بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

از آموختنی ها...


"گریستن هلیا،
تنها و صمیمانه گریستن را بیاموز".

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۳ ‎ب.ظ روز ۳٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

از نوستالژی‌ها

کلم‌پلوِ شیرازی درست کرده‌ام. یا به قول داداشی- وقتی کوچولو بود- دایره‌پلو! البته مواد اولیه را مامان‌خانوم این بار آخری که آمدند تهران، با خودشان آوردند. کلم‌‌قُمری تهران یافت می‌نشود. بوی ترخون و ریحان که همه خانه را برداشته، مدهوشم کرده، شاید هم بوی شیراز...

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

هذا یوم الجمعه... 13

السّلام علیک یا بقیّه الله فی اَرضِه.

از خدا
فقط تو
برای زمین،
باقی‌مانده‌ای.
.
برگرد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز ٢٩ بهمن ۱۳۸٩

برای داداشی!

توی آن عکس، لپ‌های من گل انداخته، مثل لباس قرمزی که توی عکس تنم هست، که رویش سیبِ قرمز داشت، چند تا سیب بود؟! یادم نیست. که بابا از تهران برایم خریده بود، مثل گل‌ِسرهایی که مامان به موهام زده بود. توی آن عکس، تو - مثل همه این سال‌ها- کنارِ منی. لپ‌های تو هم گل انداخته. بس که تپل بودی، آن‌قدر که وقتی می‌خندیدی، جا برای چشم‌های درشتِ مشکی‌ات تنگ می‌شد. سهم شیر من را خورده بودی، این یکی را هیچ‌وقت نمی‌بخشم! 

من و تو توی حیاط آن خانه‌ای که لبالب آفتاب و آسمان است، بزرگ شده‌ایم. شب‌ها روی آن سکوی بزرگ بهار خواب، تا نمی‌شمردیم ستاره‌ها را خوابمان نمی‌برده، روزهایمان تا یکی دیگر از لانه های زنبور توی حیاط را برای پیدا کردن ملکه نمی‌کاویده‌ایم و صورتمان از نیش زنبورها باد نمی‌کرده، شب نشده. آن ظهرهای داغ تابستان را یادت هست؟! سه‌چرخه و سکو و من که دست روی شانه‌هات می‌گذاشتم و تو که تند و تند رکاب می‌زدی و زمین خوردن‌های متوالی و سکوت از ترس این‌که بابا و مامان دعوایمان کنند... من و تو مثل دوقلوها بزرگ شده‌ایم محمّد! پا به پای هم. به فاصله بیست و نه مهر شصت و دو تا چهارِ آبان شصت و سه.

غرض آن‌که منتظریم چله مقدس آموزشی‌تان به سر آید و مجدداً مشعوف بفرمایید همشیره را و البته منور بفرمایید کلبه دانشجویی‌مان را به رجعت‌تان! به خصوص بی‌صبرانه منتظریم سرِ نازنین‌تان را بی‌مو! زیارت نماییم. خوشحالیم برای مدتی قرار نیست دقایق ارزنده‌تان را جلوی آیینه صرف چپ و راست کردنِ تارِ موهایتان بنمایید داداشی!!! کچلی‌تان را هم عشق است مهندس١!


پ.ن.
١. این شیطنت باشد به جبران همه تارِ موهایی که توی دعواهای آن سال‌ها از سرم کم کردی!
٢. داداشی عازم خدمت است. دوره آموزشی‌ش را باید کرمانشاه بگذراند. دلتنگش شده‌ام پیشاپیش. با آن‌که عموماً خانه نیست. با آن‌که وقتی هست پر از سکوت است.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

وقتی بیست، کم است.

پروژه نهایی‌ش را آن‌قدر خوب انجام داده بود که من وسط بررسی کار بچّه‌ها، هر وقت خسته می‌شدم، آلبوم طرح‌ها و نقشه‌هاش را ورق می‌زدم. مثل همه تمرین‌های عملی‌ش در طول ترم که چند قدم از بقیه هم‌کلاس‌هاش جلوتر بوده. نمره‌ها را که وارد می‌کردم، فکر می‌کردم نمره بیست چقدر برایش کم است، برای دانشجویی که هر هفته، بودنش توی کلاس و آتلیه من را به شوق می‌آورده، برای دانشجویی که همیشه بیشتر از چیزی که من تکلیف کرده بودم انجام می‌داده، که همه تمرین‌هاش را بی‌نقص و بی‌اشکال انجام می‌داده، که نظم و ادب و تواضع‌ و مهربانی‌ش بارها من را به تحسین واداشته، که همه چهارشنبه‌های ترم، اول صبح توی آتلیه حاضر بوده و هفت – هشت ساعت بی‌وقفه و خلاقانه تلاش می‌کرده، نمره بیست چقدر کم است. 
 
 من هیچ‌وقت این‌قدر خوب بوده‌ام که تو فکر کنی بهشت برایم کم است؟ من هیچ‌وقت این‌قدر تکالیفم را خوب انجام داده‌ام که آن بالاها از ذوق چشم‌هات پر اشک بشود، دلت بخواهد بیایی و من را در آغوش بگیری؟ من هیچ وقت این‌قدر خوب بوده‌ام که من را به رخ دیگران بکشی؟... دیروز موقع وارد کردن نمره‌ها فکر می‌کردم چه خوش به حال آن‌هایی‌ست که تو فکر ‌کنی بیست برایشان کم است.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤۱ ‎ق.ظ روز ٢۸ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

رونوشت به همه مادرهای دنیا

آآی همه مادرهایِ دنیا!
لطفاً - تا دیر نشده - برای دخترهایتان به فکر یک خواهر باشید و مطمئن باشید که برای دخترتان جای خالی خواهر را هیچ‌کس تا آخر عمر پُر نخواهد کرد.

 

پ.ن: دلم یک خواهر می‌خواهد. یک خواهرِ واقعی.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱:٢۳ ‎ب.ظ روز ٢٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

وَ ما اُبرّیء نَفسی

وسط تعریف‌ها و تمجیدهایشان، سرم را پایین می‌اندازم و آرام می‌گویم: أَنَا أَعْلَمُ بِنَفْسِی مِنْ غَیْرِی وَ رَبِّی أَعْلَمُ بِی مِنِّی بِنَفْسِی، اللَّهُمَّ لَا تُؤَاخِذْنِی بِمَا یَقُولُونَ وَ اجْعَلْنِی أَفْضَلَ مِمَّا یَظُنُّونَ وَ اغْفِرْ لِی مَا لَا یَعْلَمُونَ.1 نفسم امّا جری شده، کسی در درون من می‌خندد به حرف‌هایی که از لقلقله زبانم آن‌طرف‌تر نمی‌روند. این‌طور وقت‌ها از خودم می‌ترسم، از این ظرفیت کم، از این ظرف خالی، از این نفس سرکش. لَا تُحمّلنا ما لا طَاقه لَنا بِه.

 

 پ.ن:
بخشی از خطبه 193 نهج البلاغه. مضمون ترجمه: من که خودم را بهتر از دیگران می‌شناسم. خدایم که بهتر از من می‌شناسد من را. خدایا! من را به خاطر گفته‌های آن‌ها مؤاخذه نکن و من را بهتر از آن‌چه فکر می‌کنند قرار بده و آن‌چیزهایی که نمی‌دانند را بر من ببخش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٤٧ ‎ق.ظ روز ٢٠ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

اهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیست...

عشق کارِ نازکانِ نرم نیست
عشق کارِ پهلوان است ای پسر

 

 

پ.ن:... رهروی باید، جهان سوزی، نه خامی بی‌غمی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:٠۳ ‎ق.ظ روز ۱٩ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

ماهِ من، ماهِ گردون

(١) پیرمرد محکم نشسته بود روی صندلی و داشت می‌گفت که دولت تعیین می‌کند و تعیین کرد. که توی دهن این دولت می‌زند و زد. که به پشتوانه ملّتش دولت تعیین می‌کند و کرد. مردم باورش داشتند. پیرمرد ارزشش را داشت سال‌ها انتظار برگشتنش را بکشند. آن صف‌های میلیونی استقبال و آن همه قلب که بنا بود باند فرودگاه بشود ارزشش را داشت.

(٢) میلیون‌ها نفر نشسته‌اند توی میدان التّحریر، چند روزی هست. جای صندلی پیرمرد اما خالی ست. که بیاید محکم بگوید توی دهن دولت می‌زند، دولت تعیین می‌کند، به پشتوانه این جمعیت میلیونی دولت تعیین می‌کند.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

با اینا زمستونو سَر می‌کُنم...

اول صبح است و هوا بس ناجوانمردانه سرد. سرما، این فاصله چند دقیقه‌ای خانه تا دانشگاه را دوباره طولانی کرده. شال گردن طوسیِ مامان‌بافت را انداخته‌ام دور گردنم. ردِ سرانگشت‌های مامان روی دانه‌دانه تار و پودهاش هست. صورتم را فرو می‌برم توی شال گردن. تار و پودهای لطیفش می‌خورَد به گونه‌های یخ زده‌ام. نفس عمیق می‌کشم. بوی مامان می‌پیچد توی ریه‌هام. انگار با کفِ دست‌هاش صورتم را قاب کرده باشد. خون، جاری می‌شود زیر پوست صورتم. گونه‌هام گُل می‌کند. گرم می‌شوم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱٧ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : روزنوشت

خوشا به حالِ گیاهان که عاشق نورند...

دو - سه ماه پیش، نمایشگاه گل و گیاه پارک گفتگو را زیر و رو کرده بودم‌ برای خریدن چند تا گیاه که توی آپارتمانی که نشیمن‌ش شمالی‌ست و کنار پنجره‌های جنوبی اتاق خواب‌هاش هم جایی برای گلدان ندارد، ، دوام بیاورد. الان ولی به تناقض رسیده‌ام. به نظرم خیلی خنده‌دار است که آدم دنبال گیاهی بگردد که نور نخواهد، بر فرض هم که پیدا بشود. که چی؟ همه عشقِ گلدان‌داشتن به تماشای ولع‌شان برای رسیدن به نور است، به تماشای لحظه‌‌هایی که چنگ می‌اندازند به پنجره. گلدان «آلوئه‌ورا» و آن «حسن‌یوسف» خوش‌رنگ را داده‌ام مامان ببرند شهرستان و توی آن خانه پرنورِ پرگیاهِ همیشه سبز، صفا کنند. حالا من مانده‌ام و چند تا گلدان‌های «پتوس» که دارند از بی‌نوری می‌میرند و این گلدان «کاکتوس» که تا یکی دو ماه دیگر توی خواب زمستانی‌ست و دو تا گلدان «فتونیا». آقاهه می‌گفت فتونیا سایه‌دوست است و من از همان موقع به این زبان‌بسته‌ها بد برده‌ام. به نظرم برای یک گیاه به فحش می‌ماند که بهش نسبت «سایه‌دوست»ی بدهی. این روزها چپ چپ نگاه‌شان می‌کنم که ببینم واقعاً توی این نشیمنِ کم‌نور دوام می‌آورند؟! دوام هم که بیاورند، دوست‌شان ندارم. من گیاهی دوست دارم که زندگی‌ش به نور بسته باشد. که از بی‌نوری بمیرد. که توی تاریکی دوام نیاورد. که برای یک باریکه نور هم ولع داشته باشد، حریص باشد.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

سلام بهارِ اوّل

این گشایشِ صبح اوّل ربیع را علی الطّلوع، همه رگ‌ها و شریان‌ها و سلول‌هام حس می‌کنند. ریه‌هام باز می‌شود توی هوای حلول این ماه. بماند که توی همه این گشایش‌ها و شادی‌ها، یک زخم عمیق هست که تا نیایید مرهم پیدا نمی‌کند. بماند تا می‌آیم به ربیع سلام بدهم، تا می‌آیم به رفقا بشارت بدهم حلول ربیع را، شما می‌آیید و یادتان می‌آید و اشک می‌آید. شمایی که اسمتان ربیع الاَنام است، نضره الایّام است...

صبحِ اوّل ربیع‌تان به‌خیر رفقا. آخرش می‌آید او که بهارِ جان‌هاست، که مایه طراوت روزگاران است.

 

پ.ن
صبح است ساقیا قدحی پرشراب کن/ دور فلک درنگ ندارد شتاب کن

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱٦ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

دستِ گره‌گشا

از کارِ ما گره نگشاید کسی مگر
دستِ گره گشایِ تو یا ثامنَ الحجج

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

برای پدر زین‌الدین‌ها که امروز به پسرهاش پیوست

هی دست می‌رود به کمرها یکی‌یکی
وقتی که می‌رسند خبرها یکی‌یکی

خم گشته است قد پدرها دو تا دو تا
وقتی که می‌رسند پسرها یکی‌یکی...

سردار بی سر آمده‌ای تا که خم شوند
از روی دارها همه سرها یکی‌یکی

رفتی که بین مردم دنیا عوض شود
درباره بهشت نظرها یکی‌یکی
 
در آسمان دهیم به هم ما نشانشان
آنان که گم شدند سحرها یکی‌یکی

آنان که تا سحر به تماشای یادشان
قد راست می‌کنند پدرها یکی‌یکی

 

مهدی رحیمی

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

اَیّها المُجتَبی...

.

«آن امامی که ظهر عاشورا، از لبِ قاسم‌ش عسل می‌ریخت»

.

 

امشب مقتل قاسم و عبدالله، خواندن دارد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، حسینیه

غارت زده...

(١) تدفینِ حسن علیه السّلام تمام شده بود. انگار همه هستی‌ش به تاراج رفته باشد، گفته بود: «غارت‌زده کسی نیست که مالش را به غارت برده‌ باشند، غارت‌زده کسی‌ست که مصیبتِ برادر دیده باشد».

(٢) کنار علقمه، صدای «الان اِنکسَرَ ظهری»‌ اش توی دشت پیچیده بود. هلهله دشمن بلند شده بود. دوباره همه هستی‌ش به غارت رفته بود. 

 

پدر و مادرم به فداش 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، حسینیه

سرتان سلامت بانو...

رو کرده بود به انس‌بن‌مالک و پرسیده بود١: چطور دل‌تان آمد بر صورت عزیزترین خلق خدا خاک بریزید؟ داشتند از مراسم تدفین پیام‌بر برمی‌گشتند. اشک‌هاش امان نمی‌دادند. مشتی از تربت پدر برداشته بود و بداهه نوحه‌سرایی می‌کرد؛ ... «آه که مصایبی بر من وارد شد که اگر به روزها وارد می‌شد، شب می‌شدند...»٢

 

١. فاطمه‌زهرا سلام‌الله‌علیها
٢. صبّت علیّ مصائبٌ لو انّها ... صبّت عَلَی الایّام صِرنَ لَیالیا

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱٢ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، حسینیه

بزرگ بود...

دستش را داد به مهمان‌دار ایرفرانس و آرام از هواپیما پایین آمد. با همان عبای مشکی قدیمی و دمپایی‌های طلبگی. نه لبخند غرورآمیزی می‌زد و نه دستی تکان می‌داد. حتی به دوربین‌ها هم نگاه نکرد که برای صفحات اول روزنامه‌ها‌شان عکس قهرمانانه ازش بگیرند. یک‌جورِ عجیبی آرام بود، تلاطم نداشت. هیجان‌زده نبود. مطمئن بود...بزرگ بود.

 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۱ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر

نک محک عشق آمد...

«ما رأَیت خوندن بالای منبر هنر نیستا! وسط معرکه معلوم می‌کنه!»

 

با اجازه از این‌جا (+)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢٧ ‎ب.ظ روز ٩ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

هذا یوم الجمعه... 12

و فارَالتّنّور...

تنور، این‌بار از اردن و یمن و مصر فوران کرده، انگار طوفانِ دیگری در راه باشد. پرچم‌های مجاهدان به خون‌خواهی و حق‌طلبی بلند است و چشم‌ها به راه، خاورمیانه آمدنِ شما را کم دارد. فقط از شما ساخته است از بحبوحه این طوفان‌ها، کشتی بشریت را بر آن منزلِ مبارک بنشانید. انزلنی منزلاً مبارکاً و انتَ خیرُ المنزلین.  

 

پ.ن: ظَهَر الفَساد فِی البرّ و البَحر بِما کَسَبَت اَیدِی النّاس، فَاَظهر الّلهمّ لنا ولیّک.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٠٥ ‎ق.ظ روز ۸ بهمن ۱۳۸٩

به خاکِ پای عزیزت که عهد نشکستم...

 چهل شب است این‌جا بر سرِ قرار نشسته‌ام، تا ترجمانِ دردها و زخم‌هایتان را واژه کنم و بپاشم روی این صفحه‌ها بلکه مرهمی باشد بر آن‌همه جراحت، امّا زهی تصور باطل، زهی خیالِ محال... گمان برده بودم پابه‌پای دلِ شما، دلِ بانوان و دخترانِ کاروان شما راه‌رفته‌ام، امّا پاهام تاول نزده، صورتم را آفتاب نسوزانده، نگاه هرزِ نامحرمی بر دلم چنگ نیانداخته، برقع و چادرم را کسی به غارت نبرده، سنگی از جهل و قساوتِ نامردمان بر سر و صورتم نخورده، هلهله و پایکوبیِ جماعتِ فاسقی قلبم را آتش نزده، گرسنگی و تشنگی و رنج سفر و تکانِ شترهای بی‌محمل، تابم را نربوده، حرمتم را نامردی توی مجلسِ عیش و نوشی نشکسته و مرا به کنیزیِ خودش نخوانده، هم‌سفرِ سرِ بر نیزه عزیزترین‌هام نبوده‌ام... من فقط چهل‌شب نشسته‌ام و صفحاتِ مقتل را ورق زده‌ام و ذره‌ذره آب شده‌ام و درخودشکسته‌ام. با این‌همه، حالا که میقاتِ شما به اتمام رسیده و از طور بازگشته‌اید با الواحی که بر آن با جوهرِ درد و جراحت و خون، آیاتِ صبر و حیا و صلابت و عزت نوشته است، آمده‌ام که به شما ایمان بیاورم. من را با خودتان ببرید. نخواهید که دوباره وسطِ هیاهو و وسوسه سامری‌ها و گوساله‌های مطلّا گم بشوم. دست من را بگیرید و توی این چندصباحی که بناست نَفَسی بیاید و برود، بنشانیدم پایِ آیات بلندِ الواحِ مقدس‌تان بانو...

 

پ.ن: دلِ حافظ که به دیدارِ تو خوگر شده بود/ نازپروردِ وصالست مجوی آزارش 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۱۸ ‎ب.ظ روز ٥ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : درد

حَرارَه لَن تُبَرّد اَبَداً

.

هزار سال گذشت از حکایت مجنون
هنوز مردمِ صحرانشین سیه‌پوشند

.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٩
تگ ها : ذکر ، حسینیه

روایت نیمه‌های پنهان... 27

روایت بیست و هفتم: بانویی که از میقات برگشته بود...

فتمّ میقات ربّه اربعینَ لیله...
بازگشته‌اید با الواح مقدّسی که بر آن آیات صبر نگاشته است. چله‌تان تمام شده، من دوباره آمده‌ام به رسالت شما ایمان بیاورم.

 

(+) بانوی اسیر از میقات برمی‌گردد.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ب.ظ روز ٤ بهمن ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 26

روایت بیست و ششم: مادری که یادگاری‌هاش به غارت رفته بود...

یزید پیش از آن‌که از شام عازم مدینه بشوید و این سفرِ درد به آخر برسد، برای این‌که قدری رسوایی و ننگ را از چهره‌اش بزداید، سجّاد علیه السّلام را به کاخش احضار کرده و به او گفته که سه خواسته‌ات را برآورده می‌کنم. سجّاد علیه السّلام گفته بود: دستور بده هر چه از ما غارت کرده‌اند به ما برگردانند. یزید جواب داده که من چندین برابر قیمت‌شان را می‌پردازم. سجّاد علیه السّلام گفته بود: «من مال تو را نخواستم، ارزانیِ خودت باشد. اموال غارت شده را از آن جهت خواستم که در بین آن‌ها پارچه‌های بافته دستِ مادرمان فاطمه (س) و روسری و گردنبند و پیراهن‌ش بود.»

 

پ.ن: ... و انّما طَلَبتُ ما اُخِذَ مِنها لِانّ فیه مِغزَلَ فاطمه بنتِ محمّد و مَقنَعَتُها وَ قِلادَتُها وَ قَمیصُها

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ب.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩

هذا یوم الجمعه... 11

روی ار به رویِ ما نکنی حکم از آنِ توست
باز آ که روی در قدمانت بگستریم


پ.ن

بگذار تا مقابل روی تو بگذریم
دزدیده در شمایل خوب تو بنگریم

شوق است در جدایی و جور است در نظر
هم جور به که طاقت شوقت نیاوریم

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱ بهمن ۱۳۸٩