بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

روایت نیمه های پنهان... 25

روایت بیست و پنجم: من پسر مکّه و منایَم. پسرِِ زمزم وصفا...

سجّاد علیه‌السّلام خواسته است جمعه توی مسجد شام خطبه بخواند. یزید از سرِ ناچاری پذیرفته، با آن‌که وقتی ممانعت می‌کرد و پرسیده بودند: این نوجوان مگر چه می‌تواند بکند؟ خودش اقرار کرده بود: «شما نمی‌شناسید این خاندان را. کامِ اینان را از کودکی با علم برداشته‌اند!» دل توی دل‌تان نیست که سجّاد (ع) دوباره با آن فصاحت مثال‌زدنی‌ش روشنگری کند و مسجد اموی را زیر و زبَر کند. خطبه را  با معرفی خودش شروع می‌کند؛ «هر که مرا می شناسد که می‌شناسد، اما هر که مرا نمی‌شناسد بداند...». و از همین ابتدا اوج می‌گیرد. انگار شاعری بی‌همتا که بداهه شعر حماسی بسراید. اشک شوق است که بر گونه‌های شما و بانوان حرم جاری‌ست. «من پسر مکّه و منایم، من پسر زمزم و صفایم، من پسر کسی هستم که حجرالاسود را در ردای خودش گرفت و در جایش گذاشت... من پسرِ براق سوارِ آسمان‌هایم که یک شبه از مسجدالحرام به مسجدالاقصی سیر کرد و جبرییل او را تا سدره المنتهی برد، من پسر همان کسی هستم که با ملائکه آسمان نماز خواند... من پسر محمّد مصطفی و علیّ مرتضایم. من پسر همان کسی هستم که همراه پیامبر با دو شمشیر و دو نیز می‌جنگید، که دوبار هجرت و دوبار بیعت کرد، که به قدر چشم بر هم زدنی کفر نورزید، من پس همان کسی‌ام که جبرییل او را تأیید کرد و میکاییل او را یاری داد... که تیری از تیرهای خدا برای منافقان بود... که شیر حجاز و آقا و بزرگ عراق و مکّی مدنی و خیفی و عقبی و بدری و احدی و شجری بود، او جدّ من علیّ بن ابیطالب بود...» ١. انگار همه زخم های سفر با این کلمات حماسی سجّاد ذره ذره مرهم می‌یابد. صدای گریه مردم به شیون و زاری بلند شده، یزید از خوف انقلاب و قیامی دوباره، به مؤذّن اشاره می‌کند اذان بگوید بلکه سجّاد ساکت بشود. اذان به اشهدُ انّ محمّد رسول الله که می‌رسد، سجّاد رو می‌کند به یزید و می‌پرسد:«این محمّد آیا جد من است یا جدّ تو؟! اگر بگویی جد توست دروغ گفته‌ای و اگر بگویی جدّ من است چرا خاندانش را کشتی و از دمِ شمشیر گذراندی‌شان؟! »

 

١.
اَیّها النّاس! انا ابن مکة و منى، انا ابنُ زَمزمَ و الصّفا، انَا ابنُ مَن حَمَل الرّکن بِاطراف الرّدا، انَا ابنُ خَیر من ائتزَرَ و ارتَدى، انَا ابنُ خیر من انتعل و احتفى، انَا ابن خیر من طاف وسعى، انا ابن خیر من حج ولبى، انَا ابن خیر من حمل على البراق فی الهواء، انَا ابنُ مَن اَسری به مِن المسجدالحرام الى المسجدالاقصى، اَنا ابن من بلغ به جبرئیل الى سدرة المنتهى، اَنا ابنُ مَن دنا فتدلّى فَکانَ قاب قَوسین اَو اَدنى، اَنا ابنُ مَن صلّى بملائکة السّماء، اَنا ابنُ مَن اَوحى اِلیهِ الجلیل ما اَوحى، اَنا ابنُ محمّد المصطفى، اَنا ابنّ عَلی المرتضى... اَنا ابنُ مَن ضرب بین یدی رسول الله بسیفین و طعن برمحین و هاجر الهِجرتین و بایَع البیعتین وَ قاتل ببدرٍ و حُنین و لَم یَکفر بِالله طرفة عین... اَنا ابنُ المؤید بِجبرئیل، المنصور بمیکائیل... لیثِ الحجاز و کبش العراق، مکّی مدنیّ خیفیّ عقبیّ بدریّ احدیّ شجریّ مهاجریّ... ذاک جدی علی بن ابى طالب.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳٥ ‎ب.ظ روز ٢٥ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 24

روایت بیست و چهارم: دختری که به آرزوش رسید...

هنوز صدای سه‌ساله توی گوش‌تان طنین انداخته، هنوز مبهوت حرف‌هاش هستید، صدای شیون و زاری بانوان بلند شده، جان از جسم کوچک رقیّه پرواز کرده و به باباش پیوسته، صدای کوچک و دوست‌داشتنی‌ش با آن حرف‌های بزرگ‌ش امّا هنوز توی تمامی وجودتان پیچیده. یادتان می‌آید عصر روز دهم جایی گوشه کنار آن صحرای تفتیده پیداش کرده بودید، یادتان می‌آید به بوته خاری پناه برده بود، پاهاش امّا پُر خار شده بود، از گوشش خون می‌چکید، قلبش انگار گنجشک کوچکی تند و تند می‌زد، محکم به آغوش‌تان فشرده بودیدش، ترس برتان داشته بود که نکند هم الان جان از جسمش جدا بشود. رقیّه امّا مانده بود. از گرمای آغوش شما جان گرفته بود و از معرکه عصر روز دهم سالم بیرون آمده بود. همه این بیست و چند روز را با شما همراه شده بود، امّا بی تاب، نه از گرسنگی و تشنگی و گرما و تکان شترهای بی‌محمل و درازی سفر... مدام سراغ بابا را می‌گرفت و شما یقین داشتید رقیّه ماندنی نیست. دوری بابا را آن وجودِ ناز و نازنین و لطیف کجا می‌توانست تاب بیاورد؟ رقیه دقایقی‌ست به بابا رسیده، جسم بی‌جانش روی دست‌های شماست. چشم‌هاش بسته شده دیگر. شما مانده‌اید و روضه‌های سه ساله‌ای که تا آخر عمر باید آتش‌تان بزند: «کی سرت را خونی کرده بابا؟! کی رگ‌هات را بریده؟ کی من را یتیم کرده؟! کی یتیم تو را بزرگ کند؟! کی پناه این زن‌های اسیر باشد؟...» 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٢٦ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 23

روایت بیست و سوّم: خطبه‌ای که شما بخوانید...

چوب خیزران است که بر لب و دندان‌های حسین‌تان می‌خورَد. صدای شیون و زاری بانوان و بچّه‌ها بلند می‌شود. شما امّا همان‌جاها که همه فکر می‌کنند می‌شکنید، می‌ایستید. همان‌جاها که هر کسی فرومی‌افتد بلند می‌شوید. از سجّاد علیه السّلام اذن می‌گیرید، می‌ایستید، همه نگاه‌ها به سمت شما برمی‌گردد، بسمِ الله می‌گویید، هنوز کسی باور نکرده این‌جا هم عوض شیون و زاری شما می‌خواهید خطابه کنید، چوب توی دست‌های یزید می‌ایستد، نفس‌ها توی سینه حبس می‌شود، شروع کرده‌اید، با حمد و سپاس شروع کرده‌اید! و با این آیه آب پاکی را روی دست جماعت خبیث ریخته‌اید: ثمّ کانَ عاقبه الّذین اساؤو السّوآ اَن کذّبوا بآیات الله و کانوا بِها یستهزؤؤن و ... و با حمد و سپاس تمام می‌کنید. می‌نشینید. تمام شد. فتح کاخ شام هم تمام شد. در هم کوبیده‌اید همه این دستگاه را درهم کوبیدنی! راستی که شما وارث فاتح فتوحات مبین هستید بانو. کجاست حیدر علیه السّلام که خون‌ش را این‌چنین جوشیده در رگ‌های شما ببیند؟!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ق.ظ روز ٢۱ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 22

روایت بیست و دوّم: اسیر شدم، کنیز هم بشوم؟!

فاطمه، گریان و مستأصل به شما پناه آورده از پیشنهاد آن نامرد که به او اشاره کرده و به یزید گفته: «این کنیز را به من ببخش!» اضطرار توی چشم‌های فاطمه دویده است: «عمه جان! اسیر شدم، کنیز هم بشوم؟!» دست‌های فاطمه را می‌فشرید و آرام‌ش می‌کنید، خون دوباره توی رگ‌های غیرت حیدری‌تان می‌جوشد، محکم و بلند می‌گویید: « نه تو و نه یزید، هیچ‌کدام توانِ به کنیزی بردن این دختر را ندارید.» یزید، برای آن‌که قافیه را نبازد، جواب می‌دهد: «به خدا سوگند که اگر بخواهم می‌توانم!» بی‌درنگ جواب می‌دهید: «والله خداوند هرگز چنین اختیاری به تو نداده، مگر این‌که از اسلام خارج شوی و به دین دیگری درآیی.» یزید دیگر از خشم برافروخته شده: «با من این‌طور صحبت می‌کنی؟ پدر و برادرِ تو بودند که از دین خارج شدند!» جوابی می‌دهید که یزید دیگر ساکت می‌شود: «تو و پدرت و جدّت، به دست جد و پدر و برادر من مسلمان شدید!»... فاطمه که از شوقِ داشتن شما اشک توی چشم‌هاش حلقه زده، به شما تکیه می‌کند- مثل همه این سفر- خودش را به چادر شما می‌سپرد و فکر می‌کند چه خوب که عمه هست! شما ولی فقط به این فکر می‌کنید حیف که عبّاس نیست...

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 21

روایت بیست و یکم: ذالقربی ماییم، اهل البیت ماییم...

حکایت غریبی‌ست که سجّاد علیه السّلام؛ حجّتِ حق خدا بر خلایق، حقانیت مجسّم، در غل و زنجیر، با آن تن نحیف و بیمار، بخواهد حقانیت‌ش را به این جماعت جاهل، این جماعت پرورش‌یافته دستگاه اموی اثبات کند. جماعتی که اسلام را با یزید و معاویه شناخته‌اند. پیرمردی جلوی سجّاد می‌ایستد، دست‌هاش را به آسمان بلند می‌کند و می‌گوید: «خدا را شکر که اهل شما را کشت و با کشتن مردان‌تان بلاد مسلمین را امنیت بخشید!» برافروخته می‌شوید. سجّاد را می‌بینید که آرام پیرمرد را نگاه  می‌کند و می‌پرسد: «قرآن خوانده‌ای پیرمرد؟» - آری. – «وَ آتِ ذالقربی حَقّه را خوانده‌ای؟ ذالقربی ماییم. قُل لا اَسئَلکُم علیهِ اَجراً اِلّا المَوَدّه فِی القُربی را خوانده‌ای؟ القربی ماییم. وَ اعلموا انّما غنمتم مِن شیء فانّ لله خمسه و للرّسول و لذی القربی را خوانده‌ای؟ القربی ماییم. انّما یریدالله لِیُذهِبَ عنکم الرّجس اهل البیت و یطهّرکُم تطهیراً را خوانده‌ای؟ اهل البیت ماییم... حالا دیگر نه پیرمرد که همه جماعت شامی آن معرکه دارند با چشم دیگر نگاهتان می‌کنند. پیرمرد که چشم‌هاش جاری شده است، وسط گریه‌اش می‌پرسد: هَل لی مِن توبه؟   

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:۳٠ ‎ب.ظ روز ٢٠ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 20

روایت بیستم: الشّام، الشّام، الشّام...

سه روز است شما را پشت این دروازه نگه داشته‌اند. از سر و وضع شهر معلوم است این سه روز را در تکاپو بوده‌اند برای آراستن شهر. برای دعوت اهالی به هلهله و پایکوبی. چه شهر غریبی‌ست شام، چه دور است از حال و هوای بلاد مسلمین. قرابتش با بلاد غرب، از سر و روی شهر می‌بارد و همین بس است که همه کاروان را در غربتی مضاعف فرو ببرد، حتی اگر این هلهله و پایکوبی، این در و دیوارهای به زیور آراسته، این جماعت به تماشا آمده، این چشم‌های خیره ناپاک، نمک بر زخم‌هاتان نپاشد. این‌جا دیگر همه شما را به چشم اسرای خارجی می‌بینند. بانوان و دختران همراه‌تان را می‌بینید که از سیل آن‌همه نگاه نامحرم، آن‌همه ریشخند و شماتت، مضطر شده‌اند و زیر لب دعا می‌کنند زودتر این نمایش دردناکِ خیابانی به آخر برسد. خدا خیر بدهد سهل‌بن‌سعدصاعدی را که چهارصد درهم به سردسته نیزه‌داران می‌دهد تا سرهای بر نیزه را جلوتر از کاروان حرکت دهد که مردم به تماشای آن‌ها، نگاه‌های خیره‌شان را از حریم حرم پیام‌بر بردارند... به شام رسیده‌اید و این تازه آغاز ماجراست. ضیافتِ کاخ یزید و میهمانیِ خرابه پیشِ روست. خدا به شما صبر ببخشد بانو، نه! خدا شما را به صبر ببخشد!    

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 30

یک دختر سه‌ساله‌ای بود.
که به آرزوش رسیده بود.
سر باباش را روی پاش گذاشته بودند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 29

یک تکه چوبی بود
که دلش می‌خواست نابود بشود.
خبیث ناپاکی،
 او را بر لب و دندان سید جوان‌های اهل بهشت زده بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 28

یک خواهری بود
که سرش را محکم کوبیده بود به ستون کجاوه.
سر برادرش را روی نیزه دیده بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱٦ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 19

روایت نوزدهم: بانویی که منزل به‌ منزل آیه‌های صبر را تأویل می‌کرد.

میان کوفه و شام چند منزل راه است؟ چند قرارگاه زخم، چند آوردگاهِ جراحت، چند مهبطِ نزول درد؟! آه بانو! میان کوفه و شام، چند بار درخود شکستید و ایستاده ماندید؟ چند بار هلال قامت‌تان هلالی‌تر شد؟ چند بار ایّوب را پای مکتب‌تان نشاندید؟ توی منزل «نصیبین» که سجّاد علیه السّلام با غل و زنجیر از مرکب افتاد، توی منزل «جبل جوشن» که بانویی از بانوان حرم از تازیانه نامردی، کودکش سقط شد، توی منزل «عسقلان» که کودکی از مرکب افتاد و زیر دست و پای شتران، جان از جسم کوچکش پرواز کرد، توی منزل «اندرین» که شب تا صبح، بزم شراب و طرب، آتش به جان دختران دختران حریم طهارت انداخت؟! توی منزل تکریت، مشهد النّقطه، وادی النّخله، موصل، عین الورده، رقّه، جوسق، دعوات، حلب، قنّسرین، معرّه النّعمان، شیزر، سیبور، حماه، حمص، بعلبک؟!... آه...آه... ثمّ آه... توی همه این منزل‌ها، یکی یکی آیه‌های صبر را تأویل کنید بانو، من یکی از همین شب‌ها، توی یکی از منازل میان کوفه و شام به رسالت شما ایمان می‌آورم.  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٧:۱٧ ‎ب.ظ روز ۱٤ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 18

روایت هجدهم: بانوانی که طعم اسارت را چشیدند!

ضیافت کاخ کوفه تمام شده! ابن‌زیاد دستور داده توی خانه‌ای کنار مسجد کوفه نگه‌تان دارند تا کاروان آماده عزیمت به شام بشود. پیش از ورود به آن خانه رو می‌کنید به جماعتِ کوفی که دوباره مات و مبهوت دارند نگاهتان می‌کنند و بلند که همه بشنوند می‌گویید: «هیچ زنِ عربی حق ملاقات با ما را ندارد. فقط کنیزان اجازه دیدار دارند.» و بعد آرام‌تر ادامه می‌دهید: «چون آن‌ها هم مثل ما طعم اسارت را چشیده‌اند.»١ و بعد دوباره هرم آتشی همه قلب‌تان را پرحرارت می‌کند و چیزی راه گلوتان را می‌بندد و قطراتی گونه‌هاتان را گرم می‌کند... من به فدای آن همه درد.

 

1. لا یدخلنّ علینا عربیّه الّا امّ ولدٍ او مملوکه فانّهنّ سبینَ کما سُبینا. 

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه های پنهان... 17

روایت هفدهم: بانویی که سپرِ جانِ امامش شده بود.

پاسختان به ابن‌مرجانه آن‌قدر برایش گران آمده که قصد جانتان را کرده، بن‌حریث با این توجیه که «ا و زن است و کسی زن را به خاطر گفتارش مؤاخذه نمی‌کند»، مانع می‌شود. ابن‌‌زیاد فقط پوزخندی می‌زند و از شدت استیصال می‌گوید: این زن هم مثل پدرش شاعر است! بعد به سجّاد علیه السّلام اشاره می‌کند و می‌پرسد که او کیست و می‌شنود که علی‌ست. پسرِ حسین. با گستاخی می‌پرسد: مگر علی، پسرِ حسین را خدا نکشت؟ سجّاد علیه السّلام را نگاه می‌کنید که با طمأنینه جواب می‌دهد: «من برادری داشتم که نام او هم علی بود و این قوم او را کشتند!» قلبتان فشرده می‌شود. انگار کسی «عَلَی الدّنیا بعدَک العَفا» را دوباره درِ گوشتان نجوا می‌کند. نعره ابن‌زیاد رشته افکارتان را می‌گسلد؛ «خدا او را کشت!» سجّاد علیه السّلام، در پاسخش فقط این آیه را می‌خواند که: الله یتوفّی الانفس حین موتِها و اللّتی لَم تَمت فی مَنامِها. ابن‌زیاد دوباره از خشم سرخ می‌شود و نعره می‌کشد که ببرید و گردنش را بزنید. طاقت‌تان طاق می‌شود، خون توی رگ‌های غیرتِ حیدری‌تان می‌جوشد، همه وجودتان را در چشم به هم زدنی به کنار سجّاد (ع) می‌رسانید و رو می‌کنید به ابن‌مرجانه که: اگر می‌خواهی او را بکشی من را هم با او بکش! سجّاد (ع) آرام‌تان می‌‌کند، بعد رو می‌کند به آن ملعون که: «ای پسر زیاد! آیا من را با کشتن تهدید می‌کنی؟ آیا هنوز نمی‌دانی که کشته شدن عادتِ ماست و شهادت مایه کرامتِ ماست؟!»١ اشک‌هاتان دیگر جاری می‌شود، فقط از صلابت و عزّت نهفته در کلام سجّاد (ع) نیست. یادتان می‌آید یوم التّرویه همین‌ها را کسی با همین صلابت کنار کعبه به آن جماعت ضجیج گفته بود٢. جاش چقدر خالی‌ست. کسی که حالا جسمش کنارِ علقمه است و مشک‌ش هنوز در حسرتِ دست‌هاش...

 

1. اَبالقتلِ تهدّدنی یابن‌زیاد؟! اَما علمتَ انِ القتل لنا عاده و کرامتنا الشّهاده؟!
2. از خطبه حضرت عباس (ع) در یوم التّرویه: «آیا جماعتی را می‌ترسانید که تفریح‌شان در کودکی بازی با مرگ است؟»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٤:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱٠ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 16

روایت شانزدهم: بانویی که میان عطش و آتش و خون، زیبایی دیده بود.

این‌همه جلال و شکوه و عزت شما را آن‌هم حین اسارت، ابن‌زیاد نمی‌تواند تاب بیاورد. همین که وارد مجلس می‌شوید، از اطرافیانش می‌پرسد: آن زن کیست؟! و می‌شنود: زینب است. دختر علی (ع). پوزخندی می‌زند و خطاب به شما می‌گوید: «خدا را شکر که شما را رسوا کرد و دروغ‌هاتان را آشکار کرد.» بلافاصله جواب می‌دهید: «رسوا، فاسق است و فاجر است که دروغ می‌گوید و آن، ما نیستیم.» ابن‌زیاد که فکر نمی‌کرد جوابش را این‌قدر بداهه و بی‌مهابا و دندان‌شکن بشنود، سؤالی می‌پرسد که شکست اول را جبران کند: «کاری که خدا با برادر و خاندانت کرد را چطور دیدی؟» و منتظر است که بشکنید، که بگریید، که نوحه‌سرایی کنید و او از عجز شما فاتحانه لبخند بزند. همه آن صحنه‌های عطش و آتش و خون، خیمه‌ها و تل و قتلگاه از مقابل چشمانتان می‌گذرد، بغضی می‌فشارد گلویتان را، اما نه، این‌جا جایش نیست. این‌جا باید آن‌چه در پس همه آن دردها شما را سرپا نگه‌داشت برملا کنید. نفس عمیقی می‌کشید، گردن فراز می‌کنید و با صلابت می‌گویید: «به جز زیبایی ندیدم. آن‌ها کسانی بودند که خداوند شهادت را برایشان رقم زده بود و به سوی آرام‌گاهِ ابدی خود شتافتند و به همین‌زودی‌ها خداوند میان تو و آن‌ها حکم خواهد کرد، آن‌روز ببین که پیروز واقعی کیست؟! مادرت به عزات بنشیند ای پسر مرجانه!» و می‌بینید که ابن‌زیاد ذره‌ذره در خود می‌شکند و از خشم برافروخته می‌شود و می‌بینید که زن‌ها و بچّه‌ها و حتی سجّاد (ع) از یقینِ نهفته در کلامِ شما ذره‌ذره جان می‌گیرند و آرام می‌شوند. راستی، شما به کجا تکیه کرده بودید بانو، وقتی این حرف‌ها را می‌زدید؟   

 

پ.ن: فقالت: ما رایتُ ‌الّا جمیلاً. هؤلاءِ قومٌ کُتِبَ علیهم القتال فبرزوا الی مضاجعهِم و سیجمع الله بینک و بینهم فتحاجّ و تخاصَمُ فانظر لمن یکون الفلج یومئذ؟ هبلتکَ امّک یابنَ مرجانه!  

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۳۳ ‎ب.ظ روز ٤ دی ۱۳۸٩

روایت نیمه‌های پنهان... 15

روایت پانزدهم: دختری که به عمه‌اش برده بود. ١

از انقلابی که عمه‌ توی این شهر غریب به پا کرده دقایقی نگذشته، نگاهش می‌کنی، رد بغض و غیرت و درد توی چشم‌هاش دویده است. آن‌طرف‌تر، برادرت که حالا امام و حجت بر خلق شده است، با دست و پای در غل و زنجیر، با آن تن رنجور و بیمار، اهالی شهر را که غرق شیون و زاری‌اند نهیب می‌زند که: «دارید برای ما گریه می‌کنید و نوحه می‌خوانید؟ پس چه کسی ما را کشت؟!»٢ دورادور از برادر اذن می‌گیری، نفس عمیقی می‌کشی، زیرِ لب بسم‌الله‌ی می‌گویی و بلند می‌شوی، باید حماسه عمه را کامل کرد. نفس‌ها دوباره چند دقیقه‌ای حبس می‌شود، نهیب‌هات مثل ضربه‌های تازیانه فرو می‌آید بر این جماعتِ غافل و خفته و پیمان‌شکن. مردم، عجیب و غریب نگاهتان می‌کنند و در حیرت‌اند. لابد به این می‌اندیشند که شماها اگر مصیبت‌زده نبودید چه‌طور خطابه می‌کردید؟! این ‌همه عزت و عظمت توی حرف‌زدن، مال شماهایی‌ست که اسیرید؟! که همین چندروز پیش همه مردانِ خاندان‌تان را به دردناک‌ترین وضع کشتند؟!... صحبتت تمام نشده که صدایشان به گریه و زاری بلند می‌شود: «ای دختر پاکان! بس است، دل‌هایمان را آتش زدی، گلوهامان را سوزاندی و درون‌مان را شعله‌ور کردی.» ٣

 

1. فاطمه صغری (س). روایت خطبه کوفه ایشان را سید توی لهوف از زید بن موسی آورده است.
2. اَتنوحونَ وَ تَبکونَ مِن اَجلِنا؟ فَمَن ذَالّذی قَتَلَنا؟!
3. حَسبُکِ یا ابنَه الطّیّبین، فَقَد اَحرَقتِ قُلوبَنا وَ اَنضَحتِ نُحورَنا وَ اَضرَمتِ اَجوافَنا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٤٧ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 27

یک دختری بود
که جانش به لب رسیده بود
توی تکان‌های شترهای بی‌محمل
دلش می‌خواست
زودتر به جایی، خرابه‌ای برسند.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٠٢ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩

یکی بود یکی نبود... 26

یک نیزه‌‌ای بود
که داشت فرومی‌شکست.
وقتی بر فرازش
سرِ یک شش‌ماهه‌ بود.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٠٠ ‎ب.ظ روز ٢ دی ۱۳۸٩