت خاص پدر و مادر، بزرگ‌ شده‌اند، از آن‌ها که وقار و عفاف و پاکی را از دامان مادرشان خوب گرفته‌اند. امسال قبول شده دانشگاه، همین نزدیکی‌ها. مهندسی معماری. همان رشته‌ کارشناسیِ من. مادرش از شهرستان زنگ زده بود؛ پریشان و مضطرب، صداش پر از نگرانیِ مادرانه. حق داشت خب. دختر یکی‌یک‌دانه‌اش را قرار است بفرستد کیلومترها آن‌طرف‌تر، توی یک شهر غریب که درس بخواند. لابد زنگ زده بود من قوّت قلب بدهم بهشان. دخترش مثلاً داشت جا پایِ نه سالِ پیشِ من می‌گذاشت.
برایش نگفتم جایِ زخم ماه‌های اول دوری‌ام هنوز درد می‌کند. نگفتم هنوز وقتی خاطره سالِ اولِ تهران آمدنم یادم می‌آید، همه وجودم ناله می‌شود. از غروب‌های غریب خوابگاه نگفتم. نگفتم بالشم هنوز بوی اشک می‌دهد. نگفتم بعدِ نه سال هنوز هم وقت و بی‌وقت غمِ غربت، آوار می‌شود روی قلبم. نگفتم هنوز وقتی با مامان و بابا، خاطره آن ماه‌های اولِ دوری را دوره می‌کنیم، بغض گلوی هر سه‌تایی‌مان را می‌گیرد. نگفتم اگر روزی مادر بشوم، هیچ‌وقت دخترم را، پاره تنم را، با آن لطافتِ غریب، نمی‌فرستم یک شهرِ دور. با آن‌که خودم نُه سالِ پیش راست ایستاده بودم جلوی مامان و بابا و گفته بودم «فقط می‌خواهم معماری بخوانم، فقط دانشگاه شهید بهشتیِ تهران». با آن‌که خودم دوباره چهارسال پیش، جلوی چشم‌های نگران‌شان گفتم: «می‌خواهم کارشناسی ارشد ادامه بدهم، فقط طراحیِ شهری، تهران.» با آن‌که همین سال پیش دوباره گفتم: «می‌خواهم دکترای شهرسازی بخوانم. تهران.» برایش نگفتم با این همه، یکی از قانون‌های نانوشته‌ام این است که هیچ دختری نباید از خانواده‌اش دور بشود. چون درد دارد. خیلی... بهشان دروغ گفتم. گفتم: عادت می‌کنید. همهِ راست را نگفتم، گفتم: بزرگ می‌شود. مستقل می‌شود. گفتم: آدم همیشه برای چیزهای که قرار است به دست بیاورد، یک چیزهایی را باید از دست بدهد.
مکالمه‌مان تمام شده. دوباره قلبم پرِ می‌شود از دردِ دوری. از غربت. دوباره می‌روم به روزهای مهرِ هزار و سیصد و هشتاد. لب‌هایم را بی‌رحمانه می‌فشرم که اشکم نیاید، نفسِ عمیق می‌کشم و هوای غم‌بارِ پاییزِ تهران را می‌فرستم توی ریه‌هام و جمله‌ام را دوباره تکرار می‌کنم: «آدم همیشه برای چیزهای که قرار است به دست بیاورد، یک چیزهایی را باید از دست بدهد.»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۳٩ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

برای خاطر آیه‌هات

از دنیا چه می‌خواهم مگر؟!
همین که هر صبح
پیش از آن‌که خورشید بیاید،
آیه‌هات را نور می‌کنی، امید می‌کنی و می‌تابانی وسطِ قلبم.

همین  که هر ظهر،
وسطِ مستی دنیازدگی،
آیه‌هات را نهیب می‌کنی و تلنگر می‌زنی به هواهای نفسم.

همین که هر غروب،
پیش از آن‌که خورشید برود،
آیه‌هات را مرهم می‌کنی و می‌پاشی به غم‌هام. 

همین که هر شب،
پیش از آن‌که خواب، دربر بگیردم،
آیه‌هات را آرامش می‌کنی و می‌کشی روی قلبم.

از دنیا چه می‌خواهم مگر؟!
همین که با کلمه‌هات زندگی کنم،
با کلمه‌هات بمیرم،
و دوباره با کلمه‌هات زنده بشوم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

منم قرآن...

ره‌آوردِ‌ شبِ‌ قدرم

چرا قدرم نمی‌دانی؟

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٤۱ ‎ب.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

من کان لله کان الله له

.
.
گفت چون در عشق ما گشتی گرو
هر سه را برگیر و بستان و برو

روبها چون جملگی ما را شدی
چون‌ت آزاریم چون تو ما شدی

ما تو را و جمله اِشکاران تو را
پای بر گردونِ‌ هفتم نِه برآ
.
.

پ.ن: مثنوی/ دفتر اول/ رفتنِ گرگ و روباه، در خدمتِ شیر به شکار

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۳٠ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

جعلوا القرآن عضین

ز مصحف تن‌ت

این آیه‌های ریخته را

چگونه جمع کنم،‌سوی خیمه‌ها ببرم؟!

.

پ.ن: رزق امشب بود، روضه شما لابد؛ حضرت علیِ بزرگ‌تر از علی‌های سه‌گانه حسین (ع)!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥۳ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

یا مونسی عند وحدتی

دل

ز تنهایی

به جان آمد
.
.
.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٢٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

برای مرگ آفریده شدی

آن دسته بزرگِ گل ژرورا که داداشی یکی دو هفته پیش، از یکی از گل‌خانه‌های پاک‌دشت آورده بود برایم، که کلی ذوق کرده بودم از ترکیب رنگی‌شان، از شادابی‌شان، که هر صبح وقتی می‌دیدم‌شان روحم شاد می‌شد، یکی‌یکی دارند می‌پژمرند و می‌میرند. گل‌ ژرورا به آخر عمرش که می‌رسد، ساقه‌اش می‌شکند و از کمر خم می‌شود. بعد، همه گلبرگ‌ها و محتویات کاس‌برگش می‌ریزد روی زمین. توی کاس‌برگش، زیر پرچم‌هاش، پر است از موجوداتی که به یک‌جور قاصدک‌های ریز می‌مانند. پر از پیام‌اند انگار. این چند روز، هر بار که از خواب بیدار می‌شوم و یکی دیگر از ژروراها را می‌بینم که پژمرده و خم شده و قاصدک‌هاش ریخته کف آشپزخانه، انگار کسی درِ گوشم نجوا می‌کند: خُلقتَ لِلموتِ لا لِلحَیوه، وَ لِلفناء لا لِلبقاء1. پیام قاصدک‌هاست لابد.

پ.ن: برای مرگ آفریده شدی، نه برای زندگی. برای فناء، نه برای باقی ماندن... (از نامه حضرت امیر (ع) به حضرت حسن مجتبی (ع))  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٤ ‎ق.ظ روز ٢٩ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

می‌خواهم معلم بشوم...

امروز رفتم شرکت. بعدِ سه ماه. رفتم همکارها را ببینم. دلم تنگ شده بود برای همه‌شان. برای اتاق کارِمان. برای حاج‌آقا صمدی و لهجه آذری‌ش و چای‌های خوش رنگ‌ش بیشتر. اصلاً لازم بود یکی، این روزها یادم بیاورد گذرِ تند زمان را. باورم نمی شد سه سالی که این‌جا پروژه‌های ریز و درشت شهرسازی را با دکتر و همکارها کار می‌کردیم هم، مقطعی از زندگی من بود که تمام شد. همکارها هنوز منتظر بودند من برگردم. هنوز باور نمی‌کنند کسی که سه سال، با آن علاقه و پشتکار، توی همه تیم‌ها و پروژه‌های شرکت فعال بود، طرح‌ سامان‌دهی ورودی سنندج و میدان گاز و خیابان انقلاب شیراز و قزوین و بافت‌های فرسوده تهران را مطالعه و تحلیل کرده بود و اسکیس زده بود، دیگر نمی‌خواهد ادامه بدهد. به بچه‌ها نگفتم همین یکی دو روز توی کسوت دانش‌جویی درس خواندن، و یکی دو روز، توی کسوتِ معلمی، درس دادن را ترجیح می‌دهم. نگفتم من، سر و کله زدن با دانش‌جوهام با آن‌که خیلی کوچک‌تر از من نیستند را بیشتر دوست دارم. عشق می‌کنم که یاد می‌گیرم و یاد می‌دهم. نگفتم من با آن‌که شهرسازی را دوست دارم، آدمِ ده ساعت کارِ بیرون از خانه نیستم. نگفتم من آدمِ سر و کله زدن با کارفرما و کارشناس‌های ریز و درشتِ وزارت مسکن و سازمان‌های مسکنِ استان‌ها نیستم. نگفتم من با آن‌که عاشق سفرم، آدمِ ماموریت‌های سه، چهار روزه‌ی گروهی با آن اقتضائاتش نیستم. نگفتم از کار کردن توی فضای مختلط معذب می‌شوم. اما وقتی همه‌شان منتظر دلیل بودند، یادم آمد برای‌شان بگویم: از همان سال‌های دبستان، اولین بار که موضوع انشاءمان «در آینده می‌خواهید چه‌کاره بشوید» بود، ننوشتم می‌خواهم مهندس بشوم. نوشته بودم: «بسم الله الرّحمن الرّحیم. من در آینده می‌خواهم معلّم بشوم. چون‌که شغل انبیاست...»

باورم نمی‌شود آینده آمد و من معلّم شدم.      

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز ٢۸ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

و الحاملات وقرا

هواشناسی که بلدی؟!
ببین!
آن دو تا گویِ قهوه‌ایِ تیره،‌‌ همیشه خدا چسبیده‌اند به آن دو تا ابر سفید.
آن دو تا ابر سفید همیشه خدا پُربارند، همیشه آماده‌ باریدن...
وقتی دو تا گوی قهوه‌ای می‌درخشند، ‌برق می‌زنند، شفاف می‌شوند، یعنی آن دو تا ابر سفید قرار است ببارند.
وقتی دو تا گوی قهوه‌ای می‌درخشند اما ابرها نمی‌بارند،‌ یعنی یک توده هوای بارانی گیر کرده توی گردنه، ‌توی گلوگاه
یعنی باید بروی و به یک ترفندی آزادش کنی و گرنه طوفان می‌شود، سیل می‌آید...
.
این روزها یک توده هوای بارانی گیر کرده توی این گردنه،‌
آزاد نمی‌شود، آزاد نمی‌شوم. 
منتظر طوفانم. 

پ.ن: و السّماءِ ذات الرّجع

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

صبح است ساقیا...

... پس به سجده برو و بگو:

خدایا!
قلبم در پسِ حجاب‌ها مانده
و نفسم پر از عیب و نقص شده
و توی کشمکش‌ها
هوای نفسم غالب می‌شود و عقلم مغلوب
توی دست و بالم
«طاعت» کم دارم
و «معصیت»، تا دلت بخواهد
با این همه
زبانم معترف است به گناه‌هام
چه کنم؟ با من چه باید بکنی؟
ای پوشاننده عیب‌ها
ای دانایِ غیب‌ها
ای برطرف‌کننده گرفتاری‌ها
همه گناه‌هام را ببخش
به حرمت محمّد و اهل بیتش.
ای غفار
ای غفار
ای غفار...

پ.ن: ترجمه آزاد از بخش پایانی دعای صبح‌های حضرت امیر(ع) (دعای صباح)
الهی قلبی محجوبٌ
و نفسی معیوبٌ
و هوائی غالبٌ
و طاعتی قلیلٌ
و معصیَتی کثیرٌ
و لسانی مقرٌّ بالذّنوب
فکیف حیلتی
یا ستّار العیوب
و یا علّام الغیوب
و یا کاشِف الکروب
اغفِر ذنوبی کلّها
بحرمه محمّد و آل محمّد
یا غفّار
یا غفّار
یا غفّار

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٥ ‎ب.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

خواب هفت‌سالگی

آی همه گنجشکک‌های اشی مشی!
برگردید و دوباره لب بام ما بنشینید.
آی حوض نقاشی!
مثل خیال آن سال‌ها
پر شو دوباره از نقش، از طرح، از رنگ
من خسته شده‌ام از «بزرگ‌بازی»
می‌خواهم بی‌خبر به «خواب هفت سالگی» برگردم.

پ.ن: «قبول نیست ری‌را! بیا بی‌خبر به خواب هفت‌سالگی برگردیم»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٢ ‎ق.ظ روز ٢٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

هذا یوم الجمعه...1

با نیامدنت
«آن کتاب»
بی‌تأویل و تفسیر ماند که هیچ
مهجور شد
زینت کتاب‌خانه‌ها و طاقچه‌ها و سفره‌های عقد و هفت‌سین...
نمی‌خواستم بگویم
اما
تو که دیدی
صفحه‌هاش را هم به آتش...
آه 
یعنی می‌آید آن روز که
بیایی و بالای آن منبر بنشینی و تفسیر بگویی برایمان؟!
ای که آمدن‌ت، ظهورت، قیام‌ت، انقلاب‌ت، حضورت، ولایت‌ت، تأویلِ «آن کتاب» است!
اَینَ المؤمّل لاِحیاء الکِتاب؟!

پ.ن: کمپین انتظار (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ٢٦ شهریور ۱۳۸٩

السلام علی شهید الشهداء

دلم شش‌‌پاره می‌شود انگار
غروب‌های پنج‌شنبه
در هوای شش گوشه‌ات.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱۱ ‎ب.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

یا مقلب القلوب

سازِ دلم چه ناکوک شده این روزها.
صداش گوشم را خراش می‌دهد.
ور رفتن با این سیم‌ها و تارها فقط سرانگشت‌هام را خونی‌تر می‌کند.
تلاشم بی‌فایده است وقتی راه کوک کردنش را فقط تو بلدی.
لطفاً
غیِّر سوء حالی بحسن حالک.

پ.ن: قَلبُ المؤمِن بَینَ اِصبعی الرّحمان یُقلّبُه کَیف یَشاء.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ روز ٢٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

عروس حضرت قرآن

خالی نمی‌شوم از غوغا
رها نمی‌شوم از این شلوغی‌ها
خلوت نمی‌کنم
که پرده براندازی...

عروس حضرت قرآن نقاب آن‌گه براندازد               که دارالملک معنا را مجرد بیند از غوغا
عجب نبود گر از قرآن نصیبت نیست جز نقشی   که از خورشید جز گرمی نیابد چشم نابینا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

داداش کوچیکه

در درون داداش کوچیکه من،‌ یک خواهرِ دوست داشتنی و مهربان خوابیده است که بعضی روزها بیدار می‌شود. توی آشپزی به من کمک می‌کند، بادمجان و سیب‌زمینی پوست می‌کند، سالاد شیرازی درست می‌کند، اجاق گاز را تمیز می‌کند. ماهی سرخ می‌کند. شربت آلبالو درست می‌کند. گردگیری می‌کند. ظرف‌ها را با دقت و ظرافت می‌شوید. ادای من را درمی‌آورد و می‌خندد. اگر موقعی که دارم دریچه کولر را تنظیم می‌کنم، از روی صندلی بیفتم! برایم آب‌قند درست می‌کند، همیشه توی قوری چای چند تا پَرِ بهار نارنج می ریزد، به همه حرف‌های دخترانه و لابد احساساتی من خوب گوش می‌دهد و مهم‌تر از همه، زیر نور شمع برای من حافظ می‌خوانَد.

داداش کوچیکه دارد برمی‌گردد پیش مامان و بابا. تازه، نیمه قهر هستیم با هم. یعنی آن خواهر دوست‌داشتنی غیبش می‌زند. داداش بزرگه هم که عموماً نیست. سکوت، جاری می‌شود. من، دل و دماغ آشپزی و خانه‌داری ندارم. دوباره این‌جا توی اتاق با درس و مشق‌هام سرگرم می‌شوم. او آن‌جا در درون داداش کوچیکه من حالا حالاها می‌خوابد. یکی بیاید بیدارش کند دوباره لطفاً، یکی بیاید تهران نگهش دارد لطفاً... خانه دانشجوییِ ما، بدون او بی‌رونق می‌شود.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

برای فصلی که در راه است...

تلخیِ لبریز شدن از حقایق را
زردیِ بازیچه منطق شدن را
شاعر نیستم
اما می‌فهمم‌
وقتی دل را تکه تکه می‌کند غروب‌هایت
ابرِ چشم‌ها را پربار...
آی بهارِ عاشق!

پ.ن: شاعر هم‌شهری‌‌م سروده بود:
تلخ است که لبریز حقایق شده است   زرد است که بازیچه ی منطق شده است
شاعر نشدی وگرنه می فهمیدی            پاییز، بهاری‌ست که عاشق شده است

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

برزخ دیدار

بابا هنوز هم که هنوز است، هر وقت من قرار است بروم پیششان، زنگ می‌زند و اصرار دارد که با اتوبوس نروم. بعد هم که از خودم ناامید می‌شود به عمو می‌سپرد و اخیراً به داداش، که برای من بلیط هواپیما ردیف کنند. بابا نمی‌داند، همان دوازده ساعتی که او و مامان غصه می خورند که دختر یکی‌یک‌دانه‌شان روی صندلی‌های اتوبوس نشسته‌ و خسته می‌شود یا کمرش درد می‌گیرد یا از فیلم‌ها و موسیقی‌های -عموماً- مزخرفی که توی اتوبوس پخش می‌شود حرص می‌خورد، یا شاید یکی از تصادف‌های وحشتناک جاده‌های ایران، انتظارش را می‌کشند، جزء بهترین ساعت‌های این سال‌هاش بوده است. بابا نمی‌داند شمارش معکوسی که از ترمینال بیهقی آرژانتین شروع می‌شود و به ترمینال شهید کاراندیش شیراز ختم می‌شود، چه لذتی دارد. لذتی که توی فاصله مهرآباد تا فرودگاه شهید دستغیب نمی‌شود تجربه‌اش کرد. نمی‌داند نشستن روی صندلی‌ همین اتوبوس‌های «ولوو» و چسباندن صورت به خنکایِ پنجره و یک شب تا صبح، دوره کردن خاطره‌های تلخ و شیرین همه این هشت- نه سال دور از خانه توی تکان‌های منظم اتوبوس و لحظه‌شماری کردن تا رسیدن به خانه‌ای که حتی درخت‌هاش، قمری‌ها و کلاغ‌هاش، حتی گربه‌های حیاطش هم انتظار دیدنت را می‌کشند چه تجربه بی‌نظیری‌ست. لذتی که روی صندلی‌های توپولوف و فوکر و حتی ایرباس نمی‌شود تجربه‌اش کرد، وقتی هنوز طعم شکلاتی که مهماندار برای دل‌ضعفه تیک آف، تعارف کرده تمام نشده، که کادر پرواز اعلام می‌کند به فرودگاه شهید دستغیب شیراز خوش آمدید! نمی‌داند من ذوق پنهان‌ شده‌ام از لهجه غلیظ شیرازی راننده‌ اتوبوس و شاگردش – که عموماً مدعی‌اند بچّه دروازه قصابخانه‌اند!!!- را با خوش‌آمدگویی فارسی و انگلیسی مهمان‌دارهای پرواز عوض نمی‌کنم ... بابا نمی‌داند دخترش هنوز مثل همان ماه‌های اوّل، وقتی روی نقشه تهران، میدان آرژانتین را می‌بیند، چشم هاش برق می‌زند و تهِ دلش قند آب می‌شود!   
بابا نمی‌داند، وقتی به یک«دیدار» یقین داری، دوست داری برزخ شیرینِ سیّالِ منتهی به آن دیدار تمام نشود، اصلاً قدری طولانی بشود. نمی‌داند توی آن ساعت‌ها همه چیز، نشانه می‌شود، نوستالژی می‌شود، خاطره می‌شود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

وِ این مثل خدیجه؟

همین لب برگرفتن و بغض‌کردن‌تان کافی بود برای پدر که در جواب‌تان‌ مستأصل بماند آن‌قدر که جبرییل به یاری‌اش بیاید برای پاسخ، وقتی پرسیده بودید: «بابا! مادرم کجاست؟!» که جبرییل سلامِ خدا را به شما برساند و بگوید: خدا توی بهشت، کنار بانوان برگزیده بهشتی، در نزد خودش، خانه‌ای بنا کرده برای مادرتان... که دل‌تان آرام بگیرد. آن سالی که «سال اندوه» شده بود.

گفته بودند: با یتیم ابوطالب ازدواج نکن، گفته بودند همه مردانِ بزرگ این قبیله حریص‌اند در خواست‌گاری تو، گفته بودند حرمت اشرافیت را مشکن، ثروتِ چشم‌گیرت را با فقرِ محمد درنیامیز، او امّا آرام و مطمئن،‌ سرش را پایین انداخته بود و آرام به محمّدِ امین گفته بود: پسرعمو! راستی و پاکیِ تو و شرف و امانت‌داری‌ات مرا به تو متمایل کرده...

روز فتح مکه، توی آن شلوغی‌ها، پدرتان مسیر حرکت‌ را طوری انتخاب کردند که از کنار مزار بانو بگذرند. لازم بود همه یادشان بیاید، این روز فتح و نصر، چقدر جای «او» خالی‌ست، او که آن ثروت چشم‌گیر رویایی را که هزار شتر نمی‌توانست حملش کند، خالصانه نثار کرد برای سیادت اسلام...

از خانه بیرون نمی‌رفت مگر این‌که مادرتان را یاد می‌کرد. چشم‌هاش از خاطره او لبریز می‌شد، آه می‌کشید و می‌گفت: «به خدا قسم، بهتر از او را خدا به من نداده، وقتی همه کافر بودند، او به من ایمان آورد، وقتی همه تکذیبم می‌کردند، او تصدیق کرد مرا، و وقتی همه محرومم کردند، او اموال خود را به من بخشید...»

پ.ن: این را سال‌روز وفات‌شان نوشته بودم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٤ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

... و در صحیفه علویه است

ای کسی‌‌که شنیدن حرف‌های هیچ‌کس، مشغولت نمی‌کند که حرف‌های دیگری را نشنوی
و ای کسی که زیادیِ حاجت‌مندان تو را به غلط نمی‌اندازد
و ای کسی که اصرار اصرار کنندگان خسته‌ات نمی‌کند!
طعم عفوت را به من بچشان!
و شیرینیِ رحمت و مغفرتت را
خدای من!
این نمازم را با این تصور نخواندم که تو به آن نیاز و رغبتی داری
من فقط برای بزرگ‌داشت تو خواندمش
و برای اطاعت تو
و برای اجابت آن‌چه من را بدان امر کرده بودی
خدای من!
اگر خلل و نقصی در رکوع و سجود من بود
بر من خرده نگیر
و با قبول و بخششت بر من منت بگذار.

پ.ن: برداشت آزاد از دعای یا من لایشغله سمع عن سمع... (تعقیبات مشترکه)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٢ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

جمعه‌ها

آه
جمعه‌ها
بوی گل محمّدی می‌دهند
وقتی
با تو و فرشته‌هات1
همه سلام‌های دنیا را
با قاصدکی از امید
می‌فرستم برای آن چهارده نور
و می‌مانم در انتظار پاسخ‌شان؛ بِاَحسن مِنها اَو رُدّوها.
وقتی یک‌صد بار دانه‌های تسبیح از زیر انگشت‌هام می‌لغزند:
اللّهمّ‌ صلّ علی محمّد و آل محمّد.

1. انّ الله و ملائکته یصلّون علی النّبی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

پنج‌شنبه‌ها

پنج‌شنبه‌ها
زبانم هم‌نوا با همه رگ‌ها و شریان‌هام
با همه سلول‌هام
درسِ توحید می‌خوانند
وقتی یک‌صد بار به تهلیل می‌گردند
و به مُلک و مالکیت و حقانیت تو معترف می‌شوند:
لا اله الّا الله الملک الحقّ‌ المبین

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥۱ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

چهارشنبه‌ها

چهارشنبه‌ها
دلم محکم می‌شود
به تویی که همیشه بوده‌ای
که همیشه هستی
 و ازلیت و ابدیت با بودنِ توست که معنا دارد
و آسمان و زمین به قیام توست که ایستاده‌اند
صد بار می‌خوانمت
یا حیّ‌ یا قیّوم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

سه‌شنبه‌ها

سه‌شنبه‌ها چه مهربانند با من
وقتی تو
گرم‌تر از آغوش مادرم
آغوش مهربانت را بگشایی بر من
وقتی یک‌صد بار
به این نام قشنگ بخوانمت:
یا ارحم الرّاحمین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

دوشنبه‌ها

آه
ای خدای دوشنبه‌هایِ نیاز
که دل را لبریزِ خواستن می‌کنی
لبالب از حاجت و تمنا
وقتی صد بار تو را به نام «برآورنده حاجت‌ها» می‌خوانم:
یا قاضی الحاجات

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤٩ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

یک‌شنبه‌ها

یک‌شنبه‌ها
من چه کوچکم
و تو چه بزرگ
پیچکی در درون من
اوج می‌گیرد و می‌بالد
وقتی یک‌صد بار
تو را به نام صاحب شوکت و کرامت می‌خوانم.
یا ذالجلال و الاکرام

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

شنبه‌ها

شنبه‌ها انگار ذکرم با همه خلایق تو
با پروانه‌ها و یاکریم‌ها
با ماهی‌ها و مرجان‌ها
با کاج‌ها و چنارها  
با زمین و آسمان
 یکی می‌شود:
و من شور می‌گیرم
وقتی شنبه‌ها،
یکصد بار
تو را با نام پرورنده همه موجودات عالم می‌خوانم؛
یا ربّ العالمین.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٤۸ ‎ب.ظ روز ٢٤ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

برای واژه های اسیرم

واژه هایم را بی رحمانه به بند کشیده ام

که مبادا به بندم بکشند.

 

پ.ن: و قال (ع): الکلام فی وثاقک فاذا تکلمت به صرت فی وثاقه

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠٤ ‎ب.ظ روز ٢۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

تناهی الشده

«تناهی الشّدّه» همین جا نیست که من ایستاده‌ام؟!
پس کجاست گشایش‌ت؟

پ.ن:
و قال (ع): عِند تَناهی الشده تَکون الفرجه و عند تضایق حلق البلاء یکون الرّخاء

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱٧ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

من اوساخ الغفله...

کاروان رفت و
تو در خواب و
بیابان در پیش

کی روی ره؟!
ز که پرسی؟!
چه کنی؟!
چون باشی؟!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

پلستاین

روی یکی از این پله‌های منتهی به صحن مسجدالحرام نشسته بودم، رو به روی کعبه. قرآن می‌خواندم، یادم نیست چه سوره‌ای، چه آیاتی، همین طوری کعبه را نگاه می‌کردم و هر جایی که حافظه‌ام عشقش می‌کشید و مرا می‌بُرد، می‌خواندم. کمی بلندتر از زمزمه. یک جاهایی احساس کردم صدایی دارد مرا دنبال می‌کند، قدری مکث کردم، صدا هم مکث کرد. دوباره خواندم، صدای ظریف و آرامی با یک لحن فصیح عربی داشت همان آیات را با من زمزمه می‌کرد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. یک خانوم میان‌سال بود. با چهره‌ای آرام و قدری رنجور. مانتو عربی و روسری پوشیده بود. فهمیدن ِاین‌که نابیناست خیلی کارِ سختی نبود. دست‌هاش را گرفتم، اسمش را پرسیدم. یادم نمانده. گفتم: اهل کجایید؟ گفت: «پَلِستاین». قلبم فشرده شد. بغض کردم. دست‌هایش را فشردم. گفت: «کانتینیو پلیز». ادامه دادم. گمانم بیست دقیقه‌ای قرآن می‌خواندم با بغض، و او با من همراهی می‌کرد. گاهی گونه‌هام خیس می شد و او لابد نمی‌دید، نمی‌دانست. نزدیکی‌های اذان که شد، دیگر صداش نمی‌آمد. برگشتم و پشت سرم را نگاه کردم. رفته بود. چرا بلند زدم زیر گریه؟ لابد دلم نمی‌خواست برود. باید می‌ماند و من برایش می‌گفتم که فقط شنیدن اسم «پَلِستاین»‌شان چقدر دلمان را خون می‌کند. اصلاً باید می‌ماند و می‌بوسیدمش، سرم را می‌گذاشتم روی پاهاش و لابد عوضِ او، من گریه می‌کردم همه دردهای این سال‌های اشغال و آوارگی و اسارت‌شان را... اصلاً باید می‌ماند و آرامم می‌کرد؛ این‌بار او قرآن می‌خواند و من زمزمه می‌کردم؛ آیات نصر و جهاد را... 
لابد نمی‌داند هنوز هم که هنوز است، بعد نُه سال، گاهی موقع قرآن خواندن صدای آرام‌ش توی گوشم می‌پیچد، بعد مکث می‌کنم. صدا هم مکث می‌کند. بعد کسی درِ گوشم نجوا می‌کند: «پَلِستاین». بعد دلم خون می‌شود و همه بغض‌های عالَم هوار می شود توی گلویم. مثل همین امروز. مثل همین حالا...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

او می‌رود دامن‌کشان...

این ماهِ ناز، بعد از آن شبِ بدر، که نقاب را به تمامی از صورت پس می‌زند و جماعتی را دل‌ می‌برد و مست و حیران می‌کند،
این ماهِ ناز، توی سربه زیریِ محاق که می‌افتد و دوباره از غیرتِ آسمان، ذره ذره، زلف‌هاش را می‌پوشاند،

دلم می‌خواهد بروم یک جای دور، دور از آبادی، دور از چشم خلایق، دور از این در و دیوارها،
دلم می‌خواهد بروم و سجاده‌ام را وسطِ دشت پهن کنم و چادر نمازم را سر بیندازم و
همه این شب‌های باقیمانده را تا سحر بنشینم و سیر تماشایش کنم.
من باشم و او باشد و زلف‌هایی که ذره ذره پنهان می‌شود

آه
نگاهِ نامحرم من و غیرتِ آسمان 
دل من که ذره ذره آب می‌شود
و چشم‌های من که قطره قطره از التماس می‌ریزد
و قلب من که تپش تپش برای وداع می‌لرزد

چه می‌گویی؟ چه زیاده‌ها...
درویش را نباشد برگِ سرای سلطان
قبول،
مرا تابِ نگریستن نباشد، توانِ گریستن که هست
سجاده‌ام کجاست؟ چادرنمازم را بدهید، آن قرآن کوچک قدیمی‌ام را می‌خواهم.
ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ٥ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد

ماه شب نیمه 7

از خیمه‌ها که بیرون آمد
راوی به ذهن سپرد که ثبت کند توی دفترش
وَ خَرَج غلاماً و کاََنَّ وَجهُه شقّه قمرٍ
...
قاسم را می‌گفت
پسر بزرگ شما را
که به پاره ماه می مانست.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٩ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 6

لحظه‌ای غفلت کافی بود
که دست‌های عمه را رها کند
که در برابر چشم‌های نگرانِ زینب
بدود سمت گودال
و فریاد بزند
لا والله لا اُفارِقُ عمّی؛
...
عبدالله بود
پسر کوچکِ شما
که می‌رفت تا با دست‌هاش، حماسه عباس را تلاوت کند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 5

با چشم‌های خودش
دیده بود توی آن کوچه
همه آن‌چه نباید می‌دید
انگار
یادش آمده بود آن شب را
 که مادر
در برابر نگاهِ پرسش‌گرش، گفته بود: الجارّ ‌ثمّ الدّار
...
آه مادر!
همسایه‌ها همین‌ها بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 4

پدر
مادر
نان او سومین قرص نان‌ی بود که از سفره افطار کنده می‌شد
و توی دست‌های آن مردِ «اسیر» جاخوش می‌کرد
بعد او هم حسین
و بعد فضه
شبِ سوم بود که سفره افطار خالی می ماند؛
دیشب فقیری و شب قبل‌ترش یتیم‌ی
فرداش جبرییل آمده بود و «هل اتی» را به افتخارشان آورده بود.
 ...
و یُطعِمون الطّعامَ علی حبّه مسکیناً و یتیماً و اسیراً

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٥ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 3

روشنی چشمِ مادر بود؛
میوه دلش،
به مادر که سلام می‌کرد
این طور جواب می‌شنید
سلام روشنیِ چشم‌م
سلام میوه دلم١

1. و علیکَ‌السّلام یا قرّه عینی وَ ثمره فؤادی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢٤ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 2

شیرین بود این میوه اوّل
با او بازی می‌کرد و برایش بداهه شعر می‌خواند:
اَنتَ شبیهٌ بابی / لستَ شبیهاً بعَلی
...
علی، مادر و پسر را تماشا می‌کرد و لبخند می‌زد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٢۳ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

ماه شب نیمه 1

جبرییل خیلی منتظرشان نگذاشته بود:
«محمّد!
خدای‌ت سلام می‌رساند و می‌گوید:
چون علی برای تو مثل هارون است برای موسی
اسم این نوزاد را اسم فرزند اوّل هارون بگذار: شبّر
و به عربی: حسن»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ روز ۳ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

بسم الله

ماییم و

نوای بی‌نوایی

بسم الله

اگر حریف مایی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱٥ ‎ق.ظ روز ۱ شهریور ۱۳۸٩
تگ ها : درد