بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بعونکَ یا محوِّلَ الحَول

1) دهه هشتاد را دوست می داشتم. دهه تحوّل بود توی زندگی من. اگر قرار باشد زنده بمانم، بعید می‌دانم تا آخر عمر هیچ دهه‌ای این‌قدر برایم پرفراز و نشیب و پر تجربه باشد. خداحافظ دهه هشتاد! خداحافظ سال هشتاد و نه!

2) سلام دهه نود! سلام سالِ نود! سلام بهارِ نو! سلام همه روزهای خوب خدا که در راهید. سلام همه روزهایی که قرار است پر از شیرینیِ ذکر و طاعت و بندگی بشوید. سلام همه روزهایی که قرار است عاری از گناه و غفلت و نافرمانی باشید.

3) مثل خیلی دیگر از لحظه های خوب زندگی که با همه زیبایی ش، گوشه دل آدم ناآرام است،  درد دارد، توی این لحظه های منتهی به سال نو، تا خوشی می آید کنج دلم خانه کند، ناآرامی ها و دردهای خواهرها و برادرهام توی بحرین و لیبی و یمن، چنگ می اندازد گوشه دلم، مجال خوشی را می گیرد ...آآه! اَفرِغ علینا صبراً و ثبّت اقدامنا و انصُرنا علی القوم الظّالمین.

4) ای کسی که زیر و رو کردن قلب ها، زیر و رو کردنِ چشم ها و نگاه ها فقط از تو برمی آید! ای کسی که آمدنِ شب و روز را تویی که تدبیر می کنی! ای کسی که روزگار را، زمین و زمان را، حتّی حالِ آدم ها را تو متحوّل می کنی! توی این سال و توی این دهه، حالِ ما را به بهترین حال دیگرگون کن!

   + مریم روستا ; ۱۱:٠۳ ‎ب.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

مرج البحرین یلتقیان

.

.

" کار کار خودتان است
خل‌بازی های قذافی سر همه را گرم کرده
و در شلوغی این جنگل
هیچ کس این گوی درخشان را نمی بیند
و بحرین را بُحران حساب نمی کند
پس به صدفهای خلیج بگو
این قدر دست روی دست نگذارند
بغضی را که در گلوشان گرفته
بیرون بریزند
تا خلیج
غرق مروارید شود
و سیل بحرین
بگذرد از بین النهرین
از فرات تا نیل
مصر تا مراکش
و آل سعود و آل قذافی و آل مبارک در اقیانوسش بلعیده شوند
چون فرعون در نیل
و تلألؤ انقلاب موسی صادر شود.
بگو اگر دیر بجنبند
آل خلیفه قسم خورده است
به زور هم که شده انگشت به حلق‌تان بیندازد
و مرواریدهای صادراتی را
برای گردنبند هیلاری
و ملکه انگلیس تحفه بفرستد.
بگو مادران منامه
لالایی فتح برای لؤلؤ و مرجان هایشان بخوانند
و از لشگرکشی "ملِک عبــ"ـرهه نترسند
که خون بر شمشیر پیروز است
گوهر بر گلوله
و سجیل بر فیل.
و بشارتی از بعثت
همیشه بر بال های ابابیل بوده است..."

.

 محمدجواد میری

پ.ن: چند خطی برای خواهران و برادران بحرینی‌ام (+)

   + مریم روستا ; ۸:٤٠ ‎ب.ظ ; ٢۸ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

نوبت عاشقی‌ست.

.

سعدیا دورِ نیک‌نامی رفت
نوبتِ عاشقی‌ست یک چندی

.

پ.ن:

١- می‌بینید حضرت شیخ اجل! هوایِ بهار شیراز پیش‌پیش هوش از سرم ربوده. امشب دست به دامان طیبات و غزلیات شما شدم!... سخنِ لطیفِ سعدی نه سخن که قندِ‌ مصری/ خجل است از ین حلاوت که تو در کلام داری!

٢- عازم شیرازم... به شهر خود روم و شهریار خود باشم.

٣- بارِ دیگر شهری که دوست می‌داشتم. "بگذار بار دیگر به شهری بازگردم که خواب‌های مرا زنده خواهد کرد. من می‌خواهم به کودکی خویش بازگردم، به پاک‌ترین رویاها. به سوی آن‌چه مرا هفت‌ساله بودن بیاموزد. که همه چیز را با رنگ‌های کودکانه بیامیزد. پای پله‌ها بنشینم و به صدای شستن ظرف‌ها گوش بدهم..."

۴- بوی بهارنارنج و اطلسی‌ها و شب‌بوهای باغچه...

۵- دو تا باغبان مهربان که سخت دلتنگ دست‌های نوازش‌گرشان شده‌ام.

 

   + مریم روستا ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ٢٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یاران را چه شد...؟!

بعونک یا مقلب القلوب

سمانه عزیز، سمیه مهربان!

سلام

قدری دیر است برای جواب‌دادن به سؤالی که چند روز پیش، توی سلف دانشگاه، سرِ میزِ ناهار از من پرسیدید. قدری دیر است برای شنیدنِ دفاعیات مجرمی که به محکمه کشانیده بودیدش. اتهامم کم هم نبود البته. شماها را میانه شوخی و جدی «نارفیق» خوانده بودم. از سرِ درد. از لبریز شدنِ صبر.
جوابِ سؤال‌تان توی چشم‌های من بود که آن روز برق می‌زد، لابد یادتان نیست. اشک‌ها همیشه بهترین گواهانِ ممکن‌اند. شاهدانی که شما ندیدیدشان. چون سرازیر نشدند، چون به التماس من فقط توی چشم‌هام حلقه زدند. و ندیدنِ شما بهترین مدعاست برای این‌که من تبرئه بشوم. برای صدقِ مدعام. پرسیده بودید: «رفاقت را تو تعریف کن! رفاقت یعنی چی؟» و من لقمه غذا توی دهانم یخ کرده بود.

سمانه جان، سمیه بانو!
دغدغه‌ای که یک‌سال است ما چند نفر را دور هم جمع کرده و دوباره توی سالِ نهم و دهمِ دانشجویی، توی مقطعی که لابد باید همه همّ و غمّ‌مان مقاله‌های آی.اِس.آی و کنفرانس‌های بین‌المللی و پر و پیمان کردن رزومه‌های علمی باشد، به جبهه فرهنگی‌مان کشانیده، بوی مبارزه می‌دهد. بوی جهاد. ماها دیگر شک نداریم جهادِ علمی بی مبارزه فرهنگی، بی‌جواب است. و چه کسی برای این مبارزه ارجح‌تر از ماهایی که قرار است عن‌قریب کسوتِ تدریس به تن کنیم و به بدنه سکولارِ هیئت علمی دانشگاه بپیوندیم اما توی این فضای مسموم حل نشویم؟! توی این یک‌سال، توی همه فراز و نشیب‌های تأسیس این انجمن، شما دو تا برای من، به هم‌رزم می‌مانستید. جبهه مشترک، حسابی وصل‌مان کرده بود. من را می‌بخشید که لابد روی قاعده‌های هم‌رزمی زیادی حساب باز کرده بودم. که فکر می‌کردم هم‌رزم‌ها، هم‌سنگرند و هم‌سنگرها هم‌دل و هم‌راه و هم‌زبان. که توقع داشتم لابه‌لای ساعت‌ها نشست‌ و هم‌اندیشی‌ و آسیب‌شناسی فضای فرهنگیِ دانشگاه، یک‌بار هم شده، حالِ هم را بپرسیم. بالِ هم را. سراغی از تنهایی‌هایمان بگیریم. از بی‌قراری‌هایمان. از دردهای ناگفته، ناشنیده، دردهایی که محرم می‌خواهد شنیدن‌شان. اصلاً سراغی از سنگرهای آن جهادِ بزرگ‌تر بگیریم؛ جهادِ اکبر. اصلاً هم‌سنگر بشویم توی عرصه‌های آن جهاد هم.

سمیه عزیزم، سمانه مهربانم
کسی سال‌ها پیش درِ گوش من خوانده وَاصبِر نفسَکَ مَعَ الذین یَدعون رَبّهُم. سال‌هاست صبر را با «معیّت»‌ آموخته‌ام. شما دوتا تجلّی «معیّت» باشید برای من توی این روزهای کم‌صبری. بی‌حوصلگی. چند روز پیش پابه‌پای هم خاک‌های گرمِ شرهانی و فکه و شلمچه را در‌نوردیدیم، دوباره عهدمان را با شهدا تجدید کردیم و برای ادامه راه ازشان مدد خواستیم. به یادِ هم آوردیم جنگ شاید خاتمه یافته باشد امّا مبارزه هرگز پایان نخواهد یافت. می‌دانید بچه ها! من سخت بر این باورم که این مبارزه، این رزم، هم‌رزم می‌خواهد، هم‌سنگر، هم‌سنگری که هم‌راه و هم‌دل و هم‌زبان باشد. و این‌ها همه یعنی رفاقت. اللهمّ ارزُقنا.

ربّنا اغفِرلَنا و لِاخواننا الّذین سَبقونا بِالایمان وَ لا تَجعل فی قلوبنا غِلّا لِلّذینَ ‌آمَنوا.

خواهر کوچک‌تان
مریم
یکی از روزهای پایانی سال هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی
تهران
دانشگاه علم و صنعت ایران

   + مریم روستا ; ٩:۱٢ ‎ب.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خدایا ممنونم

خدایا برای صدای پای بهار که توی گوش هستی پیچیده و همه را بی‌قرار آمدنش کرده،
خدایا برای بارانِ این‌روزها که سهمی از «محوّل الاحوال» بودن‌ت را به او بخشیده‌ای،
خدایا برای آسمان که این روزها بهره‌ای از کرامت تو دارد، که بی‌منت می‌بخشد و می‌بارد،
برای این قطره‌های ریز باران که به رسول‌هایی صاحب معجزه می‌مانند، که یک قطره‌شان هم می‌تواند من را زنده کند،
برای شب‌بو‌های حیاط همسایه که شمیم‌شان این شب‌ها سرمست می‌کند مرا،
برای دو تا پروانه‌ای که امروز صبح شادان می‌پریدند و من را به سال‌های کودکی‌ام بردند،
برای این گل‌دان‌های پامچال و همیشه‌بهار که گل‌فروشِ سرکوچه جلوی مغازه‌اش گذاشته، که گلبرگ‌هاشان باران خورده‌اند،
برای شاخه‌ درخت‌های مسیر هر روز من، که آبستن جوانه‌ها و شکوفه‌هایند،
برای این یاکریم‌ی که گوشه پنجره جاخوش کرده‌ و چند روز دیگر جوجه‌هاش سر از تخم بیرون می‌آورند،
برای آن ظرف بزرگ ماهی‌های گلی که توی مسیر خانه تا دانشگاه، صدای شادی بچّه‌ها را توی گوشم می‌پیچاند،
برای این نشانه‌های قشنگِ دل‌خوشی که به وحی می‌مانند،
برای این «قرآن مصوّر» که صفحه‌هاش را این‌روزها جلوی چشم‌هام باز کرده‌ای،
ممنونم.

 

پ.ن: از بیست و یکم تا بیست و پنجم اسفند نمایشگاه بهاره گل و گیاه توی بوستان گفت‌وگو برپاست. خودتان را به سِحر رنگ و بوی همیشه‌بهارها و لاله‌ها و سنبل‌ها و پامچال‌ها بسپارید. نمایشگاهی پر از آیه، پر از نشانه...

   + مریم روستا ; ٩:٢٦ ‎ق.ظ ; ٢۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

وَ مِنهُم مَن یَنتَظِر

.

تا سر به بدن باشد
این جامه کفن باشد

.

پ.ن:
هر سو نظر اندازی صد خاطره می‌سازی، زانها که سفر کردند دلشاد از این خانه

ایستگاه راه آهن اندیمشک، جسر نادری، شرحانی،فتح المبین، دهلاویه، چزابه، فکّه، هویزه، اروند، نهر خیّن، شلمچه... فرودگاه اهواز. همین.

   + مریم روستا ; ۸:۱٠ ‎ب.ظ ; ٢۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

"دور خواهم شد از این خاکِ غریب"

اگر بهار داشت می‌آمد و تو به اقلیم عادت‌های سخیف و به دیار روزمرگی‌هات خو گرفته بودی، لایه‌های پیله‌ات ضخیم و تودرتو شده بود، شوق پرواز، حسرتِ پروانه‌شدن، اوج گرفتن، آرزوی جوانه‌زدن و جاری شدن در تو فرونشسته بود، فکر چاره  باش، فکرِ علاج.

این روزهای مانده به بهار، به سالِ نو، که هوایِ بهاری‌شدن و نوشدن در من مرده است، سفرلازم شده‌ام. فکر کرده بودم تا گره خوردنِ دست‌هام به پنجره فولاد، تا یک طلوعِ اشراقی از ایوان مقصوره، تا یک عروج با کبوترهای صحنِ سقاخانه راهی نیست. حالا که حضرت سلطان بار ندادند، راهیِ دیاری دیگرم. هجرتی که مرا بیانگیزاند، به‌قدر چندروزی از دیار عادت‌ها و روزمرگی‌هام برهاند.

آآآه... دلهره شیرینِ چمدان‌بستن، سبک‌بار رفتن. حالِ غریبِ جاگذاشتن، دل‌بریدن، دل‌کندن. شوقِ رفتن، رسیدن، شدن؛ حالِ غریبِ این روزهایِ من. اذن بدهی اوّل دفترِ این سفر قلم می‌زنم؛ اَنّ الرّاحلَ اِلَیک قَریبُ المَسافَه.

 

پ.ن:
 1. "قایق از تور تهی و دل از آرزوی مروارید."
2. غَیِّر سوءِ حالی بحُسنِ حالِک.

   + مریم روستا ; ٥:٠۳ ‎ب.ظ ; ۱٦ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

یاد...

چایی‌ش سرد شده، میوه‌ها را پوست می‌کنم و می‌گذارم جلوش. نمی‌خورَد. بغض گرفته راه گلوش را. این را دیگر من یکی خوب می‌فهمم. براش حافظ می‌خوانم، آرام نمی‌شود. دستش را می‌گیرم، حرف می‌زنم، حرف می‌زنم. حرف می‌زنم. می‌گویم که کارگردان یکی دیگر است. ما فقط داریم بازی می‌کنیم. بازی می‌خوریم. خوبی‌ش امّا به این است که کارگردان‌مان، حکیم است، مدبّر است، می‌داند دارد چه‌کار می‌کند. بعد هی ماها اصرار داریم یک نقش خاصی بازی کنیم. او امّا بهتر از خودِ ما می داند که ما به درد آن نقش نمی‌خوریم، ما دوباره پایمان را توی یک کفش می‌کنیم که فقط همین نقش... اصرار امّا بی‌فایده است. این‌طور وقت‌ها باید تسلیم بود. قسمت نبود شما دو تا با هم زندگی کنید. اشک‌هات را پاک کن و بگو: اِلهی رضاً برضاءِک. بگو: تسلیماً لِاَمرِک... سرش را می‌گذارد روی پاهام، شانه‌هاش می‌لرزند، می‌گوید: یادش را چه‌کار کنم مریم؟! خاطره‌هاش را؟! دست می‌کِشم روی سرش. جوابی ندارم. راست می‌گوید؛ «یاد، انسان را بیمار می‌کند.»١

 

پ.ن: جمله نادر ابراهیمی‌ست. توی کتاب هلیاش.

   + مریم روستا ; ۸:۳٢ ‎ب.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

لیلی

.

در هر دلی از هواش میلی
گیسوش چو لیل و نام؛ لیلی
.

.

   + مریم روستا ; ۱٠:٠٧ ‎ق.ظ ; ۱٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هذا یوم الجمعه... 14

هر کجا آن شاخ نرگس بشکفد
گل‌رخانش دیده نرگس‌دان کنند

 

   + مریم روستا ; ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

از گم‌نامیِ شما تا نام‌جوییِ من

چه خوب است که می‌شود گاه‌گاهی، کتاب و درس و بحث را رها کرد و به‌فاصله چند قدم، عصرانه‌ای به صرف این جرعه‌هایِ یاسین میهمان‌تان شد. چه خوب که شما پنج‌تا این‌جا آرام گرفته‌اید، آرام کرده‌اید دانشگاه را به بودنِ‌تان. چه خوب که می‌شود وقت و بی‌وقت به آرام‌خانه‌تان پناه آورد؛ وقت‌های ناآرامی؛ وقت‌هایِ «از قیل و قالِ مدرسه حالی دلم گرفت»؛ وقت‌هایی که حتّی در و دیوارِ دانشگاه هم مرا حبس می‌شود. چه خوب‌اند همین عصرهای خلوت که مهمان ندارید و برای من وقت دارید. بعدها شاید لازم شد روزی اعتراف کنم شیرین‌ترین یاسین‌های زندگی‌م را همین عصرها کنارِ شما سرکشیدم. بعدها شاید لازم شد به نمکِ همین سفره، بگیرید دستِ مرا. شاید لازم شد ادب کنید به گم‌نامی‌ِتان، این نفسِ سرکش را که هنوز جویایِ نام است.

   + مریم روستا ; ٤:۱٠ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

معمارِ حرم باز به تعمیر جهان خیز

خواندم اما باورم نشد که آن چشم‌های مصمّم از دنیا بسته شده باشد. باورم نشد آن غیرتِ عربی که همیشه تحسین مرا برمی‌انگیخت، آن عزم راسخ برای بازسازی هر چه حرم شیعی توی دنیا بود، به تحلیل نشسته باشد. کسی که توی این سال‌هایِ به هم ریخته عراق، یک‌تنه همه زندگی‌ش را وقف آبادنی و آبرومندی حرم‌های اهل‌بیت کرده بود...

آقای مهندس! امروز دوباره یادم به دفتر فنّی کربلا افتاد و پایان‌نامه ارشدم و نگاه گرم شما که همراهِ من بود توی همه آن روزهای سختِ شیرین. برسانید سلام مرا به همه آن وجودهایِ نورانی که زندگی‌تان را وقف بازسازی حرم‌هاشان کردید.

نمی‌توانستم بنویسم. اما این چند خط باشد برای همه آن‌چه از شما آموختم؛ الفبایِ معماری و شهرسازی را وقتی مقدّس می‌شود؛ از آن چشم‌های مصمّم، از آن غیرتِ عربی...

 

پ.ن: مهندس شهرستانی درگذشت. (+)

 

   + مریم روستا ; ۱٠:٠۳ ‎ق.ظ ; ۱۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

خدای کارگردان

عجیب بازی می‌دهی ما را بازی‌گردانی که تو باشی.
عرفتُ الله سُبحانه بِفَسخِ العَزائم وَ حَلّ العُقود وَ نَقضِ الهِمَم.

در دایره قسمت ما فقط نقطه تسلیمیم.


پ.ن: دعوای جبر و اختیار ندارم. لابد خسته‌ام قدری. همین.

   + مریم روستا ; ٦:٢٠ ‎ب.ظ ; ٧ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

برای امام موسی صدر

«به همه می‌گویم تو آدم عادی‌ا‌ی بودی ولی می‌دانم که نبودی. برای من هیچ‌وقت نبودی و این شاید چیزی‌ست که همیشه روی دوشم سنگینی کرده است. چون من هیچ‌وقت تو نبوده‌ام و نشده‌ام. من هیچ‌وقت نخواسته‌ام دنیا را عوض کنم یا قومی را نجات بدهم یا تکلیفی را به عهده بگیرم... تو نتوانستن بلد نبودی. تو عجیب بودی. عرضه‌ داشتی و عقیده‌ای که کم نمی‌آورد. یک‌بار که مثلاً خواستم از تو ایراد بگیرم یا شاید می‌خواستم نشان بدهم بزرگ شده‌ام گفتم: «بابا! این آدم‌ها ارزشش را ندارند. چرا ولشان نمی‌کنید بروید ایران؟» و یادت هست چی جوابم را دادی؟ گفتی: «خدا گفته بیا و به همین‌ها خدمت کن. به همین‌ها که قدر نمی‌دانند و شاید محرومیت‌شان باعث شده این‌طوری بشوند.» تو می‌دانستی؛ به طرز دقیق و مطمئنی می‌دانستی کی هستی و چه‌کار باید بکنی. می‌گفتی «تکلیف»‌ات این است و برای آن می‌جنگیدی، خسته می‌شدی، تحقیر می‌شدی، فحش می‌شنیدی ولی ادامه می‌دادی...»

«...الان ولی اگر بیایی با تو دعوایم می‌شود. اصلاً الان چه شکلی شده‌ای؟ قدت چقدر آب رفته است؟ چشم‌هایت چقدر کمتر می‌درخشند؟ آیا هنوز همان‌قدر سبزند؟ سبز بودند یا خاکستری؟ تو با آن صورت عجیب، الان به یک پیرمرد 82 ساله تبدیل شده‌ای که از در می‌آیی و من، پسری که 50 را رد کرده‌ام و پیرمردی شده‌ام برای خودم، توی بغلت خودم را جا می‌کنم. چانه‌ام را به شانه‌ات فشار می‌دهم و می‌پرسم چرا این‌قدر کم بودی؟ چرا آن‌قدر در آن ناکجاآباد ماندی که من هم برای خودم پیرمردی شدم؟...»

«به همه می‌گویم تو آدم عادی‌ای بودی ولی می‌دانم که نبودی. برای من هیچ‌وقت نبودی. به همین‌خاطر وقتی از من می‌پرسند اگر بیایی باز هم می‌گذاریم آن کارها را با خودت بکنی؟ آن‌طور زندگی کنی؟ من سرم را پایین می‌اندازم، یادِ چشم‌های تو و قد خیلی بلندت می‌افتم، چیزی در دلم تکان می‌خورد و می‌گویم: «اگر بابا بیایند ما باید بایستیم ببینیم ایشان به ما چه می‌گویند؟». و این منم. در حالی که تو هیچ‌وقت برایم شبیه پدران دیگر نبوده‌ای. در حالی‌که حتی آن‌طور که دیگران پدرانشان را از دست می‌دهند از دستت نداده‌ام. نه مریض بوده‌ای، نه مرده‌ای، نه کشته شده‌ای؛ تو گم شدی، ناپیدا شدی و همیشه این امید هست که یک روز بیایی...»

 

پ.ن: بریده‌هایی از یادداشت «امام موسی صدر به روایت پسرش» (صدرالدین) با قلم کم‌نظیر «حبیبه جعفریان».

امشب برای چندمین بار این متن را خواندم و فکر کردم شاید... یعنی می‌شود؟! 

   + مریم روستا ; ٧:٥٤ ‎ب.ظ ; ٥ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

به ملازمانِ سلطان که رساند این دعا را؟!

که سال هزاروسیصدوهشتادونهِ خورشیدی دارد تمام می‌شود بی‌زیارت‌ش.
آآآه که درویش را نباشد برگ سرایِ سلطان...

 

پ.ن: آخرین تیرِ مشهد رفتنمان هم به سنگ خورد. ماییم و کهنه دلقی کاتش در آن توان زد.

 

   + مریم روستا ; ٩:٥٩ ‎ب.ظ ; ٤ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

هیچ کس تنها نیست.

داداش بزرگه دیروز رفت اراک، دوره آموزشیِ خدمتش آن‌جا شروع شد. داداش کوچیکه امروز رفت پیشِ مامان و بابا؛ این ترم را مهمان شده دانشگاهِ شیراز.

چند وقتی هست با این اسم صدات نزده‌ام؛ یا مونِسی عِندَ وَحدَتی.

   + مریم روستا ; ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ ; ۳ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

عاشقانه خدا و رسول

سوره «ضحی» را یک‌جورِ عجیبی دوست دارم. از همان دورانِ کودکی خاص بود برام. آن سال‌ها شاید لحن شعرگونه‌ آیه‌هاش این‌قدر من را مجذوب کرده بود. شاید هم صدای «عبدالباسط» و «مصطفی‌اسماعیل» و «راغب‌غلوش» که هر سه‌شان بی‌نظیر خوانده‌اند این سوره را. بعدها اما لا‌به‌لای واژه‌های این سوره، این همه ضمیرِ «تو» برایم خاص بود. به شعرهای عاشقانه می‌مانست. شاید عاشقانه‌ای میان خدا و رسول. بعدترها داستان سوره را که می‌خواندم فهمیدم بی‌راه نبوده این لحنِ دل‌جویانه. خدا خودش بعدِ چند روز که وحی نازل نشده بود، که زبانِ بدخواهان به طعنه باز شده بود، که رسولِ محبوبش دل‌تنگ شده بود از انقطاع وحی، در آغوش گرفته بود محمّد (ص) را، نوازشش کرده بود و درِ گوشش گفته بود: « قسم به آفتاب وقتی به اوج روشنایی‌ش می‌رسد، و قسم به شب وقتی همه‌جا را آرام می‌کند، خدایِ تو هیچ وقت تو را رها نکرده و هیچ وقت از تو عصبانی نشده!» ... و محمّد (ص) آرام شده بود.

 

پ.ن: «والضّحی» که بر زبانم  جاری می‌شود، همه وجودم را لبریز می‌کند؛ آفتاب وقتی به منتهای نورانیت‌ش برسد؛ خیلی غریب است برایم لحنِ این سوگند...

   + مریم روستا ; ۱٢:٥٦ ‎ب.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

آقای طبیبِ دَوّار

بابای من آن‌قدر شما را دوست داشته که هر دو تا پسرهاش را به عشقِ شما اسم شما گذاشته: محمّد و مصطفی. روز عید تولّدتان به خانه‌ای که دو تا هم‌اسمِ شما دارد سر نمی‌زنید آقای طبیبِ دَوّار؟!

 

   + مریم روستا ; ۱٢:۳٦ ‎ب.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

پیام‌برِ مهربانی

این نرم‌خویی و خوش‌خلقی‌ش یک هدیه ویژه الهی بود، خودِ خدا گفته بود؛ فَبِما رَحمَه مِن الله  لنتَ لَهُم (آل عمران/ 159). با این‌همه، گاهی خدا خودش هم به شگفت می‌آمد از اخلاق او، به تحسین‌ش جبریل را روانه می‌کرد که؛ انّک لَعلی خُلُق عَظیمٍ. (قلم/۴)

پ.ن: اللهمّ انّا نشکوا الیکَ ‌فقدَه.

   + مریم روستا ; ۱۱:٤٩ ‎ق.ظ ; ٢ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()

اَغنِنی بِتَدبیرِکَ لی عَن تَدبیری

پناه می‌برم به تو
از این عقلِ مدّعیِ مغرور
از این عقل برنامه‌ریزِ حساب‌گر
از این عقلِ متوهّم،
وقت‌هایی که سرکش می‌شود،
وقت‌هایی که خیال می‌کند می‌شود خارج از دایره تقدیر و تدبیرِ تو، تدبیر کرد.

 

   + مریم روستا ; ۱٠:٥٦ ‎ق.ظ ; ۱ اسفند ۱۳۸٩
comment نظرات ()