بهار نارنج

مثل عطر بهار نارنج وقتی توی کوچه‌باغ‌های اردیبهشتی دیارم بپیچد...

بخارای من

یادت هست آن شبِ دل‌تنگی که برایم «بوی جوی مولیان...» گذاشته بودی؟! یادت هست داشتم هم‌نوا می‌خواندم؛ «ریگِ آموی و درشتی‌‌های او/ زیرِ پایم پرنیان...» و از تهِ چشم‌هام چند تا قطره غلتید و غلتید؟! یادت هست مثل همیشه به «ای بخارا! ای بخارا! شاد باش و دیر زی...» که رسید اشکم آمد؟! گفتی «تو دیوانه‌ای مریم»! دیوانه نیستم. این‌جا بخارای من است سولماز! خاک، آدم را می‌‍‌بندد، اسیر می‌کند. خاک، هویت دارد، اصالت دارد. مکان، ذات دارد. سولماز! خدا توی کتابش قسم خورده به شهر. به اقلیم. به خاک، قسم خورده که انسان را در رنج آفریده... امشب دوباره همان تصنیف را برایم بگذار. می‌خواهم غرق بشوم توی آسمان پر از ستاره‌‌ی این‌جا، توی بوی بهارنارنج‌ها، اطلسی‌ها و نسترن‌ها و دوباره بوی جوی مولیان گوش کنم. «میر، سرو است و بخارا بوستان/ سرو سوی بوستان آید همی...» تو هم قدری سکوت کن لطفاً، خرده نگیر و نپرس؛ «پس تو توی تهران چه می‌کنی این همه‌سال»؟!

کسی چه می‌داند سولماز؟! شاید من هم عاقبت مثل امیرِ دربارِ سامانی، یک شبِ دلتنگی که این تصنیف را شنیدم پابرهنه بر اسب سوار شدم و بی‌وقفه از سمرقند تا بخارا راندم.
بی‌خیالِ جیحونِ وحشی
بی‌خیالِ ریگ آموی
بی‌خیالِ درشتی‌های راه
اصلاً حتّی
بی‌خیالِ سمرقند و همه‌ی داشته‌هاش.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٢٩ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٩ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

از نمک نشناسی‌ها

سال‌هاست از تهران که عزم وطن می‌کنم، به آستانه‌ی شیراز که می‌رسم- با اتوبوس باشم یا ماشین شخصی یا هواپیما- د‌م‌دم‌های رسیدن به فرودگاه شهید دستغیب باشد یا توی سرازیری تنگِ الله اکبر که دروازه قرآن هویدا می‌شود، این تصنیفِ محلیِ شیرازی را زمزمه می‌کنم که با این بیت شروع می‌شود:
ای گلِ لاله، ای گل نرگس
بهتر از شهرِ خودُم نَدیدُم هرگز
بله این‌جوری‌هاست متأسفانه. ما نمکِ تهران را می‌خوریم و نمکدانش را می‌شکنیم. به همین سادگی!

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱۱:٥٧ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

پیر مغان

آن نگاهِ مهربان را دوختید جایی و آرام گفتید +: «هر کاری اوّلش سخت است. همّت شروعش سخت است. اما همیشه‌ که سربالایی نیست. بالاخره یک‌جاهایی راه، صاف می‌شود. آسان‌تر می‌شود. اصلاً گاهی بغل می‌گیرند و می‌برندت؛ آن‌ها که خودشان صاحبِ این راه‌اند. صاحبِ صراطِ مستقیم‌اند. مگر نمی‌خوانیم؛ «صراط الّذین... »؟! یعنی راهِ راست مالِ آن‌هاست. یعنی می‌توانند توی این راه بغلت کنند و ببرندت»... گفتید و دیگر ناگفته‌ای نماند.

بارِ غمی که خاطرِ ما خسته کرده بود
عیسی‌دَمی خدا بفرستاد و برگرفت

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٥:٢۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

یک یارِ خوب برای بندگیِ خدا

راه، هم‌راه می‌خواهد؛ هم‌پا و هم‌قدم. هم‎سفرِ خوب که داشته باشی، هر قدر هم که راه، طولانی باشد؛ هر قدر هم صعب‌العبور و پرفراز و نشیب، هموار می‌شود. «رسیدن» آسان‌ می‌شود.

خیلی گذشته بود از آن روز که رو در رویِ رسولِ خدا نشسته بود، از شرم به خودش پیچیده بود و گفته بود: «یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه»1! خیلی گذشته بود از آن شب که مهارِ ناقه‌ی بانویش در دستِ سلمان بود و صدای شعرخوانی و شادیِ بانوانِ مهاجر و انصار توی کوچه‌های مدینه پیچیده بود؛ از آن شبِ رویایی که فاطمه (س)، خاتونِ خانه‌ی او شده بود. اما هنوز هم وقتی به داشتنِ فاطمه (س) فکر می‌کرد همه‌ی وجودش لبریز شُکر و شادی می‌شد. انگار خدا توی همه‌ی این سال‌ها یک هم‌پا و هم‌قدم خوب برایش گذاشته باشد. انگار همه‌ی این سال‌ها مسیرِ بندگیِ خدا را با یک هم‌راهِ خوب آمده باشد. فکر کرد هنوز هم اگر کسی از او بپرسد «همسرت چطور همسری‌ست؟» همان جوابی را می‌دهد که فردایِ عروسی به رسولِ خدا داده بود؛ فاطمه‌اش، خوب یاری بود برای بندگیِ خدا2.

1. عبارت از «تفسیر الجنانِ رازی»‌ست.
2. همیشه فکر می‌کنم وصفی جامع‌ و مانع‌تر از این کلام نیست برای توصیفِ یک همسر خوب؛ «نعم العون علی طاعه الله»؛ یک یارِ خوب برای مسیرِ بندگیِ خدا.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

ای که در پایِ تو پیچید ساقه‌ی نیلوفرِ من

نه، نمی‌توانم برای امروزِ تو جمله‌ای داشته باشم. بودن و داشتن‌ت آن‌قدر توی لحظه لحظه‌ی حیاتِ من جاری بوده ا‌ست که حرف تازه‌ای نمی‌مانَد. وقتی توی همه‌ی این سال‌ها، هر چه شده، هر که بوده‌ام، تو بوده‌ای که این‌همه من را دوست بداری، عزیزم بداری. قلبم را مالامالِ عشق کنی آن‌قدر که مهر ورزیدن یاد بگیرم. وقتی منبع انتشارِ مهر بوده‌ای توی خانه‌ی همیشه امنِ ما. آرامشِ جانِ بابا، گرمایِ دلِ من و محمّد و مصطفی... هزاری هم که توی این سال‌ها قدری از هم دور بوده‌ایم. شعاعِ محبت‌ت فاصله نمی‌شناسد، دور شدم، گرم‌تر تابید. من حرفی برای گفتن ندارم وقتی حتّی گل و گیاه‌های آن خانه، اهلیِ محبّتِ تو شده‌اند. آن‌همه رز و شمعدانی و نسترن و یاس و اقاقیا، آن نخل جوان، آن افرای پیر، شاتوت و انجیر و نارنج و لیمو، به عشق تو زنده‌اند. هر صبح، برای دیدن‌ت سرک می‌کشند. برای شنیدنِ صدای قدم‌های مهربان تو، توی آن حیاطِ همیشه پر از نور و حضور و طراوت.
بانو!
مریمِ تو، فقط بلد بود امروز صبح، مثل خیلی صبح‌های دیگر، سرَش را روی مُهر بگذارد و برای داشتن‌ت، برای بودن‌ت خدا را شُکر کند.  
مهربان‌ترین! عزیزترین!
این قلبِ کوچکم که گرم می‌تپد، این نَفَس‌ها که نشانه‌ی زندگیِ این دنیاییِ من است، پیش‌کِش. حیف، چیزِ درخورتری ندارم نثارت کنم که جوانی و خوشی و زندگی‌ات را نثارم کرده‌ای.
امروز، روزِ میلادِ آن «خیرِ کثیر»، آن «خوبی‌ِ تمام‌نشدنی»ست. روزِ تو!
روزِ تو بر بابا، بر من، بر محمّد، بر مصطفی مبارک‌باد. که هر روز و هر لحظه باید داشتنِ تو را به هم تبریک بگوییم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٦:٥۸ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۳ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت ، ذکر

یک خوبیِ تمام‌نشدنی

«کوثر» یعنی خیر کثیر. یعنی خوبی‌ای که تمام نمی‌شود. که می‌مانَد و تا زمان و مکان هست،‌ می‌نوشانَد و سیراب می‌کند. خدا «او» را که به پیام‌برش داده بود گفته بود من به تو «کوثر» دادم؛ یک خوبیِ تمام‌نشدنی.

.

مبارک باشد امشب و فردا برای همه. مبارک باشد نعمتِ محبتِ آن «خیرِ کثیر».

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : ذکر

... زان شراب روحانی

توی دنیای سِقایت جرعه‌های ناپاک
حبّذا شما
که ساقیِ باده‌های قرآنید.
منم و همان دعای همیشگی؛
قدح‌تان پر می باد!
نمی‌دانید چه تشویش‌ها که به تدبیرتان آخر شده.

 

قفّینا، قفو، قافیه +

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٢:٤٢ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٢ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : روزنوشت

جهتِ پنجم

از یک جایی به بعد توی زندگی‌م خدا دلش خواست* من را خیلی بفشارد. بچکاند. عصاره‌ام را بکشد. امتحانِ طاقت‌سنجی باشد انگار. من هم که بی‌مایه، بی‌ظرف، بی‌صبر. قبل‌ترهاش رجز زیاد می‌خواندم. فکر می‌کردم همین روالِ زندگی، همین همّت بلندشدن و راه‌افتادن یعنی سختی، یعنی امتحان. اولین سنگ بزرگ را که کاشت جلوی پایم، رجزخوانی یادم رفت. سنگ‌ها که زیاد شدند و زیادتر شدند، که از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزود، شبی، جایی نشانم داد وقتی من به بن‌بست رسیده‌ام، به این معنی نیست که او هم به بن‌بست رسیده. بعد گفت توی این ظلماتِ اذا اخرج یده لم یکد یریها، گاهی به جای این جهاتِ اربعه، باید جایِ دیگری را هم نگاه کنم. راستش، با این‌همه هنوز هم وقت‌های خیلی زیادی توی زندگیِ من هست که جهتِ پنجم یادم می‌رود. که باور نمی‌کنم توی این ظلمات، گذشتن از این سنگ‌ها، دستی از بالا می‌خواهد.


*صلاح دانست. که «... بردامن کبریاش ننشیند گرد»

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

از خستگی‌ها

پناه برده‌ام به غارِ تنهایی‌هایِ خودم
چشم‌هام به نور عادت ندارند
یک عمر، «ظلمت» خوانده‌ام.
دیگر نگو بخوان!
خواندن نمی‌دانم.
من را مبعوث نکن.
دیگر توانِ رسالت ندارم.

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ٩:۳٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

درد نانوشتنی

"بعضی تجربه ها هستند که نمی‌شود در موردشان نوشت. هر چقدر هم که نویسنده‌ی چیره دستی باشی نمی‌توانی آن را بنویسی. بی‌شک همه‌ی آدم‌ها و همه‌ی اشیا برای خودشان سرنوشتی دارند و سرنوشت درد هم نوشته نشدن است. درد را نمی‌شود نوشت، کلمه و درد انگار از روز اول مسیرشان را از هم جدا کرده باشند و با هم  قرار  گذاشته باشند که تا روز آخر به هم نرسند، مسیرشان از هم جدا افتاده. به گمانم  دردها برای همین هست که همیشه ماندگار مانده‌اند و حتی گذشت روزها و ثانیه‌ها و دقیقه‌ها هم نتوانسته ذره‌ای از اندوه دردهای واقعی بکاهد. کلمه‌ی مقدسی وجود دارد که با نوشتنتش تمامی اندوه‌ها از بین خواهند رفت. بالاخره روزی برگزیده‌ای خواهد آمد و تمام دردها را با کلمه‌ای مقدس خواهد نوشت. مطمئنم".


(حسین جعفریان-کلکاپیس)

  
نویسنده : مریم روستا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ اردیبهشت ۱۳٩۱
تگ ها : درد

← صفحه بعد