بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

این مادرهای بهاری

  • مامان عکس‌های گل‌کاری‌ حیاط‌شان را فرستاده روی گروه. چندتا لاستیک رنگ کرده؛ بنفش و آبی و زرد و قرمز و ... تویشان گل‌های بنفشه کاشته و سه به سه کنار هم چیده. سرخوش می‌شوم از این همه ذوق. پارسال هم توی چمدان قدیمی‌شان بنفشه کاشته بود. مامان عینِ بهار است. همیشه پر از انرژی، پر از خلق، پر از هنر... برای هر هفته و هر ماه و هر فصل ایده دارد برای زندگی؛ برای گریز از روزمرگی و مرداب‎زدگی. زندگی می‌‎پاشد به در و دیوار آن خانه. برای خودم خوشحال‌تر باشم امسال یا برای ضحی؟! داشتنش را هزار بار شکر.

  • قبل‌ترها هر وقت می‌خواندم یا می‌شنیدم که پیام‌بر خدا جایی گفته‌اند که «من و علی پدران این امت هستیم»، با خودم فکر می‌کردم مادر این امت چه کسی می‌تواند باشد؟! چه کسی جز فاطمه‌ی زهرا؟! و حالم خوب می‌شد از خیال این‌که میان او و من، نسبت مادر و فرزندی باشد. حالا توی گیر و دار دنیا هم به هر در بسته‌ای که می‌خورم و هر حال بدی که پریشانم می‌کند، دل‌خوشم به مادری که خوبی و لطف و مهربانی‌اش همیشه جاری است. خیره می‌شوم به تابلونوشته‌ی جلوی میزم و جسورانه زمزمه می‌کنم: ... و جدتنا فاطمه... چه خوب که امسال دست به دامان او به استقبال بهار می‌رویم؛ مادری که خودش ترجمان بهار است از مهر جاری و صفا و لطف. +

   + مریم روستا ; ۱۱:٤۸ ‎ب.ظ ; ٢٩ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

جنبش بغل کردن درخت‌ها

ضحی را توی آغوشی به خودم بستم و پیاده‌روی قصردشت را به اتفاق گز کردیم. به سیاحت چنارهای دوست‌داشتنی رفتیم. هوای بارانی شیراز آن‌قدر لطیف بود که دلم نمی‌آمد خانه بنشینم. ضحی هم سرخوشانه آوازهای نامفهومش را زمزمه می‌کرد. درخت‌ها دارند به جوانه می‌نشینند و من همیشه این موقعِ سال از تماشایشان دلم فشرده می‎شود. این حجم نوشدگی و زایش و رویش دلم را خوش می‌کند و خیال بزرگیِ آن کسی که بلد است به قامت این ساقه‌های مرده‌ی خشکیده، زندگی بپوشاند...

یادم افتاد جایی خوانده بودم هندی‌ها جنبش یا آیینی دارند به اسم «چیپکو آندولان»؛ جنبش بغل‌کردن درخت‌ها. برویم ما هم این روزهای آستانه‌ی بهار بغل کنیم این مخلوق‌های سبز دوست‌داشتنی را که زندگانی ما را این همه صفا داده‌اند.  

   + مریم روستا ; ۳:۳٦ ‎ق.ظ ; ٢٧ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

شبی غریب کفن کرد شاعری غزلش را و ... *

... فلما نفض یده من تراب القبر، هاج به الحزن... 1

... و وقتی دستش را از خاک قبر تکانید (یعنی کار تدفین زهرا سلام خدا بر او را به اتمام رسانید) اندوه به او هجوم آورد ...

 

 امان از لشکر اندوه وقتی مردی بزرگ را مغلوب خود کند. +


* مصرعی از آقای مجتبی احمدی

1- کافی / ج 1/ 458

   + مریم روستا ; ۳:٥٥ ‎ق.ظ ; ۱۳ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

روضه‌ی اشقیا ...2

داشتم فکر می‌کردم، توی ماجراهای بعد از رحلت رسول خدا، دردناک‌تر از همه حال آدمی است که از مهاجران و از نزدیک‌ترین صحابه به پیام‌بر بوده باشد، سال‌ها پشت سر او نماز خوانده باشد، پای صحبت‌هایش نشسته باشد، از زبان او وحی را شنیده باشد، دیده باشد محمد -سلام خدا بر او- با چه حرمتی به خانه‌ی زهرا  -سلام خدا بر او- پا می‌گذارد، آیه‌ی تطهیر را شنیده باشد اما ... اما ایستاده باشد پشت در و گفته باشد: یا از خانه بیرون بیایید یا خانه را بر سر اهلش می‌سوزانم! دور و بری‌ها گفته باشند: اباحفص! توی این خانه، فاطمه است! و او جوابی شبیه این داده باشد: هست که هست!*  

 

* و ابن قتیبه قال: ...

و قال: والذى نفس عمر بیده لتخرجنّ أو لأحرقنّها على من فیها!

فقیل له: یا أباحفص! إنّ فیها فاطمة!

فقال: وَ إن

 الامه و السیاسه، ج 1/ ص 12

 

+ روضه‌ی اشقیا 

   + مریم روستا ; ٩:٢٧ ‎ب.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

این عبارت‌های درد

این روزها در و دیوار پر شده از پلاکاردها و پوسترهایی از این عبارت: «سلام بر بانوی بسیار راست‌گوی شهید شده»1. «صدیقه» فقط معنی بسیار راست‌گو نمی‌دهد. معنی دقیق‌ترش کسی است که گفتار و رفتارش - در نهایت راستی- یکی باشد.

روضه‌ای می‌‎شود برای خودش؛ باید ساعت‌ها نشست و اشک ریخت در سوگ انسانیت؛ وقتی بانوی بسیار راستی را شهید کرده باشند. 

 

1. السلام علیک ایتها الصدیقه الشهیده

 + روایت چهارم: بانوی راست‌گویی که شهید شد

 

   + مریم روستا ; ٤:۳٥ ‎ق.ظ ; ۱٢ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

سلام زندگی!

ضحی هنوز نمی‌تواند کلمه «مامان» را خوب ادا کند. گاهی لب‌هایش را محکم به هم فشار میدهد و به سختی میم اول ادا می‌شود. الف‌ش راحت‌تر می‌آید و میم بعدی دوباره سخت و مشدد. نون آخر هم که حذف می‌شود... من اما «مادر» شده‌ام؛ یک‌سال است. توی مهمانی کوچک تولد یک‌سالگی‌اش، با آن لباس شیری‌رنگ و حلقه رز‌های مینیاتوری روی سرش، شبیه فرشته‌ها شده بود. یک‌سال پیش هم فرشته‌طور از آسمان نازل شد که لباس مادری به تن من بپوشاند؛ لباسی از جنس رشد و امتحان... توی این یک‌سال به هوای اسمش ده‌ها بار در گوشش زمزمه کرده‌ام: «خدا هرگز تنهایت نگذاشته و رهایت نکرده»1. و با هر بار گفتن، این دل من بوده که قرار و آرام گرفته است.  

خیلی وقت پیش‌ها، گوشه‌ی صفحه‌ی یکم اسفند تقویم امسالم، نوشته‌ام؛ «سلام زندگی!». اسم رمز سال‎گرد تولدت بوده مثلاً! انگار یک روی زندگی‌ام از وقتی شروع شده باشد که تو هبوط کردی و من مادر شدم. 


 1. ... ما ودعک ربک و ... (بخشی از سومین آیه از سوره ضحی)

   + مریم روستا ; ۸:٥۱ ‎ق.ظ ; ۳ اسفند ۱۳٩٥
comment نظرات ()

با چشم‌هایی؛ یتیم‌ِ ندیدنت

«دری که به باغ بینش ما گشوده‌ای هزار بار خیبری‌تر است... »*

 

*از مجموعه سپید و زیبای استاد گرمارودی: «در سایه‌سار نخل ولایت»

   + مریم روستا ; ٩:۱۸ ‎ق.ظ ; ۳٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

فاطمه، فاطمه، فاطمه ...

توی راه مصطفی داشت بخشی از دیالوگ یک فیلم سینمایی را برایم نقل می‌کرد به این مضمون که: «مردم به کسی که همسر از دست داده باشد، می‌گویند بیوه، اسم کسی که پدر و مادرش را از دست بدهد، می‌گذارند یتیم. اما برای پدر و مادری که بچه از دست داده باشد، کلمه‌ای ندارند...». من گریه کردم و فکر کردم چه خوب که ادبیات هم می‌داند حجم بعضی رنج‌ها در واژه نمی‌گنجد.

کنار فاطمه هم که نشستم و دست‌های سردش را که گرفتم، باز به حقارت واژه‌ها فکر کردم وقتی نمی‌توانند برای تسکین مادری که کوچکِ یک‌ساله‌اش را در چشم به هم زدنی از دست داده، ردیف بشوند و مرهم باشند.

من فقط بلدم برایت دعا کنم فاطمه! که خدا ظرفت را بزرگ کند، که هم صبر بدهد و هم اجر صبرت را و هم جبران کند که همه‌ی این‌ها فقط از «او» برمی‌آید. دعا کنم که خدا مرهم آغوش سرد و خالی‌ مانده‌ات را حواله کند به مادری که چند روز دیگر ذکر مصیبت شش ماهه‌اش زمین و زمان را به درد می‌آورد.   ‌ 

   + مریم روستا ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ٢٧ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

که بضاعتی نداریم و فکنده‌ایم دامی

یک خط در میان حواسم به دعا بود. توجه به ضحی تمرکزم را می‌گرفت. آفتاب داشت آخرین باریکه‌های امروزش را از لابه‌لای درخت‌های کاج و نارنج صحن به ما می‌تابانید. ضحی کنار من روی زمین با اردک و ماهی‌هایش سرگرم بود و گاهی هم‌زمان با مداح، صدایش را به آواز بلند می‌کرد. دعا رسیده بود به آن‌جا که «... خدایا ما در عصر این روز آبرومند به تو توجه کردیم، به تو رو آوردیم...». خدا هم لابد داشت رزق‌های عرفه‌‌ی امسال را میان خلایق پخش می‌کرد. کاش دست‌های کوچک ضحی را گذاشته بودم روی دست‌های خالی‌ام و بالا برده بودم.  

   + مریم روستا ; ٩:۳۱ ‎ق.ظ ; ٢٢ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()

You are my sunshine

دخترک هر صبح، با طلوع آفتاب آن دو تا دکمه‌ی براق کوچکش را به من می‌دوزد و آن‌قدر روی لبخند و برق دکمه‌ها مقاومت می‌کند که من را از رختخواب بیرون بکشد ... و روز ما این‌طوری شروع می‌شود و با خنده‌ها و گریه‌ها و آوازهایش ادامه پیدا می‌کند. با تجربه‌های جدیدش، با چشم‌هایی که از کنکاش مدام خسته نمی‌شوند. این روزها کم‌کم دارم جدایی‌های کوتاه را تمرینش می‌دهم. برای هر دوی‌مان خوب است؛ برای شروع مهر. دلم فشرده می‌شود وقت‌هایی که کنارم نیست، با آن‌که همین نزدیکی‌ست؛ کنار مادربزرگ نازنین و پدربزرگ مهربانش... غروب که می‌شود، چشم‌هاش را که می‌بندد یادم به آخر ترانه‌ی «گل گلدون من» می‌افتد و دو ستاره‌ای که کم آمده1 ... و روزمان تمام می‌شود.

دخترک شش ماه است آمده و دل ما را برده و چراغ خانه‌ی ما شده، هزار بار ته دلم قند آب می‌شود وقتی جسورانه من هم «میوه‌ی دلم»2 و «روشنی چشمم»3 صدایش می‌زنم. چقدر دلم برای مهمانی‌های «حدیث کساء» + تنگ شده. باید به مصطفی بسپارم اعلام میزبانی کند.  

 

 1. وقتی چشمات هم می‌آد، دو ستاره کم می‌آد...

 2. ثمره فؤادی

3. قره عینی

   + مریم روستا ; ۸:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱٠ شهریور ۱۳٩٥
comment نظرات ()
← صفحه بعد